EPISODE · Jul 30, 2026 · 9 MIN
ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده
from شعر با صدای شاعر
▨ نام شعر: تسلیت به دوستِ پدر مرده▨ شاعر: ایرج میرزا▨ با صدای: سبحان گنجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــسخت است گرچه مرگِ پدر بر پسر همیهان ای پسر مخور غم از این بیشتر همیدر روزگار هر پسری بیپدر شودتنها تو نیستی که شدی بیپدر همیاسکندرِ کبیر که میرفت از جهانگفت این سخن به مادرِ خونین جگر همیکز بعد من عزایی اگر میکنی به پایطوری بکن که باد پسندیدهتر همیتنها مگِری، عدّهای از دوستان بخواهکآیند و با تو گریه نمایند سر همیلیکن چه عدّهای؛ که نباشند داغدارزان بیشتر به مرگِ کسانِ دگر همیبا عدّهای بگَری برایم که پیش از اینننموده مرگ از درِ ایشان گذر همیزیرا که داغ دیده بگرید برای خویشوآنگه تو را گُذارَد منّت به سر همیگر گریهای کنند، کنند از برایِ منمرگِ کسی نباشدِشان در نظر همیچون خواست مادرش به وصّیت کند عملبا عدّهای شود به عزا نوحهگر همییک تن که داغدیده نباشد نیافتندبشتافتند گرچه به هر کوی و در همیاین گفت دخترم سرِ زا رفته پیش از اینآن گفت مرده شوهرم اندر سفر همیآن دیگری سرود که از هشت ماهِ قبلدارم ز فوتِ مادرِ خود دیده تر همیآن یک بیان نمود که از پنج سالِ پیشمرگ پدر نموده مرا دربهدر همیالقصّه مرگ چون همهکس را گَزیده بودحاضر نشد به محضرِ او یک نفر همیچون مادرِ سکندر از این گونه دید حالدانست سّرِ گفتۀ آن نامور همییعنی ببین که هیچکس از مرگ جان نَبُرددیگر مکن تو گریه برای پسر همیبر هر که بنگری به همین درد مبتلاستبیداغ نیست لالهٔ باغِ بشر همیسختی چو بالسّویّه بود سهل میشودچون عامّ شد بلیّه شود کم اثر همیباری عزیزِ من همه خواهیم مُرد و رفتزاری مکن که هیچ ندارد ثمر همییک مرده سر ز خاک نمیآورد برونصد سال اگر تو خاک بریزی به سر همیگفتند زلف کندی و بر خاک ریختیبر خاک ریخته است کسی مشکِ تَر همی؟بر مالِ غیر دست تصّرف مکن درازخود را مکن به ظلم و تعدّی سَمَر همیآن طرّه جایگاهِ دلِ اهلِ دانش استبا این گروه جور مران این قَدَر همیآن آشیانِ مرغِ دل بینوایِ ماستای باغبان! مخواهش زیر و زبر همیآن طرّه را دو صاحبِ دیگر به غیرِ توستمالِ من است و مالِ نسیم سحر همیگر رفت بر سفر پدرت شُکر کن که هستآن مادرِ ستودهات اندر حضر همیداری ز خود چهار برادر بزرگترهر یک به جای خویش چو یک شیرِ نر همیبر کَن لباسِ ماتم و افسردگی ز برکُن جامۀ شهامت و عزّت به بر همیاز هر خیال بیهُده خود را کنار گیرمشغول شو به کسب کمال و هنر همییکروز درس و مشق مکن ترک زینهار!مپسند وقتِ قیمتیِ خود هَدَر همییکروز اگر ز درس گُریزی، به جان توبگریزم از تو همچو لئیم از ضرر همیور پندِ من به سمعِ ارادت کنی قبولدل بَندَمَت چو مفلسِ بیزر به زر همیبا مادرت به رأفت و طاعت سلوک کنبا خواهرت بجوش چو شیر و شکر همیپرهیز کن ز مردمِ بیعار و کمعیارهمسر بشو به مردمِ نیکو سِیَر همیبا آن قدم ز خانه برون نه اگر نهیکِت بر طریقِ عقل شود راهبَر همیباش از برایِ دیدۀ بدبین به جایِ تیرشو از برایِ حفظِ شرافت سپر همیدر طبع ساده خویِ بَدان آنچنان دَوَدکاندر میانِ پنبه بیافتد شَرَر همیقدرِ مرا بدان که چو من هم به روزگاریک عاشقِ درست نبینی دگر همی▨ایرج میرزا Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.
Embed this episode
NOW PLAYING
ایرج میرزا | تسلیت به دوست پدر مرده
No transcript for this episode yet
Similar Episodes
No similar episodes found.