PODCAST · education
خانه ادب پارسی- سعدی خوانی با کیوان ورد
by sadi
این برنامه به همت جناب محمد مستوفی حقیقی در کلاب هاوس برگزار شده
-
109
غزل شمارهٔ ۸: ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب را
شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-8-دیوان-سعدی/1) زاندازه بیرون تشنه ام ، ساقی بیار آن آب را / اوّل مرا سیراب کن ، وآنگه بده اصحاب را2) من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این / روز فراق دوستان ، شب خوش بگفتم خواب را3) هر پارسا را کان صنم در پیشِ مسجد بُگذرد / چشمش بر ابرو افکَند ، باطل کند محراب را4) من صیدِ وحشی نیستم در بندِ جانِ خویشتن / گر وی به تیرم می زند ، اِستاده ام نُشّاب را5) مقدار یار هم نَفَس چون من نداند هیچ کس / ماهی که بر خشک اوفتد ، قیمت بداند آب را6) وقتی در آبی تا میان ، دستی و پایی می زدم / اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را7) امروز حالا غرقه ام ، تا با کناری اوفتم / آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را8) گر بی وفایی کردمی ، یَرغو به قاآن بردمی / کآن کافر اعدا می کُشد ، وِاین سنگ دلِ احباب را9) فریاد می دارد رقیب از دستِ مشتاقان او / آوازِ مطرب در سرا زَحمت بُوََد بَوّاب را10) سعدی ، چو جَورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو / ای بی بصر ، من می روم ؟ او می کشد قُلّاب را
-
108
9 گر ماه من برافکند از رُخ نقاب را
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-9-دیوان-سعدی/1) گر ماه من برافکند از رُخ نقاب را / بُرقع فرو هلد به جمال ، آفتاب را2) گویی دو چشمِ جادوی عابد فریبِ او / بر چشمِ من به سِحر ببستند خواب را3) اوّل نظر ز دست برفتم عنانِ عقل / وآن را که عقل رفت ، چه داند صواب را ؟4) گفتم مگر به وصل رهایی بُوََد ز عشق / بی حاصل است خوردن مستسقی آب را5) دعوی درست نیست گر از دستِ نازنین / چون شربت شکر نخوری زهر ناب را6) عشق ، آدمیّت است ، گر این ذوق در تو نیست / هم شرکتی به خوردن و خفتن ، دواب را7) آتش بیار و خِرمنِ آزادگان بسوز / تا پادشه خراج نخواهد خراب را8) قوم از شراب مست و ز منظور بی نصیب / من مست از او ، چنانکه نخواهم شراب را9) سعدی ، نگفتمت که مرو در کمندِ عشق ؟ / تیرِ نظر بیفکنَد افراسیاب را
-
107
غزل شمارهٔ ۶: پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا را
1) پیشِ ما رسم ، شکستن نبُوَد عهدِ وفا را / الله الله ، تو فراموش مکن صحبتِ ما را2) قیمتِ عشق نداند ، قدم صدق ندارد / سست عهدی که تحمّل نکند بارِ جفا را3) گر مُخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و ، همه نعمتِ فردوس ، شما را4) گر سرم می رود از عهدِ تو سر باز نپیچم / تا بگویند پس از من که به سَر بُرد وفا را5) خُنُک آن درد که یارم به عیادت به سرآید / دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را6) باور از مات نباشد ، تو در آیینه نگه کن / تا بدانی که چه بوده ست گرفتار بلا را7) از سرِ زلفِ عروسانِ چمن دست بدارد / به سرِ زلفِ تو گر دست رسد باد صبا را8) سرِ انگشتِ تحیّر بگزد عقل به دندان / چون تأمل کند این صورت انگشت نما را9) آرزو می کندم شمع صفت پیشِ وجودت / که سراپای بسوزند منِ بی سر و پا را10) چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان / خط همی بیند و ، عارف قلمِ صُنعِ خدا را11) همه را دیده به رویت نگران است ، ولیکن / خود پرستان ز حقیقت نشِناسند هوا را12) مهربانی ز من آموز و ، گَرَم عمر نمانَد / به سرِ تربتِ سعدی بطلب مِهرگیا را13) هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را / قُل لِصاحِِ تَرَکَ الناسَ مِنَ الوَجدِ سُکارا
-
106
غزل شمارهٔ ۴: اگر تو فارغی از حال دوستان یارا
https://didarejan.com/شرح-و-تفسیر-غزل-شماره-4-دیوان-سعدی/1) اگر تو فارغی از حالِ دوستان ، یارا / فراغت از تو میسّر نمی شود ما را2) تو را در آینه دیدن جمالِ طلعتِ خویش / بیان کند که چه بوده ست ناشکیبا را3) بیا که وقتِ بهار است ، تا من و تو به هم / به دیگران بِگُذاریم باغ و صحرا را4) به جایِ سروِ بلندِ ایستاده بر لبِ جوی / چرا نظر نکنی یارِ سرو بالا را ؟5) شمایلی که در اوصافِ حُسنِ ترکیبش / مجالِ نطق نَماند زبانِ گویا را6) که گفت در رخِ زیبا نظر خطا باشد ؟ / خطا بُوَد که نبینند رویِ زیبا را7) به دوستی که اگر زهر باشد از دستت / چنان به ذوقِ ارادت خورم که حلوا را8) کسی ملامتِ وامق کند به نادانی / حبیبِ من ، که ندیده ست رویِ عذرا را9) گرفتم آتشِ پنهان خبر نمی داری / نگاه می نکنی آبِ چشمِ پیدا را ؟10) نگفتمت که به یغما رود دلت ، سعدی / چو دل به عشق دهی دلبرانِ را ؟11) هموز با همه دَردم امید درمان است / که آخری بُوَد آخر ، شبان یلدا را
-
105
غزل شمارهٔ ۲: ای نفسِ خرّمِ بادِ صبا
1) ای نَفَسِ خُرمِ بادِ صبا / از بَرِ یار آمده ای ، مَرحبا2) قافلۀ شب ، چه شنیدی ز صبح ؟ / مرغِ سلیمان ، چه خبر از سبا ؟3) بر سرِ خشم است هنوز آن حریف ؟ / یا سخنی می رود اندر رِضا ؟4) از درِ صلح آمده ای یا خِلاف ؟ / با قدمِ خوف روم یا رَجا ؟5) بارِ دگر گر به سرِ کویِ دوست / بگذری ای پیکِ نسیمِ صبا6) گو رَمقی بیش نماند از ضعیف / چند کُند صورتِ بی جان بقا ؟7) آن همه دلداری و پیمان و عهد / نیک نکردی که نکردی وفا8) لیکن اگر دورِ وصالی بُوَد / صلح فراموش کند ماجرا9) تا به گریبان نرسد دستِ مرگ / دست ز دامن نکنیمت رها10) دوست نباشد به حقیقت ، که او / دوست فراموش کند در بلا11) خستگی اندر طلبت راحت است / درد کشیدن به امید دوا12) سَر نتوانم که برآرم چو چنگ / ور چو دفم پوست بدرّد قفا13) هر سحر از عشق دَمی می زنم / روزِ دگر می شنوم بر ملا14) قصۀ دردم همه عالَم گرفت / در که نگیرد نَفَسِ آشنا ؟15) گر برسد ناله سعدی به کوه / کوه بنالد به زبانِ صدا
-
104
غزل شمارهٔ ۱۱۴- دردیست درد عشق که هیچش طبیب نیست
1) دردی است درد عشق که هیچش طبیب نیست / گر دردمند عشق بنالد ، غریب نیست2) دانند عاقلان که مجانین عشق را / پروای قول ناصح و پند ادیب نیست3) هر کُاو شراب عشق نخورده ست و دُرد دَرد / آن است کز حیات جهانش نصیب نیست4) در مُشک و عود و عنبر و امثال طیّبات / خوشتر ز بوی دوست دگر هیچ طیب نیست5) صید از کمند اگر بجهد ، بوالعجب بُوَد / ورنه چو در کمند بمیرد ، عجیب نیست6) گر دوست واقف است که بر من چه می رود / باک از جفای دشمن و جَور رقیب نیست7) بگریست چشم دشمن من بر حدیث من / فضل از غریب هست و وفا در قریب نیست8) از خنده گُل چنان به قفا اوفتاد باز / کُاو را خبر ز مشغلۀ عندلیب نیست9) سعدی ، ز دست دوست شکایت کجا بری ؟ / هم صبر بر حبیب ، که صبر از حبیب نیست
-
103
غزل شمارهٔ ۱۰۴- مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست
1) مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوست / هزار جان عزیزت فدای جان ای دوست2) چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلم / که یاد می نکند عهد آشیان ای دوست3) گَرَم تو در نگُشایی ، کجا توانم رفت ؟ / به راستان که بمیرم بر آستان ای دوست4) دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دست / بگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست5) تنم بپوسد و خاکم به باد ، ریزه شود / هنوز مِهر تو باشد در استخوان ای دوست6) جفا مکن که بزرگان به خرده ای ز رهی / چنین سبک ننِشینند و سرگران ای دوست7) به لطف اگر بخوری خون من روا باشد / به قهرم از نظر خویشتن مران ای دوست8) مناسب لب لعلت حدیث بایستی / جواب تلخ بدیع است از آن دهان ای دوست9) مرا رضای تو باید ، نه زندگانی خویش / اگر مراد تو قتل است ، وارهان ای دوست10) که گفت سعدی از آسیب عشق بگریزد ؟ / به دوستی که غلط می برَد گمان ای دوست11) که گر به جان رسد از دست دشمنانم کار / ز دوستی نکنم توبه همچنان ای دوست
-
102
غزل شمارهٔ ۱۰۳- ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست
1) ز حد گذشت جدایی میان ما ای دوست / بیا بیا که غلام توام ، بیا ای دوست2) اگر جهان همه دشمن شود ز من دامن / به تیغ مرگ شود دست من رها ای دوست3) سرم فدای قفای ملامت است ، چه باک / گَرَم بُوَد سخن دشمن از قفا ای دوست4) به ناز اگر بخرامی ، جهان خراب کنی / به خون خسته اگر تشنه ای هلا ای دوست5) چنان به داغ تو باشم که گر اجل برسد / به شرعم از تو ستانند خون بها ای دوست6) وفای عهد نگه دار و از جفا بگذر / به حقّ آنکه نی ام یار بی وفا ای دوست7) هزار سال پس از مرگ من چو بازآیی / ز خاک نعره برآرم که مرحبا ای دوست8) غم تو دست برآورد و خون چشمم ریخت / مکن که دست برآرم به ربّنا ای دوست9) اگر به خوردن خون آمدی ، هلا برخیز / وگر به بردن دل آمدی ، بیا ای دوست10) بساز با من رنجور ناتوان ای یار / ببخش بر من مسکین بی نوا ای دوست11) حدیث سعدی اگر نشنوی ، چه جاره کند / به دشمنان نتَوان گفت ماجرا ای دوست
-
101
غزل شمارهٔ ۱۰۲- تا دستها کمر نکنی بر میان دوست
1) تا دست ها کمر نکنی بر میان ای دوست / بوسی به کام دل ندهی بر دهان دوست2) دانی حیات کُشتۀ شمشیر عشق چیست ؟ / سیبی گَزیدن از رخِ چون بوستان دوست3) بر ماجرای خسرو و شیرین قلم کشید / شوری که در میان من است و میان دوست4) خصمی که تیر کافرش اندر غزا نکشت / خونش بریخت ابروی همچون کمان دوست5) دل رفت و دیده خون شد و جان ضعیف ماند / وآن هم برای آن که کنم جان فشان دوست6) روزی به پای مَرکب تازی درافتمش / گر کِبر و ناز بازنپیچد عنان دوست7) هیهات ، کام من که برآید در این طلب / این پس که نام من برود بر زبان دوست8) چون جان سپردنی است به هر صورتی که هست / در کوی عشق خوشتر و بر آستان دوست9) با خویشتن همی برم این شوق تا به خاک / وز خاک سر برآرم و پرسم نشان دوست10) فریاد مردمان همه از دست دشمن است / فریاد سعدی از دل نامهربان دوست
-
100
غزل شمارهٔ ۱۰۱- ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست2
1) ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست / با ما مگو به جز سخن دلنشان دوست2) حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بُوَد / یا از دهان آن که شنید از دهان دوست3) ای یار آشنا ، عَلَم کاروان کجاست ؟ / تا سر نهیم بر قدم ساربان دوست4) گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار / ما سر فدای پای رسالت رسان دوست5) دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت / دستم نمی رسد که بگیرم عنان دوست6) رنجور عشق دوست چنانم ، که هر که دید / رحمت کند ، مگر دل نامهربان دوست7) گر دوست بنده را بکُشد یا بپرورد / تسلیم از آنِ بنده و فرمان از آنِ دوست8) گر آستین دوست بیفتد به دست من / چندانکه زنده ام ، سر من و آستان دوست9) بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در / الّا شهید عشق به تیر از کمان دوست10) بعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد / وآن کیست در جهان که بگیرد مکان دوست
-
99
غزل شمارهٔ ۱۰۰- این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست ves1
1) این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست ؟ / تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست2) دل ، زنده می شود به امید وفای یار / جان ، رقص می کند به سماع کلام دوست3) تا نفخ صور بازنیاید به خویشتن / هرک اوفتاد مست محبّت ز جام دوست4) من بعد از این اگر به دیاری سفر کنم/ هیچ ارمغانی ای نبَرم جز سلام دوست5) رنجور عشق بِه نشود جز به بوی یار / ور رفتنی است ، جان ندهد جز به نام دوست6) وقتی امیر مملکت خویش بودمی / اکنون به اختیار و ارادت غلام دوست7) گر دوست را به دیگری از من فراغت است / من دیگری ندارم قائم مقام دوست8) بالای بام دوست چو نتوان نهاد پای / هم چاره آنکه سر بنهی زیر بام دوست9) درویش را که نام بَرَد پیش پادشاه ؟ / هیهات ، از افتقار من و احتشام دوست10) گر کام دوست کُشتن سعدی است ، باک نیست / اینم حیات بس که بمیرم به کام دوست
-
98
2غزل شمارهٔ ۹۹- صبح میخندد و من گریه کنانversion 2 از غم دوست
1) صبح می خندد و ، من گریه کنان از غم دوست / ای دَم صبح ، چه داری خبر از مَقدم دوست ؟2) بر خودم گریه همی آید و بر خندۀ تو / تا تبسّم چه کنی بی خبر از مَبسَم دوست ؟3) ای نسیم سحر ، از من به دلآرام بگوی / که کسی جز تو ندانم که بُوَد مَحرم دوست4) گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر / دشمن این نیک پسندد که تو گیری کمِ دوست5) تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است / بِه که ضایع نگُذاری طرف مُعظَم دوست6) من نه آنم که عدو گفت ، تو خود دانی نیک / که ندارد دل دشمن خبر از عالَم دوست7) نی نی ای باد مرو ، حال من خسته مگوی / تا غباری ننِشیند به دل خرّم دوست8) هر کسی را غم خویش است و ، دل سعدی را / همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
-
97
1غزل شمارهٔ ۹۹- صبح میخندد و من گریه کنان از غم دوست
1) صبح می خندد و ، من گریه کنان از غم دوست / ای دَم صبح ، چه داری خبر از مَقدم دوست ؟2) بر خودم گریه همی آید و بر خندۀ تو / تا تبسّم چه کنی بی خبر از مَبسَم دوست ؟3) ای نسیم سحر ، از من به دلآرام بگوی / که کسی جز تو ندانم که بُوَد مَحرم دوست4) گو کمِ یار برای دل اغیار مگیر / دشمن این نیک پسندد که تو گیری کمِ دوست5) تو که با جانب خصمت به ارادت نظر است / بِه که ضایع نگُذاری طرف مُعظَم دوست6) من نه آنم که عدو گفت ، تو خود دانی نیک / که ندارد دل دشمن خبر از عالَم دوست7) نی نی ای باد مرو ، حال من خسته مگوی / تا غباری ننِشیند به دل خرّم دوست8) هر کسی را غم خویش است و ، دل سعدی را / همه وقتی غم آن تا چه کند با غم دوست
-
96
غزل شمارهٔ ۹۸- گفتم مگر به خواب ببینم خیال دوست
1) گفتم : مگر به خواب بینم خیال دوست / اینک عَلَی الصَّباح نظر بر جمال دوست2) مردم هلال عید بدبدند ، و پیش ما / عید است و آنک ابروی همچون هلال دوست3) ما را دگر به سرو بلند التفات نیست / از دوستیّ قامت با اعتدال دوست4) زآن بی خودم که عاشق صادق نباشدش / پروای نَفس خویشتن از اشتغال دوست5) ای خواب ، گِردِ دیدۀ سعدی دگر مگرد / یا دیده جایِ خواب بُوَد ، یا خیال دوست
-
95
غزل شمارهٔ ۹۷- صبحی مبارکست نظر بر جمال دوست
1) صبحی مبارک است نظر بر جمال دوست / بر خوردن از درخت امید وصال دوست2) بختم نخفته بود که از خوابِ بامداد / برخاستم به طالع فرخنده فال دوست3) از دل برون شو ای غم دنیا و آخرت / یا خانه جای خواب بُوَد یا مَجال دوست4) خواهم که بیخ صحبت اغیار برکَنم / در باغ دل رها نکنم جز نهال دوست5) تشریف داد و رفت ، ندانم ز بی خودی / کِاین دوست بود در نظرم یا خیال دوست6) هوشم نماند و عقل برفت و سخن ببست / مُقبِل کسی که محو شود در کمال دوست7) سعدی ، حجاب نیست ، تو آیینه پاک دار / زنگار خورده چون بنماید جمال دوست ؟
-
94
غزل شمارهٔ ۹۵- آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست
1) آن که دل من چو گوی در خم چوگان اوست / مَوقف آزادگان بر سر میدان اوست2) ره به در از کوی دوست نیست که بیرون بَرند / سلسلۀ پای جمع زلف پریشان اوست3) چند نصیحت کنند بی خبرانم به صبر ؟ / دردِ مرا ای حکیم ، صبر نه درمان اوست4) گر کند اِنعام او در منِ مسکین نگاه / ور نکند حاکم است ، بنده به فرمان اوست5) گر بزند بی گناه ، عادت بخت من است / ور بنَوازد به لطف ، غایت احسان اوست6) میل ندارم به باغ ، اُنس نگیرم به سرو / سروی اگر لایق است ، قدّ خرامان اوست7) چون بتَواند نشست آن که دلش غایب است ؟ / یا بتَواند گریخت آن که به زندان اوست8) حیرت عشّاق را عیب کند بی بصر / بهره ندارد ز عیش هر که نه حیران اوست9) چون تو گلی کس ندید در چمن روزگار / خاصه که مرغی چو من بلبل بستان اوست10) گر همه مرغی زنند سخت کمانان به تیر / حیف بُوَد بلبلی کِاین همه دستان اوست11) سعدی ، اگر طالبی ، راه رَو و رنج بر / کعبۀ دیدار دوست ، صبر ، بیابان اوست
-
93
غزل شمارهٔ ۹۴- خورشید زیر سایه زلف چو شام اوست
1) خورشید زیر سایۀ زلفِ چو شامِ اوست / طوبی غلام قدّ صنوبر خرام اوست2) آن قامت است ؟ نی ، به حقیقت قیامت است / زیرا که رستخیز من اندر قیام اوست3) بر مرگ ، دل خوش است در این واقعه مرا / کآب حیات در لب یاقوت فام اوست4) بوی بهار می دمدم یا نسیم صبح ؟ / باد بهشت می گذرد یا پیام اوست ؟5) دل عشوه می فروخت که من مرغ زیرکم / اینک فتاده در سر زلف چو دام اوست6) بیچاره مانده ام همه روزی به دام او / وِ اینک فتاده ام به غریبی که کام اوست7) هر لحظه در بَرم دل از اندیشه خون شود / تا خود غلام کیست که سعدی غلام اوست ؟
-
92
غزل شمارهٔ ۹۱- سفر دراز نباشد به پای طالب دوست
1) سفر دراز نباشد به پای طالب دوست / که زندۀ ابد است آدمی که کشتۀ اوست2) شراب خوردۀ معنی چو در سماع آید / چه جای جامه ، که بر خویشتن بدرّد پوست3) هر آن که با رخ منظور ما نظر دارد / به ترک خویش بگوید که خصم عربده جوست4) حقیر تا نشماری تو آب چشم فقیر / که قطره قطرۀ باران چو با هم آمد جوست5) نمی رود که کمندش همی بَرَد مشتاق / چه جای پند نصیحت کنان بیهده گوست ؟6) چو در میانۀ خاک اوفتاده ای بینی / از آن بپرس که چوگان ، از او مپرس که گوست7) چرا و چون نرسد بندگان مُخلِص را / رواست ، گر همه بد می کنی بکن که نکوست8) کدام سرو سهی راست با وجود تو قدر ؟ / کدام غالیه را پیش خاک پای تو بوست ؟9) بسی بگفت خداوند عقل و ، نشِنیدم / که دل به غمزۀ خوبان مده ، که سنگ است و سبوست10) هزار دشمن اگر بر سرند سعدی را / به دوستی که نگوید به جز حکایت دوست11) به آب دیدۀ خونین نبشته قصّۀ عشق / نظر به صفحۀ اوّل مکن که تُو بر تُوست
-
91
غزل شمارهٔ ۹۰- سرمست درآمد از درم دوست
1) سرمست درآمد از درم دوست / لب خنده زنان چو غنچه در پوست2) چون دیدمش آن رخ نگارین / در خود به غلط شدم که این اوست ؟3) رضوان درِ خُلد بازکردند / کز عطر مشام روح خوشبوست ؟4) پیش قدمش به سر دویدم / در پای فتادمش که ای دوست5) یکباره به تَرک ما بگفتی / زنهار ، نگویی این نه نیکوست ؟6) بر من که دلم چو شمعِ یکتاست / پیراهن غم چو شمع ده توست7) چشمش به کرشمه گفت با من : / در نرگس مست من چه آهوست ؟8) گفتم : همه نیکویی است ، لیکن / این است که بی وفا و بدخوست9) بشنو نفَسی دعای سعدی / گر چه همه عالَمت دعاگوست
-
90
غزل شمارهٔ ۸۹- بتا هلاک شود دوست در محبت دوست
1) بِتا هلاک شود دوست در محبّت دوست / که زندگانی او در هلاک بودن اوست2) مرا جفا و وفای تو پیش ، یکسان است / که هر چه دوست پسندد به جای دوست ، نکوست3) مرا و عشق تو گیتی به یک شکم زاده ست / دو روح در بدنی چون دو مغز در یک پوست4) هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست / علی الخصوص که از دست یار زیباخوست5) دلم ز دست به در بُرد سروبالایی / خلاف عادتِ آن سروها که بر لب جوست6) به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش / گرفته بودم و دستم هنوز غالیه بوست7) چو گوی در همۀ عالَم به جان بگردیدم / ز دست عشقش و ، چوگان هنوز در پی گوست8) جماعتی به همین آب چشم بیرونی / نظر کنند و ندانند کآتشم در توست9) ز دوست هر که تو بینی مراد خود خواهد / مراد خاطر سعدی مراد خاطر اوست
-
89
غزل شمارهٔ ۸۸- با خردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست
1) با خردمندیّ و خوبی پارسا و نیکخوست / صورتی هرگز ندیدم کِاین همه معنی در اوست2) گر خیالِ یاری اندیشد ، باری ، چون تو یار / یا هوای دوستی ورزند ، باری ، چون تو دوست3) خاکِ پایش بوسه خواهم داد ، آبم گو ببر / آبروی مهربانان پیش معشوق آبِ جوست4) شاهدش دیدار و گفتن ، فتنه اش ابرو و چشم / نادرش بالا و رفتن ، دلپذیرش طبع و خوست5) تا به خود باز آیم آنگه وصف دیدارش کنم / از که می پرسی در این میدان که سرگردان چو گوست ؟6) عیب پیراهن دریدن می کنندم دوستان / بی وفایارم که پیراهن همی درّم ، نه پوست7) خاکِ سبزآرنگ و بادِ گل فشان و آبِ خوش / ابر مرواریدباران و هوای مُشک بوست8) تیرباران بر سر و صوفی گرفتار نظر / مدّعی در گفتگوی و عاشق اندر جستجوست9) هر که را کنج اختیار آمد ، تو دست از وی بدار / کانچنان شوریده سر پایش به گنجی در فروست10) چشم اگر با دوست داری ، گوش با دشمن مکن / عاشقی و نیکنامی سعدیا سنگ و سبوست
-
88
غزل شمارهٔ ۸۷- گر کسی سرو شنیدهست که رفتهست این است
1) گر کسی سرو شنیده ست که رفته ست این است / یا صنوبر که بُناگوش و بَرش سیمین است2) نه بلندی است به صورت که تو معلوم کنی / که بلند از نظر مردم کوته بین است3) خواب در عهد تو در چشم من آید ؟ هیهات / عاشقی کار سری نیست که بر بالین است4) همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت / و آنچه در خواب نشد ، چشم من و پروین است5) خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است / من از این باز نگردم که مرا این ، دین است6) وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند / خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است7) چمن امروز بهشت است و تو در می بایی / تا خلایق همه گویند که حورالعین است8) هر چه گفتیم در اوصاف کمالیّت او / همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است9) آنچه سرپنجۀ سیمین تو با سعدی کرد / با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است10) من دگر شعر نخوانم که نویسم ، که مگس / زحمتم می دهد از بس که سخن شیرین است
-
87
غزل شمارهٔ ۸۶- بخت جوان دارد آن که با تو قرینست
1) بخت جوان دارد آن که با تو قرین است / پیر نگردد که در بهشت برین است2) دیگر از آن جانبم نماز نباشد / گر تو اشارت کنی که قبله چنین است3) آینه ای پیش آفتاب نهاده ست / بر درِ آن خیمه ؟ یا شعاع جَبین است ؟4) گر همه عالَم ز لوح فکر بشُویند / عشق نخواهد شدن ، که نقش نگین است5) گوشه گرفتم ز خلق و فایده ای نیست / گوشۀ چشمت بلای گوشه نشین است6) تا نه تصوّر کنی که بی تو صبوریم / گر نفَسی می زنیم ، بازپسین است7) حُسن تو هر جا که طبل عشق فروکوفت / بانگ برآمد که غارت دل و دین است8) سیم و زرم گو مباش و دنیی و اسباب / روی تو بینم که مُلک روی زمین است9) عاشق صادق به زخم دوست نمیرد / زهر مذابم بده که ماء مَعین است10) سعدی از این پس که راه پیش تو دانست / گر ره دیگر رود ضلال مبین است
-
86
غزل شمارهٔ ۸۴- ز من مپرس که در دست او دلت چونست
1) ز من مپرس که در دست او دلت چون است / از او بپرس که انگشت هاش در خون است2) وگر حدیث کنم ، تندرست را چه خبر / که اندرون جراحت رسیدگان چون است ؟3) به حُسن طلعت لبلی نگاه می نکند / فتاده در پی بیچاره ای که مجنون است4) خیال روی کسی در سر است هر کس را / مرا خیال کسی کز خیال بیرون است5) خجسته روز کسی کز درش تو بازآیی / که بامداد به روی تو فال میمون است6) چنین شمایل موزون و قدّ خوش که تو راست / به ترک عشق تو گفتن نه طبع موزون است7) اگر کسی به ملامت ز عشق برگردد / مرا به هر چه تو گویی ارادت افزون است8) نه پادشاه منادی زده ست مِی مخورید ؟ / بیا که چشم و دهان تو مست و می گون است9) کنار سعدی از آن روز کز تو دور افتاد / از آب دیده تو گویی کنار جیحون است
-
85
غزل شمارهٔ ۸۳- مگر نسیم سحر بوی زلف یار منست
مگر نسیم سحر بوی زلف یار منستکه راحت دل رنجور بیقرار منستبه خواب در نرود چشم بخت من همه عمرگرش به خواب ببینم که در کنار منستاگر معاینه بینم که قصد جان داردبه جان مضایقه با دوستان نه کار منستحقیقت آن که نه در خورد اوست جان عزیزولیک درخور امکان و اقتدار منستنه اختیار منست این معاملت لیکنرضای دوست مقدم بر اختیار منستاگر هزار غمست از جفای او بر دلهنوز بنده اویم که غمگسار منستدرون خلوت ما غیر در نمیگنجدبرو که هر که نه یار منست بار منستبه لالهزار و گلستان نمیرود دل منکه یاد دوست گلستان و لالهزار منستستمگرا دل سعدی بسوخت در طلبتدلت نسوخت که مسکین امیدوار منستو گر مراد تو اینست بیمرادی منتفاوتی نکند چون مراد یار منست
-
84
غزل شمارهٔ ۷۹- این باد بهار بوستان است
1) این باد بهار بوستان است ؟ / یا بوی وصال دوستان است ؟2) دل می برد این خط نگارین / گویی خط روی دلستان است3) ای مرغ به دام دل گرفتار / بازآی که وقت آشیان است4) شب ها من و شمع می گدازیم / این است که سوز من نهان است5) گوشم همه روز از انتظارت / بر راه و ، نظر بر آستان است6) ور بانگ مؤذّنی می آید / گویم که درایِ کاروان است7) با آن همه دشمنی که کردی / بازآی که دوستی همان است8) با قوّت بازُوان عشقت / سرپنجۀ صبر ناتوان است9) بیزاری دوستان دمساز / تفریق میان جسم و جان است10) نالیدن دردناک سعدی / بر دعوی دوستی بیان است11) آتش به نی قلم درانداخت / وِاین حَبر که می رود دُخان است
-
83
غزل شمارهٔ ۷۸- امشب به راستی شب ما روز روشن است
1) امشب به راستی شب ما را روز روشن است / عید وصال دوست علی رغم دشمن است2) باد بهشت می گذرد یا نسیم صبح / یا نَکهت دهان تو یا بوی لادن است ؟3) هرگز نباشد از تن و جانت عزیزتر / چشم که در سر است و روانم که در تن است4) گردن نهم به خدمت و گوشت کنم به قول / تا خاطرم معلّقِ آن گوش و گردن است5) ای پادشاه ، سایه ز درویش وامگیر / ناچار خوشه چین بُوَد آنجا که خرمن است6) دور از تو در جهان فراخم مجال نیست / عالَم به چشم تنگدلان چشم سوزن است7) عاشق گریختن نتَواند ، که دست شوق / هر جا که می رود متعلّق به دامن است8) شیرین به در نمی رود از خانه بی رقیب / داند شکر که دفع مگس بادبیزن است9) جَور رقیب و سرزنش اهل روزگار / با من همان حکایت گاو دُهل زن است10) بازان شاه را حسد آید بدین شکار / کآن شاهباز را دل سعدی نشیمن است11) قلب رقیق چند بپوشد حدیث عشق ؟ / هرچ آن به آبگینه بپوشی مُبیَّن است
-
82
غزل شمارهٔ ۷۷- بر من که صبوحی زدهام خرقه حرام است
1) بر من که صبوحی زاده ام ، خرقه حرام است / ای مجلسیان ، راه خرابات کدام است ؟2) هر کس به جهان خرّمی ای پیش گرفتند / ما را غمت ای ماه پری چهره تمام است3) برخیز که در سایۀ سروی بنشینیم / کآنجا که تو بنشینی بر سرو قیام است4) دامِ دل صاحب نظرانت خَم گیسوست / و آن خال بُناگوش مگر دانۀ دام است5) با چون تو حریفی به چنین جای در این وقت / گر باده خورم ، خَمر بهشتی نه حرام است6) با محتسب شهر بگویید که زنهار / در مجلس ما سنگ مینداز که جام است7) غیرت نگذارد که بگویم که مرا کُشت / تا خلق ندانند که معشوقه چه نام است8) دردا که بپختیم در این سوز نهانی / و آن را خبر از آتش ما نیست که خام است9) سعدی ، مبَر اندیشه که در کام نهنگان / چون در نظر دوست نشینی ، همه کام است
-
81
غزل شمارهٔ ۷۶- یارا بهشت صحبت یاران همدمست
1) یارا ، بهشت ، صحبت یاران همدَم است / دیدار یار نامتناسب ، جهنّم است2) هر دَم که در حضور عزیزی برآوری / دریاب کز حیات جهان حاصل آن دَم است3) نه هر که چشم و گوش و دهان دارد آدمی است / بس دیو را که صورتِ فرزندِ آدم است4) آن است آدمی که در او حسنِ سیرتی / یا لطفِ صورتی است دگر حشوِ عالَم است5) هرگز حسد نبرده و حسرت نخورده ام / جز بر دو روی یار موافق که در هم است6) آنان که در بهار به صحرا نمی روند / بوی خوش ربیع بر ایشان مُحرَّم است7) وآن سنگدل که دیده بدوزد ز روی خوب / پندش مده که جهل در او نیک محکم است8) آرام نیست در همه عالَم به اتّفاق / ور هست ، در مجاورت یار مَحرم است9) گر خونِ تازه می رود از ریشِ اهلِ دل / دیدار دوستان که بینند مَحرم است10) دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف / لیکن رفیق بر همه چیزی مُقدَّم است11) مُمسِک برای مال همه ساله تنگدل / سعدی به روی دوست همه روزه خرّم است
-
80
غزل شمارهٔ ۷۵- کارم چو زلف یار پریشان و درهمست
1) کارم چو زلف یار پریشان و در هم است / پشتم به سان ابروی دلدار پر خَم است2) غم ، شربتی ز خون دلم نوش کرد و گفت / این شادی کسی که در این دَور ، خرّم است3) تنها دل من گرفتار در غمان ؟ / یا خود در این زمانه دل شادمان کم است ؟4) زِاین سان که می دهد دل من دادِ هر غمی / انصاف ، مُلک عالَم عشقش مُسلّم است5) دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت ؟ / آیا چه جاست این که همه روزه با نم است ؟6) خواهی چو روزِ روشن دانی تو حال من ؟ / از تیره شب بپرس که او نیز مَحرم است7) ای کاشکی میان من استیّ و دلبرم / پیوندی این چنین که میان من و غم است
-
79
غزل شمارهٔ ۷۳- دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست
1) دیده از دیدار خوبان بر گرفتن مشکل است / هر که ما را این نصیحت می کند بی حاصل است2) یار زیبا گر هزارت وحشت از وی در دل است / بامدادان روی او دیدن صباح مُقبِل است3) آن که در چاه زنخدانش دل بیچارگان / چون مَلَک محبوس در زندان چاه بابل است4) پیش از این من دعوی پرهیزگاری کردمی / باز می گویم که هر دعوی که کردم باطل است5) زهر نزدیک خردمندان اگر چه قاتل است / چون ز دست دوست می گیری ، شفای عاجل است6) من قدم بیرون نمی یارم نهاد از کوی دوست / دوستان ، معذور داریدم که پایم در گِل است7) باش تا دیوانه گویندم همه فرزانگان / ترک جان نتوان گرفتن تا تو گویی عاقل است8) آن که می گوید نظر در صورت خوبان خطاست / او همین صورت همی بیند ، ز معنی غافل است9) ساربان ، آهسته ران کآرام جان در محمِل است / چارپایان بار بر پشتند و ، ما را بر دل است10) گر به صد منزل فراق افتد میان ما و دوست / همچنانش در میان جانِ شیرین منزل است11) سعدی ، آسان است با هر کس گرفتن دوستی / لیک چون پیوند شد ، خو باز کردن مشکل است
-
78
غزل شمارهٔ ۷۲- پای سرو بوستانی در گل است
1) پای سرو بوستانی در گِل است / سرو ما را پای معنی در دل است2) هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد / طالعش میمون و فالش مُقبِل است3) نیک خواهانم نصیحت می کنند / خشت بر دریا زدن بی حاصل است4) ای برادر ، ما به گرداب اندریم / و آن که شُنعت می زند بر ساحل است5) شوق را بر صبر ، قوّت غالب است / عقل را با عشق ، دعوی باطل است6) نسبت عاشق به غفلت می کنند / و آن که معشوقی ندارد غافل است7) دیده باشی تشنه مُستعجِل به آب ؟ / جان به جانان همچنان مُستعجِل است8) بذل جاه و مال و ترک نام و ننگ / در طریق عشقِ اوّل منزل است9) گر بمیرد طالبی در بند دوست / سهل باشد ، زندگانی مشکل است10) عاشقی می گفت و خوش خوش می گریست / جان بیاساید که جانان قاتل است11) سعدیا ، نزدیک رأی عاشقان / خلق مجنونند و ، مجنون عاقل است
-
77
غزل شمارهٔ ۷۱- دلی که عاشق و صابر بود مگر سنگ است
1) دلی که عاشق و صابر بُوَد مگر سنگ است / ز عشق تا به صبوری هزار فرسنگ است2) برادران طریقت ، نصیحتم مکنید / که توبه در ره عشق آبگینه بر سنگ است3) دگر به خُفیه نمی بایدم شراب و سماع / که نیکنامی در دین عاشقان ننگ است4) چه تربیت شنوم ؟ یا چه مصلحت بینم ؟ / مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است5) به یادگارِ کسی دامن نسیم صبا / گرفته ایم و ، دریغا که باد در چنگ است6) به خشم رفتۀ ما را که می بَرَد پیغام ؟ / بیا که ما سپر انداختیم ، اگر جنگ است7) بکُش چنانکه توانی که بی مشاهده ات / فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است8) ملامت از دل سعدی فرو نشُوید عشق / سیاهی از حبشی چون رود ؟ که خود رنگ است
-
76
غزل شمارهٔ ۶۸- چشمت خوشست و بر اثر خواب خوشترست
1) چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر است / طعم دهانت از شکر ناب خوشتر است2) زنهار از آن تبسّم شیرین که می کنی / کز خندۀ شکوفۀ سیراب خوشتر است3) شمعی به پیش روی تو گفتم که برکنم / حاجت به شمع نیست ، که مهتاب خوشتر است4) دوش آرزوی خواب خوشم بود یک زمان / امشب نظر به روی تو از خواب خوشتر است5) در خوابگاه عاشق سر بر کنار دوست / کَیمُختِ خارپشت ز سنجاب خوشتر است6) ز آن سوی بحر آتش اگر خوانی ام به لطف / رفتن به روی آتشم از آب خوشتر است7) ز آب روان و سبزه و صحرا و لاله زار / با من مگو که چشم در احباب خوشتر است8) زهرم مده به دست رقیبان تندخوی / از دست خود بده که ز جُلّاب خوشتر است9) سعدی دگر به گوشۀ وحدت نمی رود / خلوت خوش است و صحبت اصحاب خوشتر است10) هر باب از این کتاب نگارین که برکنی / همچون بهشت گویی از آن باب خوشتر است
-
75
غزل شمارهٔ ۶۶- هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است
1) هر کسی را نتَوان گفت که صاحب نظر است / عشق بازی دگر و نَفس پرستی دگر است2) نه هر آن چشم که بینند سیاه است و سپید / یا سپیدی ز سیاهی بشِناسد بصر است3) هر که در آتش عشقش نبُوَد آتش سوز / گو به نزدیک مرو کآفت پروانه پر است 4) گر من از دوست بنالم ، نفَسم صادق نیست / خبر از دوست ندارد که ز خود با خبر است5) آدمی صورت اگر دفع کند شهوت نَفس / آدمی خوی شود ، ور نه ، همان جانور است6) شربت از دست دلآرام چه شیرین و چه تلخ / بده ای دوست ، که مستسقی از آن تشنه تر است7) من خود از عشق لبت فهم سخن می نکنم / هرچ از آن تلخ ترم گو تو بگویی ، شکر است8) ور به تیغم بزنی با تو مرا خصمی نیست / خصم آنم که میان من و تیغت سپر است9) من از این بند نخواهم به در آمد همه عمر / بندِ پایی که به دست تو بُوَد ، تاجِ سر است10) دست سعدی به جفا نگسَلد از دامن دوست / ترک لؤلؤ نتَوان گفت که دریا خطر است
-
74
غزل شمارهٔ ۶۳- از هر چه میرود سخن دوست خوشتر است
1) از هر چه می رود سخن دوست خوشتر است / پیغام آشنا نفَس روح پرور است2) هرگز وجود حاضرِ غایب شنیده ای ؟ / من در میان جمع و دلم جای دیگر است3) شاهد که در میان نبوَد ، شمع گو بمیر / چون هست ، اگر چراغ نباشد منوّر است4) اَبنای روزگار به صحرا روند و باغ / صحرا و باغ زنده دلان کوی دلبر است5) جان می روم که در قَدم اندازمش ز شوق / درمانده ام هنوز که نُزلی محقّر است6) کاش آن به خشم رفتۀ ما آشتی کنان / بازآمدی که دیدۀ مشتاق بر در است7) جانا ، دلم چو عود بر آتش بسوختی / وِ این دَم که می زنم ز غمت دود مِجمر است8) شب های بی توام شب گور است در خیال / ور بی تو بامداد کنم روز محشر است9) گیسوت عنبرینۀ گردن تمام بود / معشوق خوب روی چه محتاج زیور است ؟10) سعدی ، خیال بیهده بستی امید وصل / هجرت بکُشت و وصل هنوزت مصوّر است11) زنهار ، از این امید درازت که در دل است / هیهات ، از این خیال محالت که در سر است
-
73
غزل شمارهٔ ۶۲- ای لعبت خندان لب لعلت که مزیدهست؟
1) ای لعبت خندان ، لب لعلت که مزیده ست ؟ / وِای باغ لطافت ، بِهِ رویت که گَزیده ست ؟2) زیباتر از این صید همه عمر نکرده ست / شیرین تر از این خربزه هرگز نبریده ست3) ای خَضر ، حلالت نکنم چشمۀ حیوان / دانی که سکندر به چه محنت طلبیده ست ؟4) آن خون کسی ریخته ای یا می سرخ است ؟ / یا توت سیاه است که بر جامه چکیده ست5) با جمله برآمیزی و ، از ما بگُریزی / جُرم از تو نباشد ، گنه از بخت رمیده ست6) نیک است که دیوار به یکباره بیفتاد / تا هیچ کس این باغ نگویی که ندیده ست7) بسیار توقف نکند میوۀ بربار / چون عام بدانست که شیرین و رسیده ست8) گل نیز در آن هفته دهن باز نمی کرد / وِامروز نسیم سَحرش پرده دریده ست9) در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی / کشتی رود اکنون که تَتَر جِسر بریده ست10) رفت آنکه فُقاع از تو گشایند دگربار / ما را بس از این کوزه که بیگانه مکیده ست11) سعدی ، درِ بستان هوای دگری زن / وِاین کِشته رها کن در او گلّه چریده ست
-
72
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست 61
1) افسوس بر آن دیده که روی تو ندیده ست / یا دیده و بعد از تو به رویی نگریده ست2) گر مدّعیان نقش ببینند پری را / دانند که دیوانه چرا جامه دریده ست3) آن کیست که پیرامُن خورشید جمالش / از مُشکِ سیه دایرۀ نیمه کشیده ست4) ای عاقل اگر پای به سنگیت برآید / فرهاد بدانی که چرا سنگ بریده ست5) رحمت نکند بر دل بیچارۀ فرهاد / آن کس که سخن گفتن شیرین نشِنیده ست6) از دست کمان مهرۀ ابروی تو در شهر / دل نیست که در بر چو کبوتر نتپیده ست7) در وهم نیاید که چه مطبوع درختی / پیداست که هرگز کس از این میوه نچیده ست8) سرّ قلم قدرت بی چون الهی / در روی تو چون روی ، در آیینه پدیداست9) ما از تو به غیر از تو نداریم تمنّا / حلوا به کسی دِه که محبّت نچشیده ست10) با این همه باران بلا بر سر سعدی / نشگفت اگرش خانۀ دل آب چکیده ست
-
71
غزل شمارهٔ ۶۰- شب فراق که داند که تا سحر چند است
شب فراق که داند که تا سحر چند استمگر کسی که به زندان عشق در بند استگرفتم از غم دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانند است؟پیام من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوند استقسم به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو وان هم عظیم سوگند استکه با شکستن پیمان و برگرفتن دلهنوز دیده به دیدارت آرزومند استبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندهستخیال روی تو بیخ امید بنشاندهستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندهستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکند استاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گلآکند استز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دستها که ز دست تو بر خداوند استفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوند استز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسند است
-
70
1) این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست ؟ : یا مَلَک در صورت مردم به گفتار آمده ست ؟ 59
1) این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده ست ؟ / یا مَلَک در صورت مردم به گفتار آمده ست ؟2) آن پری کز خَلق پنهان بود چندین روزگار / باز می بینم که در عالَم پدیدار آمده ست3) عود می سوزند یا گل می دمد در بوستان ؟ / دوستان ، یا کاروان مشکِ تاتار آمده ست ؟4) تا مرا با نقش رویَش آشنایی اوفتاد / هر چه می بینم به چشمم نقش دیوار آمده ست5) ساربانا ، یک نظر در روی آن زیبانگار / گر به جانی می دهد ، اینک خریدار آمده ست6) من دگر در خانه ننشینم اسیر و دردمند / خاصه این ساعت که گفتی گل به بازار آمده ست7) گر تو انکار نظر در آفرینش می کنی / من همی گویم که چشم از بهر این کار آمده ست8) وه که گر من باز بینم روی یار خویش را / مرده ای بینی که با دنیا دگربار آمده ست9) آنچه بر من می رود در بندت ای آرام جان / با کسی گویم که در بندی گرفتار آمده ست10) نِی که می نالد همی در مجلس آزادگان / زآن همی نالد که بر وی زخمِ بسیار آمده ست11) تا نپنداری که بعد از چشم خواب آلود تو / تا برفتی ، خوابم اندر چشم بیدار آمده ست12) سعدیا ، گر همّتی داری ، منال از جَور یار / تا جهان بوده ست ، جَور یار بر یار آمده ست
-
69
اتّفاقم به سر کوی کسی افتاده ست : که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست غزل ۵۸ سعدی
1) اتّفاقم به سر کوی کسی افتاده ست / که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده ست2) خبر ما برسانید به مرغان چمن / که هم آواز شما در قفسی افتاده ست3) به دلآرام بگو : ای نَفَس باد سَحر / کار ما همچو سَحر با نَفَسی افتاده ست4) بند بر پای تحمّل چه کند گر نکند ؟ / انگبین است که در وی مگسی افتاده ست5) هیچ کس عیب هوس باختن ما نکند / مگر آن کس که به دام هوسی افتاده ست6) سعدیا ، حال پراکندۀ گوی آن داند / که همه عمر به چوگان کسی افتاده ست
-
68
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست 57
1) هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست / الحان بلبل از نَفَس دوستان توست2) چون خِضر دید آن لب جان بخش دلفریب / گفتا : که آب چشمۀ حیوان دهان توست3) یوسف به بندگیت کمر بسته بر میان / بودش یقین که مُلک ملاحت از آنِ توست4) هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری / در دل نیافت راه که آنجا مکان توست5) هرگز نشان ز چشمۀ کوثر شنیده ای ؟ / کُاو را نشانی از دهن بی نشان توست6) از رشک آفتاب جمالت بر آسمان / هر ماه ، ماه دیدم چون ابرُوان توست7) این باد روح پرور از انفاس صبحدم / گویی مگر ز طُرّۀ عنبرفشان توست8) صد پیرهن قبا کنم از خرّمی ، اگر / بینم که دست من چو کمر در میان توست9) گفتند میهمانی عشّاق می کنی / سعدی به بوسه ای ز لبت میهمان توست
-
67
56 -47 ای کآب زندگانی من در دهان توست
1) ای کآب زندگانی من در دهان توست / تیر هلاک ظاهر من در کمان توست2) گر بُرقعی فرونگُذاری بدین جمال / در شهر ، هر که کُشته شود ، در ضَمان توست3) تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب / کِاین مدح آفتاب نه تعظیم شأن توست4) گر یک نظر به گوشۀ چشمِ ارادتی / با ما کنی ، وگر نکنی ، حکم از آنِ توست5) هر روز خَلق را سر یاریّ و صاحبی است / ما را همین سر است که بر آستان توست6) بسیار دیده ایم درختان میوه دار / زِاین بِه ندیده ایم که در بوستان توست7) گر دست دوستان نرسد ، باغ را چه جرم ؟ / منعی که می رود ، گنه از باغبانِ توست8) بسیار در دل آمد از اندیشه ها و رفت / نقشی که آن نمی رود از دل ، نشان توست9) با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی / ای دوست ، همچنان دل من مهربان توست10) سعدی به قدر خویش تمنّای وصل کن / سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست
-
66
غزل شمارهٔ ۴۹- خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست
1) خرّم آن بُقعه که آرامگه یار آنجاست / راحت جان و شفای دل بیمار آنجاست2) من در اینجای همین صورت بی جانم و بس / دلم آنجاست که آن دلبر عیّار آنجاست3) تنم اینجاست سقیم و دلم آنجاست مقیم / فلک اینجاست ، ولی کوکب سیّار آنجاست4) آخر ای باد صبا ، بویی اگر می آری / سوی شیراز گذر کن که مرا یار آنجاست5) درد دل پیش که گویم ؟ غم دل با که خورم ؟ / روم آنجا که مرا محرم اسرار آنجاست6) نکند میل ، دل من به تماشای چمن / که تماشای دل آنجاست که دلدار آنجاست7) سعدی ، این منزل ویران چه کنی ؟ جای تو نیست / رخت بربند که منزلگه احرار آنجاست
-
65
سرو چمن پیش اعتدال تو پست است 45-54
1) سرو چمن پیش اعتدال تو پست است / روی تو بازار آفتاب شکسته است2) شمع فلک با هزار مشعل انجم / پیش وجودت چراغ بازنشسته است3) توبه کند مردم از گناه به شعبان / در رمضان نیز چشم های تو مست است4) این همه زورآوری و مردی و شیری / مرد ندانم که از کمند تو جَسته است5) این یکی از دوستان به تیغ تو کشته است / و آن دگر از عاشقان به تیر تو خسته است6) دیده به دل می بَرد حکایت مجنون / دیده ندارد که دل به مِهر نبسته است7) دستِ طلب داشتن ز دامن معشوق / پیشِ کسی گو کِش اختیار به دست است8) با تو چو روحانی ای تعلّق خاطر / هر که ندارد ، دَوابِ نَفس پرست است9) منکر سعدی که ذوق عشق ندارد / نیشکرش در دهان تلخ ، کَبَست است
-
64
مجنون عشق را دگر امروز حالت است 46-55
https://open.spotify.com/album/2yQwSat5AbQahYeBB9GH1T?si=6eOu4-nTRsWbjwTaUVCmYg1) مجنون عشق را دگر امروز حالت است / کِاسلام دین لیلی و دیگر ضلالت است2) فرهاد را از آنچه که شیرین تُرُش کند ؟ / این را شکیب نیست ، گر آن را ملالت است3) عَذرا که نانوشته بخوانَد حدیث عشق / داند که آب دیدۀ وامق رسالت است4) مطرب همین طریق غزل گو نگاه دار / کِاین رَه که برگرفت ، به جایی دلالت است5) ای مدّعی که می گذری بر کنار آب / ما را که غرقه ایم ، ندانی چه حالت است ؟6) زِاین در کجا رویم ؟ که ما را به خاک او / وُ او را به خون ما که بریزد ، حوالت است7) گر سر قَدم نمی کنمش ، پیش اهل دل / سر بر نمی کنم ، که مقام خجالت است8) جز یاد دوست هر چه کنی ، عمر ضایع است / جز سرّ عشق هر چه بگویی ، بطالت است9) ما را دگر معامله با هیچ کس نماند / بیعی که بی حضور تو کردم ، اقالت است10) از هر جفات بوی وفایی همی دهد / در هر تعنّتیت هزار استمالت است11) سعدی ، بشُوی لوح دل از نقش غیر او / علمی که ره به حق ننُماید ، جهالت است
-
63
آن ماه دو هفته در نقاب است ؟ 44-52
1) آن ماه دو هفته در نقاب است ؟ / یا حوریِ دست در خضاب است ؟2) وآن وسمه بر ابروان دلبند ؟ / یا قوس قُزَح بر آفتاب است ؟***3) سیلاب ز سر گذشت یارا / زاندازه به در مبَر جفا را4) بازآی که از غم تو ما را / چشمی و هزار چشمه آب است***5) تندی و جفا و زشت خویی / هر چند که می کنی ، نکویی6) فرمان برمت به هر چه گویی / جان بر لب و چشم بر خطاب است***7) ای روی تو از بهشت بابی / دل بر نمک لبت کبابی8) گفتم بزنم بر آتش آبی / وِاین آتش دل نه جای اب است***9) صبر از تو کسی نیاورَد تاب / چشمم ز غمت نمی بَرد خواب10) شک نیست که بر مَمّر سیلاب / چندانکه بنا کنی ، خراب است***11) ای شهرۀ شهر و فتنۀ خیل / فی مَنظَرِکِ النَّهارُ وَالّیل12) هر کُاو نکند به صورتت میل / در صورت آدمی دَواب است***13) ای داروی دلپذیر دردم / اقرار به بندگیت کردم14) دانی که من از تو برنگردم / چندانکه خطا کنی ، صواب است***15) گرچه تو امیر و ، ما اسیریم / گرچه تو بزرگ و ، ما حقیریم16) گرچه تو غنی و ، ما فقیریم / دلداری دوستان ثواب است***17) ای سروِ روان و گل بن نو / مه پیکر آفتاب پرتو18) بستان و بِده ، بگوی و بشنو / شب های چنین نه وقت خواب است***19) امشب شب خلوت است تا روز / ای طالع سعد و بخت فیروز20) شمعی به میان ما برافروز / یا شمع مکُن که ماهتاب است***21) ساقی ، قَدَحی قلندری وار / در دِه به معاشران هشیار22) دیوانه به حال خویش بگذار / کِاین مستی ما نه از شراب است***23) باد است غرور زندگانی / برق است لوامع جوانی24) دریاب دَمی که می توانی / بشتاب که عمر در شتاب است***25) این گرسنه گرگ بی ترّحم / خود سیر نمی شود ز مردم26) ابنای زمان ، مثال گندم / وِاین دَورِ فلک چو آسیاب است***27) سعدی ، تو نه مرد وصلِ اویی / تا لاف زنی و قرب جویی28) ای تشنه ، به خیره چند پویی ؟ / کِاین ره که تو می روی ، سراب است
-
62
آن نه زلف است و بُناگوش ، که روز است و شب است43-51
https://open.spotify.com/track/2UQxlxxKVzzTEoU8r2IxCe?si=db175b51923240ebhttps://open.spotify.com/track/6POyZYp7epw3jIxlUteutE?si=1d9e877727e74fb21) آن نه زلف است و بُناگوش ، که روز است و شب است / وآن نه بالای صنوبر ، که درخت رُطَب است2) نه دهانی است که در وهم سخندان آید / مگر اندر سخن آیی و ، بداند که لب است3) آتش روی تو زِاین گونه که در خَلق گرفت / عجب از سوختگی نیست ، که خامی عجب است4) آدمی نیست که عاشق نشود وقت بهار / هر گیاهی که به نوروز نجنبد ، حَطَب است5) جنبشِ سرو ، تو پنداری که از باد صباست ؟ / نه ، که از نالۀ مرغان چمن در طَرَب است6) هر کسی را به تو این میل نباشد که مرا / کآفتابی تو و ، کوتاه نظر مرغ شب است7) خواهم اندر طلبت عمر به پایان آورد / گرچه راهم نه به اندازۀ پای طلب است8) هر قضایی سببی دارد و ، من در غم دوست / اجلم می کُشد و درد فراقش سبب است9) سخن خویش به بیگانه نمی یارم گفت / گِله از دوست به دشمن نه طریق ادب است10) لیکن این حال محال است که پنهان مانَد / تو زره می دری و ، پردۀ سعدی قَصَب است
-
61
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست 42-50
https://open.spotify.com/track/5XVnhnebazH0a9QJpsUHgb?si=b790332aeb194b3a1) عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست / کآن که عاشق شد ، از او حکم سلامت برخاست2) هر که با شاهد گل روی به خلوت بنِشست / نتوانَد ز سر راه ملامت برخاست3) که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق / که نه اندر عقبش گَرد ندامت برخاست ؟4) عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح / نام مستوری و ناموس کرامت برخاست5) در گلستانی کآن گل بن خندان بنِشست / سرو آزاد به یک پایِ غرامت برخاست6) گل صد برگ ندانم به چه رونق بشِکفت ؟ / یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست ؟7) دی زمانی به تکلّف برِ سعدی بنِشست / فتنه بنشست ، چو برخاست ، قیامت برخاست
-
60
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست 41
https://open.spotify.com/track/0a5oP4OSMZIMXTndA9hv8B?si=c38679c005ed4fb2صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاستچارهٔ عشق احتمال شرط محبت وفاستمالک رد و قبول هر چه کند پادشاستگر بزند حاکم است ور بنوازد رواستگر چه بخواند هنوز دست جزع بر دعاستور چه براند هنوز روی امید از قفاستبرق یمانی بجست باد بهاری بخاستطاقت مجنون برفت خیمهٔ لیلی کجاستغفلت از ایام عشق پیش محقق خطاستاول صبح است خیز کآخر دنیا فناستصحبت یار عزیز حاصل دور بقاستیک دمه دیدار دوست هر دو جهانش بهاستدرد دل دوستان گر تو پسندی رواستهر چه مراد شماست غایت مقصود ماستبنده چه دعوی کند حکم خداوند راستگر تو قدم مینهی تا بنهم چشم راستاز در خویشم مران کاین نه طریق وفاستدر همه شهری غریب در همه ملکی گداستبا همه جرمم امید با همه خوفم رجاستگر درم ما مس است لطف شما کیمیاستسعدی اگر عاشقی میل وصالت چراستهر که دل دوست جست مصلحت خود نخواست
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
Loading similar podcasts...