PODCAST · health
رواق / Ravaq
by فرزآن
میترسید بیآنکه بداند میترسد.غمگین بود بیآنکه بداند از چه.میخواست برود، بیآنکه بداند به کجا.دلتنگ بود، بیآنکه بداند برای که. _پادکست رواق با رویکردی روانشناختی به اگزیستانسیالیسم میپردازه و سادهتر از اسمش، ریشهی بسیاری از احساسات عمیق آدمی رو واکاوی میکنه، غمها، ترسها، آرزوها.هدف رواق کشفِ فردیِ مخاطبان از ابعادِ زیستِ اصیله و من با تکیه بر آثار اروین یالوم، در این مکاشفه همراه شما هستم
-
566
می خواه و گلافشان کن از دهر چه میجویی؟ ۴۹۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۹۵مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلنمی خواه و گل افشان کن، از دهر چه میجویی؟این گفت سحر بلبل، ای گل تو چه میگویی؟مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقي رالب گيری و رخ بوسی می نوشی و گل بوییشمشاد خرامان کن و آهنگ گلستان کنتا سرو بياموزد از قد تو دلجوییتا غنچهی خندانت دولت به که خواهد دادای شاخ گل رعنا از بهر که میرویی؟امروز که بازارت پرجوش خريدار استدرياب و بنه گنجی از مايهی نيکوییچون شمعِ نکورویی در رهگذر باد استطرف هنری بربند از شمع نکوروییآن طره که هر جعدش صد نافهی چين ارزدخوش بودی اگر بودی بوییش ز خوشخوییهر مرغ به دستانی در گلشن شاه آمدبلبل به نواسازی حافظ به غزلگوییSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
565
ای دل گر از آن چاه زنخدان به در آیی ۴۹۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۹۴مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیل ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی هر جا که روی زود پشيمان به درآییشايد که به آبی فلکت دست نگيرد گر تشنهلب از چشمهی حيوان به درآییهش دار که گر وسوسهی عقل کنی گوش آدمصفت از روضهی رضوان به درآییدر تيرهشب هجر تو جانم به لب آمد وقت است که همچون مه تابان به درآیی چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی بر رهگذرت بستهام از ديده دوصد جوی تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی حافظ مکن انديشه که آن يوسف مهرو بازآيد و از کلبهی احزان به درآییSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
564
ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ۴۹۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۹۳مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلن ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآییمشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد کز دست بخواهد شد پاياب شکيبایی دايم گل اين بستان شاداب نمیماند درياب ضعيفان را در وقت تواناییای درد توام درمان در بستر ناکامیوی ياد توام مونس در گوشهی تنهایی در دايرهی قسمت ما نقطهی تسليميم لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمایی ديشب گلهی زلفش با باد همیکردم گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودایی صد باد صبا اين جا با سلسله میرقصند اين است حريف ای دل تا باد نپيماییفکر خود و رای خود در عالم رندی نيست کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرایی يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست شمشاد خرامان کن تا باغ بيارایی زين دايرهی مينا خونينجگرم می ده تا حل کنم اين مشکل در ساغر ميناییحافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد شاديت مبارک باد ای عاشق شيداییSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
563
سلامی چو بوی خوش آشنایی ۴۹۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۹۲فعولن فعولن فعولن فعولنسلامی چو بوی خوش آشناییبدان مردم ديدهی روشناییدرودی چو نور دل پارسايانبدان شمع خلوتگه پارسایینمیبينم از همدمان هيچ بر جایدلم خون شد از غصه ساقی کجاییز کوی مغان رخ مگردان که آنجافروشند مفتاح مشکلگشاییعروس جهان گر چه در حد حسن استز حد میبرد شيوهی بیوفاییدل خستهی من گرش همتی هستنخواهد ز سنگيندلان مومياییمی صوفیافکن کجا میفروشندکه در تابم از دست زهد رياییرفيقان چنان عهد صحبت شکستندکه گویی نبودهست خود آشناییمرا گر تو بگذاری ای نفس طامعبسی پادشاهی کنم در گداییبياموزمت کيميای سعادتز همصحبت بد جدایی جداییمکن حافظ از جور دوران شکايتچه دانی تو ای بنده کار خداییSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
562
به چشم کردهام ابروی ماهسیمایی ۴۹۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۹۱مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلنبه چشم کردهام ابروی ماه سيماییخيال سبزخطی نقش بستهام جاییاميد هست که منشور عشقبازی مناز آن کمانچهی ابرو رسد به طغراییسرم ز دست بشد چشم از انتظار بسوختدر آرزوی سر و چشم مجلسآراییمکدر است دل آتش به خرقه خواهم زدبيا ببين که کرا میکند تماشاییبه روز واقعه تابوت ما ز سرو کنيدکه میرويم به داغ بلندبالاییزمام دل به کسی دادهام من درويشکه نيستش به کس از تاج و تخت پرواییدر آن مقام که خوبان ز غمزه تيغ زنندعجب مدار سری اوفتاده در پاییمرا که از رخ او ماه در شبستان استکجا بود به فروغ ستاره پروایینعیم خلد چه باشد وصال دوست طلبکه حيف باشد از او غير او تمناییدرر ز شوق برآرند ماهيان به نثاراگر سفينهی حافظ رسد به درياییSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
561
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ۴۹۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۹۰فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن در همه دير مغان نيست چو من شيدایی خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی دل که آيينهی شاهیست غباری دارد از خدا میطلبم صحبت روشنرایی کردهام توبه به دست صنم بادهفروش که دگر می نخورم بی رخ بزمآرایی شرح اين قصه مگر شمع برآرد به زبان ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی کشتی باده بياور که مرا بی رخ دوست گشت هر گوشهی چشم از غم دل دريایی اين حديثم چه خوش آمد که سحرگه میگفت بر در ميکدهای با دف و نی ترسایی گر مسلمانی از اين است که حافظ دارد آه اگر از پی امروز بود فرداییSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
560
ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی ۴۸۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۹مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن ای در رخ تو پيدا انوار پادشاهی در فکرت تو پنهان صد حکمت الهی کلک تو بارک الله بر ملک و دين گشاده صد چشمه آب حيوان از قطره سياهی بر اهرمن نتابد انوار اسم اعظم ملک آن توست و خاتم فرمای هر چه خواهی در حکمت سليمان هر کس که شک نمايد بر عقل و دانش او خندند مرغ و ماهی باز ار چه گاهگاهی بر سر نهد کلاهی مرغان قاف دانند آيين پادشاهی تيغی که آسمانش از فيض خود دهد آب تنها جهان بگيرد بی منت سپاهی کلک تو خوش نويسد در شان يار و اغيار تعويذ جانفزایی افسون عمرکاهی ای عنصر تو مخلوق از کيميای عزت وی دولت تو ايمن از صدمهی تباهی ساقی بيار آبی از چشمهی خرابات تا خرقهها بشوييم از عجب خانقاهی عمریست پادشاها کز می تهیست جامم اينک ز بنده دعوی وز محتسب گواهی گر پرتوی ز تيغت بر کان و معدن افتد ياقوت سرخرو را بخشند رنگ کاهی دانم دلت ببخشد بر عجز شبنشينان گر حال بنده پرسی از باد صبحگاهی جايي که برق عصيان بر آدم صفي زد ما را چگونه زيبد دعوی بیگناهی حافظ چو پادشاهت گهگاه میبرد نام رنجش ز بخت منما بازآ به عذرخواهیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
559
سحرم هاتف میخانه به دولتخواهی ۴۸۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۸فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن سحرم هاتف ميخانه به دولتخواهی گفت بازآی که ديرينهی اين درگاهی همچو جم جرعهی ما کش که ز سر دو جهان پرتو جام جهانبين دهدت آگاهی بر در ميکده رندان قلندر باشند که ستانند و دهند افسر شاهنشاهی خشت زير سر و بر تارک هفت اختر پای دست قدرت نگر و منصب صاحبجاهی سر ما و در ميخانه که طرف بامش به فلک بر شد و ديوار بدين کوتاهی قطع اين مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل کمترين ملک تو از ماه بود تا ماهیحافظ خام طمع شرمی از اين قصه بدار عملت چيست که مزدش دو جهان برين میخواهی؟تو دم فقر ندانی زدن از دست مده مسند خواجگی و مجلس تورانشاهیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
558
ای بیخبر بکوش که صاحبخبر شوی ۴۸۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۷مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنای بیخبر بکوش که صاحبخبر شویتا راهرو نباشی کی راهبر شویدر مکتب حقايق پيش اديب عشقهان ای پسر بکوش که روزی پدر شویدست از مس وجود چو مردان ره بشویتا کيميای عشق بيابی و زر شویخواب و خورت ز مرتبهی خويش دور کردآنگه رسی به خويش که بیخواب و خور شویگر نور عشقِ حق به دل و جانت اوفتدبالله کز آفتاب فلک خوبتر شویيک دم غريق بحر خدا شو گمان مبرکز آب هفت بحر به يک موی تر شویاز پای تا سرت همه نور خدا شوددر راه ذوالجلال چو بیپاوسر شویوجه خدا اگر شودت منظر نظرزين پس شکی نماند که صاحبنظر شویبنياد هستی تو چو زير و زبر شوددر دل مدار هيچ که زير و زبر شویگر در سرت هوای وصال است حافظابايد که خاک درگه اهل هنر شویSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
557
بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ۴۸۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۶مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنویدیویی که در برنامهی این نمره دربارهش صحبت کردیم بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلویمیخواند دوش درس مقامات معنویيعني بيا که آتش موسی نمود گلتا از درخت نکته توحيد بشنویجمشيد جز حکايت جام از جهان نبردزنهار دل مبند بر اسباب دنيویاين قصهی عجب شنو از بخت واژگونما را بکشت يار به انفاس عيسویدهقان سالخورده چه خوش گفت با پسرکای نور چشم من بجز از کشته ندرویخوش وقت بوريا و گدایی و خواب امنکاين عيش نيست درخور اورنگ خسرویساقی مگر وظيفه حافظ زياده دادکآشفته گشت طرهی دستار مولوی؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
556
ساقیا سایهی ابر است و بهار و لب جوی ۴۸۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۵فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلنساقيا سايهی ابر است و بهار و لب جویمن نگويم چه کن ار اهل دلی خود تو بگویگوش بگشای که بلبل به فغان میگويدخواجه تقصير مفرما گل توفيق ببویبوی يکرنگی از اين نقش نمیآيد، خيزدلق آلودهی صوفی به می ناب بشویسفلهطبع است جهان بر کرمش تکيه مکنای جهانديده ثبات قدم از سفله مجویدو نصيحت کنمت بشنو و صد گنج ببراز در عيش درآ و به ره عيب مپویشکر آن را که دگربار رسيدی به بهاربيخ نيکی بنشان و ره تحقيق بجویروی جانان طلبی آينه را قابل سازور نه هرگز گل و نسرين ندمد ز آهن و رویگفتی از حافظ ما بوی ريا میآيدآفرين بر نفست باد که خوش بردی بویSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
555
تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ۴۸۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۴فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ور نه هر فتنه که بينی همه از خود بينی به خدایی که تویی بندهی بگزيده او که بر اين چاکر ديرينه کسی نگزينی گر امانت به سلامت ببرم باکی نيست بیدلی سهل بود گر نبود بیدينی ادب و شرم تو را خسرو مهرويان کرد آفرين بر تو که شايستهی صد چندينی عجب از لطف تو ای گل که نشستی با خار ظاهرا مصلحت وقت در آن میبينی صبر بر جور رقيبت چه کنم گر نکنم؟عاشقان را نبود چاره به جز مسکينی باد صبحی به هوايت ز گلستان برخاستکه تو خوشتر ز گل و تازه تر از نسرينی شيشهبازی سرشکم نگری از چپ و راست گر بر اين منظر بينش نفسی بنشينی سخنی بیغرض از بندهی مخلص بشنو ای که منظور بزرگان حقيقتبينی نازنينی چو تو پاکيزهدل و پاکنهاد بهتر آن است که با مردم بد ننشينی سيل اين اشک روان صبر و دل حافظ برد بلغ الطاقه يا مقله عيني بينيSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
554
سحرگه رهروی در سرزمینی ۴۸۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۳مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سحرگه رهروی در سرزمينی همی گفت اين معما با قرينی که ای صوفی شراب آن گه شود صاف که در شيشه بماند اربعينی خدا زان خرقه بيزار است صد بار که صد بت باشدش در آستينیگر انگشت سليمانی نباشد چه خاصيت دهد نقش نگينی مروت گر چه نامی بینشان است نيازی عرضه کن بر نازنينی ثوابت باشد ای دارای خرمن اگر رحمی کنی بر خوشهچينی نمیبينم نشاط عيش در کس نه درمان دلی نه درد دينی درون ها تيره شد باشد که از غيب چراغی برکند خلوتنشينی اگر چه رسم خوبان تندخوییست چه باشد گر بسازد با غمينی؟ ره ميخانه بنما تا بپرسم مآل خويش را از پيشبينی نه حافظ را حضور درس خلوت نه دانشمند را علم اليقينیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
553
اطلاعیه: این هفته انتشار نخواهیم داشت
سلاماین هفته کمی کارهای شخصی دارم که زمان نیاز داره و لاجرم صدای سخن عشق منتشر نمیشهدوستتون دارممراقب خودتون باشید 🍷☀️Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
552
ای دل به کوی عشق گذاری نمیکنی ۴۸۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۲مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنای دل به کوی عشق گذاری نمیکنیاسباب جمع داری و کاری نمیکنیچوگان حکم در کف و گویی نمیزنیباز ظفر به دست و شکاری نمیکنیاين خون که موج میزند اندر جگر مرادر کار رنگ و روی نگاری نمیکنیمشکين از آن نشد دم خلقت که چون صبابر خاک کوی دوست گذاری نمیکنیترسم کز اين چمن نبری آستين گلکز گلشنش تحمل خاری نمیکنیدر آستين جان تو صد نافه مدرج استوان را فدای طره ياری نمیکنیساغر لطيف و دلکش و میافکنی به خاکو انديشه از بلای خماری نمیکنیحافظ برو که بندگی پادشاه وقتگر جمله میکنند تو باری نمیکنیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
551
بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ۴۸۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۸۱فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن بشنو اين نکته که خود را ز غم آزاده کنی خون خوری گر طلب روزی ننهاده کنی آخرالامر گل کوزهگران خواهی شد حاليا فکر سبو کن که پر از باده کنی گر از آن آدميانی که بهشتت هوس است عيش با آدمیای چند پریزاده کنی خاطرت کی رقم فيض پذيرد هيهات مگر از نقش پراگنده ورق ساده کنیتکيه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی اجرها باشدت ای خسرو شيريندهنان گر نگاهی سوی فرهاد دلافتاده کنی کار خود گر به کرم بازگذاری حافظ ای بسا عيش که با بخت خداداده کنیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
550
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ۴۸۰
«««««🍷میبهـا»»»»»اجرای قطعهی عسلغزل نمره ۴۸۰فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلنای که در کشتن ما هيچ مدارا نکنیسود و سرمايه بسوزی و محابا نکنیدردمندان بلا زهر هلاهل دارندقصد اين قوم خطا باشد هان تا نکنیرنج ما را که توان برد به يک گوشهی چشمشرط انصاف نباشد که مداوا نکنیديدهی ما چو به اميد تو درياست چرابه تفرج گذری بر لب دريا نکنی؟نقل هر جور که از خلق کريمت کردندقول صاحبغرضان است تو آن ها نکنیبر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهداز خدا جز می و معشوق تمنا نکنیحافظا سجده به ابروی چو محرابش برکه دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
549
صبح است ژاله میچکد از ابر بهمنی ۴۷۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۹مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنصبح است و ژاله میچکد از ابر بهمنیبرگ صبوح ساز و بده جام يک منیدر بحر مایی و منی افتادهام بيارمی تا خلاص بخشدم از مایی و منیخون پياله خور که حلال است خون اودر کار يار باش که کاریست کردنیساقی به دست باش که غم در کمين ماستمطرب نگاه دار همين ره که میزنیمی ده که سر به گوش من آورد چنگ و گفتخوش بگذران و بشنو از اين پير منحنیساقی به بینيازی رندان که می بدهتا بشنوی ز صوت مغنی هوالغنیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
548
نوش کن جام شراب یک منی ۴۷۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۸فاعلاتن فاعلاتن فاعلننوش کن جام شراب يک منیتا بدان بيخ غم از دل برکنیدل گشاده دار چون جام شرابسرگرفته چند چون خم دنیچون ز جام بيخودی رطلی کشیکم زنی از خويشتن لاف منیسنگسان شو در قدم نی همچو آبجمله رنگآميزی و تردامنیدل به می دربند تا مردانهوارگردن سالوس و تقوا بشکنیخيز و جهدی کن چو حافظ تا مگرخويشتن در پای معشوق افکنیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
547
دو یار زیرک و از بادهی کهن دو منی ۴۷۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۷مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن دو يار زيرک و از بادهی کهن دو منی فراغتی و کتابی و گوشهی چمنی من اين مقام به دنيا و آخرت ندهم اگر چه در پیام افتند هر دم انجمنی هر آن که کنج قناعت به گنج دنيا داد فروخت يوسف مصری به کمترين ثمنی بيا که رونق اين کارخانه کم نشود به زهد همچو تویی يا به فسق همچو منی ببين در آينهی جام نقشبندی غيب که کس به ياد ندارد چنين عجب زمنیز تندباد حوادث نمیتوان ديدن در اين چمن که گلی بوده است يا سمنی از اين سموم که بر طرف بوستان بگذشت عجب که بوی گلی هست و رنگ نسترنی به صبر کوش تو ای دل که حق رها نکند چنين عزيز نگينی به دست اهرمنی مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ کجاست فکر حکيمی و رای برهمنی؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
546
نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی ۴۷۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۶مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن نسيم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی گذر به کوی فلان کن در آن زمان که تو دانی تو پيک خلوت رازی و ديده بر سر راهت به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی بگو که جان عزيزم ز دست رفت خدا را ز لعل روحفزايش ببخش آن که تو دانی خيال تيغ تو با ما حديث تشنه و آب است اسير خويش گرفتی بکش چنان که تو دانی اميد در کمر زرکشت چگونه ببندم دقيقهایست نگارا در آن ميان که تو دانیمن اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی يکیست ترکی و تازی در اين معامله حافظ حديث عشق بيان کن به هر زبان که تو دانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
545
گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی ۴۷۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۵مفعول و مفاعیل و مفاعیل و مفاعیلگفتند خلايق که تویی يوسف ثانی چون نيک بديدم به حقيقت به از آنی شيرينتر از آنی به شکرخنده چه گویم؟ای خسرو خوبان که تو شيرين زمانی تشبيه دهانت نتوان کرد به غنچه هرگز نبود غنچه بدين تنگدهانی صد بار نگفتی که دهم زان دهنت کام؟چون سوسن آزاده چرا جمله زبانی؟ گویی بدهم کامت و جانت بستانم ترسم ندهی کامم و جانم بستانی چشم تو خدنگ از سپر جان گذراند بيمار که ديدهست بدين سختکمانی؟ چون اشک بيندازيش از ديدهی مردم آن را که دمی از نظر خويش برانیدر راه تو حافظ چو قلم کرد ز سر پاچون نامه چرا یک دمش از لطف نخوانی؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
544
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی ۴۷۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۴مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق؟ نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعهی دلقش هزاران بت بيافشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی ملک در سجدهی آدم زمينبوس تو نيت کرد که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی خم زلفت بهنامایزد کنون مجموعهی دلهاستمباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی ملول از همرهان بودن طريق کاروانی نيست بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی خيال چنبر زلفش فريبت میدهد حافظ نگر تا حلقهی اقبال ناممکن نجنبانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
543
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی ۴۷۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۳فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلنوقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانیحاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانیکامبخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عيش بستانیپند عاشقان بشنو و از در طرب بازآکاين همه نمیارزد شغل عالم فانیپيش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفتبا طبيب نامحرم حال درد پنهانیزاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشتعاقلا مکن کاری کآورد پشيمانیمحتسب نمیداند اين قدر که صوفی راجنس خانگی باشد همچو لعل رمانیبا دعای شبخيزان ای شکردهان مستيزدر پناه يک اسم است خاتم سليمانیيوسف عزيزم رفت ای برادران رحمیکز غمش عجب بينم حال پير کنعانیمیروی و مژگانت خون خلق میريزدتيز میروی جانا ترسمت فرومانیدل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکنابروی کماندارت میبرد به پيشانیباغبان چو من زين جا بگذرم حرامت بادگر به جای من سروی غير دوست بنشانیجمع کن به احسانی حافظ پريشان راای شکنج گيسويت مجمع پريشانیگر تو فارغی از ما ای نگار سنگين دلحال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
542
احمد الله علی معدلة السلطانی ۴۷۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۲فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلناحمدُ اللهَ علي مَعدِلَةِ السُّلطاني احمدِ شيخ اويسِ حسنِ ايلخانی خانِ بِن خان و شهنشاهِ شهنشاهنژاد آن که میزيبد اگر جان جهانش خوانی ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد مرحبا ای به چنين لطف خدا ارزانی ماه اگر بی تو برآيد به دو نيمش بزنند دولت احمدی و معجزهی سبحانی جلوهی بخت تو دل میبرد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوريم به ياد تو قدح میگيريم بعد منزل نبود در سفر روحانی از گل پارسيم غنچهی عيشی نشکفت حبذا دجلهی بغداد و می ريحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی؟ ای نسيم سحری خاک در يار بيار که کند حافظ از او ديدهی دل نورانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
541
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی ۴۷۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۱مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلنز دلبرم که رساند نوازش قلمی؟کجاست پيک صبا گر همی کند کرمی؟قياس کردم و تدبير عقل در ره عشقچو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمیبيا که خرقهی من گرچه رهن ميکدههاستز مال وقف نبينی به نام من درمیحديث چون و چرا دردسر دهد ای دلپياله گير و بياسا ز عمر خويش دمیطبيب راهنشين درد عشق نشناسدبرو به دست کن ای مردهدل مسيحدمیدلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليمبه آن که بر در ميخانه برکشم علمیبيا که وقتشناسان دو کون بفروشندبه يک پياله می صاف و صحبت صنمیدوام عيش و تنعم نه شيوهی عشق استاگر معاشر مایی بنوش نيش غمینمیکنم گلهای ليک ابر رحمت دوستبه کشتهزار جگرتشنگان نداد نمیچرا به يک نی قندش نمیخرند آن کسکه کرد صد شکرافشانی از نی قلمی؟سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيستجز از نیاز شبی و دعای صبحدمیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
540
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ۴۷۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۰فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتنسینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا جامی به من ده تا بياسايم دمی زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست رهروی بايد جهانسوزی نه خامی بیغمی آدمی در عالم خاکی نمیآيد به دست عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی گريهی حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق کاندر اين توفان نمايد هفت دريا شبنمیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
539
اتت روائح رند الحمی و زاد غرامي ۴۶۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۹مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن اَتَت رَوائِحُ رَندِ الحِمیٰ وَ زادَ غِرامي فدای خاک در دوست باد جان گرامی پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت مَنِ المُبَّلِغُ عَنّي اِلیٰ سُعادَ سَلامي؟ بیا به شام غریبان و آب ديدهی من بین به سان بادهی صافی در آبگينهی شامی اِذا تَغَرَّدَ عَن ذِي الاَراکِ طائِرُ خَيرٍ فَلا تَفَرَّدَ عَن رَوضِها اَنِينُ حَمامي بسی نماند که روز فراق یار سر آید رَاَيتُ مِن هَضَباتِ الحِمیٰ قِبابَ خيامي خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت قَدَمتَ خَيرَ قُدومٍ نَزَلتَ خَير مُقامي بَعِدتُ مِنکَ و قَد صِرتُ ذائِباً کَهِلالٍ اگر چه روی چو ماهت ندیدهام به تمامی و اِن دُعيتُ بِخُلدٍ و صِرتُ ناقِضَ عَهدٍ فَما تَطَيَّبَ نَفسي و مَا استَطابَ مَنامي امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی چو سِلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
538
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی ۴۶۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۸فعلات و فاعلاتن فعلات و فاعلاتنکه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامیکه به کوی بزم دردنوشان دو هزار جم به جامی؟شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارمکه به همت عزيزان برسم به نيکنامیتو که کيميافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداريم و فکندهايم دامیعجب از وفای جانان که تفقدی نفرمودنه به نامهای پيامی نه به خامهای سلامیاگر اين شراب خام است اگر آن حريف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامیز رهم ميفکن ای شيخ به دانههای تسبيحکه چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامیسر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامیبه کجا برم شکايت به که گويم اين حکايتکه لبت حيات ما بود و نداشتی دوامیبگشای تير مژگان و بريز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
537
زآن می عشق کزو پخته شود هر خامی ۴۶۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۷فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلنزان می عشق کزو پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بياور جامی روزها رفت که دست من مسکين نگرفت ساق شمشادقدی ساعد سيماندامی روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد که نهادهست به هر مجلس وعظی دامی گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است که چو صبحی بدمد در پیاش افتد شامی يار من چون بخرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی آن حريفی که شب و روز می صاف کشد بود آيا که کند ياد ز دردآشامی؟ حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خودکامیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
536
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ۴۶۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۶مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلناين خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوين دفتر بیمعنی غرق می ناب اولیچون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردمدر کنج خراباتی افتاده خراب اولیچون مصلحتانديشی دور است ز درويشیهم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولیمن حالت زاهد را با خلق نخواهم گفتاين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولیتا بیسروپا باشد اوضاع فلک زين دستدر سر هوس ساقی در دست شراب اولیاز همچو تو دلداری دل برنکنم آریچون تاب کشم باری زان زلف بهتاب اولیچون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آیرندی و هوسناکی در عهد شباب اولیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
535
رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی ۴۶۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۵مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنرفتم به باغ تا که بچینم سحر گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلیمسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلاو اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلیمیگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دممیکردم اندر آن گل و بلبل تاملیگل يار حسن گشته و بلبل قرين عشقآن را تفضلی نه و اين را تبدلیچون کرد در دلم اثر آواز عندليبگشتم چنان که هيچ نماندم تحملیبس گل شکفته میشود اين باغ را ولیکس بیبلای خار نچيدهست از او گلیحافظ مدار اميد فرج از مدار چرخدارد هزار عيب و ندارد تفضلیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
534
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ۴۶۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۴مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی آن دم که با تو باشم يک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم يک لحظه هست سالی چون من خيال رويت جانا به خواب بينم؟ کز خواب مینبيند چشمم بجز خيالی رحم آر بر دل من کز مهر روی ماهت شد شخص ناتوانم باريک چون هلالی حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
533
سلام الله ما کر اللیالی ۴۶۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۳مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلسلامُ اللهِ ما کَرَّ اللَّياليو جاوَبتِ المَثاني و المَثاليعليٰ وادِي الاَراکِ و مَن عليهاو دارٍ باللِّویٰ فوقَ الرِّماليدعاگوی غريبان جهانمو اَدعو بِالتَّواتُر و التَّواليبه هر منزل که رو آرد (خدایا) خدا رانگه دارش به لطف لايزالیمنال ای دل که در زنجير زلفشهمه جمعيت است آشفتهحالیز خطّت صد جمال ديگر افزودکه عمرت باد صد سال جلالیتو میبايد که باشی ور نه سهل استزيانِ مايهی جاهی و مالیبر آن نقاش قدرت آفرين بادکه گرد مه کشد خط هلالیفَحُبُّک راحتي في کُلِ حينٍو ذِکرُک مونسي في کلِ حاليسويدای دل من تا قيامتمباد از شوق و سودای تو خالیکجا يابم وصال چون تو شاهیمن بدنام رند لاابالی؟خدا داند که حافظ را غرض چيستو عِلمُ اللّٰهِ حَسبي مِن سواليSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
532
یا مبسما یحاکی درجا من اللعالی ۴۶۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۲مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتنيا مُبسِماً يُحاکي دُرجاً مِن اللّآلييا رب چه درخور آمد گِردش خط هلالیحالی خيال وصلت خوش میدهد فريبمتا خود چه نقش بازد اين صورت خيالیمی ده که گر چه گشتم نامهسياه عالمنوميد کی توان بود از لطف لايزالیساقی بيار جامی و از خلوتم برون کشتا در به در بگردم قلاش و لاابالیاز چار چيز مگذر گر عاقلی و زيرکامن و شراب بیغش، معشوق و جای خالیچون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابتحافظ مکن شکايت تا می خوريم حالیصافیست جام خاطر در دور آصف عهدقُم فَاسقِني رَحيقاً اَصفيٰ مِن الزُّلاليالمُلکُ قَد تَباهي مِن جَدَّه و جِدِّهيا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالیمسندفروز دولت کان شکوه و شوکتبرهان ملک و ملت بونصر بوالمعالیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
531
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی ۴۶۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۱مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلنکتبتُ قصةَ شوقي و مَدمَعي باکي بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکیبسا که گفتهام از شوق با دو ديدهی خود اَيا منازلَ سلمي فَاين سَلماکی عجيب واقعهای و غريب حادثهایاَنَا اصطَبَرتُ قَتيلاً و قاتلي شاکي که را رسد که کند عيب دامن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکیصبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز و هاتِ شمسةَ کَرمٍ مُطَيِّبٍ زاکي دَعِ التَّکاسُلَ تَغنَم فَقَد جَريٰ مَثَلٌکه زاد راهروان چستی است و چالاکیاثر نماند ز من بی شمايلت آریاَريٰ مَآثِرَ مَحيايَ من مُحيّاکيز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند که همچو صنع خدایی ورای ادراکیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
530
سلیمی منذ حلت بالعراقی ۴۶۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۰مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سُليميٰ مُنذُ حَلَّت بالعِراقي الُاقي مِن نواها، ما اُلاقي الا ای ساروان منزل دوست اِلي رُکبانِکم طالَ اشتياقي خرد در زندهرود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی رَبيعُ العمر في مَرعيٰ حِماکُم حَماکَ اللهُ يا عهد التَّلاقي بيا ساقی بده رطل گرانم سَقاکَ اللهُ مِن کَأسٍ دِهاقي جوانی باز میآرد به يادم سماع چنگ و دستافشان ساقی می باقی بده تا مست و خوشدل به ياران برفشانم عمر باقی درونم خون شد از ناديدن دوست اَلا تَعساً لِايَّامِ الفِراقي دُموعي بَعدَکُم لا تَحقِروها فَکَم بَحرٍ عميقٍ مِن سَواقي دمی با نيکخواهان متفق باش غنيمت دان امور اتفاقی بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو به شعر فارسی صوت عراقی عروسی بس خوشی ای دختر رز ولی گهگه سزاوار طلاقی مسيحای مجرد را برازد که با خورشيد سازد هموثاقی وصال دوستان روزی ما نيست بخوان حافظ غزلهای فراقیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
529
زین خوشرقم که بر گل رخسار میکشی ۴۵۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۹مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنزين خوش رقم که بر گل رخسار میکشیخط بر صحيفهی گل و گلزار میکشیاشک حرمنشين نهانخانهی مرازان سوی هفت پرده به بازار میکشیهر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مستاز خلوتم به خانهی خمار میکشیکاهلروی چو باد صبا را به بوی زلفهر دم به قيد سلسله در کار میکشیگفتی سر تو بستهی فتراک ما شودسهل است اگر تو زحمت اين بار میکشیبا چشم و ابروی تو چه تدبير دل کنموه زين کمان که بر من بيمار میکشیبازآ که چشم بد ز رخت دور میکندای تازهگل که دامن از اين خار میکشیحافظ دگر چه میطلبی از نعيم دهر؟می میخوری و طرهی دلدار میکشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
528
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی ۴۵۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۸فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلنای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشیدر مقامی که صدارت به فقيران بخشندچشم دارم که به جاه از همه افزون باشیدر ره منزل ليلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنون باشینقطهی عشق نمودم به تو هان سهو مکنور نه چون بنگری از دايره بيرون باشیکاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيشکی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمایور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشیساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشانچند و چند از غم ايام جگرخون باشی؟حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين استهيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
527
اطلاعیه نمره چند
سلامSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
526
هزار جهد بکردم که یار من باشی ۴۵۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۷مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن هزار جهد بکردم که يار من باشی مرادبخش دل بیقرار من باشیشبی به کلبهی احزان عاشقان آیی دمی ندیم دل سوگوار من باشی چراغ ديدهی شبزندهدار من گردی انيس خاطر اميدوار من باشیاز آن عقيق که خونين دلم ز عشوهی او اگر کنم گلهای غمگسار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست برآيد نگار من باشیمن اين مراد ببينم به خود که نيمشبی به جای اشک روان در کنار من باشی شود غزالهی خورشيد صيد لاغر من گر آهویی چو تو يک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کردهای وظيفه من اگر ادا نکنی قرضدار من باشی من ار چه حافظ شهرم جوی نمیارزم مگر تو از کرم خويش يار من باشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
525
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ۴۵۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۶فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلننوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیکه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشیچنگ در پرده همين میدهدت پند ولیوعظت آن گاه کند سود که قابل باشیمن نگويم که کنون با که نشين و چه بنوشکه تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشیدر چمن هر ورقی دفتر حالی دگر استحيف باشد که ز کار همه غافل باشینقد عمرت ببرد غصهی دنيا به گزافگر شب و روز در اين فکرت باطل باشیگر چه راهیست پر از بيم ز ما تا بر دوسترفتن آسان بود ار واقف منزل باشیحافظا گر مدد از بخت بلندت باشدصيد آن شاهد مطبوعشمايل باشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
524
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی ۴۵۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۵فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی ای پسر جام میام ده که به پيری برسی چه شکرهاست در اين شهر که قانع شدهاند شاهبازان طريقت به مقام مگسی دوش در خيل غلامان درش میرفتم گفت: ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی؟ با دل خونشده چون نافه خوشش بايد بود هر که مشهور جهان گشت به مشکيننفسی لَمَعَ البرقُ من الطّورِ و آنَستُ به فَلعلّی لَکَ آتٍ بشهابٍ قبسی کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش وه که بس بیخبر از غلغل چندين جرسی بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی تا چو مجمر نفسی دامن جانان گيرم جان نهاديم بر آتش ز پی خوشنفسی چند پويد به هوای تو ز هر سو حافظ يَسَّرَ اللهُ طريقاً بک يا ملتمسیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
523
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی ۴۵۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۴مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ز کوی يار میآيد نسيم باد نوروزی از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی چو امکان خلود ای دل در اين فيروزهايوان نيست مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزیسخن در پرده میگويم بهار و گل غنیمت دانکه بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی طريق جستن چيست؟ ترک کام خود گفتن کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی ندانم نوحهی قمری به طرف جويباران چيست مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی؟ جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عيبش خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزیبه عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بيا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزیبه بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یادبه مجلس آی کز حافظ سخن گفتن بیاموزیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
522
ای که دایم به خویش مغروری ۴۵۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۳فاعلاتن مفاعلن فعلن ای که دايم به خويش مغروری گر تو را عشق نيست معذوری گرد ديوانگان عشق مگرد که به عقل عقيله مشهوری مستی عشق نيست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر می طلب که مخموریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
521
طفیل هستی عشقاند آدمی و پری ۴۵۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۲مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن طفيل هستی عشقاند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصيب مباش که بنده را نخرد کس به عيب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نيمشبی کوش و گريه سحریچو مستعد نظر نيستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بیبصریتو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرينکار که در برابر چشمی و غايب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت میروند و میآيند صبا به غاليهسایی و گل به جلوهگری دعای گوشهنشينان بلا بگرداند چرا به گوشهی چشمی به ما نمینگری؟ بيا و سلطنت از ما بخر به مايهی حسن و از اين معامله غافل مشو که حيف خوریز من به حضرت آصف که میبرد پيغام که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دری بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوریچو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشتاز این سپس من و ساقی و وضع بیخبری طريق عشق طريقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به يمن همت حافظ اميد هست که باز اَریٰ اُسامرُ ليلایَ ليلةَ القمرٍSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
520
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ۴۵۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۱مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن خوش کرد ياوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد و خدايش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی تا يک دم از دلم غم دنيا به دربری در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست آن به کز اين گريوه سبکبار بگذری سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درويش و امن خاطر و کنج قلندری يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است؟ ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری نيل مراد بر حسب فکر و همت است از شاه نذر خير و ز توفيق ياوری حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی کاين خاک بهتر از عمل کيمياگریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
519
روزگاریست که ما را نگران میداری ۴۵۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۰فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن روزگاریست که ما را نگران میداریمخلصان را نه به وضع دگران میداریگوشهی چشم رضایی به منت باز نشد اين چنين عزت صاحبنظران میداری؟ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران میداری نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعرهزنان جامهدران میداریچون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران میداری؟ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور چشم سری عجب از بیخبران میداریگوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز گل کوزهگران میداری؟ پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه رویطمع مهر و وفا زين پسران میداریکيسهی سيم و زرت پاک ببايد پرداخت اين طمعها که تو از سيمبران میداری گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت که ما را تو بر آن میداریمگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران میداری؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
518
ای که مهجوری عشاق روا میداری ۴۴۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۹فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خويش جدا میداری تشنهی باديه را هم به زلالی درياب به اميدی که در اين ره به خدا میداری دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن به از اين دار نگاهش که مرا میداری ساغر ما که حريفان دگر مینوشند ما تحمل بکنیم ار تو روا میداری ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما میداری تو به تقصير خود افتادی از اين در محروم از که مینالی و فرياد چرا میداری؟ حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند سعینابرده چه امّيد عطا میداری؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
517
ای که در کوی خرابات مقامی داری ۴۴۸
«««««میبهـا🍷»»»»»غزل نمره ۴۴۸فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن يار سفرکرده پيامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عيشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داریبوی جان از لب خندان قدح میشنوم بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود میکنم شکر که بر جور دوامی داری نام نيک ار طلبد از تو غريبی چه شود تویی امروز در اين شهر که نامی داری بس دعای سحرت حارس جان خواهد بود تو که چون حافظ شبخيز غلامی داریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
میترسید بیآنکه بداند میترسد.غمگین بود بیآنکه بداند از چه.میخواست برود، بیآنکه بداند به کجا.دلتنگ بود، بیآنکه بداند برای که. _پادکست رواق با رویکردی روانشناختی به اگزیستانسیالیسم میپردازه و سادهتر از اسمش، ریشهی بسیاری از احساسات عمیق آدمی رو واکاوی میکنه، غمها، ترسها، آرزوها.هدف رواق کشفِ فردیِ مخاطبان از ابعادِ زیستِ اصیله و من با تکیه بر آثار اروین یالوم، در این مکاشفه همراه شما هستم
HOSTED BY
فرزآن
Loading similar podcasts...