PODCAST · health
رواق / Ravaq
by فرزآن
میترسید بیآنکه بداند میترسد.غمگین بود بیآنکه بداند از چه.میخواست برود، بیآنکه بداند به کجا.دلتنگ بود، بیآنکه بداند برای که. _پادکست رواق با رویکردی روانشناختی به اگزیستانسیالیسم میپردازه و سادهتر از اسمش، ریشهی بسیاری از احساسات عمیق آدمی رو واکاوی میکنه، غمها، ترسها، آرزوها.هدف رواق کشفِ فردیِ مخاطبان از ابعادِ زیستِ اصیله و من با تکیه بر آثار اروین یالوم، در این مکاشفه همراه شما هستم
-
566
هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی ۴۷۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۴مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن هواخواه توام جانا و میدانم که میدانی که هم ناديده میبينی و هم ننوشته میخوانی ملامتگو چه دريابد ميان عاشق و معشوق؟ نبيند چشم نابينا خصوص اسرار پنهانی بيفشان زلف و صوفی را به پابازی و رقص آورکه از هر رقعهی دلقش هزاران بت بيافشانی گشاد کار مشتاقان در آن ابروی دلبند است خدا را يک نفس بنشين گره بگشا ز پيشانی ملک در سجدهی آدم زمينبوس تو نيت کرد که در حسن تو لطفی ديد بيش از حد انسانی خم زلفت بهنامایزد کنون مجموعهی دلهاستمباد اين جمع را يا رب غم از باد پريشانی دريغا عيش شبگيری که در خواب سحر بگذشت ندانی قدر وقت ای دل مگر وقتی که درمانی ملول از همرهان بودن طريق کاروانی نيست بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی خيال چنبر زلفش فريبت میدهد حافظ نگر تا حلقهی اقبال ناممکن نجنبانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
565
وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی ۴۷۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۳فاعلن مفاعیلن فاعلن مفاعیلنوقت را غنيمت دان آن قدر که بتوانیحاصل از حيات ای جان اين دم است تا دانیکامبخشی گردون عمر در عوض داردجهد کن که از دولت داد عيش بستانیپند عاشقان بشنو و از در طرب بازآکاين همه نمیارزد شغل عالم فانیپيش زاهد از رندی دم مزن که نتوان گفتبا طبيب نامحرم حال درد پنهانیزاهد پشيمان را ذوق باده خواهد کشتعاقلا مکن کاری کآورد پشيمانیمحتسب نمیداند اين قدر که صوفی راجنس خانگی باشد همچو لعل رمانیبا دعای شبخيزان ای شکردهان مستيزدر پناه يک اسم است خاتم سليمانیيوسف عزيزم رفت ای برادران رحمیکز غمش عجب بينم حال پير کنعانیمیروی و مژگانت خون خلق میريزدتيز میروی جانا ترسمت فرومانیدل ز ناوک چشمت گوش داشتم ليکنابروی کماندارت میبرد به پيشانیباغبان چو من زين جا بگذرم حرامت بادگر به جای من سروی غير دوست بنشانیجمع کن به احسانی حافظ پريشان راای شکنج گيسويت مجمع پريشانیگر تو فارغی از ما ای نگار سنگين دلحال خود بخواهم گفت پيش آصف ثانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
564
احمد الله علی معدلة السلطانی ۴۷۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۲فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلناحمدُ اللهَ علي مَعدِلَةِ السُّلطاني احمدِ شيخ اويسِ حسنِ ايلخانی خانِ بِن خان و شهنشاهِ شهنشاهنژاد آن که میزيبد اگر جان جهانش خوانی ديده ناديده به اقبال تو ايمان آورد مرحبا ای به چنين لطف خدا ارزانی ماه اگر بی تو برآيد به دو نيمش بزنند دولت احمدی و معجزهی سبحانی جلوهی بخت تو دل میبرد از شاه و گدا چشم بد دور که هم جانی و هم جانانی برشکن کاکل ترکانه که در طالع توست بخشش و کوشش خاقانی و چنگزخانی گر چه دوريم به ياد تو قدح میگيريم بعد منزل نبود در سفر روحانی از گل پارسيم غنچهی عيشی نشکفت حبذا دجلهی بغداد و می ريحانی سر عاشق که نه خاک در معشوق بود کی خلاصش بود از محنت سرگردانی؟ ای نسيم سحری خاک در يار بيار که کند حافظ از او ديدهی دل نورانیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
563
ز دلبرم که رساند نوازش قلمی ۴۷۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۱مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلنز دلبرم که رساند نوازش قلمی؟کجاست پيک صبا گر همی کند کرمی؟قياس کردم و تدبير عقل در ره عشقچو شبنمی است که بر بحر میکشد رقمیبيا که خرقهی من گرچه رهن ميکدههاستز مال وقف نبينی به نام من درمیحديث چون و چرا دردسر دهد ای دلپياله گير و بياسا ز عمر خويش دمیطبيب راهنشين درد عشق نشناسدبرو به دست کن ای مردهدل مسيحدمیدلم گرفت ز سالوس و طبل زير گليمبه آن که بر در ميخانه برکشم علمیبيا که وقتشناسان دو کون بفروشندبه يک پياله می صاف و صحبت صنمیدوام عيش و تنعم نه شيوهی عشق استاگر معاشر مایی بنوش نيش غمینمیکنم گلهای ليک ابر رحمت دوستبه کشتهزار جگرتشنگان نداد نمیچرا به يک نی قندش نمیخرند آن کسکه کرد صد شکرافشانی از نی قلمی؟سزای قدر تو شاها به دست حافظ نيستجز از نیاز شبی و دعای صبحدمیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
562
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ۴۷۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۷۰فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتنسینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ ساقیا جامی به من ده تا بياسايم دمی زيرکی را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت صعب روزی بوالعجب کاری پريشان عالمی سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی در طريق عشقبازی امن و آسايش بلاست ريش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نيست رهروی بايد جهانسوزی نه خامی بیغمی آدمی در عالم خاکی نمیآيد به دست عالمی ديگر ببايد ساخت وز نو آدمی خيز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهيم کز نسيمش بوی جوی موليان آيد همی گريهی حافظ چه سنجد پيش استغنای عشق کاندر اين توفان نمايد هفت دريا شبنمیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
561
اتت روائح رند الحمی و زاد غرامي ۴۶۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۹مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن اَتَت رَوائِحُ رَندِ الحِمیٰ وَ زادَ غِرامي فدای خاک در دوست باد جان گرامی پيام دوست شنيدن سعادت است و سلامت مَنِ المُبَّلِغُ عَنّي اِلیٰ سُعادَ سَلامي؟ بیا به شام غریبان و آب ديدهی من بین به سان بادهی صافی در آبگينهی شامی اِذا تَغَرَّدَ عَن ذِي الاَراکِ طائِرُ خَيرٍ فَلا تَفَرَّدَ عَن رَوضِها اَنِينُ حَمامي بسی نماند که روز فراق یار سر آید رَاَيتُ مِن هَضَباتِ الحِمیٰ قِبابَ خيامي خوشا دمی که درآیی و گویمت به سلامت قَدَمتَ خَيرَ قُدومٍ نَزَلتَ خَير مُقامي بَعِدتُ مِنکَ و قَد صِرتُ ذائِباً کَهِلالٍ اگر چه روی چو ماهت ندیدهام به تمامی و اِن دُعيتُ بِخُلدٍ و صِرتُ ناقِضَ عَهدٍ فَما تَطَيَّبَ نَفسي و مَا استَطابَ مَنامي امید هست که زودت به بخت نیک ببینم تو شاد گشته به فرماندهی و من به غلامی چو سِلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
560
که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی ۴۶۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۸فعلات و فاعلاتن فعلات و فاعلاتنکه برد به نزد شاهان ز من گدا پيامیکه به کوی بزم دردنوشان دو هزار جم به جامی؟شدهام خراب و بدنام و هنوز اميدوارمکه به همت عزيزان برسم به نيکنامیتو که کيميافروشی نظری به قلب ما کنکه بضاعتی نداريم و فکندهايم دامیعجب از وفای جانان که تفقدی نفرمودنه به نامهای پيامی نه به خامهای سلامیاگر اين شراب خام است اگر آن حريف پختهبه هزار بار بهتر ز هزار پخته خامیز رهم ميفکن ای شيخ به دانههای تسبيحکه چو مرغ زيرک افتد نفتد به هيچ دامیسر خدمت تو دارم بخرم به لطف و مفروشکه چو بنده کمتر افتد به مبارکی غلامیبه کجا برم شکايت به که گويم اين حکايتکه لبت حيات ما بود و نداشتی دوامیبگشای تير مژگان و بريز خون حافظکه چنان کشندهای را نکند کس انتقامیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
559
زآن می عشق کزو پخته شود هر خامی ۴۶۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۷فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلنزان می عشق کزو پخته شود هر خامی گر چه ماه رمضان است بياور جامی روزها رفت که دست من مسکين نگرفت ساق شمشادقدی ساعد سيماندامی روزه هر چند که مهمان عزيز است ای دل صحبتش موهبتی دان و شدن انعامی مرغ زيرک به در خانقه اکنون نپرد که نهادهست به هر مجلس وعظی دامی گله از زاهد بدخو نکنم رسم اين است که چو صبحی بدمد در پیاش افتد شامی يار من چون بخرامد به تماشای چمن برسانش ز من ای پيک صبا پيغامی آن حريفی که شب و روز می صاف کشد بود آيا که کند ياد ز دردآشامی؟ حافظا گر ندهد داد دلت آصف عهد کام دشوار به دست آوری از خودکامیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
558
این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ۴۶۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۶مفعول و مفاعیلن مفعول و مفاعیلناين خرقه که من دارم در رهن شراب اولیوين دفتر بیمعنی غرق می ناب اولیچون عمر تبه کردم، چندان که نگه کردمدر کنج خراباتی افتاده خراب اولیچون مصلحتانديشی دور است ز درويشیهم سينه پر از آتش هم ديده پرآب اولیمن حالت زاهد را با خلق نخواهم گفتاين قصه اگر گويم با چنگ و رباب اولیتا بیسروپا باشد اوضاع فلک زين دستدر سر هوس ساقی در دست شراب اولیاز همچو تو دلداری دل برنکنم آریچون تاب کشم باری زان زلف بهتاب اولیچون پير شدی حافظ از ميکده بيرون آیرندی و هوسناکی در عهد شباب اولیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
557
رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی ۴۶۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۵مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنرفتم به باغ تا که بچینم سحر گلیآمد به گوش ناگهم آواز بلبلیمسکين چو من به عشق گلی گشته مبتلاو اندر چمن فکنده ز فرياد غلغلیمیگشتم اندر آن چمن و باغ دم به دممیکردم اندر آن گل و بلبل تاملیگل يار حسن گشته و بلبل قرين عشقآن را تفضلی نه و اين را تبدلیچون کرد در دلم اثر آواز عندليبگشتم چنان که هيچ نماندم تحملیبس گل شکفته میشود اين باغ را ولیکس بیبلای خار نچيدهست از او گلیحافظ مدار اميد فرج از مدار چرخدارد هزار عيب و ندارد تفضلیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
556
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ۴۶۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۴مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی خوش باش زان که نبود اين هر دو را زوالی در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل آيد به هيچ معنی زين خوبتر مثالی شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی آن دم که با تو باشم يک سال هست روزی وان دم که بی تو باشم يک لحظه هست سالی چون من خيال رويت جانا به خواب بينم؟ کز خواب مینبيند چشمم بجز خيالی رحم آر بر دل من کز مهر روی ماهت شد شخص ناتوانم باريک چون هلالی حافظ مکن شکايت گر وصل دوست خواهی زين بيشتر ببايد بر هجرت احتمالیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
555
سلام الله ما کر اللیالی ۴۶۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۳مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلسلامُ اللهِ ما کَرَّ اللَّياليو جاوَبتِ المَثاني و المَثاليعليٰ وادِي الاَراکِ و مَن عليهاو دارٍ باللِّویٰ فوقَ الرِّماليدعاگوی غريبان جهانمو اَدعو بِالتَّواتُر و التَّواليبه هر منزل که رو آرد (خدایا) خدا رانگه دارش به لطف لايزالیمنال ای دل که در زنجير زلفشهمه جمعيت است آشفتهحالیز خطّت صد جمال ديگر افزودکه عمرت باد صد سال جلالیتو میبايد که باشی ور نه سهل استزيانِ مايهی جاهی و مالیبر آن نقاش قدرت آفرين بادکه گرد مه کشد خط هلالیفَحُبُّک راحتي في کُلِ حينٍو ذِکرُک مونسي في کلِ حاليسويدای دل من تا قيامتمباد از شوق و سودای تو خالیکجا يابم وصال چون تو شاهیمن بدنام رند لاابالی؟خدا داند که حافظ را غرض چيستو عِلمُ اللّٰهِ حَسبي مِن سواليSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
554
یا مبسما یحاکی درجا من اللعالی ۴۶۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۲مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتنيا مُبسِماً يُحاکي دُرجاً مِن اللّآلييا رب چه درخور آمد گِردش خط هلالیحالی خيال وصلت خوش میدهد فريبمتا خود چه نقش بازد اين صورت خيالیمی ده که گر چه گشتم نامهسياه عالمنوميد کی توان بود از لطف لايزالیساقی بيار جامی و از خلوتم برون کشتا در به در بگردم قلاش و لاابالیاز چار چيز مگذر گر عاقلی و زيرکامن و شراب بیغش، معشوق و جای خالیچون نيست نقش دوران در هيچ حال ثابتحافظ مکن شکايت تا می خوريم حالیصافیست جام خاطر در دور آصف عهدقُم فَاسقِني رَحيقاً اَصفيٰ مِن الزُّلاليالمُلکُ قَد تَباهي مِن جَدَّه و جِدِّهيا رب که جاودان باد اين قدر و اين معالیمسندفروز دولت کان شکوه و شوکتبرهان ملک و ملت بونصر بوالمعالیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
553
کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی ۴۶۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۱مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلنکتبتُ قصةَ شوقي و مَدمَعي باکي بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکیبسا که گفتهام از شوق با دو ديدهی خود اَيا منازلَ سلمي فَاين سَلماکی عجيب واقعهای و غريب حادثهایاَنَا اصطَبَرتُ قَتيلاً و قاتلي شاکي که را رسد که کند عيب دامن پاکت که همچو قطره که بر برگ گل چکد پاکی ز خاک پای تو داد آب روی لاله و گل چو کلک صنع رقم زد به آبی و خاکیصبا عبيرفشان گشت ساقيا برخيز و هاتِ شمسةَ کَرمٍ مُطَيِّبٍ زاکي دَعِ التَّکاسُلَ تَغنَم فَقَد جَريٰ مَثَلٌکه زاد راهروان چستی است و چالاکیاثر نماند ز من بی شمايلت آریاَريٰ مَآثِرَ مَحيايَ من مُحيّاکيز وصف حسن تو حافظ چگونه نطق زند که همچو صنع خدایی ورای ادراکیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
552
سلیمی منذ حلت بالعراقی ۴۶۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۶۰مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سُليميٰ مُنذُ حَلَّت بالعِراقي الُاقي مِن نواها، ما اُلاقي الا ای ساروان منزل دوست اِلي رُکبانِکم طالَ اشتياقي خرد در زندهرود انداز و می نوش به گلبانگ جوانان عراقی رَبيعُ العمر في مَرعيٰ حِماکُم حَماکَ اللهُ يا عهد التَّلاقي بيا ساقی بده رطل گرانم سَقاکَ اللهُ مِن کَأسٍ دِهاقي جوانی باز میآرد به يادم سماع چنگ و دستافشان ساقی می باقی بده تا مست و خوشدل به ياران برفشانم عمر باقی درونم خون شد از ناديدن دوست اَلا تَعساً لِايَّامِ الفِراقي دُموعي بَعدَکُم لا تَحقِروها فَکَم بَحرٍ عميقٍ مِن سَواقي دمی با نيکخواهان متفق باش غنيمت دان امور اتفاقی بساز ای مطرب خوشخوان خوشگو به شعر فارسی صوت عراقی عروسی بس خوشی ای دختر رز ولی گهگه سزاوار طلاقی مسيحای مجرد را برازد که با خورشيد سازد هموثاقی وصال دوستان روزی ما نيست بخوان حافظ غزلهای فراقیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
551
زین خوشرقم که بر گل رخسار میکشی ۴۵۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۹مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنزين خوش رقم که بر گل رخسار میکشیخط بر صحيفهی گل و گلزار میکشیاشک حرمنشين نهانخانهی مرازان سوی هفت پرده به بازار میکشیهر دم به ياد آن لب ميگون و چشم مستاز خلوتم به خانهی خمار میکشیکاهلروی چو باد صبا را به بوی زلفهر دم به قيد سلسله در کار میکشیگفتی سر تو بستهی فتراک ما شودسهل است اگر تو زحمت اين بار میکشیبا چشم و ابروی تو چه تدبير دل کنموه زين کمان که بر من بيمار میکشیبازآ که چشم بد ز رخت دور میکندای تازهگل که دامن از اين خار میکشیحافظ دگر چه میطلبی از نعيم دهر؟می میخوری و طرهی دلدار میکشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
550
ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی ۴۵۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۸فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلنای دل آن دم که خراب از می گلگون باشیبی زر و گنج به صد حشمت قارون باشیدر مقامی که صدارت به فقيران بخشندچشم دارم که به جاه از همه افزون باشیدر ره منزل ليلی که خطرهاست در آنشرط اول قدم آن است که مجنون باشینقطهی عشق نمودم به تو هان سهو مکنور نه چون بنگری از دايره بيرون باشیکاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيشکی روی؟ ره ز که پرسی؟ چه کنی؟ چون باشی؟تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمایور خود از گوهر جمشيد و فريدون باشیساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشانچند و چند از غم ايام جگرخون باشی؟حافظ از فقر مکن ناله که گر شعر اين استهيچ خوشدل نپسندد که تو محزون باشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
549
اطلاعیه نمره چند
سلامSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
548
هزار جهد بکردم که یار من باشی ۴۵۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۷مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن هزار جهد بکردم که يار من باشی مرادبخش دل بیقرار من باشیشبی به کلبهی احزان عاشقان آیی دمی ندیم دل سوگوار من باشی چراغ ديدهی شبزندهدار من گردی انيس خاطر اميدوار من باشیاز آن عقيق که خونين دلم ز عشوهی او اگر کنم گلهای غمگسار من باشی چو خسروان ملاحت به بندگان نازند تو در ميانه خداوندگار من باشی در آن چمن که بتان دست عاشقان گيرند گرت ز دست برآيد نگار من باشیمن اين مراد ببينم به خود که نيمشبی به جای اشک روان در کنار من باشی شود غزالهی خورشيد صيد لاغر من گر آهویی چو تو يک دم شکار من باشی سه بوسه کز دو لبت کردهای وظيفه من اگر ادا نکنی قرضدار من باشی من ار چه حافظ شهرم جوی نمیارزم مگر تو از کرم خويش يار من باشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
547
نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ۴۵۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۶فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلننوبهار است در آن کوش که خوشدل باشیکه بسی گل بدمد باز و تو در گل باشیچنگ در پرده همين میدهدت پند ولیوعظت آن گاه کند سود که قابل باشیمن نگويم که کنون با که نشين و چه بنوشکه تو خود دانی اگر زيرک و عاقل باشیدر چمن هر ورقی دفتر حالی دگر استحيف باشد که ز کار همه غافل باشینقد عمرت ببرد غصهی دنيا به گزافگر شب و روز در اين فکرت باطل باشیگر چه راهیست پر از بيم ز ما تا بر دوسترفتن آسان بود ار واقف منزل باشیحافظا گر مدد از بخت بلندت باشدصيد آن شاهد مطبوعشمايل باشیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
546
عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی ۴۵۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۵فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن عمر بگذشت به بیحاصلی و بوالهوسی ای پسر جام میام ده که به پيری برسی چه شکرهاست در اين شهر که قانع شدهاند شاهبازان طريقت به مقام مگسی دوش در خيل غلامان درش میرفتم گفت: ای عاشق بيچاره تو باری چه کسی؟ با دل خونشده چون نافه خوشش بايد بود هر که مشهور جهان گشت به مشکيننفسی لَمَعَ البرقُ من الطّورِ و آنَستُ به فَلعلّی لَکَ آتٍ بشهابٍ قبسی کاروان رفت و تو در خواب و بيابان در پيش وه که بس بیخبر از غلغل چندين جرسی بال بگشا و صفير از شجر طوبی زن حيف باشد چو تو مرغی که اسير قفسی تا چو مجمر نفسی دامن جانان گيرم جان نهاديم بر آتش ز پی خوشنفسی چند پويد به هوای تو ز هر سو حافظ يَسَّرَ اللهُ طريقاً بک يا ملتمسیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
545
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی ۴۵۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۴مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن ز کوی يار میآيد نسيم باد نوروزی از اين باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی چو گل گر خردهای داری خدا را صرف عشرت کن که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است که زد بر چرخ فيروزه صفير تخت فيروزی چو امکان خلود ای دل در اين فيروزهايوان نيست مجال عيش فرصت دان به فيروزی و بهروزیسخن در پرده میگويم بهار و گل غنیمت دانکه بيش از پنج روزی نيست حکم مير نوروزی طريق جستن چيست؟ ترک کام خود گفتن کلاه سروری آن است کز اين ترک بردوزی ندانم نوحهی قمری به طرف جويباران چيست مگر او نيز همچون من غمی دارد شبانروزی؟ جدا شد يار شيرينت کنون تنها نشين ای شمع که حکم آسمان اين است اگر سازی و گر سوزی میای دارم چو جان صافی و صوفی میکند عيبش خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت بد روزیبه عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم بيا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزیبه بستان شو که از بلبل رموز عشق گیری یادبه مجلس آی کز حافظ سخن گفتن بیاموزیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
544
ای که دایم به خویش مغروری ۴۵۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۳فاعلاتن مفاعلن فعلن ای که دايم به خويش مغروری گر تو را عشق نيست معذوری گرد ديوانگان عشق مگرد که به عقل عقيله مشهوری مستی عشق نيست در سر تو رو که تو مست آب انگوری روی زرد است و آه دردآلود عاشقان را دوای رنجوری بگذر از نام و ننگ خود حافظ ساغر می طلب که مخموریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
543
طفیل هستی عشقاند آدمی و پری ۴۵۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۲مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن طفيل هستی عشقاند آدمی و پری ارادتی بنما تا سعادتی ببری بکوش خواجه و از عشق بینصيب مباش که بنده را نخرد کس به عيب بیهنری می صبوح و شکرخواب صبحدم تا چند به عذر نيمشبی کوش و گريه سحریچو مستعد نظر نيستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بیبصریتو خود چه لعبتی ای شهسوار شيرينکار که در برابر چشمی و غايب از نظری هزار جان مقدس بسوخت زين غيرت که هر صباح و مسا شمع مجلس دگری کلاه سروريت کج مباد بر سر حسن که زيب بخت و سزاوار ملک و تاج سری به بوی زلف و رخت میروند و میآيند صبا به غاليهسایی و گل به جلوهگری دعای گوشهنشينان بلا بگرداند چرا به گوشهی چشمی به ما نمینگری؟ بيا و سلطنت از ما بخر به مايهی حسن و از اين معامله غافل مشو که حيف خوریز من به حضرت آصف که میبرد پيغام که ياد گير دو مصرع ز من به نظم دری بيا که وضع جهان را چنان که من ديدم گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوریچو هر خبر که شنیدم رهی به حیرت داشتاز این سپس من و ساقی و وضع بیخبری طريق عشق طريقی عجب خطرناک است نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری به يمن همت حافظ اميد هست که باز اَریٰ اُسامرُ ليلایَ ليلةَ القمرٍSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
542
خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ۴۵۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۱مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن خوش کرد ياوری فلکت روز داوری تا شکر چون کنی و چه شکرانه آوری آن کس که اوفتاد و خدايش گرفت دست گو بر تو باد تا غم افتادگان خوری در کوی عشق شوکت شاهی نمیخرند اقرار بندگی کن و اظهار چاکری ساقی به مژدگانی عيش از درم درآی تا يک دم از دلم غم دنيا به دربری در شاهراه جاه و بزرگی خطر بسیست آن به کز اين گريوه سبکبار بگذری سلطان و فکر لشکر و سودای تاج و گنج درويش و امن خاطر و کنج قلندری يک حرف صوفيانه بگويم اجازت است؟ ای نور ديده صلح به از جنگ و داوری نيل مراد بر حسب فکر و همت است از شاه نذر خير و ز توفيق ياوری حافظ غبار فقر و قناعت ز رخ مشوی کاين خاک بهتر از عمل کيمياگریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
541
روزگاریست که ما را نگران میداری ۴۵۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۵۰فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن روزگاریست که ما را نگران میداریمخلصان را نه به وضع دگران میداریگوشهی چشم رضایی به منت باز نشد اين چنين عزت صاحبنظران میداری؟ساعد آن به که بپوشی تو چو از بهر نگار دست در خون دل پرهنران میداری نه گل از دست غمت رست و نه بلبل در باغ همه را نعرهزنان جامهدران میداریچون تویی نرگس باغ نظر ای چشم و چراغ سر چرا بر من دلخسته گران میداری؟ای که در دلق ملمع طلبی نقد حضور چشم سری عجب از بیخبران میداریگوهر جام جم از کان جهانی دگر است تو تمنا ز گل کوزهگران میداری؟ پدر تجربه ای دل تویی آخر ز چه رویطمع مهر و وفا زين پسران میداریکيسهی سيم و زرت پاک ببايد پرداخت اين طمعها که تو از سيمبران میداری گر چه رندی و خرابی گنه ماست ولی عاشقی گفت که ما را تو بر آن میداریمگذران روز سلامت به ملامت حافظ چه توقع ز جهان گذران میداری؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
540
ای که مهجوری عشاق روا میداری ۴۴۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۹فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را ز بر خويش جدا میداری تشنهی باديه را هم به زلالی درياب به اميدی که در اين ره به خدا میداری دل ببردی و بحل کردمت ای جان ليکن به از اين دار نگاهش که مرا میداری ساغر ما که حريفان دگر مینوشند ما تحمل بکنیم ار تو روا میداری ای مگس حضرت سيمرغ نه جولانگه توست عرض خود میبری و زحمت ما میداری تو به تقصير خود افتادی از اين در محروم از که مینالی و فرياد چرا میداری؟ حافظ از پادشهان پايه به خدمت طلبند سعینابرده چه امّيد عطا میداری؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
539
ای که در کوی خرابات مقامی داری ۴۴۸
«««««میبهـا🍷»»»»»غزل نمره ۴۴۸فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن ای که در کوی خرابات مقامی داری جم وقت خودی ار دست به جامی داری ای که با زلف و رخ يار گذاری شب و روز فرصتت باد که خوش صبحی و شامی داری ای صبا سوختگان بر سر ره منتظرند گر از آن يار سفرکرده پيامی داری خال سرسبز تو خوش دانه عيشیست ولی بر کنار چمنش وه که چه دامی داریبوی جان از لب خندان قدح میشنوم بشنو ای خواجه اگر زان که مشامی داری چون به هنگام وفا هيچ ثباتيت نبود میکنم شکر که بر جور دوامی داری نام نيک ار طلبد از تو غريبی چه شود تویی امروز در اين شهر که نامی داری بس دعای سحرت حارس جان خواهد بود تو که چون حافظ شبخيز غلامی داریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
538
بیا با ما مورز این کینهداری ۴۴۷
«««««میبهـا🍷»»»»»غزل نمره ۴۴۷مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلبيا با ما مورز اين کينه داریکه حق صحبت ديرينه دارینصيحت گوش کن کاين در بسی بهاز آن گوهر که در گنجينه داریبه فرياد خمار مفلسان رسخدا را گر می دوشينه داریوليکن کی نمايی رخ به رندانتو کز خورشيد و مه آيينه داریبد رندان مگو ای شيخ و هش دارکه با حکم خدایی کينه دارینمیترسی ز آه آتشينمتو دانی خرقهی پشمينه دارینديدم خوشتر از شعر تو حافظبه قرآنی که اندر سينه داریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
537
صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری ۴۴۶
«««««میبهـا🍷»»»»»غزل نمره ۴۴۶مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن صبا تو نکهت آن زلف مشکبو داری به يادگار بمانی که بوی او داری دلم که گوهر اسرار حسن و عشق در اوست توان به دست تو دادن گرش نکو داری در آن شمايل مطبوع هيچ نتوان گفت جز اين قدر که رقيبان تندخو داری نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد که گوش و هوش به مرغان هرزهگو داری ز جرعهی تو سرم مست گشت نوشت باد خود از کدام خم است اين که در سبو داری؟ به سرکشی خود ای سرو جويبار مناز که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری دم از ممالک خوبی چو آفتاب زدن تو را سزد که غلامان ماه رو داری قبای حسنفروشی تو را برازد و بس که همچو گل همه آيين رنگ و بو داری ز کنج صومعه حافظ مجوی گوهر عشق قدم برون نه اگر ميل جستجو داریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
536
تو را که هرچه مراد است در جهان داری ۴۴۵
«««««🍷میبهــا»»»»»غزل نمره ۴۴۵مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن تو را که هر چه مراد است در جهان داری چه غم ز حال پریشان عاشقان داری؟ بخواه جان و دل از بنده و روان بستان که حکم بر سر آزادگان روان داری ميان نداری و دارم عجب که هر ساعت ميان مجمع خوبان کنی ميانداری بياض روی تو را نيست نقش درخور از آنک سوادی از خط مشکين بر ارغوان داری بنوش می که سبکروحی و لطيف مدام علیالخصوص در آن دم که سر گران داری مکن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما مکن هر آن چه توانی که جای آن داری به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست به قصد جان من خسته در کمان داری بکش جفای رقيبان مدام و جور حسود که سهل باشد اگر يار مهربان داری به وصل دوست گرت دست میدهد يک دم برو که هر چه مراد است در جهان داری چو گل به دامن از اين باغ میبری حافظ چه غم ز ناله و فرياد باغبان داری؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
535
شهریست پر ظریفان وز هر طرف نگاری ۴۴۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۴مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن شهریست پرظريفان و از هر طرف نگاری ياران صلای عشق است گر میکنيد کاری چشم فلک نبيند زين طرفهتر جوانی در دست کس نيفتد زين خوبتر نگاری هرگز که ديده باشد جسمی ز جان مرکب؟بر دامنش مبادا زين خاکيان غباری چون من شکستهای را از پيش خود چه رانی کهأم غايت توقع بوسیست يا کناری می بیغش است درياب وقتی خوش است بشتاب سال دگر که دارد اميد نوبهاری؟ در بوستان حريفان مانند لاله و گل هر يک گرفته جامی بر ياد روی ياری چون اين گره گشايم؟ وين راز چون نمايم؟ دردی و سخت دردی، کاری و صعب کاری هر تار موی حافظ در دست زلف شوخی مشکل توان نشستن در اين چنين دياریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
534
ویژهبرنامهی یلدا
نور ز خورشید جوی بو که برآیدSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
533
چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری ۴۴۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۳مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری خورد ز غيرت روی تو هر گلی خاری ز کفر زلف تو هر حلقهای و آشوبی ز سحر چشم تو هر گوشهای و بيماری مرو چو بخت من ای چشم مست يار به خواب که در پی است ز هر سويت آه بيداری نثار خاک رهت نقد جان من هر چند که نيست نقد روان را بر تو مقداری دلا هميشه مزن لاف زلف دلبندان چو تيره رای شوی کی گشايدت کاری؟ سرم برفت و زمانی به سر نرفت اين کار دلم گرفت و نبودت غم گرفتاری چو نقطه گفتمش اندر ميان دايره آی به خنده گفت که ای حافظ اين چه پرگاری؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
532
به جان او که گرم دسترس به جان بودی ۴۴۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۲مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن به جان او که گرم دسترس به جان بودی کمينه پيشکش بندگانش آن بودی بگفتمی که بها چيست خاک پايش را اگر حيات گرانمايه جاودان بودی به بندگی قدش سرو معترف گشتی گرش چو سوسن آزاده ده زبان بودی به خواب نيز نمیبينمش چه جای وصال چو اين نبود و نديديم باری آن بودی اگر دلم نشدی پايبند طرهی او کیاش قرار در اين تيرهخاکدان بودی به رخ چو مهر فلک بینظير آفاق است به دل دريغ که يک ذره مهربان بودی درآمدی ز درم کاشکی چو لمعهی نور که بر دو ديده ما حکم او روان بودی ز پرده نالهی حافظ برون کی افتادی اگر نه همدم مرغان صبحخوان بودیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
531
چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی ۴۴۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۱مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی که حال ما نه چنين بودی ار چنان بودی بگفتمی که چه ارزد نسيم طرهی دوست گرم به هر سر مویی هزار جان بودیعیان شدی که بها چیست خاک کویش رااگر حیات گرانمایه جاودان بودی برات خوشدلی ما چه کم شدی يا رب گرش نشان امان از بد زمان بودی؟ گرم زمانه سرافراز داشتی و عزيز سرير عزتم آن خاک آستان بودی ز پرده کاش برون آمدی چو قطرهی اشک که بر دو ديدهی ما حکم او روان بودیاگر نه دايرهی عشق راه بربستي چو نقطه حافظ بیدل نه در ميان بودیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
530
سحر با باد میگفتم حدیث آرزومندی ۴۴۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۴۰مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلنسحر با باد میگفتم حديث آرزومندیخطاب آمد که واثق شو به الطاف خداوندیدعای صبح و آه شب کليد گنج مقصود استبدين راه و روش میرو که با دلدار پيوندیقلم را آن زبان نبود که سر عشق گويد بازورای حد تقرير است شرح آرزومندیالا ای يوسف مصری که کردت سلطنت مغرورپدر را بازپرس آخر کجا شد مهر فرزندیجهان پير رعنا را ترحم در جبلت نيستز مهر او چه میپرسی در او همت چه میبندی؟همایی چون تو عالیقدر حرص استخوان تا کی؟دريغ آن سايهی همت که بر نااهل افکندیدر اين بازار اگر سودیست با درويش خرسند استخدايا منعمم گردان به درويشی و خرسندیبه شعر حافظ شيراز میرقصند و مینازندسيهچشمان کشميری و ترکان سمرقندیابیات الحاقی:(دل اندر زلف لیلی بند و کار از عقل مجنون کنکه عاشق را زیان دارد مقالات خردمندیبه سحر غمزهی فتان دوابخشی و دردانگیزبه چین زلف مشکافشان دلارامی و دلبندی)Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
529
دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی ۴۳۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۹مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلن ديدم به خواب دوش که ماهی برآمدی کز عکس روی او شب هجران سر آمدی تعبير چیست؟ يار سفرکرده میرسد ای کاش هر چه زودتر از در درآمدی ذکرش به خير ساقی فرخندهفال من کز در مدام با قدح و ساغر آمدی خوش بودی ار به خواب بديدی ديار خويش تا ياد صحبتش سوی ما رهبر آمدی آن عهد ياد باد که از بام و در مرا هر دم پيام يار و خط دلبر آمدی خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دريادلی بجوی دليری سرآمدیفيض ازل به زور و زر ار آمدی به دست آب خضر نصيبهی اسکندر آمدی ور ديگری به شيوهی حافظ زدی قلم مقبول طبع شاه هنرپرور آمدیکی يافتی رقيب تو چندين مجال ظلم مظلومی ار شبی به در داور آمدی؟آن کو تو را به سنگدلی گشت رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
528
سبت سلمی بصدغیها فوادی ۴۳۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۸مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سَبت سلمي بصُدغَيها فوادي و روحي کل يوم لي يُنادي نگارا بر من بیدل ببخشای و واصلني علي رغم الاعادي حبيبا در غم سوداي عشقت توکلنا علي رب العبادی امن انکرتني عن عشق سلمي تَز اول آن روی نِهکو بِوادی که همچون مهت ببوتن دل و ایره غريق العشق في بحر الودادی به پیماچان غرامت بسپريمن غرت يک ویروشتی از اَما دی غم اين دل بواتت خورد ناچار و غر نه وابنی آنچت نشادی دل حافظ شد اندر چين زلفت بليل مُظلمٍ و الله هاديSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
527
ای قصهی بهشت ز کویت حکایتی ۴۳۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۷مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلان ای قصهی بهشت ز کويت حکايتی شرح جمال حور ز رويت روايتی انفاس عيسی از لب لعلت لطيفهای و آب خضر ز نوش لبانت کنايتی هر پاره از دل من و از غصه قصهای هر سطری از خصال تو وز رحمت آيتی کی عطرسای مجلس روحانيان شدی گل را اگر نه بوی تو کردی رعايتی در آرزوی خاک در يار سوختيم ياد آور ای صبا که نکردی حمايتی ای دل به هرزه دانش و عمرت به باد رفت صد مايه داشتی و نکردی کفايتی بوی دل کباب من آفاق را گرفت اين آتش درون بکند هم سرايتی در آتش ار خيال رخش دست میدهد ساقی بيا که نيست ز دوزخ شکايتی دانی مراد حافظ از اين درد و غصه چيست؟ از تو کرشمهای و ز خسرو عنايتیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
526
آن غاليهخط گر سوی ما نامه نوشتی ۴۳۶
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۶مفعول و مفاعیل و مفاعیل و فعولنآن غاليهخط گر سوی ما نامه نوشتیگردون ورق هستی ما درننوشتیهر چند که هجران ثمر وصل برآرددهقان جهان کاش که اين تخم نکشتیآمرزش نقد است کسی را که در اين جاياریست چو حوری و سرایی چو بهشتیدر مصطبهی عشق تنعم نتوان کردچون بالش زر نيست بسازيم به خشتیمفروش به باغ ارم و نخوت شداديک شيشه می و نوش لبی و لب کشتیتا کی غم دنيای دنی ای دل دانا؟حيف است ز خوبی که شود عاشق زشتیآلودگی خرقه خرابی جهان استکو راهروی اهل دلی پاکسرشتیاز دست چرا هشت سر زلف تو حافظتقدير چنين بود چه کردی که نهشتی؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
525
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ۴۳۵
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۵مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتنبا مدعی مگوييد اسرار عشق و مستیتا بیخبر بميرد در درد خودپرستیعاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آيدناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستیدوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانمبا کافران چه کارت گر بت نمیپرستی؟سلطان من خدا را زلفت شکست ما راتا کی کند سياهی چندين درازدستی؟در گوشهی سلامت مستور چون توان بودتا نرگس تو با ما گويد رموز مستیآن روز ديده بودم اين فتنهها که برخاستکز سرکشی زمانی با ما نمینشستیعشقت به دست طوفان خواهد سپرد حافظچون برق از اين کشاکش پنداشتی که جستیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
524
ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی ۴۳۴
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۴مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتن ای دل مباش يک دم خالی ز عشق و مستی وآنگه برو که رستی از نيستی و هستی گر جان به تن ببينی مشغول کار او شو هر قبلهای که بينی بهتر ز خودپرستی با ضعف و ناتوانی همچون نسيم خوش باش بيماری اندر اين ره بهتر ز تندرستی در مذهب طريقت خامی نشان کفر است آری طريق رندی چالاکی است و چستی تا علم و عقل بينی بیمعرفت نشينی يک نکتهات بگويم خود را مبين که رستی در آستان جانان از آسمان ميانديش کز اوج سربلندی افتی به خاک پستی خار ار چه جان بکاهد گل عذر آن بخواهد سهل است تلخی می در جنب ذوق مستی صوفی پيالهپيما حافظ قرابهپرهيز ای کوتهآستينان تا کی درازدستی؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
523
ای که بر مه از خط مشکین نقاب انداختی ۴۳۳
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۳فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلنای که بر ماه از خط مشکين نقاب انداختی لطف کردی سايهای بر آفتاب انداختی تا چه خواهد کرد با ما آب و رنگ عارضت حاليا نيرنگ نقشی خوش بر آب انداختیطاعت من گرچه از مستی خرابم رد مکنکاندرین شغلم به امید ثواب انداختی گوی خوبی بردی از خوبان خلخ شاد باش جام کيخسرو طلب کافراسياب انداختیداور داراشکوه ای آن که تاج آفتاب از سر تعظيم بر خاک جناب انداختی باده نوش از جام عالمبين که بر اورنگ جم شاهد مقصود را از رخ نقاب انداختیزينهار از آب آن عارض که شيران را از آن تشنهلب کشتی و گردان را در آب انداختی هر کسی با شمع رخسارت به وجهی عشق باخت زان ميان پروانه را در اضطراب انداختی گنج عشق خود نهادی در دل ويران ما سايهی دولت بر اين کنج خراب انداختی خواب بيداران ببستی وانگه از نقش خيال تهمتی بر شبروان خيل خواب انداختی پرده از رخ برفکندی يک نظر در جلوهگاه و از حيا حور و پری را در حجاب انداختی از فريب نرگس مخمور و لعل میپرست حافظ خلوتنشين را در شراب انداختیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
522
مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ۴۳۲
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۲مفعول و فاعلاتن مفعول و فاعلاتنمخمور جام عشقم ساقی بده شرابیپر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبیوصف رخ چو ماهش در پرده راست نايدمطرب بزن نوایی ساقی بده شرابیشد حلقه قامت من تا بعد از اين رقيبتزين در دگر نراند ما را به هيچ بابیدر انتظار رويت ما و اميدواریوز عشوهی وصالت ما و خيال و خوابیمخمور آن دو چشمم آيا کجاست جامیبيمار آن دو لعلم آخر کم از جوابی؟حافظ چه مینهی دل اندر در خيال خوبان؟کی تشنه سير گردد از لمعهی سرابی؟Support this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
521
لبش میبوسم و درمیکشم می ۴۳۱
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۱مفاعیلن مفاعیلن مفاعیللبش میبوسم و درمیکشم می به آب زندگانی بردهام پی نه رازش میتوانم گفت با کس نه کس را میتوانم ديد با وی لبش میبوسد و خون میخورد جام رخش میبيند و گل میکند خوی بده جام می و از جم مکن ياد که میداند که جم کی بود و کی کی؟ بزن در پرده چنگ ای ماه مطرب رگش بخراش تا بخروشم از وی گل از خلوت به باغ آورد مسند بساط زهد همچون غنچه کن طی چو چشمش مست را مخمور مگذار به ياد لعلش ای ساقی بده می نجويد جان از آن قالب جدایی که باشد خون جامش در رگ و پی زبانت درکش ای حافظ زمانی حديث بیزبانان بشنو از نیSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
520
به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می ۴۳۰
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۳۰مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می علاج کی کنمت آخرالدواء الکی ذخيرهای بنه از رنگ و بوی فصل بهار که میرسند ز پی رهزنان بهمن و دی چو گل نقاب برافکند و مرغ زد هوهو منه ز دست پياله چه میکنی هی هی (چو هست آب حیاتت به دست تشنه ممیرفلا تمت و من الماء کل شئ حی)شکوه سلطنت و حسن کی ثباتی داد! ز تخت جم سخنی مانده است و افسر کی خزينهداری ميراثخوارگان کفر است به قول مطرب و ساقی، به فتوی دف و نی زمانه هيچ نبخشد که بازنستاند مجو ز سفله مروت که شيئه لا شی نوشتهاند بر ايوان جنةالماوی که هر که عشوهی دنیا خريد وای به وی سخا نماند سخن طی کنم شراب کجاست بده به شادی روح و روان حاتم طی بخيل بوی خدا نشنود بيا حافظ پياله گير و کرم ورز و الضمان عليSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
519
ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می ۴۲۹
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۲۹مفعول و فاعلات و مفاعیل و فاعلنساقی بيا که شد قدح لاله پر ز می طامات تا به چند و خرافات تا به کی؟ بگذر ز کبر و ناز که ديدهست روزگار چين قبای قيصر و طرف کلاه کی هشيار شو که مرغ سحر مست گشت هان بيدار شو که خواب عدم در پی است هی خوش نازکانه میچمی ای شاخ نوبهار کآشفتگی مبادت از آشوب باد دی بر مهر چرخ و شيوهی او اعتماد نيست ای وای بر کسی که شد ايمن ز مکر وی فردا شراب کوثر و حور از برای ماست و امروز نيز ساقی مهروی و جام می باد صبا ز عهد صبی ياد میدهد جان دارویی که غم ببرد درده ای صبی حشمت مبين و سلطنت گل که بسپرد فراش باد هر ورقش را به زير پی درده به ياد حاتم طی جام يک منی تا نامهی سياه بخيلان کنيم طی زان می که داد حسن و لطافت به ارغوان بيرون فکند لطف مزاج از رخش به خوی مسند به باغ بر که به خدمت چو بندگان استاده است سرو و کمر بسته است نی حافظ حديث سحرفريب خوشت رسيد تا حد مصر و چين و به اطراف روم و ریSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
518
سحرگاهان که مخمور شبانه ۴۲۸
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۲۸مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل سحرگاهان که مخمور شبانه گرفتم باده با چنگ و چغانه نهادم عقل را رهتوشه از می ز شهر هستيش کردم روانه نگار میفروشم عشوهای داد که ايمن گشتم از مکر زمانه ز ساقی کمانابرو شنيدم که ای تير ملامت را نشانه نبندی زان ميان طرفی کمروار اگر خود را ببينی در ميانه برو اين دام بر مرغی دگر نه که عنقا را بلند است آشيانه که بندد طرف وصل از حسن شاهی که با خود عشق بازد جاودانه نديم و مطرب و ساقی همه اوست خيال آب و گل در ره بهانه بده کشتی می تا خوش برانيم از اين دريای ناپيداکرانه وجود ما معماییست حافظ که تحقيقش فسون است و فسانهSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
-
517
چراغ روی تو را شمع چرخ پروانه ۴۲۷
«««««🍷میبهـا»»»»»غزل نمره ۴۲۷مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن چراغ روی تو را شمع چرخ پروانه مرا ز حال تو با حال خويش پروا نه خرد که قيد مجانين عشق میفرمود به بوی سنبل زلف تو گشت ديوانه به بوی زلف تو گر جان به باد رفت چه شد؟ هزار جان گرامی فدای جانانه من رميده ز غيرت ز پا فتادم دوش نگار خويش چو ديدم به دست بيگانه چه نقشهها که برانگيختيم و سود نداشت فسون ما بر او گشته است افسانه بر آتش رخ زيبای او به جای سپند به غير خال سياهش که ديد به دانه به مژده جان به صبا داد شمع در نفسی ز شمع روی تواش چون رسيد پروانه مرا به دور لب دوست هست پيمانی که بر زبان نبرم جز حديث پيمانه حديث مدرسه و خانقه مگوی که باز فتاد در سر حافظ هوای ميخانهSupport this podcast at — https://redcircle.com/ravaq/donations
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
میترسید بیآنکه بداند میترسد.غمگین بود بیآنکه بداند از چه.میخواست برود، بیآنکه بداند به کجا.دلتنگ بود، بیآنکه بداند برای که. _پادکست رواق با رویکردی روانشناختی به اگزیستانسیالیسم میپردازه و سادهتر از اسمش، ریشهی بسیاری از احساسات عمیق آدمی رو واکاوی میکنه، غمها، ترسها، آرزوها.هدف رواق کشفِ فردیِ مخاطبان از ابعادِ زیستِ اصیله و من با تکیه بر آثار اروین یالوم، در این مکاشفه همراه شما هستم
HOSTED BY
فرزآن
Loading similar podcasts...