رواق / Ravaq cover art

All Episodes

رواق / Ravaq — 502 episodes

#
Title
1

می خواه و گل‌افشان کن از دهر چه می‌جویی؟ ۴۹۵

2

ای دل گر از آن چاه زنخدان به در آیی ۴۹۴

3

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی ۴۹۳

4

سلامی چو بوی خوش آشنایی ۴۹۲

5

به چشم کرده‌ام ابروی ماه‌سیمایی ۴۹۱

6

در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی ۴۹۰

7

ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی ۴۸۹

8

سحرم هاتف میخانه به دولت‌خواهی ۴۸۸

9

ای بی‌خبر بکوش که صاحب‌خبر شوی ۴۸۷

10

بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی ۴۸۶

11

ساقیا سایه‌ی ابر است و بهار و لب جوی ۴۸۵

12

تو مگر بر لب آبی به هوس بنشينی ۴۸۴

13

سحرگه رهروی در سرزمینی ۴۸۳

14

اطلاعیه: این هفته انتشار نخواهیم داشت

15

ای دل به کوی عشق گذاری نمی‌کنی ۴۸۲

16

بشنو این نکته که خود را ز غم آزاده کنی ۴۸۱

17

ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی ۴۸۰

18

صبح است ژاله می‌چکد از ابر بهمنی ۴۷۹

19

نوش کن جام شراب یک منی ۴۷۸

20

دو یار زیرک و از باده‌ی کهن دو منی ۴۷۷

21

نسیم صبح سعادت بدان نشان که تو دانی ۴۷۶

22

گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی ۴۷۵

23

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی ۴۷۴

24

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی ۴۷۳

25

احمد الله علی معدلة السلطانی ۴۷۲

26

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی ۴۷۱

27

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ۴۷۰

28

اتت روائح‌ رند الحمی و زاد غرامي ۴۶۹

29

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی ۴۶۸

30

زآن می عشق کزو پخته شود هر خامی ۴۶۷

31

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ۴۶۶

32

رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی ۴۶۵

33

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ۴۶۴

34

سلام الله ما کر اللیالی ۴۶۳

35

یا مبسما یحاکی درجا من اللعالی ۴۶۲

36

کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی ۴۶۱

37

سلیمی منذ حلت بالعراقی ۴۶۰

38

زین خوش‌رقم که بر گل رخسار می‌کشی ۴۵۹

39

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی ۴۵۸

40

اطلاعیه نمره چند

41

هزار جهد بکردم که یار من باشی ۴۵۷

42

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ۴۵۶

43

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی ۴۵۵

44

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی ۴۵۴

45

ای که دایم به خویش مغروری ۴۵۳

46

طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری ۴۵۲

47

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ۴۵۱

48

روزگاری‌ست که ما را نگران می‌داری ۴۵۰

49

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری ۴۴۹

50

ای که در کوی خرابات مقامی داری ۴۴۸

51

بیا با ما مورز این کینه‌داری ۴۴۷

52

صبا تو نکهت آن زلف مشک‌بو داری ۴۴۶

53

تو را که هرچه مراد است در جهان داری ۴۴۵

54

شهری‌ست پر ظریفان وز هر طرف نگاری ۴۴۴

55

ویژه‌برنامه‌ی یلدا

56

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری ۴۴۳

57

به جان او که گرم دسترس به جان بودی ۴۴۲

58

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی ۴۴۱

59

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی ۴۴۰

60

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی ۴۳۹

61

سبت سلمی بصدغیها فوادی ۴۳۸

62

ای قصه‌ی بهشت ز کویت حکایتی ۴۳۷

63

آن غاليه‌خط گر سوی ما نامه نوشتی ۴۳۶

64

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ۴۳۵

65

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی ۴۳۴

66

ای که بر مه از خط مشکین نقاب انداختی ۴۳۳

67

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ۴۳۲

68

لبش می‌بوسم و درمی‌کشم می ۴۳۱

69

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می ۴۳۰

70

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می ۴۲۹

71

سحرگاهان که مخمور شبانه ۴۲۸

72

چراغ روی تو را شمع چرخ پروانه ۴۲۷

73

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه ۴۲۶

74

دامن‌کشان همی‌شد در شَرب زرکشیده ۴۲۵

75

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای ۴۲۴

76

دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده ۴۲۳

77

ای که با سلسله‌ی زلف دراز آمده‌ای ۴۲۲

78

در سرای مغان رفته بود و آب‌زده ۴۲۱

79

ناگهان پرده برانداخته‌ای يعنی چه ۴۲۰

80

وصال او ز عمر جاودان به ۴۱۹

81

گر تیغ بارد در کوی آن ماه ۴۱۸

82

عیشم مدام است از لعل دلخواه ۴۱۷

83

خنک نسیم معنبر شمامه‌ی دلخواه ۴۱۶

84

ای پیک راستان خبر یار ما بگو ۴۱۵

85

گلبن عیش می‌دمد ساقی گل‌عذار کو ۴۱۴

86

خط عذار یار که بگرفت ماه از او ۴۱۳

87

مرا چشمی‌ست خون‌افشان ز دست آن کمان‌ابرو ۴۱۲

88

تاب بنفشه می‌دهد طره‌ی مشک‌سای تو ۴۱۱

89

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو ۴۱۰

90

ای خون‌بهای نافه‌ی چین خاک راه تو ۴۰۹

91

ای آفتاب آينه‌دار جمال تو ۴۰۸

92

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ۴۰۷

93

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو ۴۰۶

94

به جان پیر خرابات و حق صحبت او ۴۰۵

95

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این ۴۰۴

96

شراب لعل کش و روی مه‌جبينان بین ۴۰۳

97

نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مهرو ببین ۴۰۲

98

چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند ز من ۴۰۱

99

بالابلند عشوه‌گر نقش‌باز من ۴۰۰

100

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن ۳۹۹

101

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن ۳۹۸

102

ز در درآ و شبستان ما منور کن ۳۹۷

103

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن ۳۹۶

104

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن ۳۹۵

105

ای روی ماه‌منظر تو نوبهار حسن ۳۹۴

106

منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن ۳۹۳

107

دانی که چیست دولت؟ ۳۹۲

108

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن ۳۹۱

109

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن ۳۹۰

110

چو گل هر دم به بویت جامه بر تن ۳۸۹

111

بهار و گل طرب‌انگيز گشت و توبه‌شکن ۳۸۸

112

شاه شمشادقدان خسرو شیرین‌دهنان ۳۸۷

113

خدا را کم نشین با خرقه‌پوشان ۳۸۶

114

یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان ۳۸۵

115

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان ۳۸۴

116

چندان که گفتم غم با طبیبان ۳۸۳

117

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان ۳۸۲

118

گرچه ما بندگان پادشهیم ۳۸۱

119

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم ۳۸۰

120

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم ۳۷۹

121

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم ۳۷۸

122

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم ۳۷۷

123

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم ۳۷۶

124

صوفی بیا که خرقه‌‌ی سالوس برکشیم ۳۷۵

125

بیا تا گل برافشانیم ۳۷۴

126

خیز تا خرقه‌ی صوفی به خرابات بریم ۳۷۳

127

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم ۳۷۲

128

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم ۳۷۱

129

صلاح از ما چه می‌جویی ۳۷۰

130

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ۳۶۹

131

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم ۳۶۸

132

فتوی پیر مغان دارم و قولی‌ست قدیم ۳۶۷

133

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم ۳۶۶

134

عمری‌ست تا به راه غمش رو نهاده‌ايم ۳۶۵

135

ما بی‌غمان مست دل‌ازدست‌داده‌ايم ۳۶۴

136

دردم از یار است و درمان نیز هم ۳۶۳

137

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ۳۶۲

138

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم ۳۶۱

139

گر از این خان غریبان به سوی خانه روم ۳۶۰

140

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم ۳۵۹

141

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم ۳۵۸

142

در خرابات مغان نور خدا می‌بينم ۳۵۷

143

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ۳۵۶

144

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بينم ۳۵۵

145

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ۳۵۴

146

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‌کنم ۳۵۳

147

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم ۳۵۲

148

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم ۳۵۱

149

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم ۳۵۰

150

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ۳۴۹

151

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم ۳۴۸

152

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ۳۴۷

153

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم ۳۴۶

154

بی تو ای سرو روان با گل گلشن چه کنم ۳۴۵

155

عمری‌ست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم ۳۴۴

156

چل سال رفت و بیش که من لاف می‌زنم ۳۴۳

157

حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم ۳۴۲

158

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم ۳۴۱

159

گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم ۳۴۰

160

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم ۳۳۹

161

من دوست‌دار روی خوش و موی دلکشم ۳۳۸

162

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم ۳۳۷

163

مژده‌ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم ۳۳۶

164

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم ۳۳۵

165

گر دست رسد در سر زلفين تو بازم ۳۳۴

166

نماز شام غریبان چو گریه آغازم ۳۳۳

167

بزن بر دل ز نوک غمزه تیرم ۳۳۲

168

به تیغم گر کشد دستش نگیرم ۳۳۱

169

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم ۳۳۰

170

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم ۳۲۹

171

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم ۳۲۸

172

مرا عهدی‌ست با جانان ۳۲۷

173

در نهانخانه‌ی عشرت صنمی خوش دارم ۳۲۶

174

گر دست دهد خاک کف پای نگارم ۳۲۵

175

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم ۳۲۴

176

ز دست کوته خود زیر بارم ۳۲۳

177

خیال روی تو بر کارگاه دیده کشیدم ۳۲۲

178

هرچند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم ۳۲۱

179

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم ۳۲۰

180

سالها پیروی مذهب رندان کردم ۳۱۹

181

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم ۳۱۸

182

فاش می‌گويم و از گفته‌ی خود دلشادم ۳۱۷

183

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ۳۱۶

184

به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم ۳۱۵

185

دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم ۳۱۴

186

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم ۳۱۳

187

بشری اذ السلامة حلت بذی سلم ۳۱۲

188

عاشق روی نگاری خوش نوخاسته‌ام ۳۱۱

189

مرحبا طایر فرخ‌پی فرخنده‌پيام ۳۱۰

190

عشقبازی و جوانی و شراب لعل‌فام ۳۰۹

191

ای رخت چون خلد و بعلت سلسبیل ۳۰۸

192

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل ۳۰۷

193

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول ۳۰۶

194

به وقت گل شدم از توبه‌ی شراب خجل ۳۰۵

195

دارای جهان نصرت دین خسروی کامل ۳۰۴

196

شممت روح وداد و شمت و برق وصال ۳۰۳

197

خوش‌خبر باشی ای نسیم شمال ۳۰۲

198

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک ۳۰۱

199

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک ۳۰۰

200

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک ۲۹۹

201

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ۲۹۸

202

زبان خامه ندارد سر بیان فراق ۲۹۷

203

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف ۲۹۶

204

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ ۲۹۵

205

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ۲۹۴

206

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع ۲۹۳

207

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع ۲۹۲

208

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش ۲۹۱

209

دلم رمیده‌ شد و غافلم من درویش ۲۹۰

210

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش ۲۸۹

211

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش ۲۸۸

212

ای همه شکل تو زیبا و همه جای تو خوش ۲۸۷

213

دوش پنهان گفت با من کاردانی تیزهوش ۲۸۶

214

در عهد پادشاه خطابخش جرم‌پوش ۲۸۵

215

هاتفی از گوشه‌ی میخانه دوش ۲۸۴

216

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش ۲۸۳

217

ببرد از من قرار و طاقت و هوش ۲۸۲

218

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش ۲۸۱

219

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش ۲۸۰

220

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش ۲۷۹

221

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش ۲۷۸

222

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ۲۷۷

223

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ۲۷۶

224

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش ۲۷۵

225

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش ۲۷۴

226

اگر رفیق شفیقی درست‌پیمان باش ۲۷۳

227

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش ۲۷۲

228

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس ۲۷۱

229

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس ۲۷۰

230

دلا رفیق سفر بخت نیک‌خواهت بس ۲۶۹

231

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ۲۶۸

232

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس ۲۶۷

233

دلم رمیده‌ی لولی‌وشی‌ست شورانگیز ۲۶۶

234

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز ۲۶۵

235

خیز و در کاسه‌ی زر آب طربناک انداز ۲۶۴

236

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز ۲۶۳

237

حال خونين‌دلان که گوید باز ۲۶۲

238

درآ که در آن خسته توان درآید باز ۲۶۱

239

ای سروناز حسن که خوش می‌روی به ناز ۲۶۰

240

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز ۲۵۹

241

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ۲۵۸

242

روی بنمای و مرا گو که ز جان دل برگیر ۲۵۷

243

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ۲۵۶

244

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور ۲۵۵

245

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور ۲۵۴

246

ای خرم از فروغ رخت لاله‌زار عمر ۲۵۳

247

گر بود عمر و به میخانه رسم بار دگر ۲۵۲

248

شب وصل است و طی شد نامه‌ی هجر ۲۵۱

249

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر ۲۵۰

250

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ۲۴۹

251

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ۲۴۸

252

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار ۲۴۷

253

عید است و آخر گل و یاران در انتظار ۲۴۶

254

الا ای طوطی گويای اسرار ۲۴۵

255

معاشران گره از زلف یار باز کنید ۲۴۴

256

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید ۲۴۳

257

بیا که رایت منصور پادشاه رسید ۲۴۲

258

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید ۲۴۱

259

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید ۲۴۰

260

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ۲۳۹

261

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید ۲۳۸

262

نفس برآمد و کام از تو برنمی‌آید ۲۳۷

263

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید ۲۳۶

264

زهی خجسته زمانی که یار بازآید ۲۳۵

265

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید ۲۳۴

266

دست از طلب ندارم تا کام من برآید ۲۳۳

267

بر سر آنم که گر ز دست برآید ۲۳۲

268

گفتم غم تو دارم ۲۳۱

269

اگر به باده‌ی مشکین کشد دلم شاید ۲۳۰

270

بخت از دهــان دوست نشانم نمی‌دهد ۲۲۹

271

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود ۲۲۸

272

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود ۲۲۷

273

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود ۲۲۶

274

ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود ۲۲۵

275

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود ۲۲۴

276

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود ۲۲۳

277

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود ۲۲۲

278

چو دست در سر زلفش زنم به تاب رود ۲۲۱

279

از دیده خون دل همه بر روی ما رود ۲۲۰

280

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود ۲۱۹

281

در ازل هر کو ز فیض دولت ارزانی بود ۲۱۸

282

مسلمانان مرا وقتی دلی بود ۲۱۷

283

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پری بود ۲۱۶

284

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود ۲۱۵

285

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود ۲۱۴

286

گوهر مخزن اسرار همان است که بود ۲۱۳

287

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ۲۱۲

288

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود ۲۱۱

289

دوش در حلقه‌ی ما قصه‌ی گيسوی تو بود ۲۱۰

290

قتل این خسـته به شمشیر تو تقدیر نبود ۲۰۹

291

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود ۲۰۸

292

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود ۲۰۷

293

پیش از اینت بیش از این اندیشه‌ی عشاق بود ۲۰۶

294

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود ۲۰۵

295

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود ۲۰۴

296

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود ۲۰۳

297

باشد ای دل که در میکده‌ها بگشایند ۲۰۲

298

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام ره‌اند ۲۰۱

299

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند ۲۰۰

300

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ۱۹۹

301

گفتم کی‌ام دهان و لبت کامران کنند ۱۹۸

302

شاهدان گر دلبری زین‌سان کنند ۱۹۷

303

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ۱۹۶

304

غلام نرگس مست تو تاجدارانند ۱۹۵

305

سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ۱۹۴

306

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند ۱۹۳

307

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند ۱۹۲

308

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند ۱۹۱

309

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ۱۹۰

310

طایر دولت اگر باز گذاری بکند ۱۸۹

311

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند ۱۸۸

312

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ۱۸۷

313

گر می‌فروش حاجت رندان روا کند ۱۸۶

314

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند ۱۸۵

315

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند ۱۸۴

316

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ۱۸۳

317

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند ۱۸۲

318

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند ۱۸۱

319

ای پسته‌ی تو خنده زده بر حدیث قند ۱۸۰

320

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ۱۷۹

321

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند ۱۷۸

322

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند ۱۷۷

323

سحرم دولت بیدار به بالین آمد ۱۷۶

324

صبا به تهنیت پیر می‌فروش آمد ۱۷۵

325

خوانش غزل نمره ۱۷۴

326

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد ۱۷۴

327

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد ۱۷۳

328

عشق تو نهال حیرت آمد ۱۷۲

329

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد ۱۷۱

330

حافظ خلوت‌نشین دوش به میخانه شد ۱۷۰

331

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد ۱۶۹

332

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ۱۶۸

333

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد ۱۶۷

334

برنامه نمره ۱۶۷ با ۳ ساعت تاخیر پخش خواهد شد

335

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ۱۶۶

336

مرا مهر سيه‌چشمان ز سر بیرون نخواهد شد ۱۶۵

337

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد ۱۶۴

338

گل بی رخ یار خوش نباشد ۱۶۳

339

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد ۱۶۲

340

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ۱۶۱

341

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ۱۶۰

342

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ۱۵۹

343

من و انکار شراب این چه حکایت باشد ۱۵۸

344

برنامه نمره ۱۵۸ با ۲ساعت تاخیر پخش خواهد شد

345

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ۱۵۷

346

به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد ۱۵۶

347

اگر روم ز پی‌اش فتنه‌ها برانگیزد ۱۵۵

348

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ۱۵۴

349

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد ۱۵۳

350

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ۱۵۲

351

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد ۱۵۱

352

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد ۱۵۰

353

دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمی‌گیرد ۱۴۹

354

یارم چو قدح به دست گیرد ۱۴۸

355

برید باد صبا دوشم آگهی آورد ۱۴۷

356

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد ۱۴۶

357

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد ۱۴۵

358

به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد ۱۴۴

359

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد ۱۴۳

360

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد ۱۴۲

361

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد ۱۴۱

362

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ۱۴۰

363

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد ۱۳۹

364

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد ۱۳۸

365

دل از من برد و روی از من نهان کرد ۱۳۷

366

دست در حلقه‌ی آن زلف دوتا نتوان کرد ۱۳۶

367

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد ۱۳۵

368

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد ۱۳۴

369

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد ۱۳۳

370

به آب روشن می عارفی طهارت کرد ۱۳۲

371

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد ۱۳۱

372

سحر بلبل حکایت با صبا کرد ۱۳۰

373

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد ۱۲۹

374

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ۱۲۸

375

روشنی طلعت تو ماه ندارد ۱۲۷

376

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ۱۲۶

377

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد ۱۲۵

378

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد ۱۲۴

379

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد ۱۲۳

380

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد ۱۲۲

381

هر آن کو خـاطر مجموع و یار نازنین دارد ۱۲۱

382

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد ۱۲۰

383

دلی که غيب‌نمای است و جام جم دارد ۱۱۹

384

آن کس که به دست جام دارد ۱۱۸

385

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد ۱۱۷

386

کسی که حسنِ خط دوست در نظر دارد ۱۱۶

387

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ۱۱۵

388

همای اوج سعادت به دام ما افتد ۱۱۴

389

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد ۱۱۳

390

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ۱۱۲

391

عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد ۱۱۱

392

پیرانه‌سرم عشق جوانی به سر افتاد ۱۱۰

393

دیری‌ست که دلدار پیامی نفرستاد ۱۰۹

394

خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ۱۰۸

395

حسن تو همیشه در فزون باد ۱۰۷

396

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ۱۰۶

397

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ۱۰۵

398

جمالت آفتاب هر نظر باد ۱۰۴

399

روز وصل دوستداران یاد باد ۱۰۳

400

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد ۱۰۲

401

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد ۱۰۱

402

دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد ۱۰۰

403

دل من در هوای روی فرخ ۰۹۹

404

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح ۰۹۸

405

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج ۰۹۷

406

درد ما را نیست درمان الغیاث ۰۹۶

407

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت ۰۹۵

408

زان یار دلنوازم شکری‌ست با شکایت ۰۹۴

409

چه لطف بود که ناگاه رشحه‌ی قلمت ۰۹۳

410

میر من خوش میروی کاندر سروپا میرمت ۰۹۲

411

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت ۰۹۱

412

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت ۰۹۰

413

یارب سببی ساز که یارم به سلامت ۰۸۹

414

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ۰۸۸

415

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ۰۸۷

416

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت ۰۸۶

417

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت ۰۸۵

418

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت ۰۸۴

419

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ۰۸۳

420

آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت ۰۸۲

421

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ۰۸۱

422

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت ۰۸۰

423

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت ۰۷۹

424

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت ۰۷۸

425

بلبلی برگ گلی خوش‌رنگ در منقار داشت ۰۷۷

426

جز آستان توام در جهان پناهی نیست ۰۷۶

427

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست ۰۷۵

428

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست ۰۷۴

429

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست ۰۷۳

430

بحری‌ست بحر عشق که هیچش کناره نیست ۰۷۲

431

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست ۰۷۱

432

مردم دیده‌ی ما جز به رخت ناظر نیست ۰۷۰

433

کس نیست که افتاده‌ی آن زلف دوتا نیست ۰۶۹

434

ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی‌ست ۰۶۸

435

یارب این شمع دل‌افروز ز کاشانه‌ی کیست ۰۶۷

436

بنال بلبل اگر با منت سر یاری‌ست ۰۶۶

437

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ۰۶۵

438

اگرچه عرض هنر پیش یار بی‌ادبی‌ست ۰۶۴

439

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست ۰۶۳

440

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست ۰۶۲

441

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست ۰۶۱

442

این پیک نامور که رسید از دیار دوست ۰۶۰

443

دارم امید عاطفتی از جناب دوست ۰۵۹

444

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ۰۵۸

445

آن سیه‌چرده که شیرینی عالم با اوست ۰۵۷

446

دل سراپرده‌ی محبت اوست ۰۵۶

447

خم زلف تو دام کفر و دین است ۰۵۵

448

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ۰۵۴

449

منم که گوشه‌ی میخانه خانقاه من است ۰۵۳

450

روزگاری‌ست که سودای بتان دین من است ۰۵۲

451

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است ۰۵۱

452

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ۰۵۰

453

روضه‌ی خلد برین خلوت درویشان است ۰۴۹

454

صوفی از پرتوی می راز نهانی دانست ۰۴۸

455

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست ۰۴۷

456

گل در بر می بر کف و معشوق به کام است ۰۴۶

457

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است ۰۴۵

458

کنون که بر کفِ گل جامِ باده‌ی صاف است ۰۴۴

459

صحن بستان ذوق‌بخش و صحبت یاران خوش است ۰۴۳

460

حال دل با تو گفتنم هوس است ۰۴۲

461

اگرچه باده فرح‌بخش و باد گل‌بيز است ۰۴۱

462

المنة لله که در میکده باز است ۰۴۰

463

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است ۰۳۹

464

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست ۰۳۸

465

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است ۰۳۷

466

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست ۰۳۶

467

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ۰۳۵

468

رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست ۰۳۴

469

خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است ۰۳۳

470

خدا که صورت ابروی دلگشای تو بست ۰۳۲

471

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است ۰۳۱

472

زلفش هزار دل به یکی تار مو ببست ۰۳۰

473

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است ۰۲۹

474

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست ۰۲۸

475

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست ۰۲۷

476

زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست ۰۲۶

477

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست ۰۲۵

478

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست ۰۲۴

479

خیال روی تو در هر طریق همره ماست ۰۲۳

480

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ۰۲۲

481

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست ۰۲۱

482

روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست ۰۲۰

483

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ۰۱۹

484

ساقیا آمدن عید مبارک بادت ۰۱۸

485

سینه‌ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت ۰۱۷

486

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ۰۱۶

487

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ۰۱۵

488

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب ۰۱۴

489

می‌دمد صبح و کله بسته سحاب ۰۱۳

490

۰۱۲ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

491

ساقی به نور باده برافروز جام ما ۰۱۱

492

دوش از مسجد سوی میخانه می‌شد پیر ما ۰۱۰

493

رونق عهد شباب است دگر بستان را ۰۰۹

494

ساقیا برخیز و در ده جام را ۰۰۸

495

صوفی بیا که آینه صافی‌ست جام را ۰۰۷

496

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را ۰۰۶

497

دل می‌رود ز دستم ۰۰۵

498

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ۰۰۴

499

اگر آن ترک شیرازی ۰۰۳

500

صلاح کار کجا و من خراب کجا ۰۰۲

501

الا یا ایها الساقی ۰۰۱

502

چهارسالگی (آب را گل نکنیم)