رواق / Ravaq cover art

All Episodes

رواق / Ravaq — 480 episodes

#
Title
1

هواخواه توام جانا و می‌دانم که می‌دانی ۴۷۴

2

وقت را غنیمت دان آنقدر که بتوانی ۴۷۳

3

احمد الله علی معدلة السلطانی ۴۷۲

4

ز دلبرم که رساند نوازش قلمی ۴۷۱

5

سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی ۴۷۰

6

اتت روائح‌ رند الحمی و زاد غرامي ۴۶۹

7

که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی ۴۶۸

8

زآن می عشق کزو پخته شود هر خامی ۴۶۷

9

این خرقه که من دارم در رهن شراب اولی ۴۶۶

10

رفتم به باغ تا که بچینم سحر گلی ۴۶۵

11

بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی ۴۶۴

12

سلام الله ما کر اللیالی ۴۶۳

13

یا مبسما یحاکی درجا من اللعالی ۴۶۲

14

کتبت قصة شوقی و مدمعی باکی ۴۶۱

15

سلیمی منذ حلت بالعراقی ۴۶۰

16

زین خوش‌رقم که بر گل رخسار می‌کشی ۴۵۹

17

ای دل آن دم که خراب از می گلگون باشی ۴۵۸

18

اطلاعیه نمره چند

19

هزار جهد بکردم که یار من باشی ۴۵۷

20

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی ۴۵۶

21

عمر بگذشت به بی‌حاصلی و بوالهوسی ۴۵۵

22

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی ۴۵۴

23

ای که دایم به خویش مغروری ۴۵۳

24

طفیل هستی عشق‌اند آدمی و پری ۴۵۲

25

خوش کرد یاوری فلکت روز داوری ۴۵۱

26

روزگاری‌ست که ما را نگران می‌داری ۴۵۰

27

ای که مهجوری عشاق روا می‌داری ۴۴۹

28

ای که در کوی خرابات مقامی داری ۴۴۸

29

بیا با ما مورز این کینه‌داری ۴۴۷

30

صبا تو نکهت آن زلف مشک‌بو داری ۴۴۶

31

تو را که هرچه مراد است در جهان داری ۴۴۵

32

شهری‌ست پر ظریفان وز هر طرف نگاری ۴۴۴

33

ویژه‌برنامه‌ی یلدا

34

چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری ۴۴۳

35

به جان او که گرم دسترس به جان بودی ۴۴۲

36

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی ۴۴۱

37

سحر با باد می‌گفتم حدیث آرزومندی ۴۴۰

38

دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی ۴۳۹

39

سبت سلمی بصدغیها فوادی ۴۳۸

40

ای قصه‌ی بهشت ز کویت حکایتی ۴۳۷

41

آن غاليه‌خط گر سوی ما نامه نوشتی ۴۳۶

42

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی ۴۳۵

43

ای دل مباش یک دم خالی ز عشق و مستی ۴۳۴

44

ای که بر مه از خط مشکین نقاب انداختی ۴۳۳

45

مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی ۴۳۲

46

لبش می‌بوسم و درمی‌کشم می ۴۳۱

47

به صوت بلبل و قمری اگر ننوشی می ۴۳۰

48

ساقی بیا که شد قدح لاله پر ز می ۴۲۹

49

سحرگاهان که مخمور شبانه ۴۲۸

50

چراغ روی تو را شمع چرخ پروانه ۴۲۷

51

از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه ۴۲۶

52

دامن‌کشان همی‌شد در شَرب زرکشیده ۴۲۵

53

از من جدا مشو که توام نور دیده‌ای ۴۲۴

54

دوش رفتم به در میکده خواب‌آلوده ۴۲۳

55

ای که با سلسله‌ی زلف دراز آمده‌ای ۴۲۲

56

در سرای مغان رفته بود و آب‌زده ۴۲۱

57

ناگهان پرده برانداخته‌ای يعنی چه ۴۲۰

58

وصال او ز عمر جاودان به ۴۱۹

59

گر تیغ بارد در کوی آن ماه ۴۱۸

60

عیشم مدام است از لعل دلخواه ۴۱۷

61

خنک نسیم معنبر شمامه‌ی دلخواه ۴۱۶

62

ای پیک راستان خبر یار ما بگو ۴۱۵

63

گلبن عیش می‌دمد ساقی گل‌عذار کو ۴۱۴

64

خط عذار یار که بگرفت ماه از او ۴۱۳

65

مرا چشمی‌ست خون‌افشان ز دست آن کمان‌ابرو ۴۱۲

66

تاب بنفشه می‌دهد طره‌ی مشک‌سای تو ۴۱۱

67

ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو ۴۱۰

68

ای خون‌بهای نافه‌ی چین خاک راه تو ۴۰۹

69

ای آفتاب آينه‌دار جمال تو ۴۰۸

70

مزرع سبز فلک دیدم و داس مه نو ۴۰۷

71

گفتا برون شدی به تماشای ماه نو ۴۰۶

72

به جان پیر خرابات و حق صحبت او ۴۰۵

73

می‌فکن بر صف رندان نظری بهتر از این ۴۰۴

74

شراب لعل کش و روی مه‌جبينان بین ۴۰۳

75

نکته‌ای دلکش بگویم خال آن مهرو ببین ۴۰۲

76

چون شوم خاک رهش دامن بیافشاند ز من ۴۰۱

77

بالابلند عشوه‌گر نقش‌باز من ۴۰۰

78

کرشمه‌ای کن و بازار ساحری بشکن ۳۹۹

79

ای نور چشم من سخنی هست گوش کن ۳۹۸

80

ز در درآ و شبستان ما منور کن ۳۹۷

81

صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن ۳۹۶

82

گلبرگ را ز سنبل مشکین نقاب کن ۳۹۵

83

ای روی ماه‌منظر تو نوبهار حسن ۳۹۴

84

منم که شهره‌ی شهرم به عشق ورزیدن ۳۹۳

85

دانی که چیست دولت؟ ۳۹۲

86

خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن ۳۹۱

87

افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن ۳۹۰

88

چو گل هر دم به بویت جامه بر تن ۳۸۹

89

بهار و گل طرب‌انگيز گشت و توبه‌شکن ۳۸۸

90

شاه شمشادقدان خسرو شیرین‌دهنان ۳۸۷

91

خدا را کم نشین با خرقه‌پوشان ۳۸۶

92

یارب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان ۳۸۵

93

می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان ۳۸۴

94

چندان که گفتم غم با طبیبان ۳۸۳

95

فاتحه‌ای چو آمدی بر سر خسته‌ای بخوان ۳۸۲

96

گرچه ما بندگان پادشهیم ۳۸۱

97

بارها گفته‌ام و بار دگر می‌گویم ۳۸۰

98

سرم خوش است و به بانگ بلند می‌گویم ۳۷۹

99

ما نگوییم بد و میل به ناحق نکنیم ۳۷۸

100

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم ۳۷۷

101

دوستان وقت گل آن به که به عشرت کوشیم ۳۷۶

102

صوفی بیا که خرقه‌‌ی سالوس برکشیم ۳۷۵

103

بیا تا گل برافشانیم ۳۷۴

104

خیز تا خرقه‌ی صوفی به خرابات بریم ۳۷۳

105

بگذار تا ز شارع میخانه بگذریم ۳۷۲

106

ما درس سحر در ره میخانه نهادیم ۳۷۱

107

صلاح از ما چه می‌جویی ۳۷۰

108

ما ز یاران چشم یاری داشتیم ۳۶۹

109

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم ۳۶۸

110

فتوی پیر مغان دارم و قولی‌ست قدیم ۳۶۷

111

ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم ۳۶۶

112

عمری‌ست تا به راه غمش رو نهاده‌ايم ۳۶۵

113

ما بی‌غمان مست دل‌ازدست‌داده‌ايم ۳۶۴

114

دردم از یار است و درمان نیز هم ۳۶۳

115

دیدار شد میسر و بوس و کنار هم ۳۶۲

116

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم ۳۶۱

117

گر از این خان غریبان به سوی خانه روم ۳۶۰

118

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم ۳۵۹

119

غم زمانه که هیچش کران نمی‌بینم ۳۵۸

120

در خرابات مغان نور خدا می‌بينم ۳۵۷

121

گرم از دست برخیزد که با دلدار بنشینم ۳۵۶

122

حالیا مصلحت وقت در آن می‌بينم ۳۵۵

123

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم ۳۵۴

124

من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی‌کنم ۳۵۳

125

روزگاری شد که در میخانه خدمت می‌کنم ۳۵۲

126

حاشا که من به موسم گل ترک می کنم ۳۵۱

127

به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم ۳۵۰

128

دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم ۳۴۹

129

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم ۳۴۸

130

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم ۳۴۷

131

من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم ۳۴۶

132

بی تو ای سرو روان با گل گلشن چه کنم ۳۴۵

133

عمری‌ست تا من در طلب هر روز گامی می‌زنم ۳۴۴

134

چل سال رفت و بیش که من لاف می‌زنم ۳۴۳

135

حجاب چهره‌ی جان می‌شود غبار تنم ۳۴۲

136

گر من از سرزنش مدعیان اندیشم ۳۴۱

137

گرچه از آتش دل چون خم می در جوشم ۳۴۰

138

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم ۳۳۹

139

من دوست‌دار روی خوش و موی دلکشم ۳۳۸

140

چرا نه در پی عزم دیار خود باشم ۳۳۷

141

مژده‌ی وصل تو کو کز سر جان برخیزم ۳۳۶

142

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم ۳۳۵

143

گر دست رسد در سر زلفين تو بازم ۳۳۴

144

نماز شام غریبان چو گریه آغازم ۳۳۳

145

بزن بر دل ز نوک غمزه تیرم ۳۳۲

146

به تیغم گر کشد دستش نگیرم ۳۳۱

147

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم ۳۳۰

148

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم ۳۲۹

149

من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم ۳۲۸

150

مرا عهدی‌ست با جانان ۳۲۷

151

در نهانخانه‌ی عشرت صنمی خوش دارم ۳۲۶

152

گر دست دهد خاک کف پای نگارم ۳۲۵

153

گرچه افتاد ز زلفش گرهی در کارم ۳۲۴

154

ز دست کوته خود زیر بارم ۳۲۳

155

خیال روی تو بر کارگاه دیده کشیدم ۳۲۲

156

هرچند پیر و خسته‌دل و ناتوان شدم ۳۲۱

157

دیشب به سیل اشک ره خواب می‌زدم ۳۲۰

158

سالها پیروی مذهب رندان کردم ۳۱۹

159

مرا می‌بینی و هر دم زیادت می‌کنی دردم ۳۱۸

160

فاش می‌گويم و از گفته‌ی خود دلشادم ۳۱۷

161

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ۳۱۶

162

به غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستم ۳۱۵

163

دوش بيماری چشم تو ببرد از دستم ۳۱۴

164

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم ۳۱۳

165

بشری اذ السلامة حلت بذی سلم ۳۱۲

166

عاشق روی نگاری خوش نوخاسته‌ام ۳۱۱

167

مرحبا طایر فرخ‌پی فرخنده‌پيام ۳۱۰

168

عشقبازی و جوانی و شراب لعل‌فام ۳۰۹

169

ای رخت چون خلد و بعلت سلسبیل ۳۰۸

170

هر نکته‌ای که گفتم در وصف آن شمایل ۳۰۷

171

اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول ۳۰۶

172

به وقت گل شدم از توبه‌ی شراب خجل ۳۰۵

173

دارای جهان نصرت دین خسروی کامل ۳۰۴

174

شممت روح وداد و شمت و برق وصال ۳۰۳

175

خوش‌خبر باشی ای نسیم شمال ۳۰۲

176

ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک ۳۰۱

177

هزار دشمنم ار می‌کنند قصد هلاک ۳۰۰

178

اگر شراب خوری جرعه‌ای فشان بر خاک ۲۹۹

179

مقام امن و می بی‌غش و رفیق شفیق ۲۹۸

180

زبان خامه ندارد سر بیان فراق ۲۹۷

181

طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف ۲۹۶

182

سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ ۲۹۵

183

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع ۲۹۴

184

بامدادان که ز خلوتگه کاخ ابداع ۲۹۳

185

قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع ۲۹۲

186

ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش ۲۹۱

187

دلم رمیده‌ شد و غافلم من درویش ۲۹۰

188

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش ۲۸۹

189

کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش ۲۸۸

190

ای همه شکل تو زیبا و همه جای تو خوش ۲۸۷

191

دوش پنهان گفت با من کاردانی تیزهوش ۲۸۶

192

در عهد پادشاه خطابخش جرم‌پوش ۲۸۵

193

هاتفی از گوشه‌ی میخانه دوش ۲۸۴

194

سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش ۲۸۳

195

ببرد از من قرار و طاقت و هوش ۲۸۲

196

یارب آن نوگل خندان که سپردی به منش ۲۸۱

197

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش ۲۸۰

198

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش ۲۷۹

199

شراب تلخ می‌خواهم که مردافکن بود زورش ۲۷۸

200

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش ۲۷۷

201

باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش ۲۷۶

202

صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش ۲۷۵

203

به دور لاله قدح گیر و بی‌ریا می‌باش ۲۷۴

204

اگر رفیق شفیقی درست‌پیمان باش ۲۷۳

205

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش ۲۷۲

206

دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس ۲۷۱

207

درد عشقی کشيده‌ام که مپرس ۲۷۰

208

دلا رفیق سفر بخت نیک‌خواهت بس ۲۶۹

209

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس ۲۶۸

210

ای صبا گر بگذری بر ساحل رود ارس ۲۶۷

211

دلم رمیده‌ی لولی‌وشی‌ست شورانگیز ۲۶۶

212

برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز ۲۶۵

213

خیز و در کاسه‌ی زر آب طربناک انداز ۲۶۴

214

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز ۲۶۳

215

حال خونين‌دلان که گوید باز ۲۶۲

216

درآ که در آن خسته توان درآید باز ۲۶۱

217

ای سروناز حسن که خوش می‌روی به ناز ۲۶۰

218

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز ۲۵۹

219

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز ۲۵۸

220

روی بنمای و مرا گو که ز جان دل برگیر ۲۵۷

221

نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر ۲۵۶

222

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور ۲۵۵

223

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور ۲۵۴

224

ای خرم از فروغ رخت لاله‌زار عمر ۲۵۳

225

گر بود عمر و به میخانه رسم بار دگر ۲۵۲

226

شب وصل است و طی شد نامه‌ی هجر ۲۵۱

227

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر ۲۵۰

228

ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار ۲۴۹

229

ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر ۲۴۸

230

صبا ز منزل جانان گذر دریغ مدار ۲۴۷

231

عید است و آخر گل و یاران در انتظار ۲۴۶

232

الا ای طوطی گويای اسرار ۲۴۵

233

معاشران گره از زلف یار باز کنید ۲۴۴

234

بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید ۲۴۳

235

بیا که رایت منصور پادشاه رسید ۲۴۲

236

معاشران ز حریف شبانه یاد آرید ۲۴۱

237

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید ۲۴۰

238

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید ۲۳۹

239

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید ۲۳۸

240

نفس برآمد و کام از تو برنمی‌آید ۲۳۷

241

اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید ۲۳۶

242

زهی خجسته زمانی که یار بازآید ۲۳۵

243

چو آفتاب می از مشرق پیاله برآید ۲۳۴

244

دست از طلب ندارم تا کام من برآید ۲۳۳

245

بر سر آنم که گر ز دست برآید ۲۳۲

246

گفتم غم تو دارم ۲۳۱

247

اگر به باده‌ی مشکین کشد دلم شاید ۲۳۰

248

بخت از دهــان دوست نشانم نمی‌دهد ۲۲۹

249

گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود ۲۲۸

250

گرچه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود ۲۲۷

251

ترسم که اشک در غم ما پرده‌در شود ۲۲۶

252

ساقی حديث سرو و گل و لاله می‌رود ۲۲۵

253

خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود ۲۲۴

254

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود ۲۲۳

255

از سر کوی تو هر کو به ملالت برود ۲۲۲

256

چو دست در سر زلفش زنم به تاب رود ۲۲۱

257

از دیده خون دل همه بر روی ما رود ۲۲۰

258

کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود ۲۱۹

259

در ازل هر کو ز فیض دولت ارزانی بود ۲۱۸

260

مسلمانان مرا وقتی دلی بود ۲۱۷

261

آن یار کز او خانه‌ی ما جای پری بود ۲۱۶

262

به کوی میکده یارب سحر چه مشغله بود ۲۱۵

263

دیدم به خواب خوش که به دستم پیاله بود ۲۱۴

264

گوهر مخزن اسرار همان است که بود ۲۱۳

265

یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود ۲۱۲

266

دوش می‌آمد و رخساره برافروخته بود ۲۱۱

267

دوش در حلقه‌ی ما قصه‌ی گيسوی تو بود ۲۱۰

268

قتل این خسـته به شمشیر تو تقدیر نبود ۲۰۹

269

خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود ۲۰۸

270

یاد باد آنکه سر کوی توام منزل بود ۲۰۷

271

پیش از اینت بیش از این اندیشه‌ی عشاق بود ۲۰۶

272

تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود ۲۰۵

273

یاد باد آنکه نهانت نظری با ما بود ۲۰۴

274

سال‌ها دفتر ما در گرو صهبا بود ۲۰۳

275

باشد ای دل که در میکده‌ها بگشایند ۲۰۲

276

شراب بی‌غش و ساقی خوش دو دام ره‌اند ۲۰۱

277

دانی که چنگ و عود چه تقریر می‌کنند ۲۰۰

278

واعظان کین جلوه در محراب و منبر می‌کنند ۱۹۹

279

گفتم کی‌ام دهان و لبت کامران کنند ۱۹۸

280

شاهدان گر دلبری زین‌سان کنند ۱۹۷

281

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند ۱۹۶

282

غلام نرگس مست تو تاجدارانند ۱۹۵

283

سمن‌بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند ۱۹۴

284

در نظربازی ما بی‌خبران حیرانند ۱۹۳

285

سرو چمان من چرا میل چمن نمی‌کند ۱۹۲

286

آن کیست کز روی کرم با ما وفاداری کند ۱۹۱

287

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند ۱۹۰

288

طایر دولت اگر باز گذاری بکند ۱۸۹

289

مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند ۱۸۸

290

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند ۱۸۷

291

گر می‌فروش حاجت رندان روا کند ۱۸۶

292

نقدها را بود آیا که عیاری گیرند ۱۸۵

293

دوش دیدم که ملایک در میخانه زدند ۱۸۴

294

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ۱۸۳

295

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند ۱۸۲

296

بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند ۱۸۱

297

ای پسته‌ی تو خنده زده بر حدیث قند ۱۸۰

298

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند ۱۷۹

299

هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند ۱۷۸

300

نه هرکه چهره برافروخت دلبری داند ۱۷۷

301

سحرم دولت بیدار به بالین آمد ۱۷۶

302

صبا به تهنیت پیر می‌فروش آمد ۱۷۵

303

خوانش غزل نمره ۱۷۴

304

مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد ۱۷۴

305

در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد ۱۷۳

306

عشق تو نهال حیرت آمد ۱۷۲

307

دوش از جناب آصف پیک بشارت آمد ۱۷۱

308

حافظ خلوت‌نشین دوش به میخانه شد ۱۷۰

309

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد ۱۶۹

310

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد ۱۶۸

311

ستاره‌ای بدرخشید و ماه مجلس شد ۱۶۷

312

برنامه نمره ۱۶۷ با ۳ ساعت تاخیر پخش خواهد شد

313

روز هجران و شب فرقت یار آخر شد ۱۶۶

314

مرا مهر سيه‌چشمان ز سر بیرون نخواهد شد ۱۶۵

315

نفس باد صبا مشک‌فشان خواهد شد ۱۶۴

316

گل بی رخ یار خوش نباشد ۱۶۳

317

خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد ۱۶۲

318

کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد ۱۶۱

319

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد ۱۶۰

320

نقد صوفی نه همه صافی بی‌غش باشد ۱۵۹

321

من و انکار شراب این چه حکایت باشد ۱۵۸

322

برنامه نمره ۱۵۸ با ۲ساعت تاخیر پخش خواهد شد

323

هر که را با خط سبزت سر سودا باشد ۱۵۷

324

به حسن خلق و وفا کس به یار ما نرسد ۱۵۶

325

اگر روم ز پی‌اش فتنه‌ها برانگیزد ۱۵۵

326

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد ۱۵۴

327

سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد ۱۵۳

328

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد ۱۵۲

329

دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی‌ارزد ۱۵۱

330

ساقی ار باده از این دست به جام اندازد ۱۵۰

331

دلم جز مهر مهرویان طریقی برنمی‌گیرد ۱۴۹

332

یارم چو قدح به دست گیرد ۱۴۸

333

برید باد صبا دوشم آگهی آورد ۱۴۷

334

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد ۱۴۶

335

چه مستی است ندانم که رو به ما آورد ۱۴۵

336

به سر جام جم آنگه نظر توانی کرد ۱۴۴

337

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد ۱۴۳

338

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد ۱۴۲

339

دیدی ای دل که غم عشق دگر بار چه کرد ۱۴۱

340

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد ۱۴۰

341

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد ۱۳۹

342

یاد باد آن که ز ما وقت سفر یاد نکرد ۱۳۸

343

دل از من برد و روی از من نهان کرد ۱۳۷

344

دست در حلقه‌ی آن زلف دوتا نتوان کرد ۱۳۶

345

چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد ۱۳۵

346

بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد ۱۳۴

347

صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد ۱۳۳

348

به آب روشن می عارفی طهارت کرد ۱۳۲

349

بیا که ترک فلک خوان روزه غارت کرد ۱۳۱

350

سحر بلبل حکایت با صبا کرد ۱۳۰

351

اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد ۱۲۹

352

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد ۱۲۸

353

روشنی طلعت تو ماه ندارد ۱۲۷

354

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد ۱۲۶

355

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد ۱۲۵

356

آن که از سنبل او غالیه تابی دارد ۱۲۴

357

مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد ۱۲۳

358

هر آنکه جانب اهل وفا نگه دارد ۱۲۲

359

هر آن کو خـاطر مجموع و یار نازنین دارد ۱۲۱

360

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایبان دارد ۱۲۰

361

دلی که غيب‌نمای است و جام جم دارد ۱۱۹

362

آن کس که به دست جام دارد ۱۱۸

363

دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد ۱۱۷

364

کسی که حسنِ خط دوست در نظر دارد ۱۱۶

365

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد ۱۱۵

366

همای اوج سعادت به دام ما افتد ۱۱۴

367

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد ۱۱۳

368

آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد ۱۱۲

369

عکس روی تو چو در آینه‌ی جام افتاد ۱۱۱

370

پیرانه‌سرم عشق جوانی به سر افتاد ۱۱۰

371

دیری‌ست که دلدار پیامی نفرستاد ۱۰۹

372

خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد ۱۰۸

373

حسن تو همیشه در فزون باد ۱۰۷

374

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ۱۰۶

375

صوفی ار باده به اندازه خورد نوشش باد ۱۰۵

376

جمالت آفتاب هر نظر باد ۱۰۴

377

روز وصل دوستداران یاد باد ۱۰۳

378

دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد ۱۰۲

379

شراب و عیش نهان چیست کار بی‌بنیاد ۱۰۱

380

دی پیر می‌فروش که ذکرش به خیر باد ۱۰۰

381

دل من در هوای روی فرخ ۰۹۹

382

اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح ۰۹۸

383

تویی که بر سر خوبان کشوری چون تاج ۰۹۷

384

درد ما را نیست درمان الغیاث ۰۹۶

385

مدامم مست می‌دارد نسیم جعد گیسویت ۰۹۵

386

زان یار دلنوازم شکری‌ست با شکایت ۰۹۴

387

چه لطف بود که ناگاه رشحه‌ی قلمت ۰۹۳

388

میر من خوش میروی کاندر سروپا میرمت ۰۹۲

389

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت ۰۹۱

390

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت ۰۹۰

391

یارب سببی ساز که یارم به سلامت ۰۸۹

392

شنیده‌ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت ۰۸۸

393

حسنت به اتفاق ملاحت جهان گرفت ۰۸۷

394

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت ۰۸۶

395

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت ۰۸۵

396

ساقی بیار باده که ماه صیام رفت ۰۸۴

397

گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ۰۸۳

398

آن ترک پریچهره که دوش از بر ما رفت ۰۸۲

399

صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت ۰۸۱

400

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه‌سرشت ۰۸۰

401

کنون که می‌دمد از بوستان نسیم بهشت ۰۷۹

402

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت ۰۷۸

403

بلبلی برگ گلی خوش‌رنگ در منقار داشت ۰۷۷

404

جز آستان توام در جهان پناهی نیست ۰۷۶

405

خواب آن نرگس فتان تو بی چیزی نیست ۰۷۵

406

حاصل کارگه کون و مکان این همه نیست ۰۷۴

407

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست ۰۷۳

408

بحری‌ست بحر عشق که هیچش کناره نیست ۰۷۲

409

زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست ۰۷۱

410

مردم دیده‌ی ما جز به رخت ناظر نیست ۰۷۰

411

کس نیست که افتاده‌ی آن زلف دوتا نیست ۰۶۹

412

ماهم این هفته شد از شهر و به چشمم سالی‌ست ۰۶۸

413

یارب این شمع دل‌افروز ز کاشانه‌ی کیست ۰۶۷

414

بنال بلبل اگر با منت سر یاری‌ست ۰۶۶

415

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ۰۶۵

416

اگرچه عرض هنر پیش یار بی‌ادبی‌ست ۰۶۴

417

روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست ۰۶۳

418

مرحبا ای پیک مشتاقان بده پیغام دوست ۰۶۲

419

صبا اگر گذری افتدت به کشور دوست ۰۶۱

420

این پیک نامور که رسید از دیار دوست ۰۶۰

421

دارم امید عاطفتی از جناب دوست ۰۵۹

422

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست ۰۵۸

423

آن سیه‌چرده که شیرینی عالم با اوست ۰۵۷

424

دل سراپرده‌ی محبت اوست ۰۵۶

425

خم زلف تو دام کفر و دین است ۰۵۵

426

ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است ۰۵۴

427

منم که گوشه‌ی میخانه خانقاه من است ۰۵۳

428

روزگاری‌ست که سودای بتان دین من است ۰۵۲

429

لعل سیراب به خون تشنه لب یار من است ۰۵۱

430

به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است ۰۵۰

431

روضه‌ی خلد برین خلوت درویشان است ۰۴۹

432

صوفی از پرتوی می راز نهانی دانست ۰۴۸

433

به کوی میکده هر سالکی که ره دانست ۰۴۷

434

گل در بر می بر کف و معشوق به کام است ۰۴۶

435

در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است ۰۴۵

436

کنون که بر کفِ گل جامِ باده‌ی صاف است ۰۴۴

437

صحن بستان ذوق‌بخش و صحبت یاران خوش است ۰۴۳

438

حال دل با تو گفتنم هوس است ۰۴۲

439

اگرچه باده فرح‌بخش و باد گل‌بيز است ۰۴۱

440

المنة لله که در میکده باز است ۰۴۰

441

باغ مرا چه حاجت سرو و صنوبر است ۰۳۹

442

بی مهر رخت روز مرا نور نماندست ۰۳۸

443

بیا که قصر امل سخت سست بنیاد است ۰۳۷

444

تا سر زلف تو در دست نسیم افتادست ۰۳۶

445

برو به کار خود ای واعظ این چه فریاد است ۰۳۵

446

رواق منظر چشم من آشیانه‌ی توست ۰۳۴

447

خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است ۰۳۳

448

خدا که صورت ابروی دلگشای تو بست ۰۳۲

449

آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است ۰۳۱

450

زلفش هزار دل به یکی تار مو ببست ۰۳۰

451

ما را ز خیال تو چه پروای شراب است ۰۲۹

452

به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست ۰۲۸

453

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست ۰۲۷

454

زلف‌آشفته و خوی‌کرده و خندان‌لب و مست ۰۲۶

455

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست ۰۲۵

456

مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست ۰۲۴

457

خیال روی تو در هر طریق همره ماست ۰۲۳

458

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست ۰۲۲

459

دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست ۰۲۱

460

روزه یک سو شد و عید آمد و دلها برخاست ۰۲۰

461

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست ۰۱۹

462

ساقیا آمدن عید مبارک بادت ۰۱۸

463

سینه‌ام زآتش دل در غم جانانه بسوخت ۰۱۷

464

خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت ۰۱۶

465

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت ۰۱۵

466

گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب ۰۱۴

467

می‌دمد صبح و کله بسته سحاب ۰۱۳

468

۰۱۲ ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما

469

ساقی به نور باده برافروز جام ما ۰۱۱

470

دوش از مسجد سوی میخانه می‌شد پیر ما ۰۱۰

471

رونق عهد شباب است دگر بستان را ۰۰۹

472

ساقیا برخیز و در ده جام را ۰۰۸

473

صوفی بیا که آینه صافی‌ست جام را ۰۰۷

474

به ملازمان سلطان که رساند این دعا را ۰۰۶

475

دل می‌رود ز دستم ۰۰۵

476

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را ۰۰۴

477

اگر آن ترک شیرازی ۰۰۳

478

صلاح کار کجا و من خراب کجا ۰۰۲

479

الا یا ایها الساقی ۰۰۱

480

چهارسالگی (آب را گل نکنیم)