شعر فارسی با آمر قوانینی podcast artwork

PODCAST · arts

شعر فارسی با آمر قوانینی

این پادکست تلاش دارد تا شعر های فارسی را برای شنیدن در اختیار همگان بگذارد

  1. 101

    مرثیه ای برای جوانان، آمر قوانینی

    اشکی به روی خاکبرگی به روی آبآهی برای آنکه پناهی ندید جز به خواب تا جان اسیر آتش و پولاد و نعره استتا دل خمور بهشتی ندیده استتا تازیانه می خورد خرد از غیرت سفیهحرف از برابریو از آزادگیبه جز یاوه هیچ نیست برگی به روی آباشکی به روی خاکمرثیه ای برای جوانان بیگناه

  2. 100

    وطن، میرزاده عشقی

    خاکم به سر ز غصه به سر خاک اگر کنمخاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرمبرداشتند فکر کلاهی دگر کنممرد آن بود که این کلهش بر سر است و مننامردم ار که بی کله آنی بسر کنممن آن نیم که یکسره تدبیر مملکتتسلیم هرزه گرد قضا و قدر کنمزیر و زبر اگر نکنی خاک خصم ماای چرخ زیر و روی تو، زیر و زبر کنمجائیست آرزوی من ار من به آن رسماز روی نعش لشکر دشمن گذر کنمهر آنچه می کنی بکن ای دشمن قویمن نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنممن آن نیَم به مرگ طبیعی شوم هلاکوین کاسه خون به بستر راحت هدر کنممعشوق «عشقی» ای وطن ای مهد عشق پاکای آن که ذکر عشق تو شام و سحر کنم«عشقت نه سرسری است که از سر به در شود»«مهرت نه عارضیست که جای دگر کنم»«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلم»«با شیر اندرون شد و با جان به در کنم»

  3. 99

    با دل خونین لب خندان بیاور، حافظ

    دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سر می‌فروشگفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت می‌گیرد جهان بر مردمان سخت‌کوشوان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان می‌گفت نوشبا دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروشتا نگردی آشنا زین پرده رمزی نشنویگوش نامحرم نباشد جای پیغام سروشگوش کن پند ای پسر وز بهر دنیا غم مخورگفتمت چون در حدیثی گر توانی داشت هوشدر حریم عشق نتوان زد دم از گفت و شنیدزان که آنجا جمله اعضا چشم باید بود و گوشبر بساط نکته‌دانان خودفروشی شرط نیستیا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموشساقیا می ده که رندی‌های حافظ فهم کردآصف صاحب‌قران جرم‌بخش عیب‌پوش

  4. 98

    چیست دریا، هوشنگ ابتهاج

    چیست دریا؟ چشم پر اشک زمیندر نگاهش آرزویی ته نشین آرزوی پا گشودن، پر زدنبر فراز کوهساران سر زدن چشمه بودن، باز جوشیدن به کوهدم زدن با آن بلند با شکوه خویشتن از خویشتن انگیختناز درون خویش بیرون ریختن تشنگی نوشیدن از پستان خویشآب دادن تشنه را از جان خویش کوهسارا زان بلند دلنشینچون گیاهی در بن چاهم ببین در شب دریایی خویشم اسیرگر سراپا گریه ام بر من مگیر مانده ام با صبر دریا پای بندماهتابا بر سرشک من مخند بگذر از دریا و راه خویش گیرشیوه دریا دلان در پیش گیر من همان نایم که گر خوش بشنویشرح دردم با تو گوید مثنوی من همان جامم که گفت آن غمگساربا دل خونین لب خندان بیار من خمش کردم خروش چنگ راگر چه صد زخم است این دلتنگ را من همان عشقم که در فرهاد بوداو نمی دانست و خود را می ستود در رخ لیلی نمودم خویش راسوختم مجنون خام اندیش را می گرستم در دلش با درد دوستاو گمان می کرد اشک چشم اوست گر جهان از عشق سر گشته است و مستجان مست عشق بر من عاشق است ناز اینجا می نهد روی نیازگر دلی داری بیا اینجا بباز

  5. 97

    کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منی، سعدی

    کس نگذشت در دلم تا تو به خاطر منییک نفس از درون من خیمه به در نمی‌زنیمهر گیاه عهد من تازه‌ تر است هر زمانور تو درخت دوستی از بن و بیخ برکنیکس نستاندم به هیچ ار تو برانی از درممقبل هر دو عالمم گر تو قبول می‌کنیچون تو بدیع‌ صورتی بی‌سبب کدورتیعهد وفای دوستان حیف بود که بشکنیصبر به طاقت آمد از بار کشیدن غمتچند مقاومت کند حبه و سنگ صد منی؟از همه کس رمیده‌ام با تو در آرمیده‌امجمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنیای دل اگر فراق او و آتش اشتیاق اودر تو اثر نمی‌کند تو نه دلی که آهنیهم به در تو آمدم از تو که خصم و حاکمیچاره پای‌بستگان نیست به جز فروتنیسعدی اگر جزع کنی ور نکنی چه فایده؟سخت کمان چه غم خورد گر تو ضعیف‌ جوشنی؟

  6. 96

    غریب در وطن، هوشنگ ابتهاج

    پیش ساز تو من از سحر سخن دم نزنمکه بیانی چو زبان تو ندارد سخنمره مگردان و نگه دار همین پرده ی راستتا من از راز سپهرت گرهی باز کنمصبر کن ای دل غم دیده که چون پیر حزینعاقبت مژده ی نصرت رسد از پیرهنمچه غریبانه تو با یاد وطن می نالیمن چه گویم که غریب است دلم در وطنمهمه مرغان هم آواز پراکنده شدندآه ازین باد بلاخیز که زد در چمنمشعر من با مدد ساز تو آوازی داشتکی بود باز که شوری به جهان درفکنمنی جدا زان لب و دندان چه نوایی دارد؟من ز بی هم نفسی ناله به دل می شکنمبی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفیباز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم

  7. 95

    سوگند، شهید بلخی

    مرا به جان تو سوگند و صعب سوگندیکه هرگز از تو نگردم نه بشنوم پندیدهند پندم و من هیچ پند نپذیرمکه پند سود ندارد به جای سوگندیشنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافتکه آرزو برساند به آرزو‌مندیهزار کبک ندارد دل یکی شاهینهزار بنده ندارد دل خداوندیتو را اگر ملک چینیان بدیدی روینماز بردی و دینار برپراکندیوگر تو را ملک هندوان بدیدی مویسجود کردی و بت‌خانه‌هاش برکندیبه منجنیق عذاب اندرم چو ابراهیمبه آتش حسراتم فکند خواهندیتو را سلامت باد ای گل بهار بهشتکه سوی قبلهٔ رویت نماز خوانندی

  8. 94

    شب، نیما یوشیج

    هست شب یک شب دم کرده و خاکرنگ رخ باخته استباد، نوباوه‌ی ابر، از بر کوهسوی من تاخته استهست شب همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هواهم از این‌ روست نمی‌بیند اگر گمشده‌یی راهش رابا تنش گرم، بیابان درازمرده را ماند در گورش تنگبا دل سوخته‌ی من ماندبا تنم خسته که می‌سوزد از هیبت تبهست شب، آری شب

  9. 93

    زردها، نیما یوشیج

    زردها بی‌خود قرمز نشدندقرمزی رنگ نینداخته استبی‌خودی بر دیوارصبح پیدا شده از آن طرف کوه ازاکو اماوازنا پیدا نیستگرته‌ی روشنی مرده‌ی برفی همه کارش آشوببر سر شیشه‌ی هر پنجره بگرفته قراروازنا پیدا نیستمن دلم سخت گرفته است از اینمیهمان‌خانه‌ی مهمان‌کش روزش تاریککه به جان هم نشناخته انداخته استچند تن خواب‌آلودچند تن ناهموارچند تن ناهشیار

  10. 92

    غمش در نهانخانه دل نشیند، طبیب اصفهانی

    غمش در نهانخانه دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیندبه دنبال محمل چنان زار گریمکه از گریه‌ام ناقه در گل نشیندخلد گر به پا خاری آسان بر آرمچه سازم به خاری که در دل نشیندپی ناقه‌اش رفتم آهسته ترسمغباری به دامان محمل نشیندمرنجان دلم را که این مرغ وحشیز بامی که برخاست مشکل نشیندعجب نیست خندد اگر گل به سرویکه در این چمن پای در گل نشیندبنازم به بزم محبت که آنجاگدایی به شاهی مقابل نشیندطبیب از طلب در دو گیتی میاساکسی چون میان دو منزل نشیند؟

  11. 91

    نغمه سرا، پرویز ناتل خانلری

    ‌این نغمه‌سرا کیست؟ بگو تا نسرایدبر این دل غمدیده دگر غم نفزاید‌صد محنت و درد است کز آواز وی امشبنیشم بزند بر دل و جانم بگزاید‌این نغمه‌ی من بود و ز من گم شده دیری‌‌استچشمم به رهش مانده مگر باز در آید‌نالنده و رنجور شتابد ز ره اینکدر تیرگی شب سوی من ره بگشاید‌کی بود و کجا بود من و سرخوشی و شبحالی که دریغا نفسی بیش نپاید‌ایشان بربودند مگر این گهر از مننی نی که گمان بد بر دوست نشاید‌این نغمه‌ی من بود که هرگز نسرودموین مرغ رمیده به قفس باز نیاید

  12. 90

    کاوه یا اسکندر، مهدی اخوان ثالث

    موج‌ها خوابیده‌اند، آرام و رامطبل توفان از نوا افتاده استچشمه‌های شعله‌ور خشکیده‌اندآب‌ها از آسیا افتاده استدر مزار آباد شهر بی تپشوای جغدی هم نمی‌آید به گوشدردمندان بی خروش و بی فغانخشمناکان بی فغان و بی خروشآه‌ها در سینه‌ها گم کرده راهمرغکان سرشان به زیر بال‌هادر سکوت جاودان مدفون شده ستهر چه غوغا بود و قیل و قال‌هاآب‌ها از آسیا افتادهاستدارها برچیده خون‌ها شسته‌اندجای رنج و خشم و عصیان بوته‌هاپشکبنهای پلیدی رسته‌اندمشت‌های آسمانکوب قویوا شده ست و گونه گون رسوا شده ستیا نهان سیلی زنان یا آشکارکاسهٔ پست گدایی‌ها شده ستخانه خالی بود و خوان بی آب و نانو آنچه بود، آش دهن سوزی نبوداین شب است، آری، شبی بس هولناکلیک پشت تپه هم روزی نبودباز ما ماندیم و شهر بی تپشو آنچه کفتار است و گرگ و روبهستگاه می‌گویم فغانی بر کشمباز می بینم صدایم کوته استباز می‌بینم که پشت میله‌هامادرم استاده با چشمان ترناله‌اش گم گشته در فریادهاگویدم گویی که: من لالم تو کرآخر انگشتی کند چون خامه‌ایدست دیگر را بسان نامه‌ایگویدم بنویس و راحت شو به رمزتو عجب دیوانه و خودکامه‌ایمن سری بالا زنم، چون ماکیاناز پس نوشیدن هر جرعه آبمادرم جنباند از افسوس سرهر چه از آن گوید، این بیند جوابگوید آخر ... پیرهاتان نیز ... همگویمش اما جوانان مانده‌اندگویدم این‌ها دروغند و فریبگویم آن‌ها بس به گوشم خوانده‌اندگوید اما خواهرت، طفلت، زنت؟من نهم دندان غفلت بر جگرچشم هم اینجا دم از کوری زندگوش کز حرف نخستین بود کرگاه رفتن گویدم نومیدوارو آخرین حرفش که این جهل است و لجقلعه‌ها شد فتح، سقف آمد فرودو آخرین حرفم ستون است و فرجمی‌شود چشمش پر از اشک و به خویشمی‌دهد امید دیدار مرامن به اشکش خیره از این سوی و بازدزد مسکین برده سیگار مراآب‌ها از آسیا افتاده لیکباز ما ماندیم و خوان این و آنمیهمان باده و افیون و بنگاز عطای دشمنان و دوستانآب‌ها از آسیا افتاده، لیکباز ما ماندیم و عدل ایزدیو آنچه گویی گویدم هر شب زنمباز هم مست و تهی دست آمدی؟آن که در خونش طلا بود و شرفشانه‌ای بالا تکاند و جام زدچتر پولادین ناپیدا به دسترو به ساحل‌های دیگر گام زددر شگفت از این غبار بی سوارخشمگین ما ناشریفان مانده‌ایمآب‌ها از آسیا افتاده لیکباز ما با موج و توفان مانده‌ایمهر که آمد بار خود را بست و رفتما همان بدبخت و خوار و بی نصیبزآن چه حاصل، جز دروغ و جز دروغ؟زین چه حاصل، جز فریب و جز فریب؟باز می‌گویند فردای دگرصبر کن تا دیگری پیدا شودکاوه‌ای پیدا نخواهد شد، امیدکاشکی اسکندری پیدا شود

  13. 89

    چه خلاف سرزد از ما، فروغی بسطامی

    چه خلاف سر زد از ما که در سرای بستیبر دشمنان نشستی دل دوستان شکستیسر شانه را شکستم به بهانهٔ تطاولکه به حلقه حلقه زلفت نکند درازدستیز تو خواهش غرامت نکند تنی که کشتیز تو آرزوی مرهم نکند دلی که خستیکسی از خرابهٔ دل نگرفته باج هرگزتو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستیبه قلمروی محبت در خانه‌ای نرفتیکه به پاکی‌اش نرُفتی و به سختی‌اش نبستیبه کمال عجز گفتم که به لب رسید جانمز غرور ناز گفتی که مگر هنوز هستیز طواف کعبه بگذر تو که حق نمی‌شناسیبه در کنشت منشین تو که بت نمی‌پرستیتو که ترک سر نگفتی ز پی‌اش چگونه رفتیتو که نقد جان ندادی ز غمش چگونه رستیاگرت هوای تاج است ببوس خاک پایشکه بدین مقام عالی نرسی مگر ز پستیمگر از دهان ساقی مددی رسد وگرنهکس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستیمگر از عذار سر زد خط آن پسر فروغیکه به صد هزار تندی ز کمند شوق جستی

  14. 88

    موج موج خزر از سوگ سیه پوشانند، دکتر شفیعی کدکنی

    موج موج خزر از سوک سیه پوشان اندبیشه دلگیر و گیاهان همه خاموشان اندبنگر آن جامه کبودان افق صبح دمانروح باغ اند کزین گونه سیه پوشان اندچه بهاری ست خدا را که درین دشت ملاللاله ها آینه خون سیاووشان اندآن فرو ریخته گل های پریشان در بادکز می جام شهادت همه مدهوشان اندنامشان زمزمه نیمه شب مستان بادتا نگویند که از یاد فراموشان اندگرچه زین زهر سمومی که گذشت از سر باغسرخ گل های بهاری همه بی هوشان اندباز در مقدم خونین تو ای روح بهاربیشه در بیشه درختان همه آغوشان اند

  15. 87

    تا ندانند حریفان که تو منظور منی، سعدی

    من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنییا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنیدل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راستتا ندانند حریفان که تو منظور منیدیگران چون بروند از نظر از دل بروندتو چنان در دل من رفته که جان در بدنیتو همایی و من خسته بیچاره گدایپادشاهی کنم ار سایه به من برفکنیبنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنمور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منیمرد راضیست که در پای تو افتد چون گویتا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنیمست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهولمستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنیتو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغباغبان بیند و گوید که تو سرو چمنیمن بر از شاخ امیدت نتوانم خوردنغالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنیخوان درویش به شیرینی و چربی بخورندسعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

  16. 86

    وای باران، حمید مصدق

    وای بارانبارانشیشه پنجره را باران شستاز دل من اماچهکسی نقش تو را خواهد شست؟آسمان سربی رنگمن درون قفس سرد اتاقم دلتنگمیپرد مرغ نگاهم تا دوروای بارانبارانپر مرغان نگاهم را شستخواب رویای فراموشیهاستخواب را دریابمکه در آن دولت خاموشیهاستمن شکوفایی گل های امیدم را در رویا ها میبینمو ندایی که به من میگویدگر چه شب تاریک استدل قوی دارسحر نزدیک استدل من در دل شبخواب پروانه شدن میبیندمهر در صبحدمان داس بدستخرمن خواب مرا میچیندآسمانها آبیپر مرغان صداقت آبیستدیده در آینه صبح تو را میبینداز گریبان تو صبح صادقمی گشاید پر و بالتو گل سرخ منیتو گل یاس منیتو چنان شبنم پاک سحرینهاز آن پاک تریتو بهارینه بهاران از توستاز تو میگیرد وامهر بهار این همه زیبایی راهوس باغ و بهارانم نیستای بهین باغ بهارانم تو

  17. 85

    همه عمر برندارم سر از این خمار مستی، سعدی

    همه عمر برندارم سر از این خمار مستیکه هنوز من نبودم که تو در دلم نشستیتو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتددگران روند و آیند و تو همچنان که هستیچه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکنتو چو روی باز کردی در ماجرا ببستینظری به دوستان کن که هزار بار بهتر از آنکه تحیّتی نویسی و هدیتی فرستیدل دردمند ما را که اسیر توست یارابه وصال مرهمی نه چو به انتظار خستینه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجاتو که قلب دوستان را به مفارقت شکستیبرو ای فقیه دانا به خدای بخش ما راتو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستیدل هوشمند باید که به دلبری سپاریکه چو قبله‌ایت باشد به از آن که خود پرستیچو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشدچه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستیگله از فراق یاران و جفای روزگاراننه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

  18. 84

    گلستانه، سهراپ سپهری

    دشت‌هایی چه فراخ!کوه‌هایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:پی خوابی شاید،پی نوری، ریگی، لبخندی.پشت تبریزی‌هاغفلت پاکی بود، که صدایم می‌زد.پای نی‌زاری ماندم،باد می‌آمد، گوش دادم:چه کسی با من، حرف می‌زند؟سوسماری لغزید.راه افتادم.یونجه‌زاری سر راه.بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگو فراموشی خاک.لب آبیگیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:من چه سبزم امروزو چه اندازه تنم هوشیار است!نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.چه کسی پشت درختان است؟هیچ، می‌چرخد گاوی در کرتظهر تابستان است.سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.سایه‌هایی بی‌لک،گوشه ای روشن و پاک،کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.زندگی خالی نیست:مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.آریتا شقایق هست، زندگی باید کرد.در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبحو چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهدبدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.دورها آوایی است، که مرا می‌خواند.

  19. 83

    هنگام سپیده دم، ابو سعید ابوالخیر

    هنگام سپیده دم خروس سحریدانی که چرا کند همی نوحه گری؟یعنی که نمودند در آیینه صبحکز عمر شبی گذشت و تو بی خبری

  20. 82

    یاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا

    یاد آر ز شمع مرده یاد آر، علی اکبر دهخدا

  21. 81

    آخرین فریب، نادر نادرپور

    گر آخرين فريب تو ای زندگی نبوداينک هزار بار رها کرده بودمتزآن پيشتر که باز مرا سوی خودکشیدر پيش پای مرگ فدا کرده بودمتهر بار کز تو خواسته ام برکنم اميدآغوش گرم خويش به رويم گشاده‌ایدانسته‌ام که هرچه کنی جز فريب نيستاما درين فريب فسون‌ها نهاده‌ایدر پشت پرده هيچ نداری جز اين فريبليکن هزار جامه بر اندام او کنیچون از ملال روز و شبت خاطرم گرفتاو را طلب کنی و مرا رام او کنیروزی نقاب عشق به رخسار او نهیتا نوری از اميد بتابد به خاطرمروزی غرور شعر و هنر نام او کنیتا سر بر آفتاب بسايم که شاعرمدر دام اين فريب بسی دير مانده امديگر به عذر تازه نبخشم گناه خويشای زندگی دريغ که چون از تو بگسلمدر آخرين فريب تو جويم پناه خويش

  22. 80

    ای قوم به حج رفته، مولانا

    ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید؟معشوق همین جاست، بیایید بیاییدمعشوق تو همسایه و دیوار به دیواردر بادیه سرگشته شما در چه هوایید؟گر صورت بی‌صورت معشوق ببینیدهم خواجه و هم خانه و هم کعبه شماییدده بار از آن راه بدان خانه برفتیدیک بار از این خانه بر این بام برآییدآن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتیداز خواجهٔ آن خانه نشانی بنماییدیک دستهٔ گل کو اگر آن باغ بدیدید؟یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید؟با این همه آن رنج شما گنج شما بادافسوس که بر گنجِ شما، پرده شمایید

  23. 79

    کولی، سیمین بهبهانی

    رفت آن سوار کولی با خود تو را نبردهشب مانده است و با شب، تاریکی فشرده کولی کنار آتش رقص شبانه ات کو؟شادی چرا رمیده؟ آتش چرا فسرده؟ خاموش مانده اینک، خاموش تا همیشهچشم سیاه چادر با این چراغ مرده رفت آنکه پیش پایش دریا ستاره کردیچشمان مهربانش یک قطره ناسترده در گیسوی تو نشکفت آن بوسه لحظه لحظهاین شب نداشت ، آری، الماس خرده خرده بازی کنان زگویی خون می فشاند و می گفتروزی سیاه چشمی سرخی به ما سپرده می رفت و گرد راهش از دود آه تیرهنیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده سودای همرهی را گیسو به باد دادیرفت آن سوار با خود، یک تار مو نبرده 

  24. 78

    خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش، مولانا

    همه صید ها بکردی، هله، میر بار دیگرسگ خویش را رها کن که کند شکار دیگرهمه غوطه ها بخوردی، همه کارها بکردیمنشین ز پای یک دم، که بماند کار دیگرهمه نقدها شمردی، به وکیل‌ در سپردیبشنو از این محاسب، عدد و شمار دیگرتو بسی سمن بران را، به کنار در گرفتینفسی کنار بگشا، بنگر کنار دیگرخنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودشو نماند هیچش الا هوس قمار دیگرتو به مرگ و زندگانی هله، تا جز او ندانینه چو روسپی که هر شب، کشد او به یار دیگرنظرش به سوی هر کس، به مثال چشم نرگسبُوَدش ز هر حریفی، طرب و خمار دیگرهمه عمر خوار باشد، چو برِ دو یار باشدهله، تا تو رو نیاری، سویِ پشت دار دیگرکه اگر بتان چنین‌اند، ز شه تو خوشه‌ چینندنبده ست مرغ جان را، به جز او مطار دیگر

  25. 77

    من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید، بهار

    من نگویم که مرا از قفس آزاد کنیدقفسم برده به باغی و دلم شاد کنیدفصل گل می‌گذرد، هم‌نفسان بهر خدابنشینید به باغی و مرا یاد کنیدعندلیبان‌! گل سوری به چمن کرد ورودبهر شاباش قدومش همه فریاد کنیدیاد از این مرغ گرفتار کنید ای مرغانچون تماشای گل و لاله و شمشاد کنیدهرکه دارد ز شما مرغ اسیری به قفسبرده در باغ و به یاد منش آزاد کنیدآشیان من بیچاره اگر سوخت چه باکفکر ویران شدن خانه صیاد کنیدشمع اگر کشته شد از باد مدارید عجبیاد پروانه هستی‌ شده بر باد کنیدبیستون بر سر راه است مباد از شیرینخبری گفته و غمگین دل فرهاد کنیدجور و بیداد کند عمر جوانان کوتاهای بزرگان وطن بهر خدا داد کنیدگر شد از جور شما خانه موری ویرانخانه خویش محال است که آباد کنیدکنج ویرانه زندان شد اگر سهم بهارشکر آزادی و آن گنج خدا داد کنید

  26. 76

    دلم گرفته برایت، حسین منزوی

    به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلی که کرده هوای کرشمه های صدایتنه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیزکی آورد دلم ای دوست تاب وسوسه هایتتو را ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمیبرون کشیده‌ ام و دل نهاده‌ ام به صفایتتو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیستنمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایتگره به کار من افتاده است از غم غربتکجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟به کبر شعر مبینم که تکیه داده به افلاکبه خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت«دلم گرفته برایت» زبان ساده‌ی عشق استسلیس و ساده بگویم، دلم گرفته برایت!

  27. 75

    جوانی شمع ره گردم، شهریار

    جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رانجستم زندگانی را و گم کردم جوانی راکنون با بار پیری آرزومندم که برگردمبه دنبال جوانی کوره راه زندگانی رابه یاد یار دیرین کاروان‌ گم‌ کرده را مانمکه شب در خواب بیند همرهان کاروانی رابهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابیچه غفلت داشتیم ای گل شبیخون خزانی راچه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستیکه در کامم به زهر آلود شهد شادمانی راسخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دلخدایا با که گویم شکوه بی همزبانی رانسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیدهبه پای سرو خود دارم هوای جانفشانی رابه چشم آسمانی گردشی داری بلای جانخدا را بر مگردان این بلای آسمانی رانمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتنکه از آب بقا جویند عمر جاودانی را

  28. 74

    یک جام با تو خوردن، فروغی بسطامی

    یک جام با تو خوردن یک عمر می‌پرستییک روز با تو بودن، یک روزگار مستیدر بندگی عشقت از دست رفت کارمای خواجهٔ زبر دست رحمی به زیر دستیبر باد می‌توان داد خاک وجود ما راتا کار ما به کویت بالا رود ز پستیبا مدعی ز مینا می در قدح نکردیتا خون من نخوردی تا جان من نخستیگفتی دهم شرابت از شیشهٔ محبتپیمانه‌ام ندادی، پیمان من شکستیصید ضعیف عشقم، با پنجهٔ توانابیمار چشم یارم، در عین تندرستیبا صد هزار نیرو، دیدی فروغی آخراز دست او نرستی وز بند او نجستی

  29. 73

    ارغوان، هوشنگ ابتهاج

    ارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسمان تو چه رنگ است امروز؟آفتابی‌ست هوا؟یا گرفته‌است هنوز؟من در این گوشه که از دنیا بیرون استآسمانی به سرم نیستاز بهاران خبرم نیستآنچه می‌بینم دیوار استآه این سخت سیاهآن چنان نزدیک استکه چو بر می‌کشم از سینه نفسنفسم را بر می‌گرداندره چنان بسته که پروازِ نگهدر همین یک قدمی می‌ماندکورسویی ز چراغی رنجورقصه پرداز شب ظلمانی‌ستنفسم می‌گیردکه هوا هم اینجا زندانی‌ستهر چه با من اینجاسترنگ رخ باخته استآفتابی هرگزگوشه چشمی همبر فراموشی این دخمه نینداخته است.اندر این گوشه خاموش فراموش شدهکز دم سردش هر شمعی خاموش شدهیاد رنگینی در خاطرمنگریه می‌انگیزدارغوانم آنجاستارغوانم تنهاستارغوانم دارد می‌گرید…چون دل من که چنین خون آلودهر دم از دیده فرو می‌ریزدارغوان،این چه رازی‌ست که هر بار بهاربا عزای دل ما می‌آید؟که زمین هر سال از خونپرستوها رنگین استوین چنین بر جگر سوختگانداغ بر داغ می‌افزاید؟ارغوان پنجه خونین زمیندامن صبح بگیروز سواران خرامنده خورشید بپرسکی بر این دره غم می‌گذرند؟ارغوان خوشه خونبامدادان که کبوترهابر لب پنجره باز سحر غلغله می‌آغازندجان گل رنگ مرابر سر دست بگیربه تماشاگه پرواز ببرآه بشتاب که هم پروازاننگران غم هم پروازندارغوان بیرق گلگون بهارتو برافراشته باششعر خونبار منییاد رنگین رفیقانم رابر زبان داشته باش؛تو بخوان نغمه ناخوانده منارغوان شاخه همخون جدا مانده من

  30. 72

    به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز، شفیعی کدکنی

    به پایان رسیدیم اما نکردیم آغازفرو ریخت پرها نکردیم پروازببخشای ای روشنِ عشق بر ما ببخشای!ببخشای اگر صبح را مابه مهمانی کوچه دعوت نکردیمببخشای اگر روی پیراهن مانشانِ عبورِ سحر نیستببخشای ما را اگر از حضور فلق روی فرق صنوبرخبر نیستنسیمی گیاه سحرگاه را در کمندی فکنده استو تا دشتِ بیداریش می‌کشاندو ما کمتر از آن نسیمیمدر آن سوی دیوار بیمیمببخشای ای روشن عشق بر ما ببخشای!به پایان رسیدیم اما نکردیم آغازفرو ریخت پرها نکردیم پرواز

  31. 71

    در منزل ما سنگ مینداز که جام است، سعدی

    بر من که صبوحی زده‌ام خرقه حرام استای مجلسیان راه خرابات کدام استهر کس به جهان خرمیی پیش گرفتندما را غمت ای ماه پری‌چهره تمام استبرخیز که در سایهٔ سروی بنشینیمکانجا که تو بنشینی بر سرو قیام استدام دل صاحب نظرانت خم گیسوستوان خال بناگوش مگر دانهٔ دام استبا چون تو حریفی به چنین جای در این وقتگر باده خورم خمر بهشتی نه حرام استبا محتسب شهر بگویید که زنهاردر مجلس ما سنگ مینداز که جام استغیرت نگذارد که بگویم که مرا کشتتا خلق ندانند که معشوقه چه نام استدردا که بپختیم در این سوز نهانیوان را خبر از آتش ما نیست که خام استسعدی مبر اندیشه که در کام نهنگانچون در نظر دوست نشینی همه کام است

  32. 70

    برو خوشه چین باش، سعدی

    همی یادم آید ز عهد صغرکه عیدی برون آمدم با پدربه بازیچه مشغول مردم شدمدر آشوب خلق از پدر گم شدمبرآوردم از هول و دهشت خروشپدر ناگهانم بمالید گوشکه ای شوخ چشم آخرت چند باربگفتم که دستم ز دامن مداربه تنها نداند شدن طفل خردکه مشکل توان راه نادیده بردتو هم طفل راهی به سعی ای فقیربرو دامن راه دانان بگیرمکن با فرومایه مردم نشستچو کردی، ز هیبت فرو شوی دستبه فتراک پاکان درآویز چنگکه عارف ندارد ز دریوزه ننگمریدان به قوت ز طفلان کمندمشایخ چو دیوار مستحکمندبیاموز رفتار از آن طفل خردکه چون استعانت به دیوار بردز زنجیر ناپارسایان برستکه در حلقهٔ پارسایان نشستاگر حاجتی داری این حلقه گیرکه سلطان ندارد از این در گزیربرو خوشه چین باش سعدی صفتکه گرد آوری خرمن معرفتالا ای مقیمان محراب انسکه فردا نشینید بر خوان قدسمتابید روی از گدایان خیلکه صاحب مروت نراند طفیلکنون با خرد باید انباز گشتکه فردا نماند ره بازگشت

  33. 69

    سیب، حمید مصدق

    تو به من خندیدیو نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایهسیب را دزدیدم باغبان از پی من تند دویدسیب را دست تو دیدغضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاکو تو رفتیو هنوز، سالهاست که در گوش من آرام آرام خشخش گام تو تکرار کنانمی دهد آزارمو من اندیشه کنان غرق این پندارمکه چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

  34. 68
  35. 67

    یاغی، هوشنگ شفا

    بر لبانم غنچه لبخند  پژمرده استنغمه ام دلگیر و افسرده استنه سرودی نه سروری  نه هم آوازی نه شوریزندگی گویا ز دنیا رخت بر بسته استیا که خاک مرده روی شهر پاشیده استاین چه آیینی چه قانونی چه تدبیری استمن از این آرامش سنگین و صامت عاصی ام دیگر                                                                           من از این آهنگ یكسان و مکرر عاصی ام دیگرمن سرودی تازه می خواهمجنبشی شوری نشاطی نغمه ایفریادهای تازه می جویممن به هر آیین و مسلک کو کسی را  از تلاشش باز دارد یاغی ام دیگرمن تو را در سینه امید دیرین سال خواهم کشتمن امید تازه می خواهم .افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهمکرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مغاک خویشتن خاموشنیستم شب کور که از خورشید روشنگر بدوزم چشمآفتابم من که یک جا یک زمان ساکت نمی مانم با پر زرین خورشید افق پیمای خویش من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش ميكنم هر روزجویبارم  من که تصویر هزاران پرده در پیشانی ام پیدا ستموج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری مي آورم همراهکرم خاکی نیستم من آفتابم جویبارم موج بیتابم تا به چند این گونه در یک دخمه بی پرواز ماندنتا به چند این گونه با صد نغمه بی آواز ماندنشهپر ما آسمانی را به زیرچنگ پرواز بلندش داشتآفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشتگوش سنگین خدا از نغمه شیرين ما پر بودزانوی نصف النهار از پای کوب پر غرور ما چو بید از باد میلرزیداینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمین گیریاینک آن همبستری با دختر خورشید و این همخوابگی با مادر ظلمتمن که هرگز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم  دادگردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گرددزندگی یعنی  تکاپو زندگی یعنی هیاهوزندگی یعنی  شب نو روز نو اندیشه نو زندگی یعنی غم نو حسرت نو پیشه نو زندگی باید که سرشار از تکان و تازگی باشدزندگی باید که  در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیردزندگي باید که يک دم یک  نفس هم ز جنبش وا نماندگر چه این جنبش برای مقصدی بیهود باشدزندگانی همچنان آب استآب اگر راکد بماند چهره اش افسرده خواهد گشتو بوی گند می گیرددر ملال آبگیرش غنچه لبخند می میردآهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشدمرغکان شوق در آیینه تارش نمی جوشند من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگمن ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانی است بر طومار یک آغازبیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان استمن سرودی را که عطر کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهممن سرودی تازه خواهم خواند کش گوش كسی نشنیده باشدمن نمی خواهم به عشقی سالیان پابند بودن رامن نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن رامن نبتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدنمن نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدنمن تن تازه لب تازه شراب تازه عشق تازه می خواهم سینه ام با هر نفس یک شوق پی یک درد بی اندازه می خواهدمن زبانم لال حتی یک خدا را سجده کردن قرنها او را پرستیدن نمی خواهممن خدای تازه می خواهم گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی راگر چه او رونق دهد آیین مطرود و حرام می پرستی رامن به ناموس قرون بردگی ها یاغی ام دیگریاغی ام من یاغی ام منگو بگیرندم بسوزندم گو به دار آرزوهايم بیاویزندگو به سنگ نا حق تکفیراستخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند من از این پس یاغی ام ديگر

  36. 66

    نام‌من عشق است، حسین منزوی

    نام من عشق است آیا می‌‏شناسیدم؟زخمی‌ام زخمی سراپا می‌‏شناسیدم؟با شما طی‌‏کرده‌‏ام راه درازی راخسته هستم خسته آیا می‌‏شناسیدم؟راه ششصدساله‌‏ای از دفتر حافظتا غزل‌‏های شما، ها، می‌‏شناسیدم؟این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده‌استمن همان خورشیدم اما، می‌‏شناسیدمپای رهوارش شکسته سنگلاخ دهراینک این افتاده از پا، می‌‏شناسیدم؟اینچنین بیگانه از من رو مگردانیددر مبندیدم به حاشا، می‌‏شناسیدم!من همان دریایتان ای رهروان عشقرودهای رو به دریا! می‌شناسیدماصل من بودم, بهانه بود و فرعی بودعشق قیس و حسن لیلا می‌‏شناسیدم؟در کف فرهاد تیشه من نهادم، من!من بریدم بیستون را می‌شناسیدممسخ کرده چهره‌‏ام را گرچه این ایامبا همین دیوار حتی می‌‏شناسیدممن همانم, مهربان سال‌‏های دوررفته‌‏ام از یادتان؟ یا می‌‏شناسیدم؟می‌‏شناسد چشم‌‏هایم چهره‌‏هاتان راهمچنانی که شماها می‌‏شناسیدم

  37. 65

    سعدیا مرد نکونام نمیرد هرگز، سعدی

    دنیی آن قدر ندارد که بر او رشک برندیا وجود و عدمش را غم بیهوده خورندنظر آنان که نکردند در این مشتی خاکالحق انصاف توان داد که صاحبنظرندعارفان هر چه ثباتی و بقایی نکندگر همه ملک جهان است به هیچش نخرندتا تطاول نپسندی و تکبر نکنیکه خدا را چو تو در ملک بسی جانورنداین سراییست که البته خلل خواهد کردخنک آن قوم که در بند سرای دگرنددوستی با که شنیدی که به سر برد جهانحق عیان است ولی طایفه‌ای بی‌بصرندای که بر پشت زمینی همه وقت آن تو نیستدیگران در شکم مادر و پشت پدرندگوسفندی برد این گرگ مُعَوَّدْ هر روزگوسفندان دگر خیره در او می‌نگرندآن که پای از سر نخوت ننهادی بر خاکعاقبت خاک شد و خلق بدو می‌گذرندکاشکی قیمت انفاس بدانندی خلقتا دمی چند که مانده‌ست غنیمت شمرندگل بی خار میسر نشود در بستانگل بی خار جهان مردم نیکوسیرندسعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگزمرده آن است که نامش به نکویی نبرند

  38. 64

    بسم از هوا گرفتن، سعدی

    تو هم این مگوی سعدی، که نظر حرام باشدگنه است برگرفتن نظر از چنین جمالی

  39. 63

    بیا که در غم عشقت مشوشم، سعدی

    بیا که در غم عشقت مشوشم بی‌توبیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی‌توشب از فراق تو می‌نالم ای پری‌رخسارچو روز گردد گویی در آتشم بی‌تودمی تو شربت وصلم نداده‌ای جاناهمیشه زهر فراقت همی چِشَم بی‌تواگر تو با من مسکین چنین کنی جانادو پایم از دو جهان نیز درکشم بی‌توپیام دادم و گفتم بیا خوشم می‌دارجواب دادی و گفتی که من خوشم بی‌تو

  40. 62

    ما عاشقیم، عماد خراسانی

    ما عاشقیم و بهتر از این کار کار نیستبر ما گذشت نیک و بد اما تو روزگارفکری به حال خویش کن‌این روزگار نیست

  41. 61

    صبح است ساقیا، حافظ

    صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

  42. 60

    جویبار لحظه ها جاری است، اخوان ثالث

    از تهی سرشارجویبار لحظه ها جاری است

  43. 59

    ترک یار عزیز نتوانیم، سعدی

    ما گدایان خیل سلطانیمشهربند هوای جانانیمبنده را نام خویشتن نبودهر چه ما را لقب دهند آنیمگر برانند و گر ببخشایندره به جای دگر نمی‌دانیمچون دلارام می‌زند شمشیرسر ببازیم و رخ نگردانیمدوستان در هوای صحبت یارزر فشانند و ما سر افشانیممر خداوند عقل و دانش راعیب ما گو مکن که نادانیمهر گلی نو که در جهان آیدما به عشقش هزار دستانیمتنگ‌چشمان نظر به میوه کنندما تماشاکنان بستانیمتو به سیمای شخص می‌نگریما در آثار صنع حیرانیمهر چه گفتیم جز حکایت دوستدر همه عمر از آن پشیمانیمسعدیا بی‌وجودِ صحبتِ یارهمه عالم به هیچ نستانیمترک جان عزیز بتوان گفتترک یار عزیز نتوانیم

  44. 58

    ما ز بالاییم و بالا می رویم، مولانا

    ما ز بالاییم و بالا می‌‌رویمما ز دریاییم و دریا می‌رویمما از آن جا و از این جا نیستیمما ز بی‌جاییم و بی‌جا می‌رویملااله اندر پی الالله استهمچو لا ما هم به الا می‌رویمقل تعالوا آیتیست از جذب حقما به جذبه حق تعالی می‌رویمکشتی نوحیم در طوفان روحلاجرم بی‌دست و بی‌پا می‌رویمهمچو موج از خود برآوردیم سرباز هم در خود تماشا می‌رویمراه حق تنگ است چون سم الخیاطما مثال رشته یکتا می‌رویمهین ز همراهان و منزل یاد کنپس بدانک هر دمی ما می‌رویمخوانده‌ای انا الیه راجعونتا بدانی که کجاها می‌رویماختر ما نیست در دور قمرلاجرم فوق ثریا می‌رویمهمت عالی است در سرهای مااز علی تا رب اعلا می‌رویمرو ز خرمنگاه ما ای کورموشگر نه کوری بین که بینا می‌رویمای سخن خاموش کن با ما میابین که ما از رشک بی‌ما می‌رویمای که هستی ما ره را مبندما به کوه قاف و عنقا می‌رویم

  45. 57

    گر چه ما بندگان پادشهیم، حافظ

    گرچه ما بندگان پادشهیمپادشاهان ملک صبحگهیمگنج در آستین و کیسه تهیجام گیتی‌نما و خاک رهیمهوشیار حضور و مست غروربحر توحید و غرقهٔ گنهیمشاهد بخت چون کرشمه کندماش آیینه‌ رخ چو مهیمشاه بیدار بخت را هر شبما نگهبان افسر و کلهیمگو غنیمت شمار صحبت ماکه تو در خواب و ما به دیده گهیمشاه منصور واقف است که ماروی همّت به هر کجا که نهیمدشمنان را ز خون کفن سازیمدوستان را قبای فتح دهیمرنگ تزویر پیش ما نبودشیر سرخیم و افعی سیهیموام حافظ بگو که بازدهندکرده‌ای اعتراف و ما گوهیم

  46. 56

    ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم، خیام

    ای دوست بیا تا غم فردا نخوریموین یک دم عمر را غنیمت شمریمفردا که ازین دیر فنا درگذریمبا هفت‌هزارسالگان سربه‌سریم

  47. 55

    ای یار نازنین، حمید مصدق

    ای یار نازنینما باد راهرگز نکاشتیم‌ که طوفان درو کنیم

  48. 54

    پیاده خواهم رفت، محمد کاظمی

    غروب در نفس گرم جاده خواهم رفتپیاده آمده بودم، پیاده خواهم رفت

  49. 53

    شربتی در دو لعل جانان است، فروغی بسطامی

    شربتی در دو لعل جانان استکه خیالش مفرح جان استاز پی قتل مردم داناتیغ در دست طفل نادان استمی‌توان یافتن ز زخم دلمکاین جراحت نه کار پیکان استقتل‌گاهی است کوی او کان جازخم بیداد و تیغ پنهان استدلم از ناله شعله در خرمنچشمم از گریه خانه ویران استسر زلفی چگونه گردد جمعکه از آن مجمعی پریشان استچشم امید هر مسلمانیپی آن چشم نامسلمان استگر تو درمان درد عشاقیدرد الحق که عین درمان استمنع زاری مکن فروغی راکه گلت را هزار دستان است

  50. 52

    تو دانی، حافظ

    نسیم صبح سعادت! بدان نشان که تو دانیگذر به کوی فلان کن، در آن زمان که تو دانیتو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهتبه مردمی، نه به فرمان، چنان بران که تو دانیبگو که جان عزیزم ز دست رفت، خدا راز لعل روح‌فزایش ببخش آن که تو دانیمن این حروف نوشتم، چنان که غیر ندانستتو هم ز روی کرامت، چنان بخوان که تو دانیخیال تیغ تو با ما، حدیث تشنه و آب استاسیر خویش گرفتی، بکُش چنان که تو دانیامید در کمرِ زَرکِشَت چگونه ببندم؟دقیقه‌ای است نگارا در آن میان که تو دانییکی است تُرکی و تازی، در این معامله حافظحدیث عشق بیان کن، بدان زبان که تو دانی

Type above to search every episode's transcript for a word or phrase. Matches are scoped to this podcast.

Searching…

We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.

No matches for "" in this podcast's transcripts.

Showing of matches

No topics indexed yet for this podcast.

Loading reviews...

ABOUT THIS SHOW

این پادکست تلاش دارد تا شعر های فارسی را برای شنیدن در اختیار همگان بگذارد

HOSTED BY

Amer Ghavanini

CATEGORIES

Frequently Asked Questions

How many episodes does شعر فارسی با آمر قوانینی have?

شعر فارسی با آمر قوانینی currently has 50 episodes available on PodParley. New episodes are automatically indexed when they're published to the podcast feed.

What is شعر فارسی با آمر قوانینی about?

این پادکست تلاش دارد تا شعر های فارسی را برای شنیدن در اختیار همگان بگذارد

How often does شعر فارسی با آمر قوانینی release new episodes?

شعر فارسی با آمر قوانینی has 50 episodes. Check the episode list to see recent publication dates and frequency.

Where can I listen to شعر فارسی با آمر قوانینی?

You can listen to شعر فارسی با آمر قوانینی on PodParley by clicking any episode. We provide an embedded audio player for direct listening, and you can also subscribe via your preferred podcast app using the RSS feed.

Who hosts شعر فارسی با آمر قوانینی?

شعر فارسی با آمر قوانینی is created and hosted by Amer Ghavanini.
URL copied to clipboard!