PODCAST · history
شعر | با صدای شاعر
by Schahrouz
شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنویدــــــــــــــ♬ــــــــــــــبرای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.🔁 لینک کانال تلگرامhttps://t.me/schahrouzk🔁لینک ساندکلادhttps://soundcloud.com/shah-rouz
-
364
احمد شاملو | همهی زندگی من
▨ قطعه: همهٔ زندگی من▨ صدای: احمد شاملو #احمد_شاملو♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــپینوشت: این مصاحبه در واقع برشی از مستند «این بامداد خسته» است. فیلمی از جناب آقای فرشاد فداییان.
-
363
یدالله رویایی | دلتنگی ۱۲
▨ نام شعر: دلتنگی ۱۲▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــقلبی میان ما می زد قلبی میان ما زده میشد كه ناگهان ما را از آن اطاقك مأنوس بردند دیوارهای زندانتا كوچهای نسازنداز پهنا می رفتند آن سوی پنجره هر سرفهای كه عابر می كرد یك كارد از ستاره میافتاد اینسویِ پنجره هر ۲۴ ساعت یكبار یك تازیانه از تقویم برمیخاستقلبِ درشتِ سنگ نمیزد و برگجز در میان باران، از قلب خود صدای تپیدن نمیشنید تقویم و تازیانهو دیوارهای پهن ما را از آن اتاقك مأنوس تا ۲۴ سرفه تا ۲۴ كارد بدرقه كردند.▨یدالله رویاییسال ۱۳۳۳ - در زنداناز دفتر شعر «دلتنگی ها»ــــــــــــپینوشت: به علت سانسور، این شعر در برخی چاپ ها دلتنگی شماره ۱۱ است
-
362
بهرام بیضایی | ز گهواره تا گور زور است و زور
▨ نام شعر: ز گهواره تا گور زور است و زور▨ شاعر: بهرام بیضایی▨ با صدای: بهرام بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــاین شعر در رثا و بزرگداشتِ سیمین بهبهانی سروده شده است.ــــــــــــــــز گهواره تا گور زور است و زورخداوند زورا در افتی به گوربه نفرین چرا باید آغاز کردبه اشک از چه داری دو چشمِ نمورهنر نیست نفرینِ نامردمانتو در مویه، ایشان به جشن و سرورپیِ گور خود رفت چابکسواربدان دخمه بردش پیِ خویش گوربه سیمین بگو ای که نامت بلندکه همتای خویشی و از خویش دورگشودی سخن را درِ بستهایز خورشید گفتی و از موشِ کورز گورت کشیدند، گوری دگرچنان مردهدزد و چنان مردهشورکه این گوربانان ز مرگ آمدندبه مرگاند زنده، به مرگاند جورچه رنجی و نالی و سوزی به دردمرنج و مسوز و منال و مشورخدای سخن را مگر گور بوداز این بیهنر لشگرِ سلم و تورمگر قرهالعین در چاه نیستکه باز آیدش چهچه از چاهِ دورشبی مرگبار است پر تندرخشنه پیداست سوگ و نه پیداست سورسفید است چشمِ شبِ روسیاهپدر دشنه زد در {بر} جگرگاهِ پوریکی بت شکستند و خود بت شدندتن از تب بسوزانَدَم چون تنورکه گورِ جوانان برآوردهاندچه آهو به دام و چه ماهی به تورنگفتند موری که دانهکش استنگفتند آیا میازار مورگذشت آنکه مردم بخوانی رمهگذشت آنکه مردم ببینی ستورچنین است انجام آن خوابِ خوشکه شب گربه آمد به چشم آن سمورچه نالی که گیتی چنین هم نماندخرد آمد آریو بشکست زورز خونِ سیاوش برآمد نهالکه گرسیوزش کُشت و تیغِ دَمورندیدند یاران و کی میرسدکه پرده براندازد از خویش هورچه شیرین سرودی شود روزِ تلخچه شوری در افتد در آوای شوربه هر گوشه آوازهای سر دهندبخوانند چامه به زخمِ چگورکه سیمین به زر نامِ خود برنوشتبهشتِ سخن را نه بر سنگِ گور▨ بهرام بیضایی
-
361
منوچهر آتشی | غربت
▨ نام شعر: غربت▨ شاعر: منوچهر آتشی (سرنا)▨ با صدای: منوچهر آتشی♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدر کوره راه ِ گندمآن جفت شادبال ِ سبک پا را میبینی؟آن جفت ِ بال در بالکه در گذار ِ خودگلبرگهای سرخ شقایق رامثل هزار گلهی پروانهاز خواب ِ سرخ ِ رنگبیدار میکنند؟آن زائران مشهد ِ دیدارآن آهوان رعناآن جفت پارسا را میبینی؟اینجا ولی هنوزاز انبوه وهم خویشچشم مرا به حیرت میکاویو در کویر دور نگاهمطرحی به جز گریز نمییابی▨شعر غربتاز دفتر شعر آواز خاک
-
360
شمس لنگرودی | بفرمایید آقایان
▨ نام شعر: بفرمایید آقایان▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــبفرمایید آقایانبعد از جنگبه جز انسان خوراکی دیگری نداریمپُرسِ ماهیچهقلبِ سرخدشدهاز نوعِ مسافرِ تازهرسیدهبجنگید آقایانبجنگید و حوض خانهتان را از غرقشدگان پُر کنیدمهمانان زیادندو شما که شناگرِ ماهری هستیدو غرقشدگان را به نام کوچکشان میشناسیدبجنگید آقایانمشتریهای زبانشناسی داریمکه فرق بره و گرگ را خوب میشناسنداینجا قیمت انسان ارزانتر از فیلهی مرغ استبفرمایید سرد میشود▨شمس لنگرودیاز دفتر شعر درون شدم از دری که نیست
-
359
علی باباچاهی | امضای یادگاری
▨ نام شعر: امضای یادگاری▨ شاعر: علی باباچاهی▨ با صدای: علی باباچاهی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشنیدن شعر با صدای شاعرــــــــــــــــزیرِ همین چند سطرِ گلِ سرخ را امضا کنو نام و نام خانوادگیات را هم بنویسبیستوچند سال دیگر از اینجا که میگذریمن که نباشمتمامِ حیاط را پوشانده است.امضای یادگاری برای همینجور چیزهاستچشمهایت را در آینه امضا میکنیو دستهایت را در پنجرهای رو به غروب برای بیستوچند سالِ بعد.من که نباشم قطار از سرعتش میکاهداما نمیایستدتو به ناچار پشت همین چیزهای امضا شدهپنهان میشویهوا را امضا میکنیو به جای چند سطرِ گلِ سرخ دود و سوت و چرخهای قطار را.باید دوباره زاده شویحالا که بیستوچند سال گذشته ستدر بیستوچند سال بعدباید دوبارهاما افقهای در سرعتِ قطارتعطیل استشمارهتلفنی هم در کار نیستشخصاً مراجعه کنشمارهپلاکی هممن برمیدارمتو شخصاً سکوت کنو نام و نامِ خانوادگیات را همو زیر چرخهای قطارقطار از سرعتش میکاهد اماتو بایدپشتِ چند سطرِ گلِ سرخپشتِ چشمهای در آینه امضا شدهپنهان شویامضا همین که خشک شودپشت سرِ عکسها و عبارتهااز رودخانه بگیر تا قطار که از سرعتشاز پنجرههای رو به غروب تا هرچه نمیدانی از کجا را پیدا میکنیدر بیستوچند سال بعدمرا پیدا میکنیشمارهتلفنی در کار نیستافقهای ناشناخته تعطیل استمن برمیدارمتو شخصاً سکوت کن.▨علی باباچاهیدی ماه ۱۳۷۴─────♬ ─────شعر با صدای شاعر | @schahrouzk
-
358
بکتاش آبتین | فرشته خانوم
▨ نام شعر: فرشته خانم▨ شاعر: بکتاش آبتین▨ با صدای: بکتاش ابتین♬ از آلبوم: او یک فرشته بود♬ پالایش و تنظیم از بنده نیستــــــــــــــــجورابهای دخترم را بخیه میزنمزنم!گاهی عروسکمگاهی چند روزپیراهن چرکم که چسبیدهام به تنم!عصبانیام شبیه رگهای گردن مادرمو میلرزم شبیه هقهق شانههای دخترم!میرقصمدر آینه میرقصم با خودمبا اولین عشقم که نیستو خاطرهها گریه میکنند در دامنم!هزاردستانمبا یک دست کیف دخترم هستم غذای سوختهامبا یک دست جاروبرقیامو اگر برق نباشدتاریک است که پاهای بسیاری در من روشن میشود!جاروگرم! هزارپایم! خدا میداند که چه جانوری هستم! [جاروگرم! هزارپایم! خدا میداند چه جانوری هستم!]اما نگو که کثیفم که نیستمکه اگر پیراهن خونی به تن دارمکسی را جز خودم نکشتهامو نگو کثیفم که نیستم اما لخت میگویمهمیشه در من آشغالهاییبا اتومبیلهای تمیز دور زدهاند!بوقم اتومبیلم سرهای برگشته بر منمنم!صندلیام! برای هر پیشنهادی پایهام!خیالت تخت از راه که برسم تختم!درد نمیفهمم به قول تو بدبختم!بر صورتم سیلی، تنها صداست که میماندجای زخم بر پیراهنم!و دکمههایم همه پاره استصبورم شبیه دختر اعرابزنده به گورم!و قافیهها همگی مثل من هرزهاند!صدای آه خودش را در من کش میدهدو چه میدانم که تو از من چه میدانیکه کفشهای پاشنهبلندمبر پلهها چرا جیغ میکشند؟ چرا؟....]بر پلهها چرا جیغ میکشد؟ چرا؟....]گاهی لحظات امامزادهای در من است!وقتی گریه میکنم چادر نمازم! مادرم هستمبه تو تهمت میزنم پدرم هستم!و چند مشت توی دهانم...کلید میشود دندانهای مادرم بر قفل دنیاکه بر لولای تنم جز دربهدری نمیچرخید خاک بر سرمسنگ قبرم!همیشه در شیون زندگی دارمو هر روزانگشتهای مردی فاتحفاتحه میخواند بر تنم!هر که اشاره میکند منم!هزار اسم دارم هر نامی که میشنوم بر میگردم!مهتابم ستارهام سحرمتا صبح نمیخوابم شبم!و هزار اسم دیگر باز منم!فقط گاهی در شناسنامه و در رویای مادرمفرشتهام!نیستم؟!▨ بکتاش آبتیناز مجموعه شعر «در میمونِ خودم پدربزرگم»
-
357
سیمین بهبهانی | ای شهر
▨ نام شعر: ای شهر▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــای شهر! ز خط میشویند دیوار خیابانت را تا باد نخواند زین پس اوراق پریشانت را مغزِ در و دیوارت را از حافظه عریان خواهند تا یاد نیارد زینپس غمنامهی حرمانت را دیروز چنان میدیدم, امروز چنین میبینم آن یاوهنویسانت را، این یاوهزدایانت را دیروز چه محنت بردی, جان خستی و تن آزردی هر لقمه که رنگین خوردی خون بود خورش نانت را شبهای سیهپوشت را دیدند و چه اندیشیدند کز حجله چراغان کردند هر گوشهی ویرانت را بس دستهی گل کز نکهت در گور نمیگنجیدند این است که پرگل کردند گنجایشِ میدانت رادر خونِ هزاران کودک پرورده شد از نمناکی این شوره که میپوساند دیوارهی زندانت را ای شهر! ز خط میشویند وز هرچه غلط میشویند چون نقره جلا میبخشند بام و در و ایوانت راگر خونِ هزاران سروت در پای هدر پاشیده ست خوشدستیِ سروآرایان پرداخته تاوانت راباور کنم آیا؟ باور؟ این طرفه که اکنون دیگر فرماندهِ ویرانیها دارد سر عمرانت را؟ ▨ سیمین بهبهانیفروردین ۱۳۷۲
-
356
بر دار کردن حسنک | صدای محمود دولتآبادی
▨ قطعه: بر دار کردن حسنک از تاریخ بیهقی▨ نویسنده: ابوالفضل بیهقی▨ با صدای: محمود دولتآبادی #محمود_دولتآبادی♬ کارگردان صوتی: شهروز کبیری
-
355
اسماعیل خویی | رباعیات ۲
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش دوم▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــمن با تو نگویم که چه یا چون بنویساز حالِ درون یا که ز بیرون بنویسبنویس بدان چهت آید از دل، یعنیای شاعرِ قتلعام، با خون بنویس▨ چون گام در این خانهی شر بگذاریدانگار که گام در سقر بگذاریدآنجا که سرود دانته کهای آمدگانامیدِ نجات، پشتِ در بگذارید▨ اندوهِ هزارساله دارم در دلای کاش نبینَدَم غمِ دیگر دلمن پیرترم هزار سالی امروزبا داغِ هزارها جوانم بر دل▨ با اینهمه خون که از تَنَش گشت روانرفتهست ز اندامِ وطن توش و توانبا اینهمه باش تا ز جا کنده شودسیلابهی شیخاوژنِ جانهای جوان▨ از کینه و بغض و خشم آکنده شدیمبر مرکبِ انقلاب تازنده شدیمفریاد زدیم: شاه مردمخوار استشیخ آمد و ما ز شاه شرمنده شدیم▨ اسماعیل خویی
-
354
اسماعیل خویی | رباعیات ۱
▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدو بیتیهایی که در این بخش میشنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوبارهی او سروده شده است.ــــــــــــــــــــــــگفت آزادی، گفتمش میرِ من استگفتا شادی، گفتم اکسیرِ من استگفت آینده، گفتم آنک پسرمگفتا که امید، گفتم او پیرِ من است▨ جانپارهی دلنوازی از میهنِ منمیآید و جان فزاید اندر تنِ منمیآید و من چنان به خود میآیمکه انگار به من باز میآید منِ من▨ نهز حشمت و نهز حکمت و نهز جادوی ماکز لطفِ خود است رامِ ما آهوی مانومیدی ما لاف و گزاف است و دروغوقتی که امید خود میآید سوی ما ▨ یک دشت مزار و جانِ غمبارهی منآن میهن من، این منِ آوراهی منبا این همه تا امید باشد، گو باشصد خنجر زخم و دلِ صد پارهی من▨ خورشید اگرچه ناپدید آمده استیک گوشه از آفاق سپید آمده استگوید دل من که: ناامید آمدهآمگویم: دلِ من مگو! امید آمده است!▨ نیمی بیم است زندگی، نیم امیدزاید ز امید بیم و، از بیم امیدور زان که خلاف آمدِ این میجوییبنگر که من آمدم پس از میم امید▨اسماعیل خویی
-
353
ایرج جنتی عطایی | خانه سرخ است
▨ نام شعر (ترانه): خانه سرخ است▨ شاعر: ایرج جنتیعطایی▨ با صدای: ایرج جنتیعطایی▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــخانه سرخ و کوچه سرخ است و خیابان سرخ استباری از خون پهنهی برزن و میدان سرخ استدِه به دِه پرچم خشم است که بر میخیزدمزرعه زرد و چپر سبز و بیابان سرخ استتا گلِ خونیِ فریاد در این باغستانساقه از ضربهی شلاقِ زمستان سرخ استوحشتی نیست از انبوهِ مسلسلدارانتا در این دشت، غرورِ کینهداران سرخ استرو سیاه است اگر این شبِ مردمکشِ بدتا دمِ صبحِ وطن سینهی یاران سرخ استبا تو سرسبزی از ایثار سیهپوشان استای مسلّط! دستت از خون شهیدان سرخ است!▨ایرج جنتیعطایی
-
352
سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن
▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن ▨ شاعر: سیمین بهبهانی▨ با صدای: سیمین بهبهانی♪ پالایش و تنظیم: شهروز────── ♪ ──────هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نهبهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نهفردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نهمهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نهفقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نهمقتولههای مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردندبر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نههی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق استهر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض میشماری، نه؟هی نغمهساز آزادی، میبینمت که بیمارینه نه نمیتوانی تا، دستی ز دل برآری. نهبالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماریگر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نهبرخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشیپیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نهدر آخرین نبرد ای زن! فرمانپذیز ِ آتش باشدست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه▨ سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران————-* بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.
-
351
سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است
▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟▨ شاعر: سعید سلطانپور▨ با صدای: سعید سلطانپور ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبه یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت.ــــــــــــــــبا کشورم چه رفته است؟با کشورم چه رفته استکه زندانهااز شبنم و شقایقسرشاراندو بازماندگانِ شهیدان- انبوه ابرهای پریشان و سوگوار -در سوگِ لالههای سوخته میبارند؟با کشورم چه رفته استکه گلها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟با شورِ گردبادآنکمنم که تفتهتر از گردبادهادر خارزارِ بادیه میچرخمتا آتشِ نهفته به خاکسترآشفتهتر ز نعرهٔ خورشیدهای «تیر»از قلبِ خاکهای فراموش سرکشدتا از قناتِ حنجرههافوجِ [موجِ] خشم و خونروی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد.این نعرهٔ من استاین نعرهٔ من استکه روی فلات میپیچدو خاکهای سکوتِ زمانهٔ تاریک را میآشوبدو با هزار مشتِ گرانبر آبهای عمان میکوبداین نعرۀ من است که میروبدخاکسترِ زمان را از خشمِ روزگاربعد از تو ایای گلشنِ ستارهٔ دنبالهدارِ اعدامی!ای خسروِ بزرگ!که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودیای آخرین ستاره!خونینترین سرور!در باغِ ارغواندر ازدحامِ خلقدر دوردست و نزدیکمن هیچ نیستمجز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب میگذردو خالی و برهنه و خونآلودسهم و سترگ و سنگیندر خون تودههای جوان میغلتدتا مثلِ خار سهمناک و درشتی- روییده بر گریوهای گلِ سرخ -آینده رابمانددر چشمِ روزگاریادآور شهادتِ شوریدگانِ خلقبر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی،این تزار.ای خشم ماندگار!ای خشم!خورشید انفجار، ای خشم!تا جوخههای مخفیِ اعدامدر جامههای رسمیآنکآنک هزار لاشخوار، ای خشم!مثل هزار توسنِ یالافشانخون شیهه بسته استبر این ویراندیگر ببارببار ای خشم!ای خشم!چون گدازهٔ آتشفشان ببارروی شبِ شکستهٔ استعمار.اما دریغ و دردکه «جبریل»های «او»با شهپر سپیداز هر طرف فرود میآیندو قلبِ عاشقانِ زمان رابا چشم و چنگ و دندان میخایندو پنجههای وحشتِ پنهان رابا خون این قبیله میآلایندبا این همه شجاعبا این همه شهیدبا کشورم چه رفته استکه از خاکِ میهن گلگوناز کوچههای دهکدهاز کوچههای شهراز کوچههای آتشاز کوچههای خونبا قلبِ سربدارانبا قامتِ قیامانبوه پارهپوشانانبوه ناگهانانبوه انتقام نمیآیند.چشمِ صبورِ مرداندیریستدر پردههای اشک نشسته استدیریست قلب عشقدر گوشههای بند شکسته استچندان ز تنگنای قفس خواندیمکه از پارههای زخم، گلو بسته استای دستِ انقلابمشتِ درشتِ مردمگلمشتِ آفتاببا کشورم چه رفته است؟▨سعید سلطانپورــــــــــــــــپینوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شبهای شعر گوته انجام شده است.پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل کروشه [ ] آمده است.
-
350
بهرام بیضایی | سرو ازاده
▨ قطعه: سرو آزاده▨ روایت و صدای: بهرام بیضایی #بهرام_بیضایی♬ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریشاید آنچه بر سر سرو آزاده آمد به نوعی همان سرنوشت تلخی باشد که روزگار معاصر با این نابغهی هنر، بهرام بیضایی کرد.
-
349
سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است
▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است▨ شاعر: حضرت سعدی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریـــــــــــــــــــــــــشبِ فراق که داند که تا سحر چندستمگر کسی که به زندانِ عشق در بندستگرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرمکدام سرو به بالای دوست مانندست؟پیامِ من که رساند به یار مهرگسلکه برشکستی و ما را هنوز پیوندستقسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیستبه خاک پای تو (وان هم عظیمسوگندست) -که با شکستن پیمان و برگرفتن دل،هنوز دیده به دیدارت آرزومندستبیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماستبه جای خاک که در زیر پایت افکندستخیال روی تو بیخ امید بنشاندستبلای عشق تو بنیاد صبر برکندستعجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنیبه زیر هر خم مویت دلی پراکندستاگر برهنه نباشی که شخص بنماییگمان برند که پیراهنت گلآکندستز دست رفته نه تنها منم در این سوداچه دستها که ز دست تو بر خداوندستفراق یار که پیش تو کاه برگی نیستبیا و بر دل من بین که کوه الوندستز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلقگمان برند که سعدی ز دوست خرسندست▨ شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی
-
348
اسماعیل خویی | از شعر گفتن
▨ نام شعر: از شعر گفتن▨ شاعر: اسماعیل خویی▨ با صدای: اسماعیل خویی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــبرای تو ای شعربرای تو گر کاریام هست با کار هر چیزور آزاریام هست از آزار هر کسبرای تو گر میپرم آنسوی پَرزدنگاهِ شاهینوگر مینشینم بر این سفره از لاشِ کرکستویی تو که در هیچزارِ نبودِ تو هر عشق و هر مرگبه هر روی و هر سو که باشدبه ارزانیِ پستِ پیشامدی روزمرهَستتویی کز تو مردابِ هر هستبه موجی روانمیرکز افتادنِ ریگی از دستِ بازیسرشتِ تو لبخندوارش شکوفنده باشد به رخساره غرّهَستتو تیراژه را واژه سازیتو از واژه تیراژه سازیزبان از تو شکلِ جهان استجهان از تو شکلِ دهانی استخموش و سرایاو شکلِ تو فوارهی ناگهانی استگذاران و پایاجهان بیتو کوهیستاز سنگیِ سرداز سردِ سنگیچو دیوارِ خارا عبوس و درنگیو هیچ از همه رخنهدارانِ خورشید و باراندر او در نکاریبر او بر نکاراجهان بیتو دیوارآریمن این متّهوار نگاه از تو دارمشکافا و کاواتو فریادِ فریادخاموشیِ خامُشییادِ یادیتو دیدارِ دیدارغمِ هرچه غمشادیِ هرچه شادیتو آوا، تو معنا، تو آوایی معنا، تو معنای آوا، تو معنایی معنا، تو آوای آواتو آهنگِ خاموشِ شبگیرتو موسیقیِ روشنِ ماهتوسکوتِ نتِ شبنمی بر کلیدِ سُلِ گلتو زیبایی هرچه زیباییآنگاهکه زیبایی گنگِ گویابدل میشود از بلندای فریادخواهِ نگاهمبه ژرفای خاموشی از آهتو گلبانگِ پژواکِ هرجا شکفتنتو پژواکِ گلبانگِ خاموشماندن در آنسویِ گفتنسرودِ ستارهنواهای گمگشتهی کهکشانیتو نبضِ تپیدن درونِ دلِ جانتو آنی که گم کرده بودم تو را منتو جانجانِ جانجانِ جانِ جهانیتو آنی که گم کردهام منتو آنی که گم میکنممنتو را هرچه پیداتری توتو آوای معناکه معنای بیهمزبانِ مراای تو معنای معنایم از هرچه آوا همآواتری توتو جدّیترین بازیِ جانتو «بازی» چو بازیتو تنها نیاز منیتوبه تنهاترین بینیازیو در هرچه چشمهَست در طولِ راهمتویی عکسِ سیمینهی ماهیِ ماه در آبمراییچو صیادِ جانِ من از دست توری کُنَد کودکانهمراییبه هرباره در مشتو هموارهَم آنسویِ مشتیچو ماهی کِش از آب گیرند و بازش سپارند با آبچه بسیارها بارمرا دادهای زندگانی از آن پس که کُشتیتو پژواکِ گلبانگِ هرجا شکفتنچه در خوشهزارانِ چندانهمه کهکشانهای آنسوی جاوید و افلاکچه در کهکشانهای چندینهمه گلبنان از بهارانِ اکنون و اینجا بر این خاکتو گلبانگِ پژواک ناگفتهترماندنِ واژهآراترین گفتنیها پس از هرچه گفتنچه با واژگانِ خروشان و جوشانِ دریآسمانهای هرجای آغازچه با ساز و آوازِ هر رازکه خیلِ نوازندگانِ بهارانـ همین بیقرارانِ چندینهمه چشمهساران و چندینهمه آبشاران و چندینهمه جویبارانز چندینهمه سوهمه سویِ دریا گذاران ـبه تکرار گویند و خواهند گفتن بسی بازتو مضرابهای وزیدن در آهنگِ آژنگبه سنتورِ رخسارِ هر رودباری در آن دورتو سیمِ نسیمیبههنگامکه هر گاه بیگاه میگردد انگارو هر رودباری بدل مینُماید در آن دورسیمابِ سیمای خود را به سنتورو سیتارِ گیسوی بید است پیدا در آیینهی اوو تنبورِ باران نوازد در آیینهی سینهی اوو در دستهی ابرها تندران دفزنانندو در صفِّ نظّارگان برگها کفزنانندو پاریر و امسالی از هرچه سو در نوایند و در شورتو...پگاهِ توپروازگاهِ تو رامنپسینِ تومرگآفرین تو رامیشناسمبرای تو خواهم به شکلِ تو در هم تنیدن گسلهای بیشکلی ناگهان رابرای تو خواهم به شکلِ تو بازآفریدن جهان راتو ...تو ...شکلِ توپروازی از بامِ نارنجیِ پَرزدن تا به فرجامِ خونینِ پرپرزدنمنتو را میشناسمو خورشیدم از آفتابی شدن بینیاز استبه بامِ توامابه بام تو بیچاره میمانماز سر زدنمن!▨ اسماعیل خوییاز مجموعه شعر بیدر کجا - ۱۳۷۹
-
347
یدالله رویایی | دلتنگیها ۲۰
▨ شعر: دلتنگیها ۲۰▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو شکل ِ راه رفتن ِ تو معنای مثنوی استدر حالت ِ عمیق ِ عزیمتکه منظره راه بازوی صحرایی مرا به تکان میآرد در حالت عمیق عزیمت شتابهای موازی در گردی ِ مچ ِ تو به هم میرسند وباد،صفات ِ باد، شکل عزیز زانو را -که قدرت و اطاعت را با هم دارد- تصویر میکند تا قیصر از کف پای تو قوس ِ بلند ِ طاق ِ نصرت رابرگیرددر حالت ِ عمیق ِ عزیمت که سمت ِ نیمرخ ِ تو برابر ِ نگهم ماند پرواز طوطیان جغرافیای صورت من را در هم ریخت و آسمان،که بایر از درخششهای آبی میشدناگاه نام ِ تو از تمام جهتهامیآمد.وقتی که باز میآیینام تو را تمام جهتهارسم میکنند. و در گذار ِ دامن تو دانههای شنبر ریشههای پیدا پیراهن عبور ِ شعاعمیپوشدپیشانی تو وسعت ِ شیشهاست وقتی که باز میآیی و هر درخت، بوسه استوقتی که مفصل تو ملاقاتی است -بین صفات باد و تکبیر طوفان- و در هوای دهکده، پیشانی تو وسعت اطراف هجر را محدود میکندتو باز میآیی با نافی از خلیج احمر و رانی از عصای موسی و شکل راه رفتن تو معنای مثنوی است، و روح مولوی است اینککز ساق تو حکایت نی رابر میدارد!▨شعر شماره ۱۵ از مجموعه دلتنگیهاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــ▨تذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری این شعر بر طبق کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، شماره ۲۰ است اما به نظر میرسد در برخی چاپ ها این شعر دلتنگی شماره ۳۱ باشد
-
346
فروغ فرخزاد | عروسک کوکی | صدای یاسمن زعفرانلو
▨ نام شعر: عروسک کوکی▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــبیش از اینها، آه، آریبیش از اینها میتوان خاموش ماند**میتوان ساعات طولانیبا نگاهی چون نگاهِ مردگان، ثابتخیره شد در دود یک سیگارخیره شد در شکل یک فنجاندر گلی بیرنگ، بر قالیدر خطی موهوم، بر دیوارمیتوان با پنجههای خشکپرده را یکسو کشید و دیددر میان کوچه باران تند میباردکودکی با بادبادکهای رنگینشایستاده زیر یک طاقیگاری فرسودهای میدان خالی رابا شتابی پرهیاهو ترک میگویدمیتوان بر جای باقی مانددر کنار پرده، اما کور، اما کرمیتوان فریاد زدبا صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه«دوست میدارم»میتوان در بازوان چیرهی یک مردمادهای زیبا و سالم بودبا تنی چون سفرهی چرمینبا دو پستانِ درشتِ سختمیتوان در بستر یک مست، یک دیوانه، یک ولگردعصمتِ یک عشق را آلودمیتوان با زیرکی تحقیر کردهر معمای شگفتی رامیتوان تنها به حل جدولی پرداختمیتوان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساختپاسخی بیهوده، آری پنج یا شش حرفمیتوان یک عمر زانو زدبا سری افکنده، در پای ضریحی سردمیتوان در گورِ مجهولی خدا را دیدمیتوان با سکهای ناچیز ایمان یافتمیتوان در حجرههای مسجدی پوسیدچون زیارتنامهخوانی پیرمیتوان چون صفر در تفریق و جمع و ضربحاصلی پیوسته یکسان داشتمیتوان چشمِ تو را در پیلهی قهرشدکمهی بیرنگِ کفشِ کهنهای پنداشتمیتوان چون آب در گودال خود خشکیدمیتوان زیباییِ یک لحظه را با شرممثل یک عکسِ سیاهِ مضحکِ فوریدر تهِ صندوق مخفی کردمیتوان در قاب خالیماندهی یک روزنقش یک محکوم، یا مغلوب، یا مصلوب را آویختمیتوان با صورتکها رخنهی دیوار را پوشاندمیتوان با نقشهایی پوچتر آمیختمیتوان همچون عروسکهای کوکی بودبا دو چشم شیشهای دنیای خود را دیدمیتوان در جعبهای ماهوتبا تنی انباشته از کاهسالها در لابهلای تور و پولک خفتمیتوان با هر فشار هرزهی دستیبیسبب فریاد کرد و گفت«آه، من بسیار خوشبختم»▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر تولدی دیگر
-
345
رضا براهنی | نیامد
▨ نام شعر: نیامد▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ پالایش و تنظیم: شهرور کبیریـــــــــــــــــنیامددویدم از پیِ دیوانهای که گیسوانِ بلوطش را به سِحرِ گرمِ مرمرِ لُمبرهایش می ریختکه آفتاب بیایدنیامدبه روی کاغذ و دیوار و سنگ و خاک نوشتم که تا نوشته بخوانندکه آفتاب بیایدنیامدچو گرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکمِ روزگارِ خویش دویدم، دریدمشبانه روز دریدم، دریدمکه آفتاب بیایدنیامدچه عهدِ شومِ غریبی! زمانه صاحبِ سگ؛ من سگشچو راندم از درِ خانه ز پشت بامِ وفاداری درون خانه پریدم که آفتاب بیایدنیامدکشیدهها به رُخانم زدم به خلوتِ پستوچو آمدم به خیاباندو گونه را چُنان گدازهی پولاد سوی خلق گرفتم که آفتاب بیایدنیامداگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرین بچههای جهان راولی گریستن نتوانستمنه پیشِ دوست نه در حضور غریبه نه کنجِ خلوتِ خود گریستن نتوانستمکه آفتاب بیایدنیامد.▨رضا براهنی
-
344
منوچهر آتشی | کندو
▨ نام شعر: کندو▨ شاعر: منوچهر آتشی▨ با صدای: منوچهر آتشی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────کندویی جوان به سدری کهنشکوفههای نارنج چه سست رها میشوند میان دایرههای حوضدر ازدحام سبوهای خُرد و پرندهوز وز نورو آفتابی که ذخیره میشود برای لیالی بی ماکندویی کهن به درختی جوانپوسیده و شکسته فرو میافتندزنبورهای مرده به خاکریز مورچگاننه پیر میشوند نه جوان میمانندمیان دو پردهی فصل، مرگی مهربان دانهچین میکند خستگان راخستگان به نوبت ِ خفتناند که جوانان پَر در آفتاب میشویندبه روز بازار ِلادن و مرزنگوششکوفهها سفینههای سرشار از عسلاندمهیای لنگر گرفتن به سمت بندر ِکندوکندویی جوان به سدری کنسالنه پیر میشوند نه جوان میمانندمرگی مهربان دانهچین میکند خستگان را▨ منوچهر آتشی
-
343
فروغ فرخزاد | در هاویه کیست؟
▨ نام قطعه: در هاویه کیست؟▨ شاعر: فروغ فرخزادش▨ با صدای: فروغ فرخزاد♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــ▨در معنی «هاویه» باید گفت که دوزخ را گویند و هفتمین و پایینترین طبقه از جهنم راــــــــــــــــــــــــدر هاویه كیست كه تو را حمد میگوید ای خداوند؟در هاویه كیست؟نام تو را ای متعال خواهم سراییدنام تو را با عود ده تار خواهم سراييدزيرا كه به شكلی مهيب و عجيب ساخته شدهاماستخوانهایم از تو پنهان نبود، وقتی كه در نهان به وجود میآمدمو در اسفل ِ زمين نقشبندی میگشتمدر دفتر تو همگی اعضای من نوشته شده و چشمان تو ای متعال، جنين مرا دیده استچشمان تو جنين مرا ديده است*تذکر: این قطعه، شعر و دکلمه فروغ فرخزاد است در بخش ابتدایی فیلم «خانه سیاه است». که با الهام از آیات عهد عتیق، سروده شده است
-
342
هوشنگ ابتهاج | نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
▨ نام شعر: اشارات نظر (نشود فاش کسی آنچه میان من و توست)▨ شاعر: هوشنگ ابتهاج▨ با صدای: هوشنگ ابتهاج♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــنشود فاش ِ کسی آنچه میان من و توستتا اشارات نظر، نامهرسان من توستگوش کن! با لب خاموش سخن میگویمپاسخم گو به نگاهی که زبان من و توستروزگاری شد و کس مَرد ِ ره ِ عشق ندیدحالیا چشم ِ جهانی نگران من و توستگرچه در خلوت ِ راز ِ دل ِ ما کس نرسیدهمه جا زمزمهی عشق ِ نهان ِ من و توستاین همه قصهی فردوس و تمنای بهشتگفت و گویی و خیالی ز جهان ِ من و توست گو بهار ِ دل و جان باش و خزان باش، ار نهای بسا باغ و بهاران که خزان من و توستنقش ِ ما گو ننگارند به دیباچهی عقلهرکجا نامهی عشق است نشان من و توست سایه ز آتشکدهی ماست فروغ مَه و مهروه از این آتش ِ روشن که به جان من و توست
-
341
رضا براهنی | آدمهای اتاق
▨ نام شعر: آدمهای اتاق▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────اینها چگونه آدمهایی هستندبر پشت دایرهها مثل خواب راه میروندپرندههایی هستند که با بالهای حروف اسفرجانی بر برگهای جهان خواب میروندبر یک گراور آهویی از خاستگاه پیشانیو نیشگون شیرین دندان آبدار عشق نخستین را دارند بر لالههای گوشو موهای زیر ِدریایی که در میانهی باران ماهیان ریز فرو میریزندمثل درختهای زیبایی در جایی که چشم هیچ تماشاگری در کار نیستچگونه آدمهایی هستند که وقتی تو پیش من می آیی و در اتاق میمانیآنها هم میآیند؟▨هفدهم آذر ۱۳۷۲ - تهراناز کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۱۱۲
-
340
حسین منزوی | اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده
▨ شعر: اینک این من، سر به سودای پریشانی نهاده▨ شاعر: حسین منزوی▨ با صدای: حسین منزوی♬ پالایش و تنظیم: شهروز────────♬────────اینک این من : سر به سودای پریشانی نهادهداغ نامت را نشان کرده به پیشانی نهادهگریهام را میخورم زیرا که میترسم ز بارانمثل برجی خسته برجی رو به ویرانی نهادهاز هراس گم شدن در گیسویت با دل چه گویم؟با دل ــ این گستاخ پا در راه ظلمانی نهاده ــتا که بیدارش کند٬ کی؟ بخت من اکنون که خواب است٬سر به بالین شبی تاریک و طولانی نهادهذرّه ذرّه میروم تحلیل ٬ سنگ ساحلم منخویش را در معرض امواج توفانی نهادهشاعرم من یا تو؟ ای چشمان تو امضای خود راپای هر یک زین غزلهای سلیمانی نهاده
-
339
فاطمه اختصاری | تهران
▨ شعر (ترانه): تهران▨ شاعر: فاطمه اختصاری▨ با صدای: فاطمه اختصاری♪ پالایش و تنظیم: شهروز♪ موسیقی ابتدایی: «مشترک مورد نظر» اثر مارتین شمعون پور────── ♪ ──────تهران و بوی ذرّت مکزیکی و غروبتهران و چند خاطرهی افتضاح و خوبتهران و خط متروی ِتجریش تا جنوباین شهر ِخسته را به شما میسپارمشتهران ِسکته کردهی از هر دو پا فلجتهران ِوصله پینهشده با خطوط ِکجتهران تا همیشه ترافیک تا کرجاین شهر ِخسته را به شما میسپارمشمن روزهای خونی و پر التهاب رامن سطلهای سوختهی انقلاب رابر سنگفرش ِکهنه بساط ِکتاب رابوسیدم و برای شما جا گذاشتممن خش و خش رفتگر از صبح زود راسیگار ِبهمن و ریهی غرق دود رامن هرکه عاشقم شده بود و نبود رابوسیدم و برای شما جا گذاشتمبلوار ِپُردرخت ِولیعصر تا ونکنوشابههای شیشهای و تخمه و پفککابوسهای هرشبه از درد مشترک؛یک روز میرسد که فراموش میشوندتنهاییام نشسته میان اتاقهابر بیست و هشت سالگیام؛ جای داغهاگریه نمیکنم همهی اتفاقهایک روز میرسد که فراموش میشوند
-
338
ایرج جنتی عطایی | تا گل سرخ شدن
▨ نام شعر: تا گل سرخ شدن▨ شاعر: ایرج جنتی عطایی▨ با صدای: ایرج جنتی عطایی♪ پالایش و تنظیم: شهروز──── ♪ ────این شعر در رثای خسرو گلسرخی سروده شده────────باغبان، پیر ِ گریان ِشبیخون خورده، گفت:-" بی تو ای غنچه گل سرخهمه گلهایم، گل ِ حسرت شدهاندو نسیم، بوی بیباوری و تسلیمبوی تن در دادن دارد▨خاک اگر خاک کرامت باشددهن ِ باغ پر از فریاد استو درخت، سرخی ِ کینهی گل را میسرایدبا خشمکاش؛ ای کاش باز در باغ، گل ِسرخی بودباغبان بر سر نعش ِ گل ِ سرخ نشستگل ِسرخ، آخرین سرخ گل ِخونآلودگل شهیدِ نعرهی باغستانگل سرخ، تیرباران شدهی جوخهی یخزیر رگبار ِ زمستانی ِ شبخواب آزادی رویش می دید▨قلب سبز گل سرخبا صدایی خونین در شب باغ سرود:-"از شب سرد زمستان تا سحرسحر سرخ بهارفاصله فریاد استتا گل ِ سرخ شدن راهی نیستمی توانی گل سرخی باشی"باغبان اشکش را با پر ِ شال ِچهل تکه زُدود▨سیام بهمن ماه ۱۳۵۳ایرج جنتی عطایی
-
337
هوشنگ چالنگی | تو پرندهی نقرهگون
▨ نام شعر: تو پرندهی نقرهگون▨ شاعر: هوشنگ چالنگی▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتو پرندهی نقرهگون وگلهای صخره را نخواهی دیداینجاکه سایههای اشباحیتن به مرگ نمیسپرندپس کنار این سوتهای بخشندهکه میگذرند ونفس این نقرهکه فرومیریزدبمان و نگاه کنگیاهی بومی راکه روح اقلیمی خویش به تماشا نهاده استاما من دورم دور ومیتوانم درین یالها بخزم ومرگ را تحقیر کنمبرخاستهامولی به یاد نمیآرمخلوتی را که برای وداع داشتمکمان کشیده میشود و منشانههایم را از آهی طولانیبیرون میبرم.▨ هوشنگ چالنگیاز دفتر شعر زنگولهی تنبل
-
336
فروغ فرخزاد | عاشقانه | بدون سانسور
▨ نام شعر: عاشقانه▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: یاسمن زعفرانلو▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیریــــــــــــــــای شب از رویای تو رنگین شدهسینه از عطر توام سنگین شدهای به روی چشم من گسترده خویششادیم بخشیده از اندوه بیشهمچو بارانی که شوید جسم خاکهستیم زآلودگیها کرده پاکای تپشهای تن سوزان منآتشی در مزرع مژگان منای ز گندمزارها سرشارترای ز زرین شاخه ها پربارترای در بگشوده بر خورشیدهادر هجوم ظلمت تردیدهابا توام دیگر ز دردی بیم نیستهست اگر، جز درد خوشبختیم نیستای دل تنگ من و این بار نور؟هایهوی زندگی در قعر گور؟ای دو چشمانت چمنزاران منداغ چشمت خورده بر چشمان منپیش از اینت گر که در خود داشتمهرکسی را تو نمیانگاشتمدرد تاریکیست، درد خواستنرفتن و بیهوده خود را کاستنسر نهادن بر سیهدل سینههاسینه آلودن به چرک کینههادر نوازش، نیش ماران یافتنزهر در لبخند یاران یافتنزر نهادن در کف طرارهاگمشدن در پهنهٔ بازارهاآه، ای با جان من آمیختهای مرا از گور من انگیختهچون ستاره، با دو بال زرنشانآمده از دوردست آسماناز تو، تنهائیم خاموشی گرفتپیکرم بوی همآغوشی گرفتجوی خشک سینهام را آب، توبستر رگهام را سیلاب، تودر جهانی اینچنین سرد و سیاهبا قدمهایت قدمهایم به راهای به زیر پوستم پنهان شدههمچو خون در پوستم جوشان شدهگیسویم را از نوازش سوختهگونههام از هرم خواهش سوختهآه، ای بیگانه با پیراهنمآشنای سبزهزاران تنمآه، ای روشن طلوع بیغروبآفتاب سرزمینهای جنوبعشق دیگر نیست این، این خیرگیستچلچراغی در سکوت و تیرگیستعشق چون در سینهام بیدار شداز طلب، پا تا سرم ایثار شداین دگر من نیستم، من نیستمحیف از آن عمری که با من زیستمای لبانم بوسهگاه بوسهاتخیره چشمانم به راه بوسهاتای تشنجهای لذت در تنمای خطوط پیکرت پیراهنمآه، میخواهم که بشکافم ز همشادیم یکدم بیالاید به غمآه، میخواهم که برخیزم ز جایهمچو ابری اشک ریزم هایهایاین دل تنگ من و این دود عود؟در شبستان، زخمههای چنگ و رود؟این فضای خالی و پروازها؟این شب خاموش و این آوازها؟ای نگاهت لایلائی سحر بارگاهوار کودکان بیقرارای نفسهایت نسیم نیمخوابشسته در خود، لرزههای اضطرابخفته در لبخند فرداهای منرفته تا اعماق دنیاهای منای مرا با شور شعر آمیختهاینهمه آتش به شعرم ریختهچون تب عشقم چنین افروختیلاجرم، شعرم به آتش سوختی▨فروغ فرخزاداز دفتر شعر تولدی دیگر
-
335
محمد مختاری | دانوب خاکستری
▨ نام شعر: دانوب ِ خاکستری▨ شاعر: محمد مختاری▨ با صدای: محمد مختاری▨ پالایش و تنظیم: شهروز______________________آن اتفاق که روزی باید میافتد آیا افتاده است؟یا من هنوز باید از این سو به آن سوی دنیا بگذرمو چشم در چشم بگردانم بگردم بر خطی که رویا در انتهایش ثابت میماند؟تا آمدم درخشش خورشید را بر برف خاموش و یکدست تماشا کنمتاریکی و هیاهو نگاه و شیشه را فرو بلعید و محو شد مسافتشمارتاریخ در فضای سیاهی معلق استو کش میآید در نقطهچینی سفید که سرعت میگیرد دمبهدماینجا کجای دنیاست؟ بعد از درختهای سپیدی که دیدهامبعد از هزار رود که میباید آبی میزد (اما قطعا سیاه میزدهست) تازه عبورم از جنگلهاییست که بوی خاسکتری میپیچاننداز کوره راههای پوشیدههمراز استخوانی کسانی که چشم میگشودهاند از دودی خاکستری به ابری خاکستریکه سایه میانداخته است بر رویا و جنایتاز کورههای دیروز فاصلهای نیست تا این حافظه که محو میگذرداز این تونل که بگذرم انگار باز میخواهد اتفاق بیفتدخانه چه دور مانده است و گورستانها چقدر تکرار میشوند▨محمد مختاری - وین لینتس ۲۶ بهمن ۱۳۷۴ از مجموعه شعر وزن دنیا صفحهی ۹۳______________________این خوانش در تاریخ ۱۸ فروردین ماه ۱۳۷۷ انجام شده؛ یعنی نه ماه پیش از قتل دردناک او
-
334
تورج نگهبان | سفری در پیش است
▨ نام شعر: سفری در پیش است▨ شاعر: تورج نگهبان▨ با صدای: تورج نگهبان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــسفری در پیش استسفری دور و درازسفری در آغازسفری به بلندای زمین تا خورشیدو به پهنای دیار تردیدسفری به فراسوی جهانِ خاکیعالمِ افلاکیدر گذرگاهِ غریبی که نه صبح است و نه شامنه نشان است و نه نامنه خزانی، نه بهارنه زمانی در کارساعتِ قلب ز کار افتادهستبا زمان، جان دادهستسفری نرم و سبکبه سبکبالیِ پرواز خیالبینیاز از پر و بالبینیاز از همه خوبی و بدیکینههای ابدیحیله و دانشِ انسانِ دوپاآدمِ سربههواآدم؛ این ذرهی ناچیز بزرگآدم؛ این برّهی در قالب گرگجُنگی از حادثهی اوج و حضیضمشتی از فلسفهی ضد و نقیضگاه تا عرشِ خداوند در اوجگاه بر کشتیِ بشکسته ز موجسفری در پیش استسفری دور و درازسفری در آغازسفری در پیش استسفری دور و درازسفری در آغازمن از این سفر دور و درازبازمیگردم و، بازدوست دارم که تو با من باشیهمه با من باشندهمه اینها که کنون اینجایندیا که بعد از من و ما میآیندهمهی ما که به یک شاخهی بودن وصلیمهمهی ما که ز یک خون و هزاران نسلیمهمه آنان که تواناییِ معنا دارندهمه آنان که دلی عاشق و شیدا دارنددوست دارم همه با من باشندغمِ من، دوستِ من،دفتر من، عشقفرزند، پدر، مادرِ مندوست دارم همه با من باشند.▨تورج نگهبان
-
333
یدالله رویایی | دلتنگیها ۱۷
▨ شعر: دلتنگیها ۱۷▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآنگاه كویر ِمشكل رااز فاصله ساختندآغاز مرغ بودآغاز بال پایدارو مرغ اول جهان ناگاهوقتی كه كویر مشكل رااز فاصله ساختندفریادی سخت بركشیدو سمت شنها را آشفتفریاد میان آب افتادو آببا زمزمه تارهای صوتی را لرزاندو حافظهی قنات را باد آزردوقتی كه تارهای صوتیدر گوشت آبمیلرزید▨شعر شماره ۱۷ از مجموعه دلتنگیهاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــــــــــتذکر: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۶ است
-
332
بیژن الهی | دو قطبِ یک رخوت
▨ شعر: دو قطبِ یک رخوت▨ شاعر: بیژن الهی▨ با صدای: شهروز ♪ پالایش و تنظیم: شهروز─────♪ ─────میمانی وچُرتی کوتاهبا آبیی دخترانهی بدقولیها. ـدر گُلخانهی سایه دارکه دَم کردهست.و نورِ چشمکه پُشتِ شیشهها را روشننگاه میدارد، ـکه تو نمیآید.▨از کتاب «دیدن»، انتشارات بیدگل، صفحهی۵۳ سروده شده به سال ۱۳۴۹ ───────♪ ───────بیژن الهی جز شاعرانی است که متاسفانه هیچ قطعه ای با صدای خودش در دست نیست. از سویی جایگاه مهم او در شعر مدرن ایران، غیرقابلانکار است. به همین دلیل بر آن شدم تا تعدادی از آثار این شاعر را با صدای خودم اجرا کنم، تا جای او و شعرهایش، در بین شاعران معاصر خالی نماند
-
331
شهیار قنبری | دوبارهها
▨ نام شعر (ترانه): دوبارهها (ساعت عاشق شدن)▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــدوباره ماهی ِ سرخ، دوباره آبی ِ آبدوباره عیدی من؛ غزلای تُرد ِ نابدوباره دستای تو سفرهی هفت سین ِ منوقت ِ تحویل ِ بهار، ساعت ِعاشق شدندوباره مادربزرگ رخت ِ نو سوزن زدهتخممرغ ِ رنگی هم از قفس در اومدهساز ِ پُر ناز ِ تو کو؟ نُت به نُت از ما بگواز ترانه چکّه کُن در بهار ِ شست و شودوباره لمس ِ علفِ، عطر ِ زاییدن ِ گلدوباره رنگینکمون روی ِ تنهایی ِ پلدوباره قایمموشک سر ِ چارراه ِ شلوغدوباره عید دیدنی از غزلهای فروغقصهی دوبارهها، سکهای به نام ِ مادوباره شهزادهای عاشق ِمرد ِ گداما باید دوباره بچگی کنیمسبزی بهارو زندگی کنیم
-
330
یغما نیشابوری | چه آتشی است مگر
▨ نام شعر: چه آتشی است مگر▨ شاعر: حیدر یغما (متخلص به یغمای نیشابوری)▨ با صدای: یغما نیشابوری♬ موسیقی: کیهان کلهر♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــچه آتشی است مگر در درونِ پُر مَحَنامکه جان خلق بسوزد ز گرمیِ سخنمچه شد که آن همه شوق ِ گل و گلستانها خرابهها شد و چون مرغ ِ شبگزین وطنمبزرگِ مجلس وعظم؛ کجاست دستارم؟امیر ِ محفل ِ علمم، دریدهپیرهنمرمیده چرخ به ویرانم و نمیگویدکه من به بزم ادیبان امیرِ انجمنمکنم ز دام ِ جهان میل ِ بر گذر یغماولی فسوس که پابند ِریسمان ِ تنم
-
329
مهدی فرجی | عکس مرا به سینه ی دیوار قاب کن
▨ نام شعر: عکس مرا به سینه ی دیوار قاب کن▨ شاعر: مهدی فرجی▨ با صدای: مهدی فرجی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــاین مستهای بیسروپا را جواب کنامشب شبِ من است، مرا انتخاب کنمهمانِ من تمامی اینها و پای منقلیان و چای مشتریان را حساب کنتمثال شاعرانهی درویش را بکَنعکس مرا به سینهی دیوار قاب کنهی قهوهچی! ستاره به قلیان من بریزجای زغال، روشنش از آفتاب کنانگورهای تازهی عشقی که داشتمدر خمرههای کهنه بخوابان، شراب کناز خون آهوان بده ظرفی که تشنهامماهیچهی فرشته برایم کباب کناز نشئه خلسهای بده، از سُکر جرعهایافیون و می بیار، بساز و خراب کندستم تهی است هر چه برایم گذاشتیبا خندههای مشتریانت حساب کن▨مهدی فرجی
-
328
اردلان سرفراز | شانههایت | با صدای شاعر
▨ نام شعر (ترانه): شانههایت▨ شاعر: اردلان سرفراز▨ با صدای: اردلان سرفراز▨ موسیقی پسزمینه: قطعهی «مدار اول» از حسام ناصری و میلاد محمدی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــﺳﺮ ﺑﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪهای ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﺖ میگذارمﻋﻘﺪﻩی ﺩﻝ ﻣﯽ ﮔﺸﺎﯾﺪ ﮔﺮﯾﻪی ﺑﯽﺍﺧﺘﯿﺎﺭﻡﺍﺯ ﻏﻢ ِ ﻧﺎﻣﺮﺩﻣﯽﻫﺎ، ﺑﻐﺾﻫﺎ ﺩﺭ ﺳﯿﻨﻪ ﺩﺍﺭﻡﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ برای گریه کردن دوست دارمﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ برای گریه کردن دوست دارمﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺧﺎﻟﯽ ﺍﺯ ﺧﻮﺩﺧﻮﺍﻫﯽ ِﻣﻦ ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﺁﻻﯾﺶ ِ ﺗﻦﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺍﺯ ﺗﻦ، ﺑﺮﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﻦ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﻋﺸﻖ ﺻﺪﻫﺎ ﭼﻬﺮﻩ ﺩﺍﺭﺩ، دست ِ تو آیینهدارشﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﭼﻬﺮﻩی ﺁﯾﻨﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺩﺭ ﺧﻤﻮﺷﯽ ﭼﺸﻢ ِ ﻣﺎ ﺭﺍ ﻗﺼﻪﻫﺎ و ﮔﻔﺘﮕﻮهاﺳﺖﻣﻦ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺟﺬﺑﻪی ﻣﺤﺮﺍﺏ ِ ﺩﯾﺪﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡدر هوای دیدنت یک عمر در چلّه نشستمﭼﻠّﻪ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻣﻘﺪﻡ ِ ﻋﺸﻘﺖ ﺷﮑﺴﺘﻦ، ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺑﻐﺾ ِ ﺳﺮﮔﺮﺩاﻥ ِ ﺍَﺑﺮﻡ، ﻗﻠّﻪی ﺁﺭﺍﻣﺸﻢ توﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡدوست دارمعمق ِ چشمان ِتو؛ این دریای شفاف ِ غزل رابینیاز از این زبان ِ لال ِ گفتن، دوست دارمﺷﺎﻧﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﮔﺮﯾﻪ ﮐﺮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡدوست دارم▨شاعر: اردلان سرفرازآهنگساز: فرید زلاندتنظیم کننده: منوچهر چشمآذرخواننده: هایده
-
327
رهی معیری | آتش خاموش
▨ (نام شعر: آتش خاموش (نه دل مفتون دلبندی▨ شاعر: رهی معیری▨ با صدای: رهی معیری♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــنه دل مفتون ِ دلبندی، نه جان مدهوش ِ دلخواهینه بر مژگان من اشکی، نه بر لبهای من آهینه جان ِ بینصیبم را پیامی از دلارامینه شام بیفروغم را نشانی از سحرگاهینیابد محفلم گرمی؛ نه از شمعی نه از جمعیندارد خاطرم اُلفت؛ نه با مهری نه با ماهیبه دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزیبه بخت ِ واژگون باشد اگر خندان شوم گاهیکیم من؟ آرزو گم کردهای تنها و سرگرداننه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهیگهی افتان و خیزان چون غباری در بیابانیگهی خاموش و حیران چون نگاهی بر نظرگاهیرهی تا چند سوزم در دل ِ شبها چو کوکبهابه اقبال ِ شرر نازم که دارد عمر کوتاهی
-
326
لایق شیرعلی | غمهات مبارک باد
▨ نام شعر: غم هات مبارک باد▨ شاعر: لایق شیرعلی▨ با صدای: لایق شیرعلی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر تاب و تبت بینم، بیخوابِ شبت بینمهر لحظه و هر ساعت، حالِ عجبت بینمدارا شدهای ای دل، غمهات مبارک باد!از سنگ شرر خواهی، از یار نظر خواهیاز موی مدد جویی، از عشق اثر خواهیبینا شدهای ای دل، پیدات مبارک باد!لبریز هوسهایی، سرشار تمناییدر سینه نمیگنجی از شوق دلآراییاحیا شدهای ای دل، احیات مبارک باد!پهنای جهان گردی، پیدا و نهان گردی،گه سبزهصفت رقصی، گه برگ خزان گردی«عاشق شدهای ای دل صودات مبارک باد»طغیان دگر داری، جولان دگر داریسر میزنی بر سینه، طوفان دگر داریدریا شدهای ای دل، دریات مبارک باد!گه حال من آموزی، گه در غمِ خود سوزیگه شعله زنی پیچان، تا هستیام افروزیزیبا شدهای ای دل، دنیات مبارک باد!▨لایق شیرعلیДар тобу табат бинам, бехоби шабат бинам,Ҳар лаҳзаву ҳар соат ҳоли аҷабат бинам,Доро шудаӣ, эй дил, ғамҳот муборак бод!Аз санг шарар хоҳӣ, аз ёр назар хоҳӣ,Аз мӯй мадад ҷӯйӣ, аз ишқ асар хоҳӣ,Бино шудаӣ, эй дил, пайдот муборак бод!Лабрези ҳавасҳоӣ, саршори таманноӣ,Дар сина намегунҷӣ аз шавқи дилорое,Эҳё шудаӣ, эй дил, эҳёт муборак бод!Паҳнои ҷаҳон гардӣ, пайдову ниҳон гардӣ,Гаҳ сабзасифат рақсӣ, гаҳ барги хазон гардӣ,«Ошиқ шудаӣ, эй дил, савдот муборак бод!»Туғёни дигар дорӣ, ҷавлони дигар дорӣ,Сар мезанӣ дар сина, тӯфони дигар дорӣ,Дарё шудаӣ, эй дил, дарёт муборак бод!Гаҳ ҳоли ман омӯзӣ, гаҳ дар ғами худ сӯзӣ,Гаҳ шӯъла занӣ печон, то ҳастиям афрӯзӣ,Зебо шудаӣ, эй дил, дунёт муборак бод!▨Лоиқ Шеръалӣ
-
325
شمس لنگرودی | تبعیدی خویش
▨ نام شعر: تبعیدی خویش▨ شاعر: شمس لنگرودی▨ با صدای: شمس لنگرودی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــدوستان منانگار حرفهایتان شنود میشوداز شادی نگوییداز آرامش نگوییدسرنوشتتان را باد بر شنهای کویر مینویسد که سرگردانیتان پایانی نداردآیا جهنم نامِ دیگر این جهان نیست؟و زندان نامِ دیگرِ قلبِ من؟بچههای عزیزچشمهای بیپناه شما کافیستکه گلولهها گریان به کارخانهی خود برگردندو سربازخانههابدل به مغازهی اسباببازی شوندقلب نازکتاندریاچهی اشک استو یگانه پناهِ شماپیراهنِ مادران شمادوستانمانببخشید ما راما تبعیدی خویشیمو در تن خود غریبیم▨شمس لنگرودی
-
324
فروغ فرخزاد | پری ِ کوچک ِ غمگین
▨ نام قطعه: پری کوچک غمگین▨ شاعر: فروغ فرخزاد▨ با صدای: فروغ فرخزاد▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــدر اتاقی که به اندازهی یک تنهاییستدلِ منکه به اندازهی یک عشق استبه بهانههای سادهی خوشبختیِ خود مینگردبه زوال زیبای گلها در گلدانبه نهالی که تو در باغچهی خانهیمان کاشتهایو به آواز قناریهاکه به اندازهی یک پنجره میخوانندآه سهم من این استسهم من این استسهم من...آسمانیست که آویختن پردهای آن را از من میگیردسهم من پایین رفتن از یک پلهی متروکستو به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتنسهم من گردش حزن آلودی در باغِ خاطرههاستو در اندوه صدایی جان دادن که به من می گوید"دستهایت رادوست میدارم"...{من} پریِ کوچکِ غمگینی رامیشناسم که در اعماق اقیانوسی مَسکن داردو دلش را در یک نی لبکِ چوبین {چوبی}مینوازد آرام، آرامپریِ کوچکِ غمگینیکه شب از یک بوسه میمیردو سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد▨فروغ فرخزادــــــــــــــــپینوشت اول: این قطعه گردانهای است که تنها شامل برخی از بندهای شعر «تولدی دیگر» است که به انتخاب من تنظیم شده.پینوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخهی چاپ شده در کتاب، تفاوتهایی دارد. شکل مکتوب شعر، در داخل آکولاد {} آمده است.
-
323
رضا براهنی | دف
▨ شعر: دف▨ شاعر: رضا براهنی▨ با صدای: رضا براهنی▨ موسیقی ها از مجید آهنگر و نبیل یوسف شریداوی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــتقدیم نامهی شاعر: به آیدین آغداشلوـــــــــــــــــدف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شبدفماههافرياد فاتحانهی ارواحِ هایهای و هلهله در تندري ست كه ميآيدآری، بِدف! تلالوِ فرياد در حوادث شيرين، دفيدنی ست كهميخواهد فرهاددف را بِدف! كه تندرِ آينده از حقيقت آن دايره، دميده، دمان استو نيز دمانتر باد!دف در دفِ تنيده و، مه در مهِ رميده، خدا را بِدف! به دف روحِآسمان، به دف روحِ من بِدف!شب، بعد از اين سكوت نخواهد ديدمن، بعد از اين شب توفانیتا صد هزار سال نخواهم خفتشب را بِدف! دفيدنِ صدها هزار دف!مهتاب رابا روح من بِدف! دف خود را رها نكن، تو را به لذت اين لحظهمیدهم قسم، دفِ خود را رهانكن!ای كردِ روح!گيسو بلند!قيقاجچشم!ابرو كشيده سوي معجزهها، معجرِ هوس!خشخاشچشم!خورشيدلب!دزدِ هزار آتش، ای قاف! اي قهقهِ گدازهی مس در تب طلا،دفدفدفِ تنورِ تنم را بدف! دف خودرا رها نكن!سيارههایَ دفدر باغهای چلچله میكوبنددفدفددفددفاز اين قلمچون چشم توخون میچكددفدفددفيك زن كه در سواحل پولاد میدويدفرياد زد: خدا، خدا، خدا تو چرا آسمان تهران را از ياد بردهای؟دف صورت طلايی ماه تمام را از آسمان به زن ايثار كرددفدفددفددفدفدفددفددفدفدفددفددفمحبوب من!ای آسمان!زنمردِ روح!راز ترنج!خشخاشچشم!دفدفدفِ تنور تنم را بِدف!ای كردِ روح!كركوك را به صولت فرياد خود بكوب،بر كوه قاف!دفدفددفدفدفددفسيمرغ جان، بِدف! دفِ البرز را بدف! دفينه ي ارواحِ سنگ را بيدار كن! البرز را بيدار كن!دفدفددفدفدفددفددفارواحِ سنگ گشتهی اجداد خواب را بيدار كن!سيمرغ جان!بيداد كن!دفدفددفدفدفددفددفدفدفددفددفددفدفوقتي كه بر صحاریِ ياقوتیدفدفد فست كه میكوبدطالع شويد بر من و بر شانههای من،ای سينههای دف!دفدفدفست كه میكوبدانگشتِ ارغوانبا مشتی ازعطر و عسلدفدفدفستدفدفدفست كه میكوبدمن ساحلمامواجدفدفدفست كه میكوبدخاكمسمِ ستوردفدفدفست كه میكوبدروح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانههای خاك،چون ارغوان و لالهدميدهستدفدفدفست كه میكوبدبر قونيهآه اي جوان!ای اُرموي!ای روحِ دم زدن!دفدفدفست كه میكوبدبر مولویبر دشتهای شادِ برشته نوشته استتبريز،شمس راای ارموی!اي بابِل جوان زبانهای اولينروح قديم قونيه در زير خاك، آتش گرفته، قونيه بر شانههای خاك،چون ارغوان و لالهدميدهستدفدفدفست كه میكوبدبر قونيهباد از كمركش سبلان میزند اريب و، به درياچهای كه بر آن قومماد اتراق كرده است، فرومیريزددفدفدفست كه میكوبدخورشيدي از سهندِ سحرخيز میزند چشمك، بر قلههای منتظركوه ماد، به الوندزرتشت شرقهای كهن در ميان ماستدفدفدفست كه میكوبدبر بامهای ماشير شتربر بام ظهرشطحِ شراببر قامت زباندفدفدفست كه میكوبددريایِ زنبق است كه بر پشت بام مابيتوته میكنددفدفدفست كه میكوبدروی هدفدفدفدفست كه میكوبددفدفدفستدفدفدفستدفدفدفست كه میكوبدآه، ای جوان! اجازه بده تا ببوسمت!آن حنجرهبوسيدنی ستای ارغوان!آه، ای جوان!مشتِ عسل!عطر و عسل!بوسيدني!ای حنجرهای ارغوان!دفماهِ من به دور جهان چرخ میزنددر پشت دفماهِ تمامماهِ تمامماهِ تمامدفدفدفست كه میكوبداشك و عسل!رطلِ شراب!ای آبشار!دفماهِ من به دور جهان چرخ میزنددفماهِ منزنمردِ منروی هدف!روی هدف!دف را بزن! بزن! كه دفيدن به زير ماه در اين نيمه شب، شبِزرتشت شرقهای كهن در ميان مافريادِ فاتحانه ارواحِ هایهای و هلهله در تندری ست كه میآيددفماهِ من به دور جهان چرخ میزنددفهای نور، هالهی سيارههای سراز آسمانِ حيرت گردنهااز شانههای شاد تجلیهاسر میپردسر میجهدسر رادف میزنددف راسر ميزندشمشير دفدفست كه سرهای خلق رااز بيخ میزندسر میزنددف میزندآه، ای جوان!ای ارغوان!آن حنجرهبوسيدنی ست!بوسيدنی!سر میزنی!شمشير دفدفست كه سرهای خلق رااز بيخ میزنددف میزنی؟سر میزنی؟گردنكشانِ سرخ جدا از سرگردنكشانِ معجزه، در راههای دوررنگين كمانِ حيرتِ دفدفدفست كه میكوبد رابا خويش ميبرنددر رهگذار باد، هزاران ستاره نيزدفدفدفست كه میكوبد رافرياد میزنندآنك ستارهها همه سيارههای سرسيالهی طراوتی از شيوههای دف، دفدفدفست كه میكوبد،میبارددف مثل مخملی ست كه با سحرشسيارههای عاشق و شيدا راپوشانده استدورت بگردم، اِی دفِ ديوانه، اِی دفِ ديوانه، دفدفِ ديوانه، اِی ی یی . . .▨۱۹ فروردين ۶۸ تهراناولین شعر از کتاب خطاب به پروانه ها، صفحه ۹
-
322
گروس عبدالملکیان | بر سیمهای برق
▨ نام شعر: بر سیمهای برق▨ شاعر: گروس عبدالملکیان▨ با صدای: گروس عبدالملکیان▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــو امروزآنقدر شفافیمکه قاتلان درونمان پیداستو دریای شهرمانچنان خستهستکه عنکبوتو بر موجهایش تار میبنددکاشکسی این مارها راعصا کندو کاش آنکه استخوانهایم را میجَويدشعرهایم را از بر نبود.▨زنبورها را مجبور کردهایماز گلهاى سمّیعسل بیاورند.و گنجشکی که سالهابر سیم برق نشستهاز شاخهی درخت میترسد.با من بگوچگونه بخندموقتی که دور لبهایم را مینگذاری کردهاندماکاشفان کوچههای بنبستیمحرفهای خستهای داریماین بارپیامبری بفرستکه تنها گوش کند▨ گروس عبدالملکیاناز دفتر سطرها در تاریکی جا عوض میکنند
-
321
شهیار قنبری | هجرت
▨ نام شعر (ترانه): هجرت▨ شاعر: شهیار قنبری▨ با صدای: شهیار قنبری♬ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــ(ما)با سقوط دستای تودر تنم چیزی فرو ریختهجرتت اوج ِ صدامواز فراز ِ شاخه آویختای زلالِ سبزِ جاریجای خوب ِ غسل ِ تعمیدبی تو باید مُرد و پژمردزیر ِ خاک ِ باغچه پوسیدفصلی که من با تو ما شدفصل ِ سبز ِ خواهش ِ برگفصلی ما بی تو من شدفصل ِ خاکستریِ مرگتو بگو جز تو کدوم رودناجی ِ لبتشنگی بود؟جز تو آغوش ِ کدوم باغسایهگاه ِ خستگی بودبی تو باید، بی تو بایدتا نفس دارم ببارممن برای گریه کردنشونه هاتو کم میآرم چشم تو با هقهق منبا شکستن آشنا نیستاین شکستن بیصدا بودهر صدایی که صدا نیستای رفیق ِ ناخوشیهااین خوشی باید بمیرهجز تو همراهی ندارمتا شب از من پس بگیرهبا تو بدرود ای مسافرهجرت تو بی خطر بادپُر تپش باشه دلی کهخون به رگهای تنم دادفصلی که من باتو ما شدفصل سبز خواهش برگفصلی که ما بی تو من شدفصل خاکستری مرگ
-
320
شفیعی کدکنی | زندگینامهی شقایق
▨ نام شعر: زندگینامهی شقایق - شماره ۱▨ شاعر: محمدرضا شفیعی کدکنی▨ با صدای: محمدرضا شفیعی کدکنی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــزندگینامهی شقایقچیست؟رایت خون به دوش وقت سحرنغمهای عاشقانه بر لبِ بادزندگی را سپرده در رهِ عشقبه کفِ باد وهرچه بادا باد▨ محمدرضا شفیعی کدکنیمتخلص به میم سرشکاز مجموعه شعر از بودن و سرودن
-
319
احمدرضا احمدی | در طراوت و نابودی حادثه
▨ نام شعر: در طراوت و نابودی حادثه▨ شاعر: احمدرضا احمدی▨ با صدای: احمدرضا احمدی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــ با اطمینان میفهمیدم چرا رنج، بوسه میشدگفتگوی جهاتِ شمال و جنوب کافی نبود تا عشق را دشنام دهمشب همانقدر پهناور بود، که درخت از شدت سرما، از من لباس بخواهدکه من چشمان را کامل کنمکه خواب را، خفته در یک سطرِ باران، ببینم.کدام خطر جنگ بود که من هر روز سردتر، در یک لبخند تکرار میشدم؟من، وفادار به سرنوشت میلیونها انسان نبودمکه نه من آنها را در خواب دیده بودمو نه آنها مرا در بیداری.در دل میگفتم:لباس نو که پوشیدم، قفل را که با عطر گشودممیان قلبها فرق نخواهم نهادرسوایی را کفن خواهم کردو لبخند را آنقدر ادامه خواهم دادتا قلبم سرنوشت همهٔ قلبها باشد.طبل من کجا بود؟صدای فرتوتِ من بوسه میخواستبوسه میخواست تا شفا را، از بیماریهای کاملِ بهار بیاوردو من، حتی در خطرناکترین دروغها، خویش را باور میکردمحس من متون غمانگیزِ خطرناکی بود که از من، تنها، حرفه میخواستمن از میان جمعیت، خودم را بدست میآورمخودم را انتخاب میکردمتا شفا یابم.میخواستم مؤدبانه گریبانِ یک عطر، یک پروانه، یک کلیدو یک گاوآهن را بگیرمتا این وظایفِ هولناکِ صبح و شب رابه آنهاتلقین کنمو در باران مرخص شوم.اما عقیدهام گمنام بودآخرین حرفم از تقدیر بیم داشتو عمرم-بیاغراق-کفافِ مرا نمیداد.در را آهسته بستمخود را در درگاه کاشتمتوقعات باکرهٔ من شباهتی به سالها و روزها نداشت.اکنون قدرت و حکمرانیِ منفقر لبخندی در طراوت و نابودی حادثه است.▨احمدرضا احمدیاز دفتر شعر «وقت خوب مصائب»
-
318
یدالله رویایی | دلتنگیها ۱۶
▨ شعر: دلتنگیها ۱۶▨ شاعر: یدالله رویایی▨ با صدای: یدالله رویایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدر گفتگوی مافنجان تو كوهستانیستوقتی كه به بوسههای تو نما میبخشدوقتی كه بوسههای ما نما میگیرندچشمان تو روح هندسیشان رادر كوهستان پنهان میسازندچشمان تو روح هندسی دارندوقتی كه فنجان تو كوهستانیستو بوسه كه از كنار دست چپ تومیافتدمیافتد در دهان راست مندر گفتگوی ما-آن دم كه نگاه صخره در نگاه پَر-میمانداو ضلع مربع پریدن رامیداند▨شعر شماره ۱۶ از مجموعه دلتنگیهاشامل شعرهای ۱۳۴۵ و ۱۳۴۶چاپ اول: ۱۳۴۶ــــــــــــــــــــتذکر اول: در نسخههای چاپ بعد از انقلاب، کلمهی «بوسه» در تمام طول شعر، به کلمهی «واژه» سانسور شده است. طبیعتا این نسخه چون خوانش خود شاعر است، نسخهی بدون سانسور است.تذکر دوم: شماره شعرها ممکن است در چاپ های مختلف، متفاوت باشد. شمارهگذاری ما بر طبق چاپ اول کتاب است. اما در کتاب ِ «مجموعه آثار یدالله رویایی» انتشارات نگاه، چاپ اول، به دلیل سانسور، این شعر شماره ۱۵ است
-
317
ملکالشعرا بهار | دماوندیه ۲ | صدای ارژنگ آقاجری
▨ نام شعر: ای دیو سپید پای در بند (قصیدهی دماوندیه ۲)▨ شاعر: ملک الشعرا بهار▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga▨ عکس پوستر: مجید قهرودی https://x.com/Majidxfuture/status/1956692847094022464/photo/1▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــــــای دیوِ سپیدِ پای در بندای گنبدِ گیتی ای دماونداز سیم به سر، یکی کلهخودز آهن به میان یکی کمربندتا چشم بشر نبیندت رویبنهفته به ابر چهرِ دلبندتا وارهی از دمِ ستورانوین مردم نحس دیومانندبا شیرِ سپهر بسته پیمانبا اخترِ سعد کرده پیوندچون گشت زمین ز جور گردونسرد و سیه و خموش و آوندبنواخت ز خشم بر فلک مشتآن مشت تویی تو، ای دماوندتو مشتِ درشتِ روزگاریاز گردش قرنها پسافکندای مشتِ زمین بر آسمان شوبر ری بنواز ضربتی چندنی نی تو نه مشت روزگاریای کوه، نیَم ز گفته خرسندتو قلبِ فسردهی زمینیاز درد ورم نموده یک چندتا درد و ورم فرو نشیندکافور بر آن ضماد کردندشو منفجر ای دلِ زمانهوان آتش خود نهفته مپسندخامش منشین سخن همی گویافسرده مباش خوش همیخندپنهان مکن آتش درون رازین سوختهجان شنو یکی پندگر آتش دل نهفته داریسوزد جانَت، به جانْت سوگندبر ژرف دهانت سخت بندیبر بسته سپهرِ نیو پُر فَندمن بندِ دهانت برگشایمور بگشایند بندم از بنداز آتش دل برون فرستمبرقی که بسوزد آن دهان بندمن این کنم و بود که آیدنزدیک تو این عمل خوشایندآزاد شوی و بر خروشیمانندهی دیو جسته از بندهرّای تو افکَنَد زلازلاز نیشابور تا نهاوندوز برق تنورهات بتابدز البرز اشعه تا به الوندای مادرِ سرسپید بشنواین پندِ سیاهبخت فرزندبرکش ز سر این سپید معجربنشین به یکی کبود اورندبگرای چو اژدهای گرزهبخروش چو شرزه شیر ارغندترکیبی ساز بیمماثلمعجونی ساز بیهماننداز نار و سعیر و گاز و گوگرداز دود و حمیم و بخره و گنداز آتش آه خلق مظلومو از شعلهی کیفر خداوندابری بفرست بر سر ریبارانش زهول و بیم و آفندبشکن در دوزخ و برون ریزبادافرهِ کفرِ کافری چندزانگونه که بر مدینهی عادصرصر شرر عدم پراکندچونان که بشارسان «پُمپی»ولکان اجلِ معلق افکندبفکن ز پی این اساس تزویربگسل ز هم این نژاد و پیوندبرکن ز بن این بنا که بایداز ریشه بنای ظلم برکندزین بیخردانِ سفله بستاندادِ دلِ مردم خردمند▨ ملکالشعرا بهار۱۳۰۱ تهران ـــــــــتوضیح شاعر: این شعر در سال ۱۳۰۱ شمسی گفته شد. در این سال به تحریک بیگانگان هرجومرج قلمی و اجتماعی و هتاکی و آزار وطنخواهان و سستی کار دولت مرکزی بروز کرده بود - این قصیده در زیر آن معانی در تهران گفته شده و پایتخت هدف شاعر قرار گرفته است
-
316
سیاوش کسرایی | رقص ایرانی
▨ نام شعر: رقصِ ایرانی▨ شاعر: سیاوش کسرایی▨ با صدای: سیاوش کسرایی▨ پالایش و تنظیم: شهروزـــــــــــــ در پوستر، سیاوش کسرایی را میبینید به همراه دخترش بیبی______چو گلهای سپید صبحگاهیدر آغوش سیاهیشکوفا شوبه پا برخیز و پیراهن رها کنگره از گیسوانِ خفته واکنفریبا شوگریزا شوچو عطرِ نغمه کز چنگم تراودبتاب آرام و در ابرِ هوا شوبه انگشتان سَرِ گیسو نگه دارنگه در چشم من بگذار و بردارفروکش کننیایش کنبلورِ بازوان بَربند و واکندوپا بر هم بزن، پایی رها کنبپر، پرواز کن، دیوانگی کنز جمع آشنا بیگانگی کنچو دودِ شمعِ شب از شعله برخیزگریزِ گیسوان بر بادها ریزبپردازبپرهیزچو رقصِ سایهها در روشنی شوچو پایِ روشنی در سایهها روگهی زنگی بر انگشتی بیاویزنوا و نغمهای با هم بیامیزدلاراممیارامگهی بردار چنگیبه هر دروازه رو کنسر هر رهگذاری جستجو کنبه هر راهی، نگاهیبه هر سنگی، درنگیبرقص و شهر را پُر هایوهو کنبه بَر دامن بگیر و یک سبد کنستاره دانهچین کننیک و بد کننظر بر آسمان سوی خدا کندعا کنندیدی گر خدا را؛ بیا آهنگِ ما کنمنات میپویم از پای فتادهمنات میپایم اندر جامِ بادهتو برخیزتو بگریزبرقص آشفته بر تارِ ربابمشدی چون مست و بیتابچو گلهایی که میلغزند بر آبپریشان شو بر امواجِ شرابم▨سیاوش کسراییسوم اردیبهشت ۱۳۳۲از دفتر شعر آواـــــــــــــــــــــــ پینوشت: متن فوق از روی صدای شاعر پیاده شده و با نسخهٔ چاپ شدهٔ شعر، کم و بیشیهایی دارد.
-
315
مشفق کاشانی | غمِ دل
▨ نام شعر: غم ِ دل▨ شاعر: مشفق کاشانی▨ با صدای: مشفق کاشانی▨ پالایش و تنظیم: شهروزــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــگره خورده چون نی، نوا در گلویمکه با جان بنالم که با دل بمویمنیستانی از ناله در سینه دارمجدا از نیستان، نواخوان ِ اویمغباری نشسته به هر رهگذارمغریبی پر افشانده بر خاک ِ کویمحبابی تهیمانده از خود، بر آبمغریقی به گرداب ِ حیرت فرویمنه دستی که از آستینی بر آرمنه پایی که بر آستانی بپویمنه آهی که بر آسمانی بر آرمنه اشکی که زَنگار از دل بشویمدر این وَرطه از خویشتن ناگزیرمبر این لُجّه، افتاده از های و هویمگذشت از سرم آب؛ این سرگذشتمشده نقش بر آب این آرزویماگر دامنش روزی آید به دستمغم ِ دل بگویم، غم ِدل بگویم▨عباس کیمنش مشهور به مشفق کاشانی متخلص به مشفق
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنویدــــــــــــــ♬ــــــــــــــبرای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلیلیستها را ببنید.برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید.🔁 لینک کانال تلگرامhttps://t.me/schahrouzk🔁لینک ساندکلادhttps://soundcloud.com/shah-rouz
HOSTED BY
Schahrouz
Loading similar podcasts...