-
8
اندیشه های اقبال لاهوری - بحث زمان (۲) - از زبان عبدالکریم سروش
اقبال معتقد بود تحلیلی که حکیمان گذشته از زمان داشتند نقصان داشت چراکه بُعد روانشناسانه زمان را در نظر نمیگرفتند. معنای دیگر زمان گذشتی است که ما بطور ناگزیر در خودمان احساس می کنیم و نمی توان از آن چشم پوشی کرد و اگر این نباشد درک زمان در بیرون از وجود ما غیر ممکن خواهد شد. در وجود خداوند هم زمان میگذرد اما این زمان زمان روانشناسانه است نه زمان ریاضی و امتدادی که ما موجودات خارجی به آن قایل هستیم. مسئله پیچیده ربط حادث به قدیم که در فلسفه قدیم ما مطرح بود که باید اذعان کرد که حکیمان ما راه حل روشن و استواری برای آن پیدا نکردند میگوید: این موجودات حادث شونده که اکنون در زمان پدید می آیند چه نسبتی با موجود بی زمانی که برتر از زمان نشسته است و چگونه از او صادر میشوند؟ Episode 3- Dars 6 Dr Soroush
-
7
اندیشه های اقبال لاهوری - جایگاه آدمی در قرآن - از زبان عبدالکریم سروش
اقبال اشاره میکند که جایگاه آدمی در ۳ آیه قرآن به نیکی تبیین شده است و تردیدی ندارد که این سه صفت که در این سه آیه آمده اند ترکیب آدمی و ساختار او و جایگاه او را به نیکی معین میکند. - آدمی برگزیده خداوند است. سوره طه - آدمی نماینده خداوند است. سوره بقره - آدمی امانتدار خداوند است. سوره احزاب اقبال این امانت را فردیت ، صاحب نفس ، صاحب من ، آگاهی و عقل که به دنبال آن اخلاق و مسئولیت و در نهایت جاودانگی را به همراه می آورد مینامد Episode 3 Dars 7- Dr soroush
-
6
اندیشه های اقبال لاهوری - من چیست؟(۱) بحث نفس و بدن - از زبان عبدالکریم سروش
حافظ میگوید : گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد حافظ در غزل دیگری میگوید : حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید از شافعی نپرسند امثال این مسائل میگوید این مسائل که مربوط به عرفان و تجربه های متعالی دینی میشود را با فقیهان در میان مگذارید چرا که آنها درک عمیقی از این مسائل ندارند و به سرعت فرمان به قتل شما را صادر میکنند. اقبال میگوید آدمی به کجا میرسد که فریاد ان الحق سرمیدهد و میتواند که ان الحق بگوید و آن ظرفیت آدمی است که به جایی میرسد که نه تنها میتواند خدا را ببیند حتی از خدا پر شود. اقبال در واقع معتقد بود که این فانی شدن حلاج نبود که باعث شد ان الحق بگوید بلکه این خدا بود که به درون حلاج وارد شد. اینکه به اعتقاد اقبال روح وجسم از هم جدا نشدنی هستند و نمیتوان آنها را به دو بخش تجزیه کرد و مورد بررسی قرار داد. این نه ماترالیسم است و نه اسپریچوالیزم یعنی آدم نه سراپا روحی است و نه سراپا جسمی است. به قول عطار نیشابوری آدمی یک طلسمی است. عطار میگوید: جزو کل شد چون فرو شد جان به جسم کس نسازد زین عجایبتر طلسم خداوند یک طلسم عجییبی ساخته جسم را روح کرده و روح را جسم و در آن واحد جسم ما روحانی است و روح ما جسمانی و اینچنین نیست که این دو مثل آب و روغن جدا از هم باشند و به زور در کنار هم قرارگرفته اند. ابن سینا میگوید : روح کبوتری است که از آسمان آمده و در قفس بدن نهاده شده است که در ابتدا تمایلی به آمدن نداشته و حالا که آمده با بدن انس گرفته است. اقبال میگوید روح کمال ماده است و اینچنین نیست که این دو با هم غریبه باشند. او میگوید آن روح و من برتر و به عبارتی خدا در تمام هستی است در درون ماده است و وقتی ما میگوییم ماده به کمال میرسد و واجد روح یا من یا ایگو میشود معنای آن این نیست که کسی از ارتفاع بالاتری روحی در او میدمد خود این خدا که در همه جا هست به درجه ای از درجات ماده ظهور میکند. در واقع او معتقد است که حیات وقتی که در این جهان پیدا میشود خدا است که چشمکی به تمام هستی میزند که یک بخشی از وجود خود را آشکارتر کرده است. اصلا حیات مال خداست و چیز دیگری نمیتواند حی باشد بدون آنکه خدا آنجا باشد بنابراین از درون این ماده ناگهان خداوند سر خود را بیرون میکند و این بیرون کردن سر پیدا شدن حیات است حیاتی که همراه با آگاهی و علم و عقل است. لذا وقتی که حیات در جهان پیدا میشود مخصوصا حیات انسانی آنجا پنجره است که خدا به راحتی بیشتر خودش را نشان میدهد آگاهی ظاهر میشود علم و عقل و اراده ظاهر میشود و اراده هم جز در وجود خدا پیدا نمیشود. اگر من بخواهم از تعبیرات عرفانی خودمان وام بگیرم در حقیقت اقبال به نوعی توحید افعالی رسیده است. چون حکیمان ما خصوصا عارفان ما میگفتند ما چند مرحله توحید داریم ، توحید صفاتی یعنی هر صفتی را که در این جهان میبینید در واقع صفت خداوند است حی فقط صفت خداوند است و هر موجودی نسبت با او حی میشود و از خود واجد حیات نیست ، توحید ذاتی یعنی خداوند ذاتا یکی است ، توحید افعالی که در مرتبه عالی تری است به این معنی که هر کاری که در این جهان انجام میگیرد مستقیما کار خداوند است و یک فاعل بیشتر نداریم و آن هم خداوند است و فاعل های دیگر در واقع صوری هستند و ظاهری اند. اقبال به توحید صفاتی نزدیک شده است و مخصوصا در مفهوم حیات و اراده که ما یک موجود حی بیشتر نداریم و آن خداوند است و هر حیاتی حیات اوست. ... Episode 3 Dars 7- Dr soroush
-
5
اندیشه های اقبال لاهوری - من چیست؟(۲) آیا ماده، پایهٔ اصلی هستی است؟ از زبان عبدالکریم سروش
اقبال میگوید: این من چیزی است که ما را از ماده کاملا متمایز میسازد و هیچ موجود مادی بی جان و بی روحی من ندارد بلکه موجودی است که آگاهی به خویشتن ندارد و متفرق است و تعدد دارد. اما وقتی که به جهان روح نظر میکنیم در ابتدا دو امر مخالف جهان طبیعت وماده را میبینیم. از یک طرف ما به خودمان که نظر میکنیم آگاهی و شعور به خود داریم که در ماده نیست و این شعور به خود در عالیترین سطوح حیاتی ما ظاهر میشود یعنی وقتی که ما به رشد کافی رسیدیم خوب در میابیم که میتوانیم به خود اشاره کنیم و از من سخن بگوییم در ثانی وقتی که از من سخن میگوییم این من را یک امر بسیط میابیم یعنی کسرتها را در او مشاهده نمیکنیم و این بساطت تداوم هم دارد یعنی وقتی من میگویم پلرسال فلان حادثه را دیدم یا وقتی که کودک بودم به دبستان میرفتم سالها پیش و دهه ها پیش احساس میکنم که من همان من هستم که سالها پیش هم حظور و وجود داشتم و این تداوم با من مانده است و من امروز کس دیگری که تماما نو و متفاوت باشم نیستم. بلکه گرچه فرق کرده ام اما ادامه همانم که قبلا بوده ام و در همه حال از خود به یک من تعبیر میکنم. Episode 3 Dars 8 Dr. Soroush
-
4
اندیشه های اقبال لاهوری - بحث اختیار - آیا در عالم ماده علّت ومعلول حاکم است؟ از زبان عبدالکریم سروش
آیا آزادی اراده وجود دارد؟ مردم فکر میکنند که ما یک جهان ماده داریم که قوانین جبری خودش را دارد و یک جهان روح داریم که ان هم قوانین خودش را دارد و در هر دو صورت ما دچار جبر خواهیم شد مخصوصا اگر جهان ماده را هم تقدم ببخشیم به جهان روح و بگوییم که ابتدا ماده بود و تکامل ماده که در نهایت به قله تکامل خود که رسید شعور پدید آمد و این شعور هم ناچار در چنگال و اسارت قوانین ماده است و خود را نمی تواند از او آزاد نماید. آیا جهان ماده از ما متمایز و استقلال دارد یا این جهان ماده و طبیعت را ما ساخته ایم؟ آراء او بسیار نزدیک به آراء پست مدرن هاست که میگویند همه چیز ساخته ماست نه تنها قوانین اجتماعی بلکه قوانین طبیعت . ما به طبیعت به گونه ای نگاه میکنیم که مطابق نیازها و دیدگاههای ما است . ای بسا اگر ما دیدگاههای دیگری داشتیم و برشهای دیگری میزدیم ، قوانین دیگری می ساختیم. اگر ما نوع دیگری از ریاضیات و ابزارها و غایات و مقاصد داشتیم اساسا در طبیعت به چشم دیگری نظر میکردیم و ای بسا که علم های دیگری هم می آفریدیم که در صدر همه اینها قصه علت و معلول است که آیا در عالم ماده علت و معلول وجود دارد؟ چون همه قوانین طبیعت به فرض وجود و استحکام تکیه بر قانون علت و معلول می دهد اقبال اصل علیت را زیر سوال می برد و فقط به کمک کانت از عهده حل مسئله برمی آید، یعنی فرو شکستن اصل علت . این جهان بر ساخته ماست اگر ما نبودیم هیچکس نمیتواند بگوید که این جهان چگونه است همه اینها را ما فرض میکنیم. منظور از فرض ، فرض اختیاری و قراردادی نیست . ذهن ما این مفروضات را با خود دارد و مادرزاد است و نمی تواند از آنها سرپیچی و سرکشی بکند درست مثل قوانین منطق . ما قوانین منطق را درست مثل قوانین ر یاضی آنها را وضع نکردیم ولی غیر از آن هم نمیتوانیم تصور بکنیم . نیازهای ما اصل علیت را پدید آورده است ما نیاز داشته ایم که بگوییم جهان منظم است و این نظم را با اصل علیت تبیین کنیم ای بسا که در صورت دیگر میتوانستیم جهان را یک توده حوادث بی نظم و بی قرار بپنداریم. ... Episode 3 Dars 8 Dr. Soroush
-
3
اندیشه های اقبال لاهوری - چرا پیامبر اسلام خاتم الانبیاء است؟ از زبان عبدالکریم سروش
اقبال از زبان عبدالقدوس گانگهی نقل میکند که گفت : پیامبر اسلام به معراج رفت و برگشت من اگر بودم به خدا برنمیگشتم. اقبال میگوید که در سراسز فرهنگ صوفیانه مشکل بتوان این چنین فرق تجربه پیامبرانه و تجربه صوفیانه را بیان کرد. در واقع یکی برمیگردد که دست دیگران را بگیرد و دیگری به همان تجربه اتحادی ٬ به تعبیر اقبال ٬ دل خوش است و همین که به وصال رسید و به تجربه اتحاد رسید دیگر مقام خود را ترک نمیکند و در قبال خلق مسئولیتی احساس نمیکند و از همه مهمتر تجربه او و نیروی راندن او را ندارد از نوعی نیست که گریبان او را بگیرد و بگوید که جرعه ای خوردی جرعه ای بر ما بریز و او در پی مقام و نوشیدن است. سعدی میگوید: صاحبدلی به مدرسه آمد ز خانقاه بشکست عهد صحبت اهل طریق را گفتم میان عالم و عابد چه فرق بود تا اختیار کردی از آن این فریق را گفت آن گلیم خویش بدر میبرد ز موج وین جهد میکند که بگیرد غریق را ... اقبال اعتقاد دارد خاتمیت که ما برای پیامبر اسلام میشماریم اولا برکت عظیمی است برای مسلمین ثانیا به معنای ختم تجارب صوفیانه نیست چون تجارت صوفیان هبا تجارب پیامبرانه فرق دارند و فرقشان در این است که یکی پیامرسانی میکند و دیگری نمیکند. اما چرا ختم نبوت برکتی برای مسلمانا و مومنان و کل جهان؟ برای اینکه پس از آن درهای آسمان بسته میشود و آدمیان به خود وانهاده میشوند و دیگر در پی ارشاد سماوی نیستند و هیچ اوتوریته ای برتر از عقل آنها از این پس وجود ندارد و این البته از خواص پیشرفت تاریخی حیات است آنچنانکه اقبال شرح میدهد. میگوید که تا جایی آدمیان و حیات احتیاج داشت به راهنمایی از بالا اما خود این پیشرفت حیاتی یکی از قوای خود را متوقف کرد و آن قوای وحی گیری بود عقل را آنقدر تقویت کرد که راه را بر وحی و تجربه وحیانی پیامبرانه بست و آدمیان را به راه عقل دعوت کرد. به این سبب اقبال میگوید پیامبر بین جهان جدید و جهان قدیم ایستاده است از یک طرف متعلق به جهان قدیم است چون هنوز پیام از آسمان میاورد و از جهتی متعلق به جهان جدید است برای اینکه راه را برای عقلانیت و منطق استقرایی باز میکند و راه تکیه کردن بر وحی و تجارب درونی و کسب اتوریته از ارتباط با آسمان را میبندد. ... Episode 3- Dars 9 Dr. Soroush
-
2
اندیشه های اقبال لاهوری - در نقد فلسفه و اندیشه یونانی از زبان عبدالکریم سروش.mp3
اقبال لاهوری میگوید: ما سه منبع جهت شناخت معرفت اسلامی داریم و این سه منبع باید در کنار همدیگر بنشینند و یکدیگر را تعدیل و متعادل کنند هیچوقت یکی از آنها به تنهایی کفایت نمیکند. منبع اول معنویت است درونکاوی و تجربه های دینی است منبع دوم طبیعت و طبیعت شناسی است و منبع سوم هم تاریخ است. از نظر اقبال روح فرهنگ اسلامی روح ضد یونانی است. اقبال هیچ فرصتی را از دست نمیدهد که بر این نکته تاکید کند و میگوید که درست است که پاره ای از متفکران ما زیر تاثیر فرهنگ یونانی قرار گرفته اند ولی حقیقت این است که اینجا و آنجا ما بزرگانی داشته ایم که این روح عصیان علیه فرهنگ یونانی را نشان داده اند. در فرهنگ یونانی آنچنانکه اقبال آنرا میشناسد فقط به تفکر انتزاعی بها داده میشد نه به طبیعت و نه به تاریخ چندان توجهی بود. ما میدانیم که ارسطو در طبقه بندی معرفت ها تاریخ را حتی از شعر هم فروتر میدانست و هیچ اهمیتی به او نمیداد اینکه در روزگار ما توجه به تفکر تاریخی اینقدر اهمیت پیدا کرده این البته ناسازگار با روح تمدن یونانی است. طبیعت گرایی هم البته ضعیف بود. ارسطو یک بایولوژیست بود و زیست شناس بسیار بزرگ بود که حتی در نامه های داروین به به بعضی از دوستانش نوشته نوشت هاست که من حیرت میکنم از دقت نظر طبیعت شناسانه ارسطو. با همه این احوال فلسفه ای که بر فلسفه یونانی حاکم بود روح البته انتزاع بود و برتر رفتن از جهان محسوس و مخصوصا اگر از طریق افلاطون شما به جهان نظر کنید تمام معرفت های این جهانی از جنس ذن اند و از جنس وهم و خیالند و فقط شناخت ایده ها هستند که علم واقعی را تشکیل میدهند به جزییات کلا فرهنگ یونانی بی اعتنا است و دنبال کلیات است حتی در تعریفی که ارسطو از علم میکند علم را همیشه علم به کلیات میداند و جزییات اصلا علم محسوب نمیشود به همین دلیل جغرافیا و تاریخ علم محسوب نمیشود برای اینکه اینها به حوادث جزئی نظر دارند یا به پاره های خاص از عالم و کره زمین نظر دارند و اینها هیچکدام حتی نجوم علم محسوب نمیشود مگر اینکه در مواردی شما قوانین کلی از آنجا استخراج کنید. ... Episode 3- Dars 9 Dr. Soroush
-
1
اندیشه های اقبال لاهوری - آیا تقسیم قوای نیک و بد،از بینش اسلام ناب ناشی میشود؟اززبان عبدالکریم سروش
اقبال از اشپنگلر نقل میکند که روح فرهنگ اسلامی هم مثل روح فرهنگ زرتشتی و مسیحی و یهودی ماگین است یعنی قائل به نیک و بد در عالم است. دو قطب نیک و بد و در انتظار نشستن برای اینکه نهایتا نیکی بر بدی پیروز بشود در حالی که در فرهنگ غربی این اندیشه از بین رفته است و اینکه دو قطب نیک و بد است و تاریخ چنان سیر میکند و غایتی دارد و در آن غایت نیکی بر بدی پیروز میشود نیست. اقبال میگوید که حقیقتی در این قول وجود دارد و بعد هم میگوید که اعتقاد به مهدویت یکی از توابع همین رای است و این بخش از نظر اقبال در ترجمه فارسی کتاب احیای فکر دینی در اسلام نیامده است یعنی مرحوم احمد آرام این بخش را که در پایان این فصل آمده را انداخته است و ترجمه نکرده به دلیل اینکه منافات و مغایرت شدید با اعتقاد و اندیشه شیعیان دارد. اقبال حتی چنانکه پاره ای از شارحان کتابش آورده اند آنهایی که کتاب او را تحشیه کرده اند در یک نامه ای به یکی از دوستان خودش از اقبال نزدیک به یکهزاروسیصد نامه بجای مانده که همه اینها در آکادمی اقبال موجود است. در یکی از نامه هایش به یکی از دوستانش تصحیح میکند که عقیده محکم من این است که مهدویت ساخته ایرانی هاست و این اندیشه از زرتشت میاید و اندیشه مغان است و دنباله همان اندیشه تقسیم عالم به قوای نیک و قوای بد است و پیروزی نهایی نیکها بر بدی است که با حضور یک مسیح و یک مهدی تحقق پیدا خواهد کرد. اقبال د راینجا میگوید که اشپنگلر راست میگوید این فکر در عالم اسلام است ولی از آن اسلام نیست و در قرآن صددرصد نشانی از این رای پیدا نمیشود و از ابن خلدون نقل میکند که ابن خلدون در کتاب مقدمه خود می آورد که تمام روایات مربوط به مهدویت در اسلام را بررسی کرده و همه آنها را سست و مجعول یافته است و بی اعتبار. خود اقبال لاهوری هم در نامه ای به دوست خودش بنام احسان خان نوشته است اشاره میکند که من هم بیست و چهار روایت از این روایات را دیده ام و همه اینها مجعولند و به احتمال زیاد ساخته ایرانیانند که میخواستند همان مفهوم زرتشتی را در همان جامعه مبدل زنده بکنند و علی ایحال چنین چیزی وجود ندارد و این دو شاخگی و دو گانگی در هستی و تقسیم عالم بخشی به دست نیروهای یزدانی و بخشی بدست نیروهای اهریمنی و شیطانی و جدال دائم و مستمر اینها با یکدیگر هیچ اساسی ندارد و اسلام ناب کاملا پیراسته از این معناست و همچنان که اسلام ما را دعوت به خود کاوی و درونگرایی و تجربه متعالی روحانی میکند به شناخت طبیعت دعوت میکند و به شناخت تاریخ دعوت میکند و از این طریق یک روح پویا برای فرهنگ اسلامی پدید می آورد. ... Episode 3- Dars 9 Dr. Soroush
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
Podcast by Aram Nobarinia
HOSTED BY
Aram Nobarinia
Loading similar podcasts...