PODCAST · arts
saadia / سعدیا
by farshad shahri
|خوانش غزلیات سعدیهر اپیزود شامل یک غزل تدوین شده با موسیقی از یک آهنگساز ایرانی است|در پایان هر ۱۰ غزل یک فایل شامل ۱۰ غزل پیشین بدون موسیقی منتشر میشود
-
74
شراب از دست خوبان سلسبیلست-غزل ۷۴
|موسیقی: کارن همایونفر|سلسبیل: نام چشمهای در بهشت که در قرآن نیز به آن اشاره شده| سَبیلبودن خون: رایگان بودن جان| رُطب: استعاره از لب معشوق| چاشنی: مزه، حلاوت و شیرینی| خرما بر نخیل: کنایه از دور از دسترس بودن| وسمه: گیاهی برای رنگ کردن ابرو| خَضیب: رنگ شده| کَحیل: چشم سرمه کشیده| قَتیل: کشته شده| رَحیل: کوچ و سفر| لیلی(نخست): معشوق قصهی مجنون و لیلی| لیلی طویل است: شبی طولانیست| میل: واحد مسافت، یک سوم فرسنگ( دو کیلومتر)| رفتن عاشقان چو مور: افتان و خیزان رفتن| دست برفشاندن: دست تکان دادن| مُحِب: دوستار، عاشق| سر افشاندن: کنایه از خود را فدا کردن| بَخیل: فرومایه و تنگ چشم|قَبیح: زشت| جَمیل: زیبا| بَدیل: مانند، مثل| قال و قیل: هیاهو و سر و صدا
-
73
دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست-غزل 73
|موسیقی: پوریا اخواص، کاوه صالحی|• دیده برگرفتن: صرف نظر کردن| صباح: بامداد| مُقبل: نیک و خوشبخت| چاه زَنخدان: استعاره از گودی چانه| شفا: درمان| قدم بیرون نهادن: کنایه از ترک کردن کاری| باش: بگذار| ساربان: شُتربان| «بیت ۱۰»-منزل(مصرع اول) توقفگاه؛ منزل(مصرع دوم) مُقام| خو باز کردن ترک عادت کردن
-
72
پای سرو بوستانی در گِل است-غزل 72
|موسیقی: حسین علیزاده|طالعش میمون: سرنوشتش خجستهست| مُقبل: خوشبخت| شَنعَت(شُنعت): سرزنش| دعوی: دادخواهی| مُستعجِل: عجلهکننده| بَذل: بخشش| مجنون: دیوانه، شیدا
-
71
دلی که عاشق و صابر بوَد، مگر سنگ است-غزل71
|موسیقی: کامبیز روشنروان|مگر: همانا| توبه: بازگشتن از گناه| آبگینه بر سنگ: حکایت سنگ و شیشه که به آسانی شکسته میشود| خُفیه: خَفا، پنهانی| باد در چنگ است: کنایه از کار بیهوده| بیمشاهدهات: بدون دیدار روی تو| فراخنا: مقابل تنگنا، گشادگی| حَبَشی: منسوب به حبشه کشور سیاهان در شرق آفریقا| خودرنگ: داری رنگ طبیعی و متعلق به خود
-
70
بدون تدوین-غزل61 تا 70
بدون تدوین|غزل ۶۱ تا ۷۰
-
69
ای که از سرو روان قد تو چالاکترست-غزل 70
|موسیقی: پیمان یزدانیان|حَربه: وسیله یا عملی که از آن برای رسیدن به هدف استفاده میکنند، آلت جنگ مثل شمشیر| اَجَل: زمان مرگ| چُست: سریع| چالاک: تند و سریع|
-
68
عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشترست-غزل 69
|موسیقی: پیمان یزدانیان|عِشرت: خوشگذرانی| سَماع: در لغت به معنای «شنیدن». در اصطلاح ِ صوفیه به معنای «خوانندگی، نوازندگی، پایکوبی و نیز مطلقِ موسیقی» به کار رفته| سَمَن: یاسمن| خُمار: در اینجا حالت مستی| شقایقِ خودروی: در اینجا سرخی گونهی معشوق| گو مَباش: گیرم نباشد| خوشخوی: خوش اخلاق| حدیث: سخن| عارِضِیْن: دو عارض، دو طرف صورت| گیر: فرض کن| مَفتول: پیچپیچ| مُقام: اقامت|
-
67
چشمت خوش است و بر اثر خواب خوشتر است-غزل 68
|موسیقی: حسین علیزاده|خوش: زیبا| بر اثر خواب خوشتر است: زیرا خواب حالتِ خمار آن را دو چندان میکند| زنهار: اَمان(در اینجا بیانگر تحسین است)| خنده(بیت دوّم): شِکُفتگی| سیراب: پُرطراوت| گفتم: با خود گفتم| خوابِ خوشَم بود: «م» در اینجا ضمیر مفعولیست، یعنی «مرا آرزوی خواب خوش بود»| یک زمان: یک لحظه| خوابگاه: اتاق خواب| عاشق سر بر کنارِ دوست: عاشقی که در کنار یا در آغوش یار به خواب رفته است»| کیمُخْت: در اینجا به معنای مطلقِ «پوست» است| خارپُشت: جوجهتیغی| خوانیم: مرا بخوانی| صحرا: باغِ بیرون از شهر| رقیب: نگهبان، محافظ| جُلّاب: مُعرَّبِ گُلاب (در اصطلاح طب) عسلی که با گلاب قوام آورده باشند| اصحاب: دوستان| بیت آخر: هر یک از این بابها(فصلها) را که حفظ کنی، خواهی دید که بابهای(درهای) بهشت میماند که یکی از دیگری زیباتر است.
-
66
فریاد من از فراق یار است-غزل 67
موسیقی: حسین علیزاده|افغان: فریاد، ناله، زاری. «وَافغان» را «وَفغان» بخوانید. در چاپِ یغمایی «افغان» آمده.| نگار(مصرع۴): نقش، نقاشی. «رخسارهٔ من به خونْ نگار است» یعنی « چهرهٔ من با اشکِ خونینم نقش و نگار یافته»| فُرقَت: جدایی| آوَخ: دریغا، افسوس| فگار: اَفگار، آزرده
-
65
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظر است-غزل 66
موسیقی: مهدی مهراد، آسو کهزادی|صاحبنظر: کسی که از بینش و ادراک درست برخوردار است| بصر: دیده، چشم| نَفَسم صادق نیست: راستگو نیستم، در ادعای خود صادق نیستم| آدمیصورت: کسی که شکل و شمایل انسان دارد| آدمیخوی: کسی که از نظر اخلاق و باطن انسان است، انسان واقعی| مُسْتَسْقی: در این بیماری فرد مدام احساس تشنگی میکند| خَصْم: دشمن| نخواهم به در آمد: مایل نیستم رها شوم| نَگْسِلَد: قطع نمیشود| لؤلؤ: مروارید| مصرع آخر: به این بهانه که دریا خطرناک است نمیتوان از مروارید چشم پوشید
-
64
عیب یاران و دوستان هنر است-غزل 65
موسیقی: کریستف رضاعی|عیب: بدی| هنر: حُسن، فضل| مُهرِمِهر: نشان عشق| نقشِ بر حَجَر: نوشتهی حک شده روی سنگ(کنایه از چیزِ ثابت و ماندگار)| منظور: موردِ توجه| گو: بُگذار| جانِمعنی: جانی که از جنس معنویت باشد| پراکندگان: انسانهای پریشان حال| شیرین: عزیز| دونِ قدرِ اوست: در خور او نیست| حدِّامکان: اوجِ توانایی| به طوع: از روی میل و رغبت| چه سر است: چه تصمیمی دارد
-
63
این بوی روحپرور از آن خوی دلبر است-غزل 64
موسیقی: کامبیز روشن روان|نافه: کیسهای به اندازه یک نارنج در زیر شکم آهوی نرِ خُتَن، در زیر پوست که مادهای قهوهای رنگ و روغن مانند و خوش بو به نام مُشک بیرون میآید| مرغِ آشنا: احتمالا مراد «بُلبُل» است| کَصحاب: که اصحاب، زیرا یاران| مِسمار: میخ| حریفان: یاران|
-
62
از هرچه میرود، سخنِ دوست خوشتر است-غزل 63
موسیقی: پیمان یزدانیان|میرود: فعل «رفتن» در اینجا یعنی «گفته شدن، بر زبان جاری شدن»| روحپَرور: جان بخش| وجودِ حاضرِ غایب: وجود در اینجا به معنای «شخص، کَس» است و البته «وجود» در شعر سعدی و حافظ به معنای «تَن و بدن» نیز است| گو: بُگذار| شمع گو بمیر: بگذار شمع خاموش شود|چون: وقتی| مُنوّر: روشن| اَبْنای روزگار: مردم| میروم(بیت پنجم): اینجا «رفتن» به معنای «تصمیم گرفتن» است| نُزْل: هدیه، پیشکش| مِجْمَر: آتشدان یا عودسوز| عنبرینه: زیوری قوطی مانند که در آن عنبر پُر میکردند و بر گردن میآویختند| مُصَوَّر: قابل تصوّر| زَنهار: بر حذر باش، مبادا| هیهات: چه دور است
-
61
اِی لُعبتِ خندان لبِ لَعلَت که مَزیدهست؟-غزل 62
موسیقی: میلاد درخشانی|لُعبت: محبوب زیبارو| لعل: سنگ قیمتی به رنگ سرخ روشن| که: چه کسی| مزیدن: چشیدن| بِهْ: میوهٔ بِه، در اینجا استعاره از «چانهٔ محبوب»| خِضْر: به روایا کسیست که به سبب نوشیدن آب حیات عمر جاودان یافت| حلالت نکنم: به تو روا ندارم، حرامت باشد| چشمهٔ حیوان: چشمه آبِ حیات| سِکَندَر: اسکندر| جمله: همه| برآمیزی: معاشرت کُنی| بَختِ رمیده: بختِ گُریز پا| عام: همگان| نسیم سحرش پرده دریده: «نسیم سحر پردهاش را دریده است»| تَتَر: تاتار، مهاجمان فاتحِ مغول| فُقاع: آبِ جو| کِشته: کشتزار
-
60
افسوس بر آن دیده که روی تو ندیدهست-غزل 61
موسیقی: کامبیز روشن روان|افسوس بر آن دیده: باید به حال آن چشم تأسف خورد| مدَّعیان: کسانی که ادعای زهد و تقوا دارند| نقش: پیکر| پری: در اینجا استعاره از معشوق بسیار زیبا| دایرهی نیمه کشیدهست: نیمدایره رسم کرده| پایْ به سنگیت برآید: یعنی «بزخورد کردن پای کسی به سنگ و در نتیجه زمین خوردن او| رَحمَت کردن: دلسوزی کردن| کمانْمهره: کمانی که با آن گلوله و مُهرهٔ گِلین پرتاب میکردند| در وهم نیاید: در تصوّر نمیگنجد| حلوا دادن: کنایه از «با وعدهٔ شیرین خام کردن»| نَشْگِفْت: شگفت نیست، تعجبی ندارد| خانهٔ چشم: [تشبیه صریح] | آب چکیدن: چکه کردن آب از سقف خانهٔ چشم، در اینجا کنایه از «اشک ریختن» است.
-
59
بدون تدوین-غزل 51 تا 60
بدون تدوین|غزل 51 تا 60
-
58
شب فراق که داند که تا سحر چندست-غزل 60
موسیقی: پیمان یزدانیان| فراق: جدایی| چند است؟ : چقدر طول میکشد| گرفتم: گیرم، بر فرض| مِهرگُسِل: قطع کنندهٔ رشتهٔ محبت، بیوفا| با: به رَغمِ| بیخ: ریشه| «که» در بیت ۹ : «تا»| گُلآکَنْد: پر از گل| سودا: خیال| کاهبرگ: برگِ کاه| طاقت آهم نماند: مرا توانایی آه کشیدن نماند، دیگر نای آه کشیدن هم ندارم| خلق: مردم|
-
57
این تویی یا سرو بستانی به رفتار آمده است-غزل 59
موسیقی: پیمان یزدانیان|این تویی: در چاپ یغمایی «آن تویی» آمده| رفتار: راه رفتن، حرکت| مَلک: فرشته| در صورت مردم: به شکل انسان| نقشِ دیوار: کنایه از انسان یا چیزِ بیروح| دردمند: در اینجا «غصّهدار»| خاصه: به خصوص| تا نَپِنداری: مبادا خیال کنی|
-
56
اتفاقم به سر کوی کسی افتادهست-غزل 58
موسیقی: مهبد شفیع نژاد|اتّفاقم...افتاده است: برای من چنین پیش آمده |بسی: بسیار| مرغان چمن: کنایه از بُلبُلان| نَفَسی: یک نفس| اَنگَبین: عسل| «هیچکس» عیبِ هوَس...: [روایت چاپ فروغی] / «همهکس» عیبِ...: روایت چاپ یغمایی| پراکنده: پریشان| گوی: توپ بازی چوگان
-
55
هر صبحدم نسیم گل از بوستان توست-غزل 57
موسیقی پیمان یزدانیان|الحان: جمع لحن،نغمهها| چون: وقتی| جانبخش: زندهکننده| دلفریب: دلرُبا| یوسف: پسر یعقوب که در زیبایی مثل است| مُلکِ ملاحت: پادشاهی کشورِ زیبایی| در نظر آمد: دیده شد| نشان: خبر| رشک: حسادت| روحپرور: دلنواز| مگر: لابُد| عَنبَرفشان: مُعَطَّر| پرهَن قبا کردن: کنایه از پاره کردن پیراهن| کَمر: کمربند| میان: کمر
-
54
ای کآب زندگانی من در دهان توست-غزل ۵۶
موسیقی: پیمان یزدانیان|کاب: که آب| هلاک: مرگ| ظاهر: آشکار| کمان: استعاره از «ابروی معشوق»| بُرقَع: نقاب| کین: که این| تعظیم: بزرگ داشتن| یک نظر به گوشهٔ چشمِ ارادتی: نگاهی حاکی از کوچکترین نشانهٔ دوستی و محبَّت| حُکم از آنِ توست: حُکم، حکمِ توست| خَلق: مردم| صاحب: دوست، یار| زین بِهْ: «بِه» اینجا ایهام دارد، هم به معنای «بهتر» است (از این بهتر)و هم به معنای میوهٔ «به» است که در اینجا استعاره از «چانهٔ معشوق» است| جُرم: گناه
-
53
مجنون عشق را دگر امروز حالت است-غزل 55
موسیقی: پیمان یزدانیان|دِگَر: دیگر، متفاوت| حالت: حال، وضع| کِسْلام: که اسلام| ضَلالت: گمراهی| تُرُش کند: رو تُرش کند، اخم کند| شکیب: صبر| مَلالت: بیزاری| عَذرا: معشوقِ وامق| وامق: عاشق| رسالت: پیام| مُطرب: موسیقی دان| مدَّعی: کسی که به نا حق ادعای دانش کند| خاکِ او: خاکِ در خانه معشوق| حوالَت کند: بِسپارد، واگذار کند| گر سر قدم نمیکنمش: ضمیر «ش» متعلق به قدم است، اگر سر خود را در قدمش نکنم| خجالت: سرافکندگی| ضایع است: تَلَف شدن| بَِطالَت: در اینجا «بیهودهگویی»| تَعَنُّت: آزار| اِستِمالت: دلجویی| نقش: در اینجا «نوشته»| جهالت: نادانی
-
52
سرو چمن پیش اعتدال تو پست است-غزل 54
موسیقی: پیمان یزدانیان|اعتدال: در اینجا یعنی راستی و موزونی| بازار شکستن: کنایه از، از رواج و رونق انداختن| شمعِ فلک: خورشید| خستهست: مجروح شده| روحانی:دارای پارسایی و صفا| دواب: چهارپایان| کَبَسْت: زهرْگیاه، زهر
-
51
دیدارِ تو حلِّ مشکلات است-غزل 53
موسیقی: کریستف رضاعی|دیدار: چهره| خلافِ مُمکنات است: بر خلاف امورِ ممکن است| دیباچه: در اینجا یعنی «روی و چهره»| بَدیع: بسیار زیبا، در چاپ یغمایی «لَطیفت» آمده| هنوان: سرآغاز| خِضْر: بنا به روایات کسی است که به سَببِ نوشیدن آبِ حیات عُمر ابدی یافته|گفتی: میگفت| نِهْ: بُگذار| دعویبِکُنی: ادعا بکنی| از قِبَل تو: از کنار تو| طیّبات: چیزهای پاک| صورت: چهره| مُبطِلِ صَلات: باطل کنندهٔ نماز| آخِر: (قید) در اینجا بیانگر التماس است| دولت: ثروت| بِسوخت: تلف شد| فُرات: نام رود است
-
50
آن ماه دو هفته در نقاب است؟یا حوریِ دست در خضاب است؟-غزل 52
موسیقی: پیمان یزدانیان|خضاب: هر موادی که با آن مو و سر و صورت و پوست را رنگ میکردند، مانند حنا| خطاب: رویاروی سخن گفتن| چشم بر چیزی بودن: کنایه از منتظر بودن| کباب بودن دل: کنایه از به شور و هیجان آمدن| مَمرِّ سیلاب: گذرگاه سیلاب، آبرو| خیل: قبیله | فی منظرکِ النَّار و الّیل: روز و شب در چهرهی توستدواب: چهارپایان|صواب: صحیح، درست| ثواب: کار نیکو| گُلبُن: بوتهٔ گل| قلندر: درویش| معاشران: دوستان| ابنای زمان: مردمِ روزگار| خیره:حیران و سرگشته| پوییدن: رفتن|
-
49
آن نه زلف است و بناگوش که روز است و شب است-غزل 51
موسیقی: مسعود شعاری|بُناگوش: نرمهٔ گوش| وَهم: تصوّر| اندر سخن آمدن: شروع به سخن گفتن| آتشِ روی: [تشبیه صریح] سرخی و برافروختگی چهره| حَطَب: هیزم| قضا: حکم الهی| نمییارم: نمیتوانم، جرأت نمیکنم| نه طریق ادب اسب: شرطِ ادب نیست| قَصَب: نوعی پارچه ظریف که از کتان نرم میبافند
-
48
بدون تدوین غزل-41 تا 50
بدون تدوین|غزل 41 تا 50
-
47
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست-غزل 50
موسیقی: حسام صدفی نژاد|عشق ورزیدن: عاشقی کردن| ملامت: سرزنش| برخاستن: شروع کردن| برخاستن(مصرع دوم): از میان رفتن| شاهد: زیبارو| به خلوت بنشست: خلوت کرد| که: چه کسی| برانگیخت: در اینجا یعنی «به تاخت درآورد»| سَمند: اسب تیزرو، اسب مایل به رنگ زرد| عشق(بیت چهارم): در چاپ یغمایی «وَجْد» آمده| صَلاح: پرهیزگاری| مستوری: در لغت به معنای «پوشیدگی»، در اینجا معنای مجازی آن یعنی« پاکدامنی»| گُلْبُن: بوتهی گل، «گلبُنِ خندان» کنایه از «معشوق خوشرو»| غرامت: تاوان، زجر| دی: دیروز| زمانی: مدتی| به تَکَلُّف: در اینجا یعنی «از روی اکراه»
-
46
خرم آن بقعه که آرامگه یار آنجاست-غزل 49
موسیقی: پوریا اخواص، کاوه صالحی|خُرّم: در اینجا یعنی «خوشا»| بُقعه: در اینجا به معنای مطلقِ «جا، سرزمین، ناحیه»| دلِ بیمار: [بیماری دل عشق است] دلی که مبتلا به عشق است| صورتِبیجان: جسمِ بیروح| عیّار: حیلهگر| سَقیم: بیمار، ناخوش| مُقیم: ساکن، ماندگار| چهکُنی: به چه کارت میآید| احرار: جمع حُرّ، آزادگان، «احرار» به معنای «ایرانیان» هم هست
-
45
صبر کن ای دل که صبر سیرت اهل صفاست-غزل48
موسیقی: حسام ناصری|سیرت: روش| اهلِصفا: پاکدلان| احتمال: تحَمُّل| شرط: لازمه| مالِکِردوقبول: صاحب اختیار| بِنَوازد: نوازش کند| هنوز: کماکان| جَزَع: زاری،[بندگان کماکان به دعا و زاری میپردازند]| قَفا: پسِ گردن،(در معنای مجازی) پُشتِ سَر| بَرقِ یَمانی: برقی که از جانب یمن بدرخشد(مطلع ستارهٔ سُهیل)و آن دلیل باران است، در شعر عاشقانه به خصوص شعر عرب میان برق(آذرخش، درخشش ابر پیش از باران) و عاشق رابطه عمیقی است| مُحَقِّق: در اصطلاح صوفیان کسی که حقیقت اشیاء بر او آشکار شده| یک دَمهِ: یک لحظه| دردِدل: در اینجا غم و اندوه نهفته در دل| چه دعوی کند: چه ادعایی میتواند داشته باشد؟| گرتوقَدممینهی: اگر تو قدم رنجه میکنی و پا پیش میگذاری| خوف: ترس| رجا: امید| دِرَم: سکهٔ نُقره| کیمیا: مادهای که فلزِ بیارزش را به طلا تبدیل میکند|
-
44
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست-غزل 47
موسیقی: مهبد شفیع نژاد|فارق: بیخبر | ماجرا: آنچه اتفاق افتاده| تیغ: شمشیر| بیدریغ: بیمضایقه، و در اینجا یعنی « دریغ ندارم و مضایقه نمیکنم»| نظر: چشم| صد چو مَنَش خون: خونِ صد نفر مانند من| حیف نباشد: نارَوا نیست، بجاست| که: زیرا| دوستتر: عزیزتر| مُشتاق: در روایت فروغی«دَعویِ عُشّاق»| نخواهد: لازم نمیداند| مایه: در اینجا «قوام و بنیاد و اصل»| دلشُده: عاشق| پایبَند: اسیر| زهره: جرأت، در چاپ فروغی «زهره گفتار نه» آمده| گردَنِجان: [ اضافه استعاری]| مالکِ مُلکِ وجود: کنایه از خداوند| حاکم: داور| نیام: غلاف| درافکن: اینجا یعنی «بریز»، در چاپ فروغی«برافکن» آمده| کز قِبَل ما: زیرا از جانب ما| بِگُدازی: بسوزانی| هر چه برآید: هر چه سر بزند| گو: در اینجا یعنی«بگذار، چه باک»
-
43
دیگر نشنیدیم چنین فتنه که برخاست-غزل 46
موسیقی: م مرادی|دیگر: در اینجا یعنی «هرگز، هیچگاه»| بَرخاست: ظهور کرد| بازار آراستن: کنایه از «خودنمایی کردن»| در وهم نَگُنجد: در تصوّر نمیگنجد| چه: تا چه اندازه| صُنعِ خدا: آفرینشِ خدا| به چه کار آید: به چه دردی میخورد| فردوس: بهشت| چه باشد: چه ارزشی دارد| بارخدا: خدایبزرگ| زَهره: جرأت، دلیری| یارا: توانایی| کام: حَلْق، گِلو| عیش: خوشی| اِقرار بیاریم، اعتراف کنیم| گر سر بِنَهَد ور نَنَهد: چه تسلیم باشد چه نباشد| دست: در معنای مجازی «قدرت»، «دستِ تو بالاست» یعنی قدرت تو بیشتر است
-
42
خوش میرود این پسر که برخاست-غزل 45
موسیقی: مسعود شعاری|واژه پسر: در شعر شاعران کاملاً عارف مسلک نیز نظر بازی با جوان نوخط نیز دیده میشود، علاوه بر این باید به خاطر داشت که تَغَزُّل به یادِ پسران در جامعه آن دوران سنتِ ادبیِ پابرجایی بود که جامعه کم و بیش آن را تحمل میکرد تا نامِ دختران و زنان پردهنشین بر سر زبانها نیفتد| خوشمیرود: به زیبایی راه میرود| راست: (صفت) در مقابل کَج| بالایچُنین: چنین قد و بالایی| اسلام: مراد «اهل اسلام» «مسلمانان»| زیر و بالا: کنایه از سخنِ نادرست و غلط و حلافِ حقیقت| عزیزان: سعدی این واژه را گاه به معنای «عاشقان» و گاه به معنای «معشوقان و محبوبان» به کار میبرد| بیجُرم: بیگناه| بندهٔمملوک: «بنده» در اینجا یعنی«اینجانب، من»، «مَمْلوک» یعنی «غلامِ زَرخرید»، بنده مملوک یعنی «من غلامِ زَرخرید تواَم»| بیشرع: بدونِ رعایت موازینِ دین و شرع، بدون ترس از خدا| بِبَر: غارت کن| یَغما: تاراج| «خانهیغماست» روایتِ چاپ فروغی و چاپ یغماییست، در نسخه بَدَلهای چاپ یغمایی نسخهبدلِ «خوانِیغماست» از نسخه چاپی هند آمده، «خوان=سفره»| خارخوردن: کنایه از آزار و سختی چیزی را تحمل کردن| «خارِخُرما»: خارِ درخت نخل| انگشتنما: در اینجا بارِ منفی دارد، به معنای رسوای خاص و عام| سهل است: اهمیتی ندارد| در قدمِ تو ریخت: به پای تو نثار کرد| دِگَرحیات: زندگی جاودان
-
41
بوی گل و بانگ مرغ برخاست-غزل 44
موسیقی: کریستف رضاعی|برخاست: در هوا پیچید| صحرا: باغِ بیرون شهر| فَرّاش: کسی که فرش و بساط را پهن میکند، به معنای«جاروبکِش» و در معنای مطلق «مأمور نظافت» بی کار رفته| وَرَقبیاَفشانْد: برگ درختان را ریخت و پراکنده کرد| نقّاش صبا: [تشبیه صریح] نقاش بودنِ صبا از این اینجاست که گلهای رنگارنگ را میشکوفاند| سَرِ(چیزی)بودن: میلِ چیزی داشتن| تَفَرُّج: گردش، گشت و گذار| نَهی است: آن را منع کردهاند| صُنْع: آفرینش| بیچون: در اینجا به صورت اسم به کار رفته.«خدایبیچون» خدایی که ذات و صفات و افعالِ او به وصف درنمیآید| چَشمِ چپ: چشمی که سمت چپ است(کنایه از چشم بدبین)| مُهرِمِهر: نقش و نشان عشق| در وی نگرفت: در او اثر نکرد| خارا: نوعی سنگِ بسیار سخت. در اینجا کنایه از (انسان بیعاطفه)| تَر و خُشک: کنایه از «همهچیز»| بیحساب: بیشمار| رای: اندیشه| وَرطه: در اینجا یعنی «گرداب». در چاپ یغمایی«غرقه» آمده| آسوده: در اینجا اسم است، شخصِ آسوده| کنار: ساحل
-
40
اگر مراد تو ای دوست بیمرادی ماست-غزل 43
موسیقی: کارن همایونفر|مُراد: خواست، آرزو| دوست: یار، معشوق| بیمرادی: ناکامی| رای: نظر، اندیشه| مذهب: آیین| عیب: بدی، زشتی| هُنر: خوبی، حُسن| پیش: از نَظرِ، به چَشمِ| کریم: بزرگوار| چون: وقتی| نَظَر: نگاه| عینِرضا: [اضافه استعاری] چشمِرضایت| عنایت: لُطف| مُبدَّل شد: تغییر کرد| خِللپذیر: آسیبپذیر| ارادت: دوستی از روی خلوص، سرسپردگی. «ارادتی که مراست» یعنی «ارادتی که دارم»| عَداوت: دشمنی| افتَد: پیشمیآید| به قولِ بد گویان: در اثر سخنچینیهای بدگویان| لُعبَت: عروسک،(در معنای مجازی)معشوق| قباپوش: جوانی که به مرحله پوشیدن قبا رسیده| در مَحَبَّتِرویش: در اثر عشق روی او| به: در اثرِ| اندیشه: ترس، نگرانی| دلْسِتان: دلربا| ضرورت است که گوید: ناگزیر است که بگوید| خطا: نادرست| فردا:(در معنای مجازی)آخِرت
-
39
نشاید گفتن آنکس را دلی هست-غزل 42
موسیقی: کریستف رضاعی|نشاید: سزاوار نیست| منظور: (در معنای مجازی) معشوق، محبوب| خَصم: دشمن| هُشیاران: در مقابل مَستان| نیاویزند: درنمیافتند| مست: در اینجا استعاره از «چشم خمار معشوق»| مخضوب: خِضاب کرده، رنگ کرده| آزاد: آسوده| از سَرِ (کسی یا چیزی) بَرخاستن: کنایه از «ترک کردن یا چسم پوشیدنِ کسی یا چیزی| رَوَد: در اینجا یعنی بلند شود، بالا رود| بیاید: جاری شود| خَرمَن(کسی را) سوختن: هستی کسی را به باد دادن| خَست: [از مصدرِ خستن] زخمی کرد، مجروح کرد| به آخِر: در آخِر| پیوستن: دوست شدن| برون رفته: از اختیار خارج شده، کنایه از «عاشق شده»
-
38
دیر آمدی ای نگار سرمست-غزل 41
موسیقی: کارن همایونفر|آبِتدبیر: [تشبیه صریح، تدبیر(چارهجویی) را به آبی برای خاموش کردن آتش عشق تشبیه کرده است و به این ترتیب صنعتِ تضاد به کار برده است]| چندان که: هر چقدر که| زدیم: ریختیم| بازنَنْشَست: خاموش نشد| از روی تو: «روی» اینجا به معنی «سو،جانب» است.[در چاپ یغمایی(از رای تو)| وزْ روی تو: «از» اینجا به معنی «به،بر» و روی به معنی «چهره»| سَرتافتن: روی گرداندن| شَسْت: قلاب یا تور ماهیگیری| سودا: خیال| شکردهانان: شیرین دهم، دلبرانی که لب و دهن زیبا و مکیدنی دارند| بَس: بسیار| از تو بُبْرید: از تو دل کَند| کرشمه: ناز و عشوه| قتلِ خطا: قتلِ غیر عمد| جَست: نجات یافت| وَزْ: و اگر، حتی اگر| سر نهادن: کنایه از «تسلیم شدن»| آستان: بخشِ پایینِ چهارچوبِ دَر که روی زمین قرار دارد، دَرگاه
-
37
بدون تدوین- غزل 31 تا 40
بدون تدوین|غزل 31 تا 40
-
36
چنان به موی تو آشفتهام، به بوی تو مست-غزل 40
موسیقی: پیمان یزدانیان|به: به سَبَبِ، در اثرِ. در چاپ یغمایی«چنان به روی تو» آمده| به روی کَسَم دیده برنمیباشد: به چهره کسی نگاه نمیکنم| خلیل: خلیلالله لقب ابراهیم پیامبر است. واژه «خلیل» به معنای «دوستِ صادق» است. در اینجا مراد «عشق صادقانه و پاک» است. در چاپ یغمایی «خلیلِ ما» آمده| آزر: نام پدر یا عموی ابراهیم پیامبر. آزر بتتراش بود| نشاید: شایسته نیست| طَلَبَد: جستوجو میکند| پایبَند کسی بودن: سخت دلبسته (کسی) بودن| بِرست: رها شد| مُطیع: فرمانبر| خستن: زخمی کردن| نمازِشامِقیامت: غروب روز قیامت| اَلَست: این تعبیر در آیه ۱۷۳ سوره اعراف در قرآن بکار رفته و به روزی اشاره دارد که در آن خدا از انسانها پیمان بندگی گرفت( بلی، آیا من خدای شما نیستم؟ گفتند: آری)| معشران: یاران| اهلِنشست: کنایه از گوشهنشینان| شَست: زهگیر، انگشترمانندی از استخوان که در انگشت شست میکردند و در وقت تیراندازی، زِهِ کمان را با آن میگرفتند. «تیرازشستبرف» کنایه از «کار از کار گذشتن است»| دست به دست بردن: کنایه از «سخت گرامی و مورد توجه بودن»
-
35
بیتو حرام است به خلوت نشست-غزل 39
موسیقی: کارن همایونفر|خلوت: گوشهٔ تنهایی(به قصد عبادت و ریاضت) «خَلْوَت» در اصطلاح صوفیان است از «گُسستن از خلق و پیوستن به حق»| حیف بُوَد: حیف است، واژه حیف در اصل به معنای «ظلم» است| دامنِدولت: [اضافهٔ استعاری] «دولت» به معنای «سعادت و بخت و اقبال»| چو: وقتی| بِهلی: رها کنی| نَمک: (در معنای مجازی) ملاحت و زیبایی| ریش: زخم| بِخَست: [از مصدر خَستَن] مجروح کرد، زخمی کرد، «ریشم بِخَست» یعنی «داغم را تازه کرد»| بیفتاد: از پای درآمد| یکباره: به کلی، کاملاً| قفا خورد:پَسِگردنیخورد| بهکُنجینِشست: در گوشهایافتاد| مَذَّلت: خواری، زبونی| رَمَق: تهماندهنیرویحیات| مستیخمرشنکندآرزو: آرزو نمیکند که از مِی انگور مست شود
-
34
چه دلها بردی ای ساقی به ساق فتنهانگیزت-غزل 38
موسیقی: مهبد شفیعنژاد|در چاپ یغمایی «بهساقِشهوتانگیزت» آمده| دریغا: حسرتا| زَنَخدان: چانه| خَدَنگ: در اینجا به معنای «تیر» است| نَهان: به طور پنهانی| سِپر انداخت: کنایه از «تسلیم شد»| برآمیزی: معاشرت کردن، اُنس گرفتن| بِنْمایی: چهرهات را نشان دهی| شِکَّرآمیز: شیرین| شیرین: معشوق و همسر خسرو پرویز| شُکرانه:چیزی که به عنوان شُکرگزاری حصولِ نعمتی یا دفع بلا و یا مصیبتی نذر کنند یا به فقرا دهند| فتنه: آشوب| یکچندی: مدتی| رَغبَت: میل و تمایل| دَمادَم: لحظه به لحظه، پیوسته| دَرکَش: بنوش| صِرف: ناب| دَمدَرکش: خاموش باش| که: زیرا| درنگرفتندر: اثر نکردن در|
-
33
مپندار از لب شیرین عبارت-غزل37
موسیقی: کریستف رضاعی|لبِشیرنعِبارت: لبِ معشوق شیرین سخن| کام: مراد، آرزو، در اینجا به معنای «بوسه» یا «وعدٔ خوش»| اُفتد: اتفاق میافتد| ندانم: نمیشناسم، سراغ ندارم| عَهد: دوران، روزگار| بادِل: در اینجا یعنی «کسی که دل از دست نداد، غیرعاشق»| بَصارت: بینایی، بصیرت «بیبَصارت» یعنی «کور، کوردل»| گوشهٔچشم: کنایه از «غمزه یا حرکت نازآلود چشم»| حلوا: شیرینی، مراد لبِ شرین معشوق یا شیرینی وصال معشوق است| صوفی: پیرو طریقت تصوّف| خداترسی: پرهیزگاری| درون: دل|
-
32
بندهوار آمدم به زنهارت-غزل 36
موسیقی: کریستف رضاعی|بندهوار: گوشبهفرمان| زِنهار: امانخواهی| | پیکارت: پیکار با تو| متَّفِق میشوم: مصمَّم میشوم| مُعتَقِد میشوم: دلمیبَندم| دِگربارت: بار دیگر به تو| مُشتری: ستارهی مشتری [در عرف اهل تَنْجیم «سَعْدِ اکبر» است و بر نیکبختی و خرد و بلندهمتی دلالت دارم، خریدار| غیرت: رَشک| اِقتدار: توانایی| اغیار: جمع غیر، بیگانگان| مور: مورچه| مُخَلَّص: [اسم مفعول از مصدر تَخْلیص] رهانید، رها| هماول: همان اول| حذر کرد: باید ترسید| شاید: سزاوار است| ملول: به تنگ آمده، بیزار| خواب بستن: خوابْبَند کردن، با جادو مانع از خوابیدن کسی شدن| سَحّار: چیرهدست در جادوگری، کنایه از «بسیار زیبا»
-
31
دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت-غزل 35
موسیقی: حافظ ناظری|بپوشی: بپوشانی| رُخِهمچونقمرت: چهره مثل ماهت| بِرود دل زِ برت: دل از دست میدهی| جایخندهست: مایه خنده و تمسخر است| شیرین: نام همسر و معشون خسرپرویز| کابِشیرین: کهآبِشیرین.«که»زیرا.«آبِشیرین»با ایهام به کار رفته است، هم به معنای «آبروی شیرین معشوقِ خسرو» و هم به معنای «آبی که مزهٔ شیرین دارد» آب: طراوت و تازگی| آهِسحر: نالهٔ سحرگاهی| نمییارم: جرأت نمیکنم| پیرایه: زینت و زیور| تأملکردن: برانداز کردن| بیبصر: کوردِل، نادان| که تو راست: که تو داری| اهلِنظر: صاحب نظران| راه دادن: در اینجا به معنای «پذیرفتن و تحمّل کردن»| آنچنان سخت نیاید: آن اندازه سخت نیست| غم آن نیست: مایهٔ نگرانی نیست| رهگذر: محل رفت و آمد
-
30
دل هر که صید کردی نکشد سر از کمندت- غزل 34
موسیقی: حافظ ناظری|کَمَند: ریسمانی که یک سَرش را به صورت حلقه گره زدهاند| دِگَر: از این به بعد| نکشد سر از کمندت: در اینجا بیانگر تقلّا تلاش شکار است| چو: مثل| برافکن: کنار بزن| به اتّفاق: همه| دلسِتان: دلرُبا| نَنِهد: تسلیم نشود| مُلک حُسن: کشور زیبایی|به حقیقت: حقیقتاً، به راستی| ای دریغا: در اینجا یعنی «چه خوب میبود»| نه تو را بگفتم: آیا به تو نگفته بودم| مردِ(چیزی یا کاری)بودن: حریفِ(چیزی یا کسی)بودن، از پسِ(کاری یا کسی) برآمدن| خود از این حساب: آن هم در این حدّ و اندازه| که نه قوّت گریز است و نه طاقت گزندت: نه توانِ گُریختن داری و نه تابِ تحمُّلِ رنج را
-
29
کهن شود همهکس را به روزگار ارادت-غزل 33
موسیقی: کریستف رضاعی|کُهن شد: کُهنه شدن، فرسوده شدن، در اینجا به معنای رنگ باختن و جلوهٔ خود را از دست دادن| به روزگار: به مرور زمان| ارادَت: دوستی، تَعَلُّقِ خاطر| جواز: اجازهٔ ورود| پیشگاه: درگاه| شنیدمت: شنیدم که تو، در چاپ یغمایی آمده «شنیدهام که»| عِیادت: احوالپُرسی از بیمار| گَرَم: اگر مرا| به گوشه چشم دیدن: کنایه از «نشان دادن کمترین توجه»| شکستهوار: ناتوان، دلشکسته| فلک: آسمان| مُشتری: سیارهٔ مشتری که در عرف بر نیکبختی دلالت دارد| زَهره: جُرأت| یارا: دلیری| جلادَت: طاقت، تابوتوان| هر آینه: بیگمان، بیشک| تمامکُشته: این تعبیر در مقابل «نیمکُشته» مجروحی که هنوز نمیه جانی دارد| برآرَند: بلند کنند، بردارند| زِهی: خوشا| نکونام: خوشنامی| رفتن: از دنیا رفتن| شهید: کشتهٔ راه عشق
-
28
معلمت همه شوخی و دلبری آموخت-غزل 32
موسیقی : حسام اینانلو و پیمان یزدانیان|همه: همهی انواع| شوخی: طنّازی| جفا: بیمهری| عتاب: قَهر، خشم| ضحاک: صیغهی مبالغه از «ضحک» به معنای «بسیارخَنْد، همیشه خندان»| فتّان: افسونگر| کیْد: نیرنگ| بُتگر: بُتساز| دَستانسرا: نغمهخوان| دَری: زبان فارسی، دری منسوب به در«دربار» است| بِرَفت: از میان رفت| مُشتری: خریدار[ به اقتضای ذکر آفتاب و قمر و صنعت آرایه «مراعاتُالنظیر» ابهام دارد به سیارهٔ مشتری] | ساحری: جادوگری| مَگر: حتماً، قطعاً| بیخ: ریشه| وَرَع: پرهیزگاری| صوفی: پیرو طریقت تصوّف| میان: کمر| قَلَندری: راه و رسم قلندران. قلندر به درویش لااُبالی و شوریده احوال و بیقید نسبت به خوراک و پوشاک و طاعات و عبادات گفته میشود|دِگر، دیگر| سیاحت: جهانگردی| مُجاوری: اعتکاف، گوشهنشینی| روش: شیوهٔ راه رفتن| کین: که این| حنّا: حنا، گرد حاصل از برگ گیاهی به همین نام| شاطری: عیّاری، حیلهگری| روایت چاپ یغمایی از بیت آخر: «در آب دیده سعدی گَرَت گذار افتد/ تو را نخست بباید شناوری آموخت
-
27
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداخت- غزل 31
موسیقی: کامبیز روشنروانفتنه: آشوب| غمزه: عشوه، ناز| عافیت: پارسایی، رستگاری| بِرُست: رویید، قد کشید| وَلوَله: شور و غوغا| دوستی: در این جا به معنای «یاری و لطف»| از دیده مفکنم: خوار و بیاعتبارم نکن| زِنهار: مبادا| دشمنَم: دشمن مرا[«م» در اینجا ضمیر مفعولیست] | جان انداخت: جان را نِثار کرد
-
26
بدون تدوین- غزل 21 تا 30
بدون تدوینغزل 21 تا 30
-
25
هر که خصم اندر او کمند انداخت-غزل 30
موسیقی: حسام اینانلو و پیمان یزدانیانخَصم: دشمن. در اینجا مراد «معشوق» است| ساختن: در اینجا به معنای «سازگار شدن» است| فایِق: برگزیده. در اینجا به معنای «ناب و خالص» است| مُصلِح: نیکوکار| درباخت: از دست داد| بهخویشتنپَرداختن: به خود توجه کردن| همچُنان: پیوسته| جانبِنَواخت: جانم را نوازش کرد| تُحْفه: پیشکش، هدیه| اهلِ شناخت: دانایان| زبانِ شیرین: کنایه از «شعرِ دلنشین و زیبا»| شور: شوق، هیجان( اگر «شور» را به معنای «دارای مزهٔ شور» بگیریم با «شیرین» در مصراع اول صنعت تضاد پدید میآورد| انداخت: به پا کرد، برانگیخت
We're indexing this podcast's transcripts for the first time — this can take a minute or two. We'll show results as soon as they're ready.
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
Loading similar podcasts...