PODCAST · arts
کافه بزرگسالی
by مسعود حیدریان
کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.
-
70
قسمت سیزدهم تانگو در معابر: "سفر"
تانگو در معابرقسمت سیزدهم: سفراین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
69
قسمت دوازدهم تانگو در معابر: "اکتشاف"
تانگو در معابرقسمت دوازدهم: اکتشافاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیمِهدی صادقی بیدمشکیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
68
قسمت یازدهم تانگو در معابر: "جلسه تودیع"
تانگو در معابرقسمت یازدهم: جلسه تویعاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیمِهدی صادقی بیدمشکیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
67
قسمت دهم تانگو در معابر: "باغ وحشِ ملّی"
تانگو در معابرقسمت دهم: باغ وحشِ ملّیاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
66
قسمت نهم تانگو در معابر: "پُشتِ درِ خانه"
تانگو در معابرقسمت نهم: پُشتِ درِ خانهاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
65
قسمت هشتم تانگو در معابر: "میهمانی اساتید"
تانگو در معابرقسمت هشتم: میهمانی اساتیداین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
64
قسمت هفتم تانگو در معابر: "اِستندآپ کُمدی"
تانگو در معابرقسمت هفتم: اِستندآپ کُمدیاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
63
قسمت ششم تانگو در معابر: "شهر دانشجویی"
تانگو در معابرقسمت ششم: شهر دانشجوییاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
62
قسمت پنجم تانگو در معابر: "ماشین"
تانگو در معابرقسمت پنجم: ماشیناین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
61
قسمت چهارم تانگو در معابر: "بالکن طبقه هشتم"
تانگو در معابرقسمت چهارم: بالکن طبقه هشتماین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
60
قسمت سوم تانگو در معابر: "جلسه تحویل مدارک"
تانگو در معابرقسمت سوم: جلسه تحویل مدارکاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
59
قسمت دوم تانگو در معابر: "خانه پدری"
تانگو در معابرقسمت دوم: خانه پدریاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواه
-
58
قسمت نخست تانگو در معابر: "نمایشنامه"
تانگو در معابرقسمت اول: نمایشنامهاین مجموعه سیزده موقعیت نمایشی برای گفتگو است که در سال 1396 به درخواست باغ کتاب تهران نوشته و اجرا شده است. در دوران کرونا توسط خانم الهه پرسون، آقایان صادق علیخانی و مهدی صادقی ضبط مجدد گردید تا در قالب پادکست ارائه شود.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان :الهه پرسونصادق علیخانیمهدی صادقی بیدمشکیگوینده تیتراژ:امیر دولتخواهhttps://t.me/maturitycafeبرای حمایت بهتر از ما لطفا پس از شنیدن این قسمت، آن را برای دوستان خود بفرستید.ررطزررزطلیبلبی
-
57
میان پرده اوّل
در این قسمت کمی درباره پادکست کافه بزرگسالی صحبت کردیم و مجموعه تازه کافه بزرگسالی را معرفی نمودیمآدرس شبکه های اجتماعی ما:اینستاگرام:maturity.cafeتلگرام:t.me/maturitycafe
-
56
قسمت شانزدهم تماشای پاندُرا: "زنگِ رویگَردانی"
تماشای پاندُرا قسمت شانزدَهُم : زنگ رویگردانی(قسمت پایانی) این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.#نویسنده و #آهنگساز : #مسعود_حیدریان#گویندگان : #مهدی_صادقی_بیدمشکی#امیر_دولتخواه#مرضیه_محمدزاده از #پادکست #دراما#تصویرگر :#مینا_مومنی#خوانندگان تیتراژ:#شهرزاد_صانع#برانازا_محنتیامیر دولتخواه#آوا_فاضلیپخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعهhttps://t.me/maturitycafeحامی مالی: سپیده تنباکوزادهبرای حمایت بهتر از ما لطفا پس از شنیدن این قسمت، آن را برای دوستان خود بفرستید.
-
55
قسمت پانزدهم تماشای پاندُرا: "باز هم شب بخیر"
تماشای پاندُراقسمت پانزدَهُم : باز هم شب بخیراین مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.#نویسنده و #آهنگساز : #مسعود_حیدریان#گویندگان :#مهدی_صادقی_بیدمشکی#امیر_دولتخواه#مرضیه_محمدزاده از #پادکست #دراما#تصویرگر :#مینا_مومنی#خوانندگان تیتراژ:#شهرزاد_صانع#برانازا_محنتیامیر دولتخواه#آوا_فاضلیپخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعهhttps://t.me/maturitycafeحامی مالی: سپیده تنباکوزادهبرای حمایت بهتر از ما لطفا پس از شنیدن این قسمت، آن را برای دوستان خود بفرستید.
-
54
قسمت چهاردهم تماشای پاندُرا: "پوست در بازی"
تماشای پاندُراقسمت چهاردَهُم : پوست در بازیاین مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.#نویسنده و #آهنگساز : #مسعود_حیدریان#گویندگان :#مهدی_صادقی_بیدمشکی#امیر_دولتخواه#مرضیه_محمدزاده از #پادکست #دراما#تصویرگر :#مینا_مومنی#خوانندگان تیتراژ:#شهرزاد_صانع#برانازا_محنتیامیر دولتخواه#آوا_فاضلیپخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعهhttps://t.me/maturitycafeحامی مالی: سپیده تنباکوزادهبرای حمایت بهتر از ما لطفا پس از شنیدن این قسمت، آن را برای دوستان خود بفرستید.
-
53
قسمت سیزدهم تماشای پاندُرا: "قصههای بَد؛ برای بچههای بَد"
تماشای پاندُرا قسمت سیزدَهُم : قصه های بد برای بچه های بداین مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.نویسنده و آهنگساز : مسعود حیدریانگویندگان : مهدی صادقی بیدمشکیامیر دولتخواهمرضیه محمدزاده از پادکست دراماتصویرگر :مینا مومنیخوانندگان تیتراژ:شهرزاد صانعبرانازا محنتیامیر دولتخواهآوا فاضلیپخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعهhttps://t.me/maturitycafeحامی مالی: سپیده تنباکوزادهبرای حمایت بهتر از ما لطفا پس از شنیدن این قسمت، آن را برای دوستان خود بفرستید.
-
52
قسمت دوازدهم تماشای پاندُرا: "آن سویِ دیوار"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
51
قسمت یازدهم تماشای پاندُرا: "خرگوش سفید"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
50
قسمت دهم تماشای پاندُرا: "جیره ی مقبول جرم"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریانگویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراماتصویرگر : مینا مومنیخوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلیپخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعهhttps://t.me/maturitycafeحامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
49
قسمت نهم تماشای پاندُرا: "زمین سفت"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است.نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریانگویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراماتصویرگر : مینا مومنیخوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلیپخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعهhttps://t.me/maturitycafeحامی مالی: سپیده تنباکوزاده روش
-
48
قسمت هشتم تماشای پاندُرا: "بدخواب"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
47
قسمت هفتم تماشای پاندُرا: "جویدن خاکستر"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
46
قسمت ششم تماشای پاندُرا: "شعبده ی سی و هشت درجه"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
45
قسمت پنجم تماشای پاندُرا: "هُرمُن روی شقیقه"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
44
قسمت چهارم تماشای پاندُرا: "خطای دید"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
43
قسمت سوم تماشای پاندُرا: "گرگ و گرگ تر"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
42
قسمت دوم تماشای پاندُرا: "در آستانه"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
41
قسمت نخست تماشای پاندُرا: "از اینجا که منم"
این مجموعه اسپینافی از پادکستهای کافه بزرگسالیست که بر اساس داستان واقعیِ اتفاق-افتاده در سال 1377 نوشته و اجرا شده است. نویسنده و آهنگساز: مسعود حیدریان گویندگان : مهدی صادقی بیدمشکی امیر دولتخواه مرضیه محمدزاده از پادکست دراما تصویرگر : مینا مومنی خوانندگان تیتراژ: شهرزاد صانع برانازا محنتی امیر دولتخواه آوا فاضلی پخش از کانال تلگرامی #کافه_بزرگسالی پنجشنبه شب ها ساعت 9 به مدت 16 هفته و تمامی پلتفرمهای پادکست خوان از جمعه https://t.me/maturitycafe حامی مالی: سپیده تنباکوزاده
-
40
40__کافه بزرگسالی__دلبرانه
حرفهای زیادی برای پایان بخشیدن به یک گفتگو وجود دارد. خدانگهدار، سایه ات مستدام، ایام به کام ، به امید دیدار، به سلامت، فعلن، تا بعد ... آرزوهایی که برای مسافران محبوبمان می کنیم. به امید اینکه باز ببینیمشان و یا در حد فاصل هجران و دیدار، امیدوار باشیم در صحت و سلامت و آرامش ، روزگار به سر برند. بین تمام حرف های بدرقه، "شاد باشید" مزه ی دیگری می دهد. طعم آگاهی و پذیرش. آگاهی از اینکه ممکن است کسی را دوباره ملاقات نکنیم اما بپذیریم که می تواند شاد باشد و می توانیم شاد باشیم و زندگی همچنان جاری. آگاهی از اینکه خیلی چیزها ذاتا رو به زوالند و آرزو کردنشان برای دیگران، از روی خام بودن ماست ... تندرستی، همیشگی نیست و سرانجام از دست می رود ، عمر به پایان می رسد، سایه های آسودگی از سرمان دور می شوند، ایام دائما یکسان نمی ماند ولی در عین حال، نجات یافتگان و شاهدان عینی می گویند که با تمام این اوصاف، تا زندگی هست، شادی هم هست. آری، می شود به سفر و سفره ی زندگی نگاه کرد و از هجمه ی جبر و نقصان، خشمگینانه، افسوس خورد و حسرت کشید ، از نداشته هایمان، از بد اقبالیهایمان، از یاران ناموافقمان ، از عهدها و دلهای شکسته مان، یا می توان با قدردانی از هدیه و فرصتی که در اختیارمان است، تا عمر باقی و نمایش بر پرده، از لحظه لحظه ی منظره ی پیش روی لذت برد. زیرا عمری که می گذرانیم مجموعه ای از تک تکِ همین لحظه هاست و مفهوم فراگیر و یکپارچه ی زندگی رنجبار یا شادمان، واقعا وجود ندارد، اینها فقط پرورده ی دستچینِ گزینشیِ ذهنمان از خاطرات گذشته است. زندگی ما فقط پر از لحظاتی تلخ یا شیرین است. پر از لحظات رویارویی با پدیده هایی که جدا از مطلوب و نامطلوب بودنشان، ما را به چالش می کشند تا انتخابی انجام دهیم، بپذیریمشان یا دگرگونشان کنیم. زندگی ما پر از آدمهاییست که به هزار امید، بارها و بارها آزمودیمشان و هر بار سرشکسته، دلشکسته و ناامیدمان کرده اند. پر از باورها و دروغهایی که نوید دنیا و فردای بهتری را می دادند اما به سستی یک قصر شنی در برخورد با امواج واقعیت، فرو ریختند . پر از گناهکاران و قاضیانی که فارغ از هر چه در ظاهر می کردند، در حال اعتراف به کمبودها و رنجهایشان بودند. چرا نفهمیدیم هر انتخابی باید در راستای تعهدمان به خود ، زندگی و شادی مان باشد وگرنه مسئولانه و موثر نخواهد بود؟ چرا نفهمیدیم هیچ کس ساعتش را با ما کوک نمی کند، هر آدمی، مسیر داستان خودش را پیش روی دارد، درگیر جنگها و کشش های خود است؟ چرا نفهمیدیم باورها و پیمانهایی که فرو می ریزند، همزمان، آوارِ ناامیدی بر دلهای ساده باور و فانوس حقیقت برای روحِ های جویا می شوند؟ دیری باید می گذشت تا کم کم آهن تفته در گرمای خویش بلوغ می یافت و سرد می شد ... آری ، دیری باید می گذشت ... باید از سَرِ اشتیاق و امیدورزی بیهوده می افتاد ... باید چای بی خیالی خورده می شد ... زمین بکر، شخم می خورد ... باید زمان می گذشت تا بفهمیم ایراد از آن آدمها نیست، از این امید واهیست که فرصتهای زندگی را به تباهی کشانده. ایراد به خاطر توقع زیادیست که از واقعیتها داریم ، واقعیتهایی که نمی خواهیم درست باورشان کنیم، همانگونه که هستند ... امید بیهوده و توقع بیجا، چیزیست که باعث می شود حسی اشتباه نسبت به خود، زندگی و سرانجاممان داشته باشیم. معیارهای غلط آرامش و رستگاری ... آرزوهای بعید و امید برای برآورده شدنشان، انسان را نابود می کند، یک جایی بالاخره آدم باید دست از بلاتکلیفی و بی مسئولیتی بردارد و جور خواسته هایش را بکشد. کاری را انجام دهد، راهی را برود، چیزی را بفهمد، حسی را درک کند، ... آدم به همین چیزها آدم است ، به داغی که با آن نشان شده ، غمی که معتبرش می کند، رویایی که واقعیتش را می سازد و احساسی که توشه اش از زندگیست ... آدم به همین چیزها آدم است ... انسانی که رنج را نفهمد، چه هم آغوشی ای با شادی دارد ؟ ... انسانی که فراز و فرودش را از سر نگذرانده باشد چه حسی به زندگی دارد ؟ ... انسانی که عمق یک زخم را نکاود چگونه از واقعی بودن ادراکش اطمینان حاصل کند ؟ ... حواس ما ناقصند و ذهنمان را فریب می دهند. بوها، طعم ها، رنگها، صداها، هر چیزی که دنیا را در ذهن ما می سازد، می تواند چیز دیگری غیر از تصور و دریافت ما باشد، خطا باشد، مجاز باشد. مثل تماشای فیلمی که می دانیم نمایش است، ساختگیست، حقیقت ندارد، واقعا اتفاق نیافتاده، اما درگیرش می شویم و با دیدن آن، غمگین، شاد، خشمگین، ترسان یا رها می گردیم. تنها اختیار ما در میان تمام اجبارها، از جسمی که در آن محصوریم گرفته تا زمان و مکانی که در آن به دنیا آمده ایم و حوادثی که سر راهمان قرار می گیرند، انتخاب حسمان به زندگیست و در میان تمام مَجازهایی که اجباراً به عنوان حقیقت یا تفسیری د...
-
39
39__کافه بزرگسالی__در جستجوی شادی
بالاخره یه تابستونی میاد و می ره و ما بعدش می فهمیم بچه گیمون هم باهاش رفته، دیگه آدم بزرگ شدیم ، به فصلی رسیدیم که بهش می گن پایان معصومیت، آغاز بزرگسالی ... اون سال، من هم قرار بود توی تابستونش بزرگ شم، برم سر کار و از زندگی سهمی برای خودم داشته باشم، به روشنی همه ی ستاره های اون شب ، یادمه که اولین نیمه شبِ تابستون بود ، توی حیاط خونه مون نشسته و خیره به آسمون پر ستاره بودم، همه جا تا دور دستها ساکت، فارغ از هیاهوی دنیا، نه خاطره ای از دیروز و نه دلهره ای برای فردا ، معلق بین افقهای بی انتها، ول ، مثل بادبادک بی نخ و بی صاحب، سرخوش، رقصان به دست باد ، تماشاگر کهکشانهای دور ... پدرم از داخل خونه در رو باز کرد و جوری که انگار داشت سعی می کرد خوابش نپره، با شلوار گرم کن و زیرپیرهنی و دم پایی ای که نیم بند پاش کرده بود، کشون کشون خودش رو به سمت دستشوییِ توی حیاط برد، وقتی چراغ توالت رو روشن کرد ، یه لحظه ایستاد ، با همون وضعیت و صدای مست خوابش گفت: بچه ! برو بگیر بخواب ... و بی توجه به اینکه واکنش من چی ه، رفت توی دستشویی و در رو بست ... چند لحظه بعد گفتم : بابا ... با صدای نیمه هوشیار گفت : ها! ... گفتم یه چیزی بگم ؟ ... همونجور خواب آلود گفت: بگو بچه ... گفتم : همه ی این دنیا واسه چی ه ؟ ... انگار که از خواب پرونده باشمش گفت : هاااا! ... گفتم : مفهوم زندگی چی ه ؟ به نظرت کیفیت زندگی مطلوب، باید چجوری باشه ؟ ... انگار که کفرش در اومده باشه گفت : مفهوم زندگی اینه که صبح کله ی سحر باید پاشی بری سر کاری که حالت ازش بهم می خوره تا بتونی سه لقمه غذایی که دوست نداری بخوری ، یوبوست بگیری، بعدش نصفه شبی که بلا کِشِ شیکمت توی توالت شدی و بوی گند غذایی که نتونستی درست هضمش کنی، دور و برت رو گرفته، بچه ی نیمه بالغ ت ، وسط زور زدن، ازت سوال فلسفی بپرسه و تو بفهمی که چرا نباید جوابش رو بدی ! ... کل مفهوم و کیفیت یه زندگی خوب همینه ... بهش گفتم : عه بابا اذیت نکن دیگه ، جواب این سوال واسه م مهمه ، مرض که ندارم الکی ازت سوال بپرسم ... گفت : چرا دیگه ... داری ... مرض داری که توی توالت منو گرفتی به حرف ... بچه جون! آدم سالم باید یه کاری داشته باشه که انجام بده و زندگیش برقرار باشه و بهش خوش بگذره اما یه چیزهایی هم داشته باشه که زندگی رو کوفتش کنن و نذارن خیلی بهش خوش بگذره و به اون دور دورا بپره ، مثل یه همسر ، چندتا بچه ، قسط، قرض، تعهد ... آدم سالم باید بتونه موقع غذا خوردن، غذا بخوره، بی مزاحمت ... موقع پس دادنش هم، پسش بده ... بی مزاحمت، بعدش هم بره کپه ی مرگش رو بگذاره بی مزاحمت ، همه ی سوالای زندگیش هم باید به همین چیزها مربوط باشه، وگرنه یه جای کارش می لنگه، سالم نیست ... هر وقت راجع به معنا و مفهوم زندگی یا هر چیز قلمبه سلمبه ی دیگه ای، برات سوال پیش اومد ، بدون یه مرگت شده، یه مرضی، چیزی، داری، چون آدم سالم سرش انقدر به زندگی گرم ه که واسش از این ریخت سوالا پیش نمیاد ... گفتم بابا اذیت نکن دیگه یه پند پدرانه ای ، حرف حکیمانه ای ، تجربه ی یه عمر زندگی ای ، یه چیزی بگو دیگه ، الان در وضعیت حساس کنونی ام! ، دارم وارد مرحله ی جدیدی از زندگیم می شم، اون فوت کوزه گریِ زندگی رو بهم یاد بده ... ، بذار من هم هر جا می شینم بگم "بابام همیشه می گفت ... " ... بابام همونجور که داشته زور می زد گفت : بگو بابام همیشه می گفت با غذات ور نرو بچه، بخورش ... گفتم اه بابا این لحظه ی ناب پدر و پسری رو خرابش نکن ، یه حرف فوق العاده راجع به دنیا و روزگار و عرفان و درک و شعور و این جور چیزها بگو دیگه ... بابام گفت : هنوز واسه ی این حرفها کوچیکی، برو بگیر بخواب بچه، بذار ما هم به کارمون برسیم ... گفتم: بچه نیستم، بزرگ شدم دیگه ... گفت : برو بچه ، بچه ای هنوز ... گفتم: بزرگ شدم ... بابام گفت: خودت نمی فهمی که الان ، فکر می کنی بزرگ شدی، اما بچه ای هنوز ... گفتم: خوب تو یه نشونه بگو تا من خودم هم بفهمم بزرگ شدم یا نه ؟ ... گفت: یه حالی رو می گم، هر وقت فهمیدیش ، بیا بگو بزرگ شدم ... با غرور و اعتماد به سقف گفتم: بگو ببینم ! ... بابام گفت: یه پیرمرد 99 ساله تولدش ه ، اسم و رسمش رو یادش نمیاد، زوال عقل داره، بچه ها و نوه هاش همه دورش جمع ، واسه زورکی زنده نگه داشتنش انواع وسیله های پزشکی بهش وصل، روبروش شمع، می خواد شمع کیک تولدش رو فوت کنه، نفسش یاری نمی ده یه فوت دو فوت سه فوت، ... نع یاری نمی ده نفس بد کردار، ... به بدبختی همه زورش رو با هم جمع می کنه تا محکم فوت کنه اما به جای بالا، باد از پایین ش در می ره و از اون بدتر ، دندون مصنوعیاش هم از حلقش در میاد، می افته توی کیک، ... بعدش می زنه زیر گریه ... اما نه واسه این حال و روزش ، نه واسه تن پیر و فرتوتش، نه و...
-
38
38__کافه بزرگسالی__در ستایش دشمنی
از آن آیه هاییست که در دم ایمانش می آوری ، هنگامی که می گویی می روم و نگاهش می گوید: "به جهنم" ... رُخیست که هیچ بَزَکی دگرگونش نمی تواند کند. می فهماند: چیزی ناب و خالص در حال وقوع است. چیزی که بر هر دوستی و مصاحبتی ارجح است ، بر هر گذشته و خاطره ای، بر هر وَهم و حقی ، بر هر امید و آرزویی ... نامش دشمنیست. صادقانه ترین کلام بشریت، خالصترین نوع رابطه، بی دریغ ترین نوع توجه. آنچه تفسیری را بر نمی تابد، منظوری غیر از خودش ندارد، رنگِ ریا نمی پذیرد، در افت و خیز زمان گم نمی شود ، تغییر نمی کند، استوار، پیوسته و بی توقف است. دشمنی، بچه بازی در آوردن آدم بزرگهاست. کمر همت به نابودی خویشتن بستن است، به بهانه ی دیگران. ... آخ اگر در "ساختن" چنین پایمرد بودیم، حاشا که هرگز حسرتی در زندگی می داشتیم. دشمنی ، عادت به بدیست، عادت به تباهی، بدرقه عزیزان است از آستانه ی در و بوسیدن دهان مردگانِ آشنایِ بی لبخند. ... دشمنی ، کشتن دیگران و دفن خویش است. دشمنی، پیشه ایست تمام وقت ... بی وقفه به فکر بودن و غافل نشدن است. مگر می توان دمی از یاد آنکه دشمن خطابش کردی، بکاهی ؟ مگر می توان در دشمنی، ریا و کم فروشی کرد ؟ مگر بر آن که دشمنش بخوانی، نام دیگری می توان نهاد ؟ مگر می شود با کسی دشمن معمولی بود ؟ ... دشمنی ، آغوش زوال است، ملبس به ردایی ستایش برانگیز ، آکنده از عطر صداقت و یکرنگی، که آرزویمان بود ای کاش بر تن دوستیهایمان اینچنین خوش می نشست. دشمنی، اوج وفاداری به حسیست که تسخیرتان کرده ... از آن نمی بُرید، نمی گذرید، "افزونش" می کنید اما تغییر و پایانش نمی دهید و در خلال روزمرگی ها و گذر حسهای دیگر ، گم اش نمی کنید. به افسونی روز افزون، جادویش می شوید و زندگیتان را گرداگرد آن بنا می کنید. آنچنان در سِحر و شیفتگیتان پیش می روید که همگان را در جامه ی دشمن می بینید ، حس می کنید همه حرف بوی خصومت می دهد، همه کار ، نشان از جنگ دارد ، همه چیز در تقابل با شماست و سپرتان را برای محافظت از خویش بالا نگه می دارید و سعی می کنید همواره نیرومند باقی بمانید، در دنیایی که سرتاسرش دشمنیست، فقط "قدرت" ضامن بقاست ، باید بتوانید "چیز" ها را به قلمرو مقبول خود هدایت کنید، جایی که مقتدر، پیشدستانه هر حرکت دشمنانتان را در نطفه خفه کرده و یا بتوانید ضربه شصتی نشان همگان بدهید تا حدود خود را بشناسند و جایگاهتان بی تزلزل بماند ، پس بی توقف به همگان چنگ و دندان نشان می دهید و کم کم به واقع ،همه برایتان می شوند دشمن، آدمهای دایره دوستیتان، بار سفر می بندند و از مرزهای رفاقت به دیار بیگانگان کوچ می کنند . زیستگاه همراهانتان هر روز کوچک و کوچکتر می شود تا جایی که حس می کنید دنیا به دو تکه تقسیم شده، یک سو عالم و آدم ، یک سو شما ... دشمنی، زندگی در غربت خانگیست، جایی که کسی مخاطب قرارتان نمی دهد. خسارتهای دشمنی، پیش از آنکه در رابطه ای دشمنانه تجلی یابند در ذهن و احساس آدمها رشد می کنند و در آغاز، کسی بر فرو غلتیدنِ نهایی خویش آگاه نیست ، همگان خود را پیروز کارزار "دشمنی" می دانند، اما هر کُنشی در راه کسب قدرت، پیش تر از آنکه بر اقتدارتان بیافزاید، خُردتان می کند ، تلاش و تمرکزتان را تنها به بخش کوچکی از زندگی محدود می کند و اساس شکست، بی توجهیست ... آدمِ درگیرِ دشمنی، سرانجام از همان صخره ای سقوط می کند ، که یا بر آن ارجی نمی نهد و یا چنان به استحکامش اطمینان دارد که هرگز آزمونش نمی کند. پس آنگاه که دشمنی به دست دشمنش از بلندای اقتدار به زیرِ لگدکوب خسارت افتاد و دریافت که توانی برای پاسخگویی ندارد ، نام آنچه در دل می پروراند را تغییر داده و به جای آنکه بگوید "شکست خورده ی رویارویی با دشمنم"، می گوید "قربانی ظلم ستمگرم" ... اسمش عوض می شود، اما رسمش نع، رفتارش نع ... همچون "دشمنی" از آن دم که کسی می پذیرد در خیل قربانیان است، همه تن را جلاد و همه جا را قربانگاه و هر مراوده ای را بخشی از آیین قربانی شدنش می پندارد. برای او سگ گله و گرگ، فرقی با هم ندارند ،،، قصاب و چوپان ، فرقی با هم ندارند ،،، همسر و دوست و آشنا و غریبه ، فرقی با هم ندارند ... او قربانی است و همگان، ستمگرش، هیچ چیز و هیچ کس ، نگاه و مسیر زندگی کسی که قربانی بودن را پذیرفته، عوض نمی کند. در هر حال و هر روز و هر شرایطی ، او همیشه قربانی باقی می ماند چرا که قربانی ، به دنبال رهایی نیست، به دنبال ابراز شِکوِه و انتقام است . و انتقام، مزمن، موذی و فرساینده است، ذهن را درگیر می کند و لایه ای تک رنگ بر روی تمام لحظات زندگی می کشد. چشمان آدم انتقامجو به روی هر انتخابی بسته می شود و روایت زندگیش همچون مگسی زباله نشین، به یک تکه ماجرای کوچک از کل داستان می چسبد و آنقدر سمج، دلکنده نمی شود تا سرانجام ب...
-
37
37__کافه بزرگسالی__مَدروزگی
+ چای می خوری یا قهوه ؟ - چای + چای ؟ - آره + چایی خور نبودی تو ؟!!! - خخخ ، شدم ! ... اینا چیه می نویسی؟ + دارم با اجازه ادبا و حُکما، یه مفهوم جدید رو به فرهنگ لغات اضافه می کنم - چی هست این مفهوم جدیدت ؟ + مَد روزگی - چی چی روزگی ؟!!!! + مـــــــــد رووووزگییییی ... تقریبا معادل انگلیسیش می شه Event Reinterpret یعنی تفسیر مجدد یک واقعیت، به واسطه ی فهمیدن بخش تازه ای از همون واقعیت ، یعنی یه داستانی تا حالا برات یه مفهومی داشته، اما یه چیز تازه ازش می فهمی و وقتی دوباره اون داستان رو یاد آوری می کنی ، معنی و مفهومش، کلا برات عوض می شه - اوه اوه، چه پیچیده ، مگه داااااریم ؟ + چرا نداریم ؟ اتفاقا پیچیده هم نیست، خودت مگه عشقِ قهوه نبودی؟ چی شد یهو چایی خور شدی ؟ - تلاش خوبی بود برای در رفتن از جواب، من نمی دونم چه کرمی ه که یه مفهومی می خوای خلق کنی که غیر کاربردی و الکی-پیچیده ست ، وقتتو بابت یه چیز مفیدتر بذار + اگه سوالم رو درست جواب داده بودی، خودت می فهمیدی که خیلی هم کاربردی و روزمره ست ... چی شد که چایی خور شدی و قهوه از لیستت خارج شد ؟ - الکی توپ رو توی زمین من ننداز ، من فقط ترجیح دادم الان چای بخورم چون احساس خوبی نسبت به چایی دارم ، هیچ ربطی به تفسیر مجددم از قهوه نداره ... تو اگه می تونی، همینی که الان گفتی رو به صورت غیر پیچیده توضیحش بده + ممم باشه ... غذای مورد علاقه ت چیه ؟ - ماکارانی + خب بذار اول بفهمیم، مورد علاقه بودن یعنی چی ؟ ... یعنی اینکه وقتی اسم ماکارانی رو میارن پیشت یا یه ظرف ماکارانی میذارن جلوت، مغزت یه عالمه از خاطرات خوب و پر لذت، راجع به خوردن ماکارانی خوشمزه برات می سازه، توی ذهنت یه چیزی می گه آخ جووووووووون ماکارانی، یه چیز عالی، یه چیز بی نقص، یه چیز خوشمزه، تا یه حدودی هم مزه ای که از ماکارانی می شناسی رو زیر دندونت می تونی حس کنی، بعد بزاقت ترشح می شه، دهنت آب می افته، معده ت قنج می ره ، اشتیاقت برای خوردن ماکارانی بیشتر و بیشتر می شه تا جایی که دیگه نمی تونی خویشتن دار باشی و می زنی توی کار خوردنش، همه ی این لحظات هیجان انگیز، توی سرت ضبط می شه و مخلوطی از این لذت و هیجان باعث می شه تا اسم غذا بیاد، تو اول به یاد ماکارانی بیافتی، چون دلت می خواد اون لذت رو دوباره امتحان کنی. حالا فرض کن یکی از اقوامت که خیلی باهاش رودروایسی داری، دعوتت کرده خونشون، می ری سر میز می شینی و می بینی غذا ماکارانی ه ... همه ی فرکانسها به معده و بزاق دهان و آدرنالین و سیستم خاطراتت فرستاده می شه تا شرایط برای خوردن یه غذای عالی آماده شه ، به هیجان می یای و یواش یواش خویشتنداریتو از دست می دی ، دست به چنگال می بری ، از هیجان نفسات بلند تر می شه ، دهنت آب می افته ، همه ی خاطراتت بهت می گن یه لقمه بذار دهنت ، یه لقمه بذار دهنت ، عالیه عالیه عالیه و یه لقمه می گذاری دهنت .... هووووپ ... می بینی که مزه ش افتضاحه ، حتی درست نمی تونی بجوییش ، با خودت می گی لعنتی مگه می شه کسی بتونه ماکارونی رو به این بدی درست کنه ؟ چرا ؟ آخه چرا ؟ ... چرا با خاطرات منِ جوون یه همچین کاری می کنید ؟ ... تصمیم می گیری از دهنت بدیش بیرون اما می بینی همه دارن به تو و ماکارانی خوردنت نگاه می کنند، پس به جویدنت ادامه می دی و به دست خودت خاطراتت رو ویرون می کنی ، انگار ناظم دوران دبستانت رو با پیژامه دیده باشی یا هیتلر رو که نیمه لخت با سر کفی و تنِ خیس، با لنگ از خزینه جسته بیرون و به یه لهجه ی محلی ایرانی داره فحش خار و خاشاک به کسی می ده، کلا کاراکتری که از ناظمت و هیتلر توی ذهنی ساخته شده ناگهان از هم می پاشه ، به همون ترتیب هم خاطرات خوبت از ماکارانی دچار تغییر می شن، خلاصه بعد از 7 – 8 بار قورت دادن و بالا آوردن همون لقمه توی دهنت ، موفق می شی که اولین لقمه رو بدیش پایین ، اما این تازه اولین لقمه ست و از سر رودربایستی مجبوری تا آخر بشقاب، همین شکنجه رو ادامه بدی، بعد از اینکه بشقابت رو به هر بدبختی ای که شده، تموم کردی می خوای از سر سفره فرار کنی که میزبان برات یه بشقاب دیگه می کشه و میذاره جلوت و به همه می گه: "این عزیز دل ما اصلا کمتر از 3 بشقاب ماکارانی نمی تونه بخوره ، اصلا هر کجا دیدید کمتر از سه بشقاب ماکارانی بخوره یعنی اینکه صاحب خونه رو دوست نداره" ... پس می فهمی که به باد فنا رفتی و چاره ای هم نداری پس ادامه می دی ... حالا ... دفعه بعدی که یه جایی ، یه ظرف ماکارانی روبروی خودت ببینی خاطرات اون شکنجه ، بازشناسی تو رو از ماکارانی دگرگون می کنه و دیگه اون حال سابق سراغت نمیاد در اینجا شما دچار مدروزگی شدید ، یعنی به واسطه تجربه جدید یا درک بیشتر از یک پدیده یا واقعیت، مفهوم و تفسیرش برات عوض می شه ... - ی...
-
36
36__کافه بزرگسالی__میزبان
چرا با اینکه همه مون می دونیم مسکن چیه و به چه کاری میاد باز هم روی قرص مسکن می نویسند، فقط در هنگام درد مصرف شود ؟ توهم بدی ه که کسی فکر کنه درون همه ی آدمها رو می شناسه ،،، ولی معمولا هر کسی واسه این توهم، دلایل قانع کننده ی خودش رو داره، بعضی ها فکر می کنند چون عمری ازشون گذشته و سرد و گرم روزگار چشیدن و آدمهای زیادی رو تجربه کردند ، پس همه رو می شناسند ... بعضی ها فکر می کنند چون سواد بالایی دارند روانشناسی بلدند و کتاب زیاد خوندند پس صاحب نظرند ... بعضی ها هم چون توی ذهنشون ماجرا ها و خاطرات زندگیشون رو زیادی هم می زنند، به این نتیجه می رسند که با همه زیر و بم دنیا و آدمهاش آشنا شدند ... شاید هیچ کاری به اندازه ی پیشخدمتی، آدمو در شناخت ذات انسان ها متخصص نکنه. آدمها خیلی از رفتارها و خواسته هاشون رو عوض می کنند چون می ترسند به واسطه بروز واقعیتشون، چیزهایی رو از دست بدند، هزینه ی چیزهایی براشون زیاد بشه، اما زمانی که شما یک ماشین خدمتگزاری بی هزینه باشید تا هر کس هر جور که بخواد بتونه باهاتون رفتار کنه و شما هیچ واکنشی به غیر از "خدمتگزاری" نداشته باشید، تازه ترس انسانها از بروز خودشون می ریزه و نشون می دن درونشون واقعن چی ه ، تمایلاتشون چیه ، خواهش هاشون چی ه ... ذات انسانها رو وقتی که بده بستونی نباشه، راحتتر درک می کنی، وقتی نیش و نوشی نباشه، وقتی ترس از تلافی نباشه، وقتی بی بها و چشمداشت ، فقط بساط عیش و نوششون رو جور کنی ، اونوقت می شه از دور ایستاد و آدمها رو خوب تماشا کرد. آدمها هر وقت به پیشخدمت احتیاج داشته باشند، با یه بشکن یا تکون دادن دست فرا می خوننش تا کاری رو که لازم دارند براشون انجام بده و میزبان هم لبخند به لب، آماده ی ارائه ی خدمت ه و با همین لبخنده که پیشخدمتها، خائنترین آدمها به خودشون می شند، انقدر به صورتشون وهم لبخند می گیرند که فراموش می کنند واقعن چه حسی دارند ، با یک عادت همیشگی ، روبروی هر اتفاقی لبخند می زنند و این آدمهای اطرافشون رو تحریک می کنه تا هر کاری واقعن دوست دارند، انجام بدند و دست از مراقبه و هوشیاری تعاملی شون بردارند. هر چی پرده های هوشیاری بیشتر فرو می ریزند ذات اصیل انسانی بیشتر برهنه و شیدا به رقص در میاد، خودخواه، سود جو ، درنده، بهره کش ... اما با همه ی این اوصاف و صفات ، باز هم انسان در ناآگاهیش، بسیار قابل تحمل تر از زمانی ه که موقر و شیک ، روبروت نشسته و کلمات عظیم و حجیم رو مثل جورچین به هم می چسبونه و به خوردت می ده. ... چون می دونی حداقل ، اونموقع واقعا داره خواسته هاش رو مطرح می کنه و در حال بازی دادنت نیست، خودِ خودِ خودش ه ، ... در واقع آدمهای آگاه، زمانی که رفتارهایی سرشار از خوبی و مهربانی و عدل و انصاف، نشون می دند، خودشون نیستند و در حال ظاهر سازی برای رسیدن به خواسته های واقعی شونند، حتما یک دوره ای توی زندگی ت، باید پیش خدمت بوده باشی ، تا از رویاهای کودکانه ای که در مورد انسانیت و انسان والای ارزشمند متصوری، دست کشیده و حال و روز آدم بزرگها رو فهمیده باشی. آدم از خودش می پرسه اگه اینجوره ، چرا انسانها باید با هم در ارتباط باشند، وقتی انقدر زیاده خواه و خودخواهند و برای رسیدن به خواسته هاشون ظاهرسازی می کنند ؟ از قدیم گفتند سوال خوب، نصف جواب ه ، پس اگه به این سوال درست جواب بدیم، نصف راه رو رفتیم، ... کوزه ی آب چیه ؟!!! یک جسم سفالی با شکلی مشخص و طرح ها و رنگهای روش ؟ یا فضای خالی داخلش که می تونه آب رو توی خودش نگه داره ؟ ... کدوم یکی از این خاصیت ها رو به تنهایی اگه داشته باشه، باز هم کوزه ی آب ه ؟ کدوم خاصیت آدمها، به تنهایی، باعث می شه که روابط و اجتماعات انسانی شکل بگیره ؟ ... ساده ترش اینکه چه چیز از ما ، ما رو برای دیگران خواستنی می کنه ؟ چه چیزی ما رو در تصورات دیگران، می سازه ؟ اونچه هستیم یا اون کاری که براشون انجام می دیم ؟ عشاق ناکام به همدیگه می گن "تو منو فقط واسه پر کردن تنهاییات می خواستی؟" ... خب مگه توی این رابطه چه کار دیگه ای قرار بود انجام بدید ؟ روی قرص مسکن نوشته، در هنگام درد مصرف شود ... خب مگه قراره کی مصرفش کنیم ؟ ما کی به سراغ همدیگه می ریم ؟ کی پیشخدمت رو صدا می زنیم ؟ چرا ما از گوسفندها مراقبت می کنیم در حالی که عاشقشون نیستیم و می کشیمشون در حالی که ازشون متنفر نیستیم ؟ خیلی محتمله الان در حال مقاوت کردن در برابر پذیرش این واقعیت باشید که ما انسانها کارها رو فقط و فقط به خاطر منافع و ترسهامون انجام می دیم و اخلاق و ارزش و انسانیت، تنها، روکشی زیبا برای تزئین کارهامونه چون دوست داریم در عین خودخواهی، ظاهرسازی کنیم که خودخواه نیستیم و از خودمون راضی و خرسند باشیم و والا و وارسته به نظر بیایم. اما لحظه هایی توی زن...
-
35
35__کافه بزرگسالی__گناهکار
آنگاه که سکه خورشید، شرق آسمان را با انوار طلایی خویش روشن کند و خنکای باد صبحگاه، رخوت را از چشمان به هم دوخته ی آسودگان، بِرُباید، هنگامه ی فراخوانی گناهکاران شب زنده دار، پس از بزمی آلوده ، فرا می رسد. ناقوسها به صدا در آمده تا آنان که تمامی شب را، غوطه ور در گناه خویش بودند، به میدان مرکزی شهر آواز دهد ، مردمان با اشاره ی انگشت شماتت به زانو زدن بخوانند و ندای ندامتشان را گوش دهند ، باشد که وجدان پرهیزکاران با تقوا، اغنا شوند. پس رود گناهکاران، با این آوا، افتان و خیزان، غلتان چون سیلاب گل، از کرانه های شهر، به کوی و برزن جاری شده تا در ندامتگاهِ مقرر، به هم رسند و در پیشگاه پاکیزگان صف ببندند، با سری افکنده، چشمانی شرمسار ... بگویید که آلوده ایم: آلوده ایم بگویید که شرمساریم: شرمساریم بگویید که به خواهش های نفس، اسیریم، گرفتاریم : اسیریم ، گرفتاریم شمایان گناهکارانید، گمراهانید، سالکین راه تباهی ، تاریکی، پلیدی ... و ما پاکیزه مردمان که به ردای خویشتنداری و زهد و تقوا ملبسیم، تشخیص دهنده میزان خیر و شرّیم، معین کننده ی مرز باریک تمایز سفیدی و سیاهی، محک سود و تباهی ... ما گناهکاران و شما مردمانید آنگونه می گویند مردمان و اینگونه پاسخ می رسد از گناهکاران ... از پسِ سرودِ بامدادی ، تار و پود در هم می تنند ، آلوده و پاکیزه ، روشن و تاریک، نقش می بندند بر فرش زندگی و آن رنگها و مرزها که لحظاتی قبل ترک بارز و مشخص بودند، در طرحی بزرگ گم می شوند. روز آغاز و معاشرتها و بده بستانها جای گفت و شنودِ مردمان و گناهکاران را پر می کند و همگان، "یکسان در رویارویی" و "طبیعی در رفتار" می شوند. زیرا برای هر کس سهم و روزی ای مقرر است و در راه رسیدنش، همه محق ... پس اگر در کسب و تجارت، حرص و طمعی باشد، طبیعیست ، که این راه و رسم تجارت است. اگر در سیاست، دروغ و ریایی باشد، طبیعیست، که این راه و رسم سیاست است. اگر در کامجویی، زیاده خواهی باشد، طبیعیست، آیین عشق ورزیست. اگر در منش بزرگان غروری باشد، طبیعیست، منزلت و شان انسانِ والاست. اگر حسد و خشم و خشونتی به دشمنان باشد، طبیعیست، ساز و برگ عدالت است. اگر ترس در کار باشد، طبیعیست، شرط عقل است، حافظ جان و ضامن بقاست. اگر خور و خوابی باشد، طبیعیست، اسباب آسودگی نوع بشر است. تمامی روز، تا زمانی که خورشید مردمان، روشنگر سنگفرش های شهر است، هر کس هر چه کند جزئی از ذات و سرشت آدمهاست، به حق است، طبیعیست. اما بدان زمان که درخشش طلای خاور به سرخی مس باختر افول کند ، همه چیز از بها می افتد و این یعنی، اکنون روز به سر آمده و هر نفسی باید به دنبال آسودگی خویش، دست از آزیدن بکاهد، به گوشه ای رود تا به صدای درونش، که بیرون می خزد، گوش فرا دهد. صدایی که برخی را، وسوسه ی شروعی تازه و برخی را، دعوت به خوابی پایانبخش است. چه بختیارند آنان که بی دغدغه سر به بالین می نهند. راضی و خشنود به آنچه از زندگی و روز گرفته اند. با خویش و دنیا در صلح. نه حسرتی از کرده و حق خویش دارند، نه خشم و حرصی بر آنچه دیگران سهم برده اند، نه در صف ملامت شنوندگانند، نه در خیل قاضیان و مدعیان. کمی سختتر به بخواب می روند اما، کسانی که در نهان شان، شعله ی خواهش، هنوز سوسو می زند و یا حرارتی وسوسه گر از زیر خاکسترها گرمشان می کند. دیرتر، بی تاب تر، اما به ساز بی اعتنایی، سرانجام آنان نیز آهنگ خواب کرده و دیده به آسودگی می بندند. گناه خواهانِ زاهد قبا، آن تقوا پیشگان روز و خماران نیم شب، بی خوابِ بی خوابند، از وحشت هیولایی که در نهانشان سراغ دارند، خود را بر تخت شکنجه ی پرهیزکاری چهار میخ می کنند و تمامی شب از آن نعره ی تمنای خزنده ی گزنده ی درونشان، که پیوسته وسوسه می کند، بر خویش می پیچند. می پیچند و رنج می کشند. همچون پارچه کهنه ی نظافت در لحظه ی آبگیری، بر خود مچاله می شوند و عرق می ریزند و فریادهایشان را در خویش فرو می کشند، به رنجی خورنده، نقاب خویشتنداری را بر جزام چهره می گیرند، اما نه از روی پاک نهادی، نه از زشت شمردن خواهشهای درونشان، نع ... دم نمی زنند که مبادا پرده های ریا بیافتد ، چهره های رام و اهلی شان در نزد مردمان، مخدوش شده و جایگاهشان، به جای قاضیان، در صف ملامت شوندگان باشد. همواره به رنج، همواره به خشم، نیازشان را ، هویتشان را ، عطششان را پنهان و کتمان و انکار می کنند تا مقبول مردمان افتند، در خیل قاضیان باشند، اما برای برخی، سرانجام "افسار" گسیخته می شود و نفس چهار میخ شده، چهار نعل به سمت آن جاذبه ی گریز ناپذیر می تازد. به مانند سوراخ شدن کف تنگ آب، گویی چیزی از درون کنده شده و جای خالی اش، حفره ای مکنده ایجاد کرده تا دیوانه وار ببلعد، به امید آنکه روزی جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کند. "...
-
34
34__کافه بزرگسالی__بودن یا نبودن
شاید لازم باشه برای گفتن این داستان، اول، یه کم مقدمه چینی کنم ، هر چند وقتی آدم برای گفتن یک چیزی مقدمه چینی می کنه و هی توضیح می ده، یعنی یه بخشهایی از داستان، مورد تاییدش نیست، بهش افتخار نمی کنه، شرمساره، احساس ضعف و خسارت و گناه می کنه. البته طبیعی ه ، برای هر کسی ، تعریف داستان عاشقانه ای که محبوب ش توی داستان نقشی نداشته باشه، خیلی زجر آوره ... اینکه تعریف کنه شرمسارانه، هر جا که می تونسته و نمی تونسته، پا پس کشیده، ... به جای اینکه قدمی جلوتر برداره، ... خیلی سخت تر هم می شه وقتی بخواد اعتراف کنه، پشت یک میز تک سرنشین نشسته، روش رو کرده یه طرف دیگه و همه ی نشانه های زوال رو نادیده گرفته، اجازه داده هر چی در حال اتفاق افتادن ه ، اتفاق بیافته. ... بعضی سهل انگاری ها قابل جبران نیست، ... لحظه ای وجود داره که آدم باید جسارت کنه و کار درست رو انجام بده، اما از تشخیص اون لحظه عاجز و از زمان وا می مونه، ... واموندگی، دردیه که آدم مبتلا، حاضر می شه زمین و زمان رو به هم بدوزه، آسمون ریسمون کنه، به عالم و آدم خسارت بزنه، تا بتونه انکارش کنه ... همه ی ماها دوست داریم قهرمان داستان خودمون و دیگران باشیم، آدمهای قوی ، باهوش ، کاردون، مشکل گشا ، آدمهای عالی و بی نقص ، آدمهایی تحسین شده، آدمهایی که همه چیز رو در کنترل خودشون دارند و سرنوشت همه رو رقم می زنند ... آدم های عالی ای که من می شناختم ، دنبال انجام بهترین کار بودند و کارها رو برای بهبود شرایطی که توش زندگی می کردند ، انجام می دادند ،کاری رو انجام می دادند که به نفع همه باشه، کاری که بواسطه ش ، همه شاد و برنده می شدند، همه، از جمله خودشون ... خب قطعا این جور آدمها توی این داستان نیستند، چون اگه بودند که اصلا نیازی به مقدمه چینی نبود، خیلی با افتخار و شفاف و صریح، داستان رو می گفتم ، ... می دونستید خیلی از دکترها نسخه هاشون رو بدخط و ناتمام می نویسند چون اسم یا طرز صحیح نوشتن اسم دارو رو بلد نیستند ؟ در واقع نوشته شون رو مخدوش می کنند تا کسی متوجه نقص و خطاشون نشه، ... مثل آدمهای عادی ، ... آدمهای عادی هم می تونند با کمی دروغ و لفاظی و انتخاب مخاطب مناسب در زمان و موقعیت مناسب و مخدوش کردن بخشی از داستان، لباس آدمهای عالی رو به تن کنند، اما واقعیت اینه که بر خلاف آدمهای عالی، آدم های عادی، فقط به چیزهایی اهمیت می دن که مستقیما درباره نفع و زیان خودشون باشه ، ارزش اون کاری که انجام می دن واقعن براشون مهم نیست، اونها فقط می خوان سود ببرند و از ترسهاشون دور باشند، مثل مزدورها ... منطق مزدور ها هم همین ه ، تنها تفاوتشون با آدمهای عادی اینه که آدمهای عادی خودشون تصمیم می گیرند که با چه کاری سود شون رو تامین کنند و از زیان کردن دور بشند، اما مزدور اجیر می شه تا کاری رو انجام بده که در واقع به سود کسی دیگه ایه، ماهیت اون کار اصلا برای مزدور مهم نیست، اون به واسطه ی کاری که انجام می ده به سودی غیر مستقیم می رسه ، پول، موقعیت یا هر چیز دیگه ای، ... به نظر می رسه کارش بده ؟ به نظر می رسه چون داستان راجع به یه مزدوره هنوز هیچی ازش نگفتم ؟ ... نه ... باور کنید قضیه خیلی بدتر از این حرفهاست ... در یک قدم جلوتر می بینیم که سرسپرده هم وضعیتی شبیه به مزدور داره ، یعنی کاری رو انجام می ده که محتوای اون کار براش مهم نیست، مهم اینه که کسی رو راضی کنه ، کسی که حس خواهش و تسلیم و ناکامی شدیدی به اون داره، به نظر می رسه کار این از اون یکی چندش آورتره، چون حتی بابت کاری که انجام می ده نفع و لذتی هم نمی بره ... اما داستان، راجع به سرسپرده هم نیست چون یه موجود دیگه ای وجود داره که از هر دوتای اینها بدتره ... بلاتکلیف ... ، کسی که کاری رو انجام می ده چون سر راهش ه و یا انجام نمی ده چون سر راهش نیست ، مردده، برنامه ای نداره، علف کف جوب آب ه، بدون اینکه واقعا جایی بره، با هر موج آب، فقط تکون می خوره... و توی جامعه ی بلاتکلیفها یه غشری وجود داره که همه ی بلاتکیفها ازشون دوری و اعلام برائت می کنند ... بلاتکلیفهای وامونده ... اینها کارها رو به این دلیل انجام می دن یا نمی دن، چون فکر می کنند کار دیگه ای نمی تونند انجام بدند ، مجبورند، بی چاره ند، توی این موقعیت گیر کردند و هیچ راهی ندارند. این ها غذا رو از دهن می ندازند، زندگی رو از شور می ندازند، یارشون رو از رمق می ندازند، آدم رو از نفس می ندازند و دست آخر، خودشون رو از چشم، می ندازند. برای درک بهتر داستان اصلی ، هنوز احتیاج دارم باز هم براتون یه چیز دیگه ای تعریف کنم ، ... چند وقت پیش، خاله ام رو بخاطر سرطان از دست دادم، یه شب توی جاده بودیم و از یه مسافرت کوتاه داشتیم بر می گشتیم خونه که بهمون خبر دادند سرطان به اندام داخلی بدن خاله م حمل...
-
33
33__کافه بزرگسالی__شاهد عینی
+ [مرد سعی می کند مودب و موقر باشد] سلام خانم ... می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم ؟ - [با لحنی خونسرد و بی تفاوت] همینجوری ایستاده می خوای این کار رو بکنی ؟ ... صندلی رو بکش عقب ، قشنگ بشین سر میز ، هم به من احترام بگذار هم به حرف خودت + [دستپاچه و شوکه] ممنونم ... بله حتما ، اگه اجازه بدید می خواستم خودمو خدمتتون معرفی کنم - لازم نیست، تو حرف بزن خود به خود معرفی می شی ، اون موقع دیگه اسمت چه اهمیتی داره ؟ ... صحبتمون به درازا می کشه، می خوای چیزی سفارش بدی ؟ + ممم بله ... حتما ... [رو به گارسون] جنااااب ، ببخشید ، یه چایی لطفن - خب ؟! ... بگیر + [متعجب] جان ؟! ... ببخشید ، چی رو بگیرم؟!!! - وقتم رو دیگه ... مگه واسه همین کار نیومده بودی ؟ + آه [خنده ای مقطع و مستعصل می کند] ... بله ... ببخشید یکم جا خوردم ... واسه یه همچین برخوردی آمادگی نداشتم - اگه می خوای برو یه وقت دیگه که آمادگی برخورد با عواقب خواسته هات رو داشتی، برگرد + [هول می کند] نه نه ... خوبم ... یعنی الان درست می شم ... والا نمی دونم از کجا سر حرف رو باز کنم ، خیلی شوکه کننده این گفتگو شروع شد - خب می تونی از سر میز بلند شی بری با خودت تمرین کنی تا واسه یه همچین موقعیتی آماده شی ؟ یا می تونی بمونی و مثلا بگی هوا یکم گرم شده مگه نه ؟ ، می تونی هم بگی قیافه تون برات خیلی آشناست و اصلا واسه همین اومدم سر میزتون تا ببینم کجا همو دیدیم ؟ ، اگه یکم فانتزی تر بخوای باشی می تونی بگی "خانم باورتون نمی شه اما من دیشب این صحنه و گفتگو با شما رو توی خواب دیدم" ، یا یه همچین چیزی ... آدم بزرگها هر چی از سنشون می گذره، بیشتر مشکل ارتباطات و دوستیابی پیدا می کنند + خب شما کدوم راه رو پیشنهاد می کنید ؟ فکر می کنید کدوم بهتر جواب می ده ؟ - به نظر من "واقعیتِ یهویی" از همه ش بهتره، مقدمه و تدارکات رو بذار کنار، اگه واقعن می دونی چی می خوای، یهو و محترمانه بگو و آمادگی پذیرش هر جوابی رو هم داشته باش ... می تونی با عبارت "من می خوام" شروع کنی ... [منتظر پاسخ می ماند] خب ؟! + بسیار خب ... من می خوام ... [چایی میارن ... بفرمایید قربان ، چایی تون ... ممنون ... امر دیگه ای ندارید ؟ ... نه ممنونم] ... بفرمایید چای - نوش جان + [یکم از چای می خوره] به به چه خوش عطره - بگیییرش، ... [منظور وقتشه] + جان ؟ ... - وقتمو + آها بله ... راستش من می خواستم یکم باهاتون صحبت کنم - می خواستم ؟ !!! [پوزخند می زند] "می خواستم" مربوط به گذشته ست ، الان داری صحبت می کنی ... برای بعدش برنامه ات چیه ؟ + بله بله حق با شماست ... دارم صحبت می کنم [خنده ی مستعصل]... درسته ... [نفس تازه می کنه تا آماده ی گفتن شه] ... خیلی وقته شما رو می بینم که میاید اینجا ... خیلی مورد توجهم بودید ... [سریعا حرفش را تصحیح می کند] یعنی هستید، همیشه مورد توجهم بودید و هستید، با اینکه نمی شناختمتون همیشه براتون ارزش و احترام خاصی قائل بودم و هستم، این متانت و آرامش خاصتون ، چهره تون که زیباست اما طبیعی و غیر نمایشی ه ، [با خجالت و استیصال] یعنی عجیب غریب آرایش نمی کنید ، انگار معمولی ه اما واقعن معمولی نیست ، یه پختگی و زیبایی خاصی توشه ، نمی دونم چجوری توصیفش کنم اما یه زیبایی خاصی دارید که نمی شه گفت مربوط به اجزا صورتتون ه ... همیشه بهتون فکر می کنم ، هیچ وقت از فکرم بیرون نمیاید ، [خودش رو جمع و جور می کنه تا حرف اصلی رو بزنه] من عاشقتون شدم ... فکر نکنید این یه حس آنی و زودگذره هااا ، نع ... از اولین لحظه ای که دیدمتون هر روز و هر شب با خیالتون زندگی کردم، هفته ها ، ماهها ، یه لحظه بی فکر شما نبودم، با خودم عهد کردم تا این حسم تبدیل به یه چیز درست و حسابی نشه قدم پیش نذارم، باور کنید خیلی طول کشید تا بتونم عاشقتون بشم و این عشق رو تا سر حد جنون رشدش بدم و خودم رو به یه جایی برسونم که جونم به جونتون بسته باشه و نتونم بدون شما باشم و حالا بیام باهاتون راجع بهش صحبت کنم ... - اولا بهت تبریک می گم، ... + سپاسگزارم - توی این دوره زمونه کمتر کسی برای حیاتی ترین مسائل زندگیش هم تلاش می کنه، بهت تبریک می گم که با تلاش و جدیت، خودت رو توی همچین دردسر بزرگی انداختی، ... یه کار احمقانه و انقدر اصرار ؟! ... واقعن تحسین برانگیزه ... دوم اینکه من متوجه نشدم اینهایی که گفتی چه ربطی به من داره ؟! اینها که همه ش مربوط به خودت ه ، اون چیزی که مربوط به من ه و بابت فهمیدنش دارم وقتم رو می گذارم کدوم ه ؟ گفتم خواسته ات رو بگو نه شرح حال ت رو! + [جا خورده و کمی دلخور] گفتم دیگه ... گفتم که بهتون علاقه مند شدم - آها ... اگه منظورت اینه که چون تو از من خوشت اومده الان باید با هم بریم راند دوم، معلوم ه هنوز از خ...
-
32
32__کافه بزرگسالی__از تنهایی تا تنهایی
برای هر کسی یه جوری اتفاق می افته اما اول همش یه چیزه ... خیلی احساس تنهایی می کنی ... و همزمان با خودت فکر می کنی : وای من چه آدم فوق العاده ای هستم ... چه احساسات نابی دارم ... چه شخصیت بی همتایی دارم ... چقدر با استعدادم ... چه آینده ی درخشانی در انتظارمه، واقعا کسی پیدا میشه که لیاقت منو داشته باشه؟ ... یعنی می شه من کسی رو پیدا کنم که همه احساساتم رو به پاش بریزم و اون هم منو عاشقانه روست داشته باشه ؟ ... البته که دوست داری اون تو رو بیشتر دوست داشته باشه ، دائما دلش برات تنگ بشه و هی بهت بگه وای تو چقدر فوق العاده هستی عزیزم! ... تا حالا هیچ کس رو مثل تو ندیدم ... باهات مثل یک پادشاه یا یک پرنسس رفتار کنه و به شدت مشتاقت باشه ، کسی که حاضر بشه فقط به خاطر عشقِ به تو همه چیزش رو فدا کنه و دست به هر کاری بزنه، اگه پسر باشی دوست داری طرف یه دوست دختر بغلی مطیع مشتاق باشه که تو رو رییس و مالک خودش بدونه، و اگر دختر باشی طرفتو شوهری رمانتیک ، خوشتیپ و خوش پوش با صدایی بم و گیرا در منزل با یک شاخه گل رز تصور می کنی که همه جا به عشق تو اعتراف می کنه و تحسینت می کنه... نکته جالب قضیه اینجاست، کسایی با این مشخصات، زود با اردنگی از قلب رمانتیک ما خارج می شن و بعدش، همون تنهایی ای که باعث شد به سمت این آدمها فرار کنیم، برامون تبدیل به یه رویای دوست داشتنی می شه ... بگذریم ... الان زوده راجع بهش حرف بزنیم ... داشتنِ احساس تنهایی، یه دوره ی تکرار شونده در سنین مختلف ه، هر بار با یه بهونه و یه شکلی خودش رو نشون می ده، اولین بار بعد از نوجوونی میاد سراغمون، در این دوره شمع و در قفل شده اتاق و صدای بلند موزیک، نقش مهمی رو در گذروندن وقت، بازی می کنند. بذر احساس خود هنرمند پنداری، توی همین زمینهای خاکی کاشته می شه ... این جوونکا هستند که همه اش کمک می کنند و بی خودی از خودشون توی جمع محبت و فضای مثبت پخش می کنند، همه هنرمند، همه عارف، همه خوب ، اینا همه شون در حال آبیاری بذرشونند ... آدم ها در دوره تنهاییشونه که آماده باربری و خود خوب نشون دهی هستند وگرنه وقتی وارد روابط می شن انگار همه مسئولیت های دنیا تموم می شه. کسایی که توی یک رابطه هستند به هیچ کس توجه نمی کنند، کله شون از گوشیشون در نمیاد ، بعد از هر تلفن هم چیریق چیریق پیام متنی می دن و غیبشون می زنه و معلوم نیست کجا دارن چه غلطی می کنند؟!. گربه هایی که دستشون به گوشت رسیده، اینها نماد گذرِ خر از پل هستند. توی دوره ای که احساس تنهایی و ضعف و نیاز می کنیم، همه مون دارای روحیات لطیفیم. عاشق طبیعت و بارون و باد و مزرعه ی گندم و شبهای مهتابی. شعر می خونیم و شعر می نویسیم ، آهنگ های پر شور و حرارت گوش می دیم ، غمگین ها رو بیشتر ترجیح میدیم ، فیلمهای رومانتیک می بینیم، جملات فیکِ صد من یه غاز ، منتسب به شاعرها و نویسنده ها رو به اشتراک می گذاریم ... وای که عجب دورانی ه این دوران "خودهنرمندپنداری در تنهایی" ... هذیونهای هنری خلق می کنیم ... دری وری های سانتی مانتالی بلغور می کنیم ... برای معشوق خیالیمون شعرهایی از زیبایی و مهربانیهاش می گیم ، از دلتنگیهامون از دوری و جدایی ... از همه جالبتر موقعی ه که معشوق خیالیمون بهمون خیانت می کنه و با رقیب خیالیمون به ریش ما عاشقان دلسوخته می خنده ... بعد آدم می ره توی دفترچه خاطراتش می نویسه : "عزیزم نمی تونم فراموشت کنم، چون هنوز باهات آشنا نشدم و نمی دونم دقیقن چی رو باید فراموش کنم ، اما دوره ای که با هم داشتیم، بهترین دوران زندگیم بود" ! . این جور نوشته ها و هنرپراکنی هایی از این دست، نشونه های بیماری به شدت مسری و زیانبارِ "جفت خواهی" ه. بیماری ای که همه فکر می کنند با شربت عشق مداوا می شه اما آخرش، کار به شیافِ ازدواج می کشه. بعد از اینکه می فهمیم خیلی تنهاییم ، توی خیابون که راه می ریم تو ذهنمون آهنگ هایی رو زمزمه می کنیم ، به تیپهامون بیشتر می رسیم و وقتی میبینیم یه نفر از جنس مخالف تنهاست با خودمون فکر می کنیم که الان میاد به سمتم و با یه شیطنت یا یه جمله خیلی مودبانه سر حرف رو باز می کنه و بهم ابراز علاقه می کنه و بعدش مراحل دنیای عاشقونمون رو تو ذهنمون پله به پله مرور می کنیم و انقدر غرق فکرهامون می شیم که رد شدن طرف رو نمی بینیم ... یا مثلا وقتی یه مدتی هر روز، یک نفر رو تو ایستگاه اتوبوس یا تاکسی میبینیم، با خودمون خیال پردازی میکنیم که باهاش دوست شدیم و همه چیز چقدر رویایی ه، در صورتی که استرس داریم حتی یک کلمه باهاش حرف بزنیم ... به روابط دیگران توجه بیشتری نشون می دیم ... وقتی یه پسر دختر رو می بینیم که تو خیابون دست تو دست با هم راه میرن، احساسات مختلفی تومون بیدار میشه، حسادت، غبطه، همزاد پنداری، رویابافی، غم، عواطف عاشقانه...
-
31
31__کافه بزرگسالی__حماسه ی بوکسور
وقتی یه سکه رو می ندازید بالا 50 درصد احتمال داره شیر بیاد ، 50 درصد احتمال داره خط بیاد ، حالا اگه 99 بار سکه رو انداختید بالا و شیر اومد، برای بار صد ام چه مقدار شانس رو برای شیر یا خط قائلید ؟ بوکسورِ لت و پار شده، دیگه مطمئن بود از پس حریفش بر نمیاد، طرف کلی ازش قویتر بود، هنوز سر پا بود و داشت رقص پا می کرد انگار تازه مسابقه شروع شده، اما بوکسور قصه ی ما بس که مشت خورده بود، دیگه صورتش قابل تشخیص نبود ، جلوی چشمهاش از شدت ورم بسته شده بود و بجز تصاویری محو، هیچی نمی دید، مزه ی خون زیر دندونش بود و روی پاهاش بند نبود، تلو تلو می خورد و رمقی برای ادامه نداشت، حتی برای زدن یک مشت، ... شواهد به وضوح می گفتند که هیچ امکانی برای برنده شدن وجود نداره، در همین بین یک ضربه ی غافلگیر کننده خورد و همون چیزهای ماتی که می دید هم دیگه جلوی چشمهاش تاریک شدند و صداها از گوشش رفتند، انگار که صدها متر به زیر تاریکی دریا فرو رفته باشه، به پایین کشیده شد و بعد صدای برخورد خودش رو با کف رینگ شنید ، کم کم ، همهمه ها دوباره برگشتند و شنید که داور داره بلند بلند می شماره ییییییییییییک --- دوووووووو --- سهههههههه ،،، بوکسور لت و پار می فهمید که بازی رو باخته و دیگه همه چیز تموم شده ست، اگه پاشه، با ضربه بعدی جوری بیهوش می شه که ایندفعه حتی صدای شمارش داور رو هم نتونه بشنوه ... حالا باید چیکار کنه ؟ مثل یک قهرمان پاشه و خسارت بیشتری بخوره و یا مثل یه ترسو همینجور به دراز کشیدنش ادامه بده و خسارات رو در حد کنترل شده ای نگه داره؟ ... چهاااااااار --- پپپپپپپپپپنج .... شششششششششش --- . . . بچه لاکپشت پوسته ی سفید و نازک تخمش رو شکست و به کناری زد ، نور خورشید به چشمش خورد ، هنوز چشماش تار میدید و صحنه ی جلوی چشمش واضح نبود، بلند گفت سلام دنیا، سلام زندگی، سلام آسمان، سلام زمین، سلام گلها، سلام پرنده ها ... مممم پرنده ها !!! ... پرنده ها ؟؟؟ ... و خیلی زود متوجه شد که پرنده ها برای خوش آمد گویی بهش نیومدند،... اومدند بخورنش ، پس حرفهایی رو تاحالا زده بود پس گرفت و به جاش گفت: اه گندت بزنن زندگی ....و بعد پا گذاشت به فرار و پشت سرش سنفونی ای به راه افتاد . از یه طرف صدای چیریک چیریک قدمهای لاکپشت کوچولو روی شنهای ساحل برای نجات جون تازه به دست آورده اش و از یه طرف صدای تق تق برخورد نوک پرنده ها به جای پای لاکپشت روی شنهای ساحل، این موسیقی انقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره بچه لاکپشت که دیگه رمقی براش باقی نمونده بود، خودش رو توی آب انداخت و از شر پرنده ها راحت شد، نفس راحتی کشید و گفت سلام اقیانوس، سلام آب عزیز، سلام آزادی، سلام کوسه، مممم کوسه !!! کوسه ؟؟؟ و خب البته کوسه هم برای استقبالش نیومده بود ، پس لاکپشت دوباره اون جمله رو استفاده کرد : اه گندت بزنن زندگی ... و دوباره سنفونی به راه افتاد، صدای چالاپ چولوپ شنا کردن لاکپشت از یه طرف و دردیده شدن آب توسط کوسه از پشت سرش، یکم جلوتر کوسه دست از تعقیب لاکپشت کوچولو کشید چون به یه قایق ماهیگیری رسیدند، اما لاکپشت دیگه به قایق سلام نداد، حالا دیگه همه ی شواهد حاکی از این بودند که قرار نیست بهش خوش بگذره و قایق هم قطعا برای خوش آمد گویی بهش نیومده ، پس فقط غرغر کنان اون جمله ی معروفش رو زیر لب تکرار کرد: اه گندت بزنن زندگی ، و صدها متر به زیر تاریکی دریا فرو رفت و سنفونی ادامه پیدا کرد ... حادثه پشت حادثه اومدند و رفتند و جمله ی معروف لاکپشت انقدر تکرار و تکرار شد تا از دهنش به چشماش کوچ کرد و سنفونی ای که پشت سرش نواخت می شد، تبدیل به آهنگ زندگیش شد ، بالاخره یه زمانی ، لاکپشت بالغ به ساحلی که یه روزی ازش جون به در برده بود برگشت، ماسه ها رو کنار زد و شروع به تخم گذاری کرد، همونجور که مشغول زور زدن بود دید دو سه تا پرنده اومدن و یکم اونطرفتر نشستند، یه سری تکون داد و نگاهشون کرد و به زور زدنش ادامه داد . . . یه روز توی خیابون یه خانمی از روبروم رد شد که تا حالا به این زیبایی، کسی رو ندیده بودم ، شاید تا 100 متر که ازش گذشته بودم ، هنوز توی دلم داشتم می گفتم: وای چه زیبایی تو! وای که چه زیبایی تو! به خودم گفتم : فرض کن توی دنیای فانتزی هستی و هر چی بخوای ، همون می شه ، خب ، ... اون لحظه دوباره تکرار می شه و اون خانم جلوت ایستاده، بهش می گی وای چه زیبایی تو! و اونم می گه ممنون از تعریفتون ... بعدش چی می گی؟ چی می خوای؟ نگاه می کنم به خودم، ... می بینم هیچی نمی خوام، نه میلی به داشتن و به تملک کشیدن اون آدم دارم ، نه میلی به معاشرت با کسی که تنها شناسه اش توی ذهنم، زیباییش ه، نه هیچ خواسته ی دیگه ای ... اون موقعیت، فقط یک لحظه ی کوتاه و سست بود که از دیدن یک چیز زیبا ، به هیجان اومده بودم ، مث...
-
30
30__کافه_بزرگسالی__ساده_ی_سابق
آنقدر دوام آوردیم، تا آدم روزهای سخت شدیم ، سرباز جنگهای بزرگ ،،، و سرانجام، چه چیزی نصیبمان شد؟ روزهای سخت ... جنگهای بزرگ . . . 1. در فیلم ماتریکس، مرفیوس به نئو ، قرص آبی و قرمز را پیشنهاد می کند، ... آبی را بخور تا در خانه خود از خواب بیدار شوی ، همه چیز تمام می شود، آنگاه می بینی همه اینها ، خواب و رویایی بیش نبوده ،،، قرمز را بخور تا با واقعیت روبرو شوی و من نشانت می دهم عمق لانه خرگوش، چقدر است ، به یاد داشته باش که من فقط قول واقعیت را به تو می دم، نه چیزی بیشتر ، بدان ! اگر قرص قرمز را بخوری ، هیچ راه برگشتی برایت وجود ندارد . . . 2. گوساله از مادرش می پرسد : چگونه می شود ما همان کارهای سابق راانجام دهیم، اما همان گاو سابق نباشیم!؟ مادر می گوید : اگر فقط برای یک روز، شبدر تازه بخوری و طعم آن را بچشی، رنگ و عطر و طراوتش را حس کنی، می فهمی که یک غذا چقدر می تواند لذیذ باشد، پس از آن اگر دوباره مجبور شوی کاه خشک بخوری ، می خوری ... اما دیگر آن گاو سابق نخواهی بود . . . 3. باز برگردیم به داستان ماتریکس ، زمانی که عضو خیانکار گروه، از نئو می پرسد : حالا که همه چیز را دیده ای ، آیا با خودت هزار بار آرزو نمی کردی که ای کاش، قرص آبی را خورده بودم؟ . . . 4. یک روزی ، یک جایی ، یک طوری ، برای آدم اتفاقی می افتد که دیگر آن "ساده "ی سابق ، نخواهد بود ... طعمی را می چشد ، نگاهی را می بیند ، دستی را لمس می کند ، رابطه ای را درک می کند و حرفهایی را می شنود که پس از آن زندگیش، به دو تکه "قبل" و "بعد" از آن اتفاق ، تقسیم می شود. خاص می شود ، باهوش تر و پخته تر میشود ، بزرگ می شود ، دانا می شود و البته که لازمه دانایی ، رنج است ،... رنج فراوان. پس رنج می کشد ، از دانستن ، که اصلا رسم و آیینش همین است ،" هر چه بیشتر بدانی ، بیشتر رنج می کشی" . آدمیزاد همیشه ،حسرت روزهایی را می خورد که ساده و بی آلایش بود، که این روزها را از سر نگذرانده بود ... - آیا حاضریم دوباره به آن روزها برگردی ؟ ... - نع با همه رنجی که می کشیم، حاضر نیستیم گذشته، جاییست که هر چند دلتنگش می شویم، ولی هرگز به آن باز نمی گردیم و با تمام تلخی و حسرتبار بودن تجربه هایمان، نمی خواهیم که دانایی حاصل از آن اتفاق را از ذهنمان پاک کنیم - پس چه می کنیم ؟ - ادامه می دهیم شبیه آدمهای معمولی ، یک زندگی خشک و بی مزه را که از بی وزنی، گویی کاه است، در دهن مزه مزه می کنیم و سرانجام قورتش می دهیم،.. لابد زندگی، همین است دیگر ! اما گوشه ذهنمان همیشه می دانیم که ما یک روزی ، یک جایی، یک طوری ، آن سبزی و طراوت را دیده ایم ، طعم های بی نظیر را چشیده ایم، عطرها، نگاهها، کلمات، شبها و روزها، آدمها و روابط سحرآمیز را درک کرده ایم و هر چند این کاهِ خشک و بی مزه ی زندگی! امروز سیرمان می کند اما اغنا نمی شویم و با گذشت ماهها و سالها ، به آن عادت نمی کنیم زیرا که دیگر هرگز،،،، "آن ساده ی سابق، نخواهیم شد" ...
-
29
29__کافه_بزرگسالی__کلنجار
من هر شب قبل از خوابیدن می تونم به سه تا سوال جواب بدم ، سوالایی که هر کدومشون به تنهایی ، می تونند مسیر زندگیمو عوض کنند ، یه جوری که وقتی فردا از خواب پا می شم، سرنوشتم کاملا تغییر کرده باشه ، اما دو تا مشکل سر راهم هست که نمی گذارن رنگ خوشی رو ببینم ، اولیش اینه که جوابهایی رو که شبها پیدا می کنم، صبحها یادم می ره ، دومیش اینه که همیشه قبل از انجام یه کار مهم ، چند تا کار کوچیک بی اهمیت هست که باید انجام بشه و بعد از اون خورده کارها، شوق آدم برای انجام اون کار بزرگ اولی، از دست می ره یا درگیر چند تا کار پیش پا افتاده ی دیگه می شه، مثلا همین الان که داشتم اینو می گفتم چشمم افتاد به دمپایی های بیرون از خونه م که هنوز پامه و باهاش اومدم توی رختخواب و ممکنه تخت رو حسابی کثیف کنه، خب معلومه که اول به این مسئله رسیدگی کنم تا بعدش بتونم با خیال راحت به کار اصلیم برسم ، آخه اگه تختم کثیف بشه و کسی ببینه، آبروم می ره ، البته اصلا به دیگران چه مربوطه ؟ اصلا چرا باید کسی بیاد توی اتاق خواب من و منو با کثیف بودن رختخوابم قضاوت کنه ؟ حالا من خودم زودتر تختم رو تمیز می کنم که کسی حساب بدی روم نکنه،... یعنی اگه کسی نمی دید، تمیز نمی کردم ؟ ... یعنی وجود تماشاچی انقدر واسه من مهمه ؟ ... ولش کن اصلا، تمیزش نمی کنم می ذارم همینجوری بمونه ... یعنی کثیف و تمیز بودن تختم واسه خودم اهمیتی نداره ؟ فقط به خاطر قضاوت دیگران تمیزش می کنم ؟ حالا تمیزش بکنم یا نکنم ؟ بیا همینه دیگه، الان فکرش می افته توی سرم هی تکرار می شه ، ولی من می تونم راجع بهش مقاومت کنم ، می تونم چرخ بزنم و به یه جای دیگه خیره بشم و فکرم رو روی یه چیز دیگه متمرکز کنم ... مثلا روی اون آفتابه مسی ای که توی دکور گذاشتم ... می تونم خودم رو روی اون آفتابه ی مسی قدیمی متمرکز کنم ، یک چیز خاص و ویژه ، به فکر هیچ کسی نمی رسه که توی دکورش آفتابه مسی بذاره، می تونم خودم روی اون متمرکز کنم ، ولی خیلی مسخره ست، آخه کی توی دکورش آفتابه می ذاره ، فقط لازمه یه نفر ببینی تا سوژه ی خنده ش بشم، ... بیخود می کنه مسخره م کنه، مردم خودشون هزارتا عیب دارن بعد می خوان زنیّت منو مسخره کنن ؟ ، اصلا واسه چی کسی باید اجازه داشته باشه بیاد توی اتاق خواب من و زل بزنه به دکور خونه م و آفتابه مسی ای رو که توی دکور گذاشتم مسخره کنه ؟ ... شایدم واقعن مسخره باشه ، بهتره ورش دارم ، آره بهتره از اونجا برش دارم یه مجسمه ای ، گلدونی ، چیزی بذارم ، یه چیزی که همه آدمهای معمولی توی دکورشون می گذارن ، ... آخه من واسه چی باید به خاطر دیگران، دکور خونه م رو عوض کنم ، اگه یکی بیاد ازم بپرسه، چرا آفتابه ت رو از توی دکور بر داشتی؟ من چی جواب بدم ؟ اصلا چرا من باید جواب بدم ؟ چرا همه ش دیگران می پرسن و من باید جواب بدم ؟ آفتابه مسی جاش توی دکوره ! ... خلاص ، به هیچکی هم توضیح نمی دم ، فقط یه کم باید تمیزش کنم که اگه کسی دید ، آبروم نره ، نگن عجب زن شلخته ایه ، همه چیز توی این خونه می تونه آبروی منو ببره اگه کثیف و نامرتب باشه ، خوبیش اینه که کسی به خونه ی من رفت و آمد نمی کنه ، هیشکی ... تنهایی هم محاسن خودش رو داره هااا ، اما اگه یکی اومد چی ؟ اگه بیاد ببینه من با دمپایی بیرونیم، توی تختمم چی می شه ؟ چه فکری راجع بهم می کنه ؟ اگه بخوام توضیح بدم که حواسم نبوده و اون چشمش بیافته به آفتابه مسیِ که اون هم خاک گرفته است توی دکور، بدترم می شه، واقعن دیگه اون موقع نمی دونم چی باید بگم ... اصلا مگه جای آفتابه مسی توی دکوره ؟ ... همین فردا صبح می رم از اونجا برش می دارم ... اونقت چی بذارم جاش ؟ جاش خالی میمونه که ، اونوقت اگه یکی بیاد بپرسه چرا دکورت خالیه، من چی جواب بدم ؟ ... نه، سرِ جاش باشه بهتره، فقط تمیزش کنم ، آره فردا تمیزش می کنم ، نصف شبی که کسی نمیاد ببینتش که ، البته فردا هم کسی نمیاد ، کلا توی این خونه هیچ کس نمیاد ، اصلا چرا من انقدر راجع به آفتابه فکر می کنم ؟ قرار بود سه تا سوال مهم رو جواب بدم می تونم غلط بزنم و یه جای دیگه رو نگاه کنم ، می شه از مشکلات فرار کرد ، همیشه که نباید درگیر شد که ! اصلا غلط می زنم رو به پرده ... خوبیِ پرده اینه که معمولیه ، یعنی توی هر اتاقی باید باشه ، اصلا اگه نباشه، عجیبه ... به پرده نگاه می کنم و سعی می کنم آفتابه رو از توی ذهنم در بیارم تا بتونم تمرکزم رو از روی دمپایی هم دربیارم تا بتونم به سه تا سوال مهم زندگیم، جواب بدم و سرنوشتم رو عوض کنم تمرکز تمرکز تمرکز ، روی پرده ، پرده ی سفید معمولی که اصلا هیچ ایرادی هم نداره که کسی بخواد بیاد بگه چرا اتاقت پرده داره ؟! اصلا جای پرده توی اتاقه دیگه !!! ، خیلی هم معمولی ه ، اصلا من هم خیلی معمولیم ، اگه کسی بیاد من و این خونه رو ببینه می...
-
28
28__کافه_بزرگسالی__دندان_درد
1. دندان درد کشیده اید ؟ ،،، کشیده اید حتما با درد گزنده ی بی پیرش، در خیابان راه رفته اید ؟ ،،، رفته اید حتما با همان درد ، با کسی خوش و بش کرده اید؟ دست داده اید؟ آرام و متین ، خیره در چشمانش، به سخنانش گوش کرده اید؟ با همه دردی که امانتان را می بریده، لبخند زنان، فریادتان را کنترل کرده اید ؟ ،،، کرده اید حتما . . . 2. عطش به اجسام مردم، همچون دندان دردی مزمن، امان آدمی را می برد، آدم را بی قرار می کند، مریض می کند ، همچون مخموری، افیون نیافته، درونتان را می لرزاند، سستتان می کند، پایتان را به هر راه و بیراهی، می لغزاند و کار آدمی سخت می شود اگر، به ارزشهای خویش، بخواهد که وفادار باشد . . . 3. آدم که شیدای پیکر آدمها شود، شیدای کامجویی بی امان و پیاپی از آنها شود، بی قرار لمس هر انحنا در هر بدن و آزمودن گرمای هر نفس از سینه هر کس شود، خودش می داند که سدهایش شکسته است و آب، از پشت آب بندها، سیل آسا، جاری شده و پایان نزدیک است، ویرانی نزدیک است، غرق شدن، فرو رفتن، تهی شدن، گم شدن ... . . . 4. پس با دندان دردش، در خیابان قدم می زند، به چشمان مردم به گونه ای خیره می گردد که گویا، در کمال آرامش است، دردی ندارد و رنجی نمی کشد، در میان گوش سپردن به حرفهای دیگران، متین و آرام، لبخند می زند و فریادش را کنترل می کند، با دیگران دست می دهد و به خود تاکید می کند: « این فقط یک دست دادن ساده است، تلاشی برای بدست آوردن، نیست» ، « این فقط یک گفتگوی ساده است، راهی برای اغفال و تصرف نیست» ، «این فقط یک آغوش دوستانه است و مقدمه ای برای کامجویی نیست» و می گوید و باز می گوید ،،، او می داند باید از هر چیزی که مدهوشش می کند و از هوشیاریش می کاهد، پروا و پرهیز کند، از عطرها، نگاهها، لمسها ... همه چیز ،،، او نگهبان شبانه ، در قلعه است، نباید بگذارد آرام گیرد، خواب بر چشمانش پیروز شود، نباید بخورد، بیاشامد ، با کسی سخن بگوید یا با چیزی سرگرم شود، یک دم نباید از دروازه ها چشم بردارد ، تا شب سپری نشده، از هر کامجویی، باید پرهیز کند . . . 5. پروای پیاپی از هر کس و هر چیز ، برای آنکه رازتان فاش نشود، شیداییتان فاش نشود، چهره ای که مردم از شما می شناسند، خدشه دار نشود، کم کم آدم را گوشه گیر می کند، آدم را از خیابان ها دور می کند ، کلافه می کند، درگیر بازیهای ذهن می کند،،، اما مزیت گوشه گیر بودن این است که می توانی بدون احساس شرمساری، از دندان درد بنالی و همچون ماری زخم خورده، از درد، بر خویش بپیچی و آنجا که دیگر تاب و توانی نماند، چون کودکان، گریه سر دهی و توامان فریاد نویسنده: مسعود حیدریان
-
27
27__کافه_بزرگسالی__5_دقیقه
ساعتم را تنظیم می کنم ... 5 دقیقه جلوتر ، تا دیرتر از تو به خانه برسم ، دوست دارم آنگاه که درب را می گشایم تو را ببینم ، باید یکی مثل من باشی و یکی مثل خودت را داشته باشی تا بدانی، خانه ای که تو در آن نیستی یعنی چه ؟ حتی وقتی روی کاناپه دراز کشیدی و بی هدف، شُل و وا رفته، کانالهای ماهواره را عوض می کنی، یا سر در کارهای خویش کرده ای با حساب کتابهایت کلنجار می روی، وقتی مشغول حرف زدن با تلفنی و انگار هیچ چیز را نمی بینی، وقتی سر در گوشی موبایلت کرده ای ، بازی می کنی یا جوک می خوانی یا حتی وقتی من درون اتاقم هستم، حضورت را می فهمم با اینکه در را بسته و تو را نمی بینم، در تمامی این لحظات نمی دانی، نمی دانی که چه حس دلچسبی را تجربه می کنم و دلیلش همین است که ساعتم را 5 دقیقه جلوتر کوک می کنم تا وقتی به خانه می رسم، تو آنجا باشی ، تا زندگی در این خانه، از دیدن تو آغاز شود. آخر، تو نمی دانی، وقتی که من زودتر می رسم، خانه هیولا می شود، و همه چیز در آن سرگرم بلعیدن من است ... از لیوان چایی ای که به آن لب زده ای گرفته، تا کاناپه خالی بدون تو، روبروی تلوزیون، جایی که معمولا روی آن لم می دهی، یا کتری و قوری که زیر آن خاموش است، یا قبض ها و برگه هایی که گوشه ای گذاشتیم تا در وقتی مناسب به آن رسیدگی کنیم، لباسهایت که صبح سراسیمه عوضشان کردی و کنار کمد انداختی، همانهایی که عطر تن تو در آن جا مانده ، عطری که می توانم با نفسی عمیق به درون سینه ام بکشم و تا تمام شدن این 5 دقیقه پر از تعلیق، دلهره و دلشوره و دلواپسی، تا زمان آمدنت، روبروی هجمه هیولای خانه خالی، از آن سنگری بسازم و دوام بیاورم. ساعتم را تنظیم می کنم ... 5 دقیقه جلوتر ، تا دیرتر از تو به خانه برسم ، دوست دارم وقتی می رسم ، تو آنجا باشی ، حتی اگر لازم باشد، در خیابان سرد یا زیر آفتاب و بارانِ تند، قدم می زنم، وقت بیشتری را سپری می کنم تا مطمئن شوم تو به خانه رسیده ای، می توانم ساعتها حتی، به ویترین مغازه کاموا فروشی خیره بمانم تا ترانه ای را که به تازگی می خواهم بنویسم، در ذهن زمزمه کنم، ترانه ای که کلمات خوبش را از زمان با تو بودن و تلخی هایش را از 5 دقیقه قبل تر، الهام می گیرم. بارها با خودم اندیشیده ام که چرا اینگونه "ویژه" ایم برای هم ؟ و نگاه می کنم که ما هیچوقت نخواسته ایم که به مانند دیگر عاشقان باشیم، هیچ وقت هم نبوده ایم ... ما از آن دسته عاشق ها نیستیم که برای هم بمیریم ... یاد گرفتیم با هم زندگیمان را بسازیم و آن را مشتاقانه، زندگی کنیم ما از آن دسته آدمها نیستیم که زندگیمان بی هم، بی معنا باشد... ، ما هر کدام، آرزوها و افکار خودمان را داریم و زندگی هر کداممان به تنهایی، ارزشمند است و همین خصوصیت باعث شده تا یکدیگر را بر گزینیم ، اما با هم بودنمان ، مسیر زندگی را زیباتر و پر نورتر کرده است، جذابتر، لذت بخش تر ، ساده تر ... ما از آن آدمها نیستیم که مالک یکدیگر باشیم ، سهم یکدیگر باشیم ، زیرا که تملک ، کلمه ایست که با "بردگی" در رقص است و ما همچون "انسان"، آزادیم و از این گونه بَزم ها، پای بُرون کشیده ایم ما در تقدیر یکدیگر نبودیم ، ما نتیجه انتخابهایمان هستیم ، نتیجه اشتباهات گذشته مان ، نتیجه شکستهایمان ، فکرها ، موقعیتهایمان ، ما نتیجه درخشش ها و شجاعتها، احترام به تفاوتها ، ما حاصل دَرک و گفتگو هستیم ، حاصل توافق و تفاهم ، ما حاصل تسلیم نشدن هستیم ... ما نتیجه تلاشهایی در زندگیمان هستیم که پس از پیمودنِ بارها راهِ اشتباه، سرانجام به سرمنزلی درست، هدایت شده اند ما از این دسته آدمها هستیم. آه نازنیم ... چند سال دیرتر یا زودتر به دنیا آمده بودیم ای کاش ، کاش ساعت آفرینش ما آن 5 دقیقه را رد کرده بود و همه زندگیمان از آنجایی شروع می شد که آسودگی، پیش از ما در خانه بود ، حیف است چنان حسی که بینمان جاریست اینگونه آلوده سختی ها و مشقتهایی باشد که مسببش ما نیستیم. من و تو سراینده شعرهایی هستیم که کلماتش هنوز ابداع نشده است، لباسی زیبا در فصلی نامناسب، بی خریدار، با زندگی ای که برایمان بسیار خوش است اما نه به تعریف های معمول از خوشی ... با این حال، من هر روز ساعتم را خستگی ناپذیر 5 دقیقه جلوتر کوک می کنم و مشتاقانه به آن خیره می مانم تا لحظات سپری شوند و هیچ عیبی ندارد ، همه اینها هیچ عیبی ندارند اگر وقتی به خانه می رسم تو آنجا باشی ... نویسنده: مسعود حیدریان...
-
26
26__کافه_بزرگسالی__توت_سفید
توت توت سفید درخت توت سفید را تا حالا دیده ای؟ ( از شنیدن کلمه «توت» خنده ات می گیرد ...اینبار را نخند ... ، نفس بگیر، دل به کار بده تا از نو، با توت آشنا شوی) . . . توت توت سفید درخت توت سفید را تا حالا دیده ای؟ آزاد و رها در خیابان، ول است، قوی و قدر به نظر می رسد، گویی نه آب می خواهد ، نه آبادانی، نه باغبانی که تیمارش کند، نه دلداری که یادش کند، بی صاحب است گویا، از دنیا، انگار هیچ نمی خواهد، ... روی تنش را نگاه کن، پر است از یادگاری، کنده کاری ، گویا همه مطمئنند ، به این درخت هر چه زخم و نیشتر بخورد، او باز هم جان بدر می برد، زنده می ماند و بهار که بیاید، توت می دهد، سفید، شیرین ، فراوان، رایگان . . . ماشین گران قیمت داشته ای؟! ... من هم نداشته ام ، اما بسیار دیده ام که در خیابان، هر موتور سوار و پراید نشینی، راه بر گران قیمتها می بندند، با اینکه عجله ای هم ندارند، هر جور شده می خواهند خود را ثابت کنند، کم و کاست خود را بزک کنند و سبقت بگیرند، جلو بزنند، پوزه اش را بر خاک بمالند آن «قرتی و بچه پولدار بی غم و درد » را، لهش کنند کف خیابان ... . . . توت توت سفید - نهال توت سفید را تا حالا جایی کاشته ای؟ - نکاشته ای - به کسی نهالش را هدیه داده ای ؟ - نداده ای - به یک درخت توت سفید ول شده در بیابان خدا، آب داده ای؟ تیمارش کرده ای ؟ - نکرده ای دیگر ... نکرده ای اما هر بهار از هر درخت ، توت سفید و شیرین و آبداری را ، کنده ای ، مفت و بی دغدغه بر دهان برده و چشیده ای ، تیزی چاقوی خود را بر تنه اش آزموده ای ، از آفتاب ، به زیر سایه اش پناه برده ای و می دانی هر چه کنی ، سال دیگر ، درخت توت سفید، بار و بری خواهد آورد، بی چشم داشت، بی منت ، بی هزینه و همین است که زردک را می خرند اما توت سفید را ، نع ... . . . می دانی چه چیز را گران خواهی خرید ؟ ... آنچه مشتاقش باشی ،،، و این اشتیاق اگر با بی قراری ات همساز شود، وه که چه سان، ساز نافرجامیت را کوک می کند، ... نابودت می کند ، نابود ... خمارت می کند ، گوشه ای مچاله می شوی، همه چیز برایت گران می شود و کسانی دور و برت پرسه خواهند زد، که همقد نیاز تو بزرگند ، تنی دارند، چهره ای دارند، رفتار یا چیزی که تو مشتاقانه در خواهش آن هستی، ... نیاز تو را می فهمند و اینگونه است که «داستان آغاز می شود» . . . توت توت سفید درخت توت سفید دیگر از این واژه ها خنده ام نمی گیرد زیرا همه این واژه ها منم ، همه اینها تویی ... همه اینها، ماهایی هستیم که زیر بار اشتیاق و بی قراریمان، زیر بار خواهشهایمان، نیازهایمان، دوام می آوریم و پس از «آغاز هر داستان» ، «بچه قرتی پولدار بی درد و غمی» بودیم که کف خیابان له شدیم، مچاله شدیم ، همه زندگیمان گران و گزاف شد، با این حال آنقدر خمار و خراب نیازمان بودیم که دوباره قد کشیدیم و کشان کشان، خود را به بهار رابطه های دیگری رساندیم، تن مان را ، روحمان را، گفتار و کردارمان را شیرین کردیم، نغض کردیم، بزک کردیم و رایگان و فراوان ریختم در خیابان، در زندگی واقعی، در زندگی مجازی، هر جا، هر جا که توانستیم، هر جا که شد، سفره نیازمان را گستراندیم تا شاید یک روز کسی بیاید ، او که همان باشد، خود خودش، بیاید تیمارمان کند، ببرد نهالمان را به کسی هدیه دهد، جایی بکارد، میوه مان را در ظرف بگذارد، آنگونه که در خور و شایسته است، به میهمانش تعارف کند، بگوید بخور ، نوش کن، توت است، توت سفید ... هر بهار رستیم و میوه دادیم و دریغ که جایمان نه ظرفهای میهمانی، کف کفشهای عابران، کف لاستیک موتور ، کف خیابان بود، اگر نیازمان حرف سرش می شد و جسارتمان، غرورمان را یاری می کرد، می آمدیم در خنکای یک عصر بهاری ، در خیابان فریاد می زدیم: آها مردم ،،، بر سنگفرشها نظاره کنید ، این لکه های نوچ تیره، اینها توت های سفیدند، اینها روح منند در خیابان، خون منند در خیابان، نظاره کنید...، بر سنگفرشها نظاره کنید، به بی بار و برگیتان، به فرصت طلبیتان، به حرصهایتان، به کفتار صفتیتان نظاره کنید و از سویی دیگر به بی بند و باریم که چنین بی حساب و کتاب، روح و تنم را حراج کرده ام تا شما، خوش خوشان، بچشید و نوش کنید و له کنید و فراموش کنید، نظاره کنید، بر این سنگفرشهای خیابان که از روح و جان من نوچ و رنگین شده است، بنگرید و در یاد بسپارید ، زیرا که این آخرین بهار است و پس از این دیگر میوه نخواهم داد ... آخ که اگر می شد، آخ که اگر می توانستیم ... محشر می شد ، محشر ،،، دست از این نیاز بدکردار و بی پیر می کشیدیم و می رفتیم حداقل، زردک ی می شدیم که بی خاصیت است لیک، کسانی می خرند ش ، دست کم در بعضی از لیستهای خرید ارج و قربی دارد، اما امان از نیاز و اشتیاق و بی قراری ، سه ی...
-
25
25__کافه بزرگسالی__غیرصمیمی
بدون هیچ توضیحی ، نیمی از جمله را گفته و مابقی، بر لبش ماسیده بود ، ... 16 سالگی برای شروع یک زندگی، زود است ... 36 ساله که شدید، هر چه توضیح هم که بدهید، باز، برای شروع یک زندگی، دیر است ... آنان که بخت و اقبال، یارشان نیست، باید هنر «به موقع رسیدن» بلد باشند .... آدم، به پای چیزهایی که نمی تواند تمامش کند، تمام می شود ،،، حرام می شود یک زن هندی با علاقه عجیبی به حیوانات ، در خانهاش مار پیتون 4 متری نگه میداشت. از روزی ، مار هیچ غذایی نخورد و این عدم رغبت به خوردن هفتهها ادامه یافت تا اینکه زن نگران شد و مارش را نزد دامپزشک برد تا علت را جویا شود. دامپزشک از زن پرسید آیا مار شبها کنارت میخوابد؟ دورت میپیچد و در باقی شرایط کاملا روی زمین دراز است؟ پاسخ زن مثبت بود ، دامپزشک به او خبر شوکهکنندهای داد: مار شما بیمار نیست. تنها خود را برای خوردن شما آماده میکند! در واقع مار با حلقه زدن دور زن سایز زن و اینکه چطور باید در نهایت دور قربانیش بپیچد تا او را خفه کند را امتحان میکرد و غذا نمیخورد تا به اندازه کافی در بدنش جا برای خوردن زن باز شود. . . . بعضی ها، بدون صمیمیت، هیچ کاری نمی توانند بکنند، ... نمی توانند با کسی، عادی باشند، عادی حرف بزنند، معاشرت کنند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی مراودات شغلی، اجتماعی، فرهنگی داشته باشند ، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی همسفر شوند ، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی همبستر شوند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند با کسی فامیل شوند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند نمی توانند به کسی بدی کنند، به کسی صدمه بزنند، با کسی دشمنی کنند، مگر آنکه به او بسیار نزدیک شوند وای از این آدمها که می پنداریم همراه راهند و می فهمیم، آفت جانند ... آنان که به آغوشمان می کشند، همچون عاشقی پاکباخته و مانند گوهری جادویی می درخشند تا به ما نزدیک شوند، اما در پایان داستان ، می بینیم که همه دلبری ها، باج برای نزدیک شدن بوده است زیرا اینان نمی توانند به خواسته شان برسند مگر آنکه به شما بسیار نزدیک شوند . . . نگران چه هستی ؟ آینده که بیاید، تو در من تغییری نخواهی دید، برای تو من همان آدم خواهم بود، با همان لبخند و اخم، با همان شوق و سردی، با همان جملات و کلمات، با تمام واکنشهایی که از قبل آنها را می دانی، تو در من تغییری نخواهی دید و این لزوما به معنی تغییر نکردن من نیست، در من چیزهایی عوض خواهد شد، چیزهایی که می دانم در فرهنگ لغات نگاه تو نیستند، زیرا اگر بودند، دلیلی برای عوض کردنشان وجود نداشت و زمانی که تغییرات رخ بدهند تو آنها را نخواهی دید، تا ابد، هرگاه مرا بنگری ، آن تصویر ثابت همیشگی را خواهی دید که از من متصوری بی آنکه بدانی من سالهاست که از آن تصویر، بارها و بارها به آدمهای دیگری کوچ کرده ام. نویسنده: مسعود حیدریان ...
-
24
24__کافه_بزرگسالی__اشتباهی
خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد یک روزی از یک سالی، از همان سالها که رودخانه ی پرخروشتان، راهش به جلگه مسطح افتاده، آرام و نرم نرمک، طیِ طریق می کند، یک روزی از یک سالی، از همان سالها که عشق و جنگی، دیگر نمانده است، شور و دلشوره ای نیست، از همان سالها که آدمِ شوخ و شَنگ درونتان رفته و به جایَش، چایَش، شب تا سحر مانده، تلخ شده، کِدِر شده، ناخوردنی شده، در همان روزگاران نامعتبر، خیلی مُحتَمِل است که این اتفاق بیافتد ... خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد، یک روزی از یک سالی، از همان سالها که یا سفر تنهاییتان با سفره ای خالی ،به دور از هر شریکی، یا توانی برای پذیرفتن کسی، به زندگی ای تک نفره بدل شده که دلایل و شرایط خودش را دارد، یا شریکی گُزیده اید ، به تیزیها و زُمُختیهایش خو کرده اید و دست از ماجراجویی و امیدورزی کشیده اید، سرتان گرم دخل و خرج است، سرتان گرم است به زمان اقساط، قیمت طلا ، دلار ، زمان خوردن قرص ها ، برای درمان بیماریهایی که مثل خودتان، خیلی زودتر از زمان موعد، رسیده اند، ... قند، چربی ، اوره ، کلسترل، درد کمر، بی خوابی، فشار ... آخ از این فشار!!! ، کِی فرصت کردیم این همه فشار را تاب بیاوریم؟، هنوز سنی نداریم که ... . . . خیلی مُحتَمِل است که روزی این اتفاق بیافتد یک روزی از یک سالی، از همان سالها که تا کسی می خواهد لب از لب وا کند، "سین" از چله ی "سلام" اش رها نشده، کلامش مُنعَقِد نشده، هدفش مشخص نشده ، نونِ والاظالین داستان را پیش پیش خورده اید و دانسته اید و آخرِ حرف را خوانده اید ! ، یکی از همان روزهایی که دیگر باران ، درسی برای گُرگ ندارد ! ، یکی از همان روزها، این اتفاق می افتد و خیلی هم مُحتَمِل است. مُحتَمِل است جوانکی که تا یکی دو سال پیش، کودک حساب می شد و می توانست از دستتان عیدی بگیرد، می توانستید پنجه لای موهایش کنید و لُپَش را بکشید، با آن نی نی چشمانش، که گویا خواب، نمی بردش و نیشی که نمی تواند بند، بیاوردَش ، می آید در صفِ مدعیانتان، سِرتِق، سِمِج، می ایستد و حالیِتان می کند که خواهان شماست، جلوی چشمانتان قد می کشد، رعنا می شود، با طراوت می شود ، دلبری می کند و در نگاهش، برقِ کِشِش و شوق و شوری می درخشد، از همان نورها که دیگر سالهاست مانندش را در کسی ندیده اید، شالوده ی معصومیت و تمنا ... بسیار مصمم است و گویی نمی توان نادیده اش گرفت ... در هر جمع و بزمی که شما هستید ، خودَش را خِرکِش می کند و می آورد، حضور میابد که مبادا ثانیه ای، شما را از دست بدهد ، هر چه می گویید، بی عذر، تایید می کند، هر چه می خواهید، فی الفور، آماده می کند ، هر آهنگی گوش می کنید ، می رَود پیدا می کند ، گوش می کند، هر فیلمی که می بینید، می رَوَد می بیند، هر کتابی که می خوانید، جایی که می روید ، هر کاری می کنید، دوان دوان می رود آزمون می کند ، گویی که می خواهد دنیا را با چشم شما ببیند، با گوش شما بشنود و هنگامی که صحبت می کنید، با ناشی گری تمام، چشم در چشم شماست و نیشش بند نمی آید ... . . . با خود می گویید : آخ ماهی سیاهِ کوچولویِ اشتباهی ، عجب اشتباهی !!! توی این هاگیر واگیر، تو یکی را کجای دلم بگذارم ؟ این چه وقت پیدا شدنت بود آخَر ؟، بین این همه آدم، چرا من ؟ بین این همه وقت، چرا حالا ؟ ... حالا که رمقی در این جان خسته نیست و در جای جایِ این گونه ی تَر، اثری از بچه ! حالا که امیدی به پایانی متفاوت، نمی رود و داستانی نو برای تعریف کردن نمانده، حالا چرا؟ حالا که دیگر نمی توانم خود را با امیدها بفریبم تا ماجرایی تازه را آغاز کنم، حالا چرا ؟ آخ ماهی سیاه کوچولوی اشتباهی، عجب اشتباهی !!! تو نمی دانی مسیر رودخانه ات را به سمت چه مردابی کج کرده ای، با آن تن نحیف و نازک، تُرد همچون ساقه ی سبزِ گندم ، رو به جاذبه ی چه زمینی خم می شوی؟ اصلا می دانی آیا از آن زمین، برخاستنی دیگر بار، متصور خواهد بود، یا خیر ؟ شوقِ روحت را کجا حراج می کنی طفلک ؟! این باغِ بی برگی ، نارنجستان نیست، تاراجستان است، به یغما می روی آخر، هلاک می شوی، با خود اینگونه ستم نکن، این گردنه ی سالخورده ی بی رهگذر، چندان پُر رَهزَن است که کاروان نوپای تو را هیچ امیدی، به هیچ مقصدی نیست. نه اینکه به کشف جسم و روح تو، در من کششی نباشد ،.. هست،... اما پایان راه ، چندان روشن است و تردیدی باقی نمی گذارد که : "این داستان، باید بی آغاز بماند" . اینها را می گویید و نقابِ آن لبخند همیشگیِ بی تَزَلزُل را که چون مُهر بر صورتتان حک شده، سِپَرسا، بالا می برید و روبرویش می گیرید، مقابل هر نگاه و کلامش لبخند می گشایید، همانطور که برای همه می گسترانید، گویی آن لبخند، بخشی از چهره ی شماست و آنقدر پخته هستید که بدانید، روی گرفتن و تلخی...
-
23
23__کافه_بزرگسالی__32_قطعه
سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ... من چه می دانستم از حال و احوالشان؟ ... که یکی شان کلاه دارد و آن یکی نه، که یکی شان سرکش دارد و آن یکی نه،... که یکی شان آخر و چسبان است ، یکی شان آخر و تنها ... من اصلا چه می دانستم از رمز و راز حروف الفبا ؟ ، تا اینکه تو پیدایت شد، آمدی مثل آب، که شروع درس بود، شروع حیات بود، همه تکه های بی مصرف الفبا را به هم چسباندی، کلمه شان کردی، کلامشان کردی، به آنها معنی بخشیدی و من غرق در معانی شدم، بی آنکه سهمی از تو داشته باشم، ... هر چه بود، جستجوی تو بود، عطش تو بود ، اما از خودت خبری نبود سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ... من چه می دانستم از حال و احوال شان؟ تو آمدی طره ی گیسو نشانم دادی، نگاه آهو نشانم دادی، کلمات جادو و هی همه چیز را چیدی کنار هم تا یک روز به خود آمده و دیدم که با چسبیده شدن این حرف ها، «دل بردی از من به یغما» بی آنکه خودت پیدایت باشد. پس دست لای طره ی گیسوی دیگرانی بردم که نشانی از تو داشتند، بوییدمشان، دوست شان داشتم و پشت سر گذاشتمشان خیره به نگاه های آهویی شدم که در چشمان دیگران بود، که نشانی از تو داشت، شیفته شان شدم و پشت سر گذاشتماشان چه بسیار کسانی که با نشانی از تو بر راه روزگاران م نشسته بودند ، بوسیدمشان، در آغوش کشیدمشان، مات و مبهوت شان شدم، بینمان خروار خروار کلمات جادو جاری شد و امروز ، دیگر پشت سر گذاشتمشان همه اش بخاطر تو بود ... ، بهانه ی این آشنایی ها ، همیشه فقدان تو بود سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ... من چه می دانستم از حال و احوالشان؟ ... تو یکهو پیدایت شد و قلم به دستم دادی و گفتی بنویس! ... من هی نوشتم و نوشتم و نوشتم ... یاد گرفتم چگونه حروف را بلغزانم، برقصانم، چگونه واژه گان درست را برگزینم و سپس هول شان بدهم روی کاغذ، روی صفحات مجازی، بچپانم شان بین لحظات دلتنگی، آویزانشان شوم در روزگار سختی، ... من یاد گرفتم به هزار شیوه بگویم که دلتنگم، به هزار ترفند بگویم که تنهایم ، به هزار نکته بگویم که رنجورم ، می توانم اندوه و خشم خود را لابلای داستانی جای دهم، آراسته، پرداخته و بازگویش کنم ... حیف که کلمات، فقط قدرت بازگویی دارند، اما دردی را التیام نمی بخشند. نوشته، باید همچون رسم الخطی که کودکان می نگارند، بی حضور هر کلمه ای، حال آدم را خوب کند، نیش آدم را باز کند، قلب آدم را قلقلک بدهد وگرنه انبار واژه های غمین بودن، چه سود؟ ... سی و دو قطعه ی بی مصرف ، پخش در صفحه بودند ... من چه می دانستم از حال و احوالشان؟ ... تو گفتی بیا و بنویس، از زندگی از مرگ، از امنیت از وحشت، از شادی از غم ، ... نوشتم: "با تو، با تو اگه باشم، وحشت از مردن ندارم، لحظه هام پر می شه از تو، وقت غم خوردن ندارم" اما تو نبودی و من فرصت نوشتن، زیاد داشتم، فرصت فکر کردن، فرصت آشنا شدن با دیگران، فرصت به سر بردن روزگاران ... نویسنده: مسعود حیدریان...
-
22
22__کافه_بزرگسالی__پای_بیقرار
- خیلی کنجکاوم بدونم چرا کارهای خوش آیند در شب , روزها کم مزه هستند؟ + می دونی؟ ما یه توهمی داریم که فکر می کنیم روز، آغاز زندگی ه، وقتی یه روز تازه شروع می شه ، کلی زمان داریم ، تازه اول راهیم ، پس با این طرز تفکر، در ماجراها، تماما، غوطه ور نمی شیم، غرق نمی شیم، همه ی خودمون رو خرج نمی کنیم، یک مقدار هم می گذاریم برای بعدها، ... آما شب رو به «پایان» بودنش می شناسیم، که تمام است، باقی ای ندارد، ته دیگ است، ... پس پاکباز می شیم، یک جوری بزم به راه میندازیم که انگار آخر دنیاست ... می دونی؟ همین ش خوبه ... چون واقعن هر لحظه، می تونه پایان دنیا باشه ... و ته دیگ، لذیذترین بخش غذاست . . . تق تق تق تق تق ... . . . پای تنانگی و خواهشهای جسم که میان می آید ، گویی آدم شرم اش می شود بگوید، نیازمند است ، به همان سادگی که می گوید گشنه است، سردش است، گرم اش است یا جیش دارد...، انگار حتما باید عطش جسم خود را به یک دلیل ماورایی و اخلاقی و ارزشمند، گره بزند . . . تق تق تق تق تق ... . . . پای رابطه با آدم که در میان باشد، کنجکاوی ، امان آن رابطه را می برد،... اسمت چیست؟ چه حالی داری؟ از این رابطه چه می خواهی؟ از رابطه های گذشته ات چه حس و خاطراتی را داری؟... انگار میل به ویران کردن یک رابطه، در سرمان نهادینه شده است، تا خرابش نکنیم، دست از سرش بر نمی داریم، انگار انتظار داریم هر کسی با ما وارد رابطه ای می شود، از مارک و نشان جوهری که خود را با آن نوشته است، برایمان صحبت کند . . . تق تق تق تق تق ... . . . خوب احتمالا به من خواهید خندید اگر بگویم: از آبمیوه فروشی محله مان، آب هویج نمی گیرم، زیرا او از فلسفه نیچه، هیچ نمی داند و از آن بدتر که نمی داند فروید در چه زمینه ای تحقیق می کرده،،، اما به من، احتمالا، حق می دهید اگر با کسی که هم دردم نباشد، نخوابم و پیشنهاد همبستریش را رد کنم ، یا سالها به دنبال کسی باشم که اصل اصالت وجودی بشر را درک کند و قبول داشته باشد که رفتار ما، حاصل ناخودآگاه ماست، که چه شود؟ که با او همخواب شوم فقط! اینگونه می شود که شارلاتانیزم ***ی، قد می کشد، ژستها، اداها، اظهار نظرها، کامنتها و لایکها ،،، آشکارا می توان دید که در تعاملات ما آدمها «همه چیز راجع به *** است، به جز خود *** که راجع به قدرت است» و دروغ می گوییم و دروغ می شنویم تا به نیازهای طبیعیمان، رنگ و بوی فراطبیعی بدهیم و برایش دلیلی موجه پیدا کنیم ، آنگاه به دیگران خط بدهیم که آهای ایهاالناس : «اگر خواستی در تن من شریک شوی، باید از این دست حرفها بزنی، از این تیپها باشی، از این اداها در بیاوری، آدرسش این است، رمزش این است، راه ورودش این است» !!! ... و او از این دست حرفها می زند و ما قبولش می کنیم لیک، پای بی قرارمان تق و تق و تق، بر زمین ریتم می گیرد، انگار کسی در پس زمینه صحنه، دارد نق می زد که عزیز جان! یک جای کار می لنگد ها، او دروغ می گوید ها، تو هم خوب می دانی ... اما نیاز است دیگر، می خواهد ، پس به رغم شنیدن آن ریتم پای بی قرار، می پذیریمش و به تن خود، راهش می دهیم یا بهتر بگویم، نیازهای تنمان را با او برطرف می کنیم و پس از فروکش کردن شعله، به خاکسترها نگاه می کنیم و از در و دیوار سخن می گوییم ، ژست می گیریم و ژست می گیرد و وقتی می گوید:«در کتاب کیمیاگر، نیچه می گوید ...» ، ناگهان پای بیقرارمان، تق و تق و تق ، شروع به نق زدن می کند، شروع به کنجکاوی و واکاوی آن آدم می کنیم ، با سوالهایی که جوابش را از اول، خودمان می دانستیم و سرانجام در یک کافی شاپ، پارک و یا توی رختخواب به او می گوییم، ما به درد هم نمی خوریم، همدرد هم نیستیم، هم فکر هم نیستیم ، داستان، تمام شده است ،،، یک صحنه تماما دراماتیک رخ می دهد، از نظر من بهترین جلوه صوتی برای این صحنه، صدای نق نق یک پای بی قرار است که خودش می داند ، چه گندی زده است تق تق تق تق تق ... . . . چقدر ترحم برانگیز است، پرنده ای که به هر کجا کوچ کند، قفسش را همراه ببرد،... آن کس که زندانبان خودش باشد و به هر سرزمینی، آزادانه، دربند باشد! ، زیرا که تفاوت بسیاری بین آزادی و آزادگیست آزادی، شرایط است اما آزادگی، مرام و نگرش ، و ما بیشتر به دنبال آزادی هستیم تا آزادگی، به دنبال تغییر شرایط هستیم بی آنکه حاضر باشیم خود را تغییر دهیم، تغییر باید از ما شروع شود . . . چقدر تامل برانگیز است انسانی که برای کوچ به بی بندی ، بندهایش را کشان کشان، همراه خود ببرد . . . نویسنده: مسعودحیدریان ...
-
21
21__کافه بزرگسالی__آذر
آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ... همیشه آذر که می شود، دلشوره ، قرارم را می برد، دلم از شاخه ای خشک آویزان می شود و مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، تاب می خورد ،سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی شروع زمستان بود که مادرم سه بار دست لای موهایم کرد. خیلی سال پیش بود اما از یادم نرفته است که از صبح چندی می گذشت و زنی جوان و با طراوت در آشپزخانه مشغول خرد کردن چیزی و سرخ کردن چیز دیگر بود، آفتاب کم رمقِ آخر پاییز که سعی می کرد خودش را زمستانی بنمایاند ، از شیشه ی نورگیر آشپزخانه به رویش می تابید و انحنای گونه و گردن و شانه اش را درخشان می کرد، دستانش ظریف و استخوانی بود و جسمش آنجا بود و روحش جای دیگر، در خیالی دور دست ... این را از نگاه ماتش می شد فهمید این مادر من است ، سی و شش هفت سال پیش و من پسر بچه ای 4-5 ساله ام که نصف صورتش را از آستانه در آشپزخانه، بیرون آورده تا مادرش را عاشقانه نگاه کند ، چند قدم جلو رفتم و گفتم : "مامان" ، متوجه من شد و از رویای دورش بیرون پرید، بدون آنکه سربرگرداند، خیره به ماهیتابه روی گاز و چیزی که داشت داخلش سرخ می شد گفت : "جونم مامان جان؟" گفتم: "وقتی من بزرگ بشم، عاشق هیشکی نمی شم ، میام تو رو می گیرم، با تو ازدواج می کنم، تا آخر عمرم باهات زندگی می کنم و همیشه پیشت می مونم، همه ی بهارا که عیدی می گیریم و گوجه سبزا ترشن ، همه ی تابستونا که می ریم شمال و ظهراش باید بخوابیم ، همه ی پاییزا که سرما می خوریم و آمپول می زنیم، حتی زمستونا که خیلی سرده ... همه ش رو فقط با تو می مونم " ، لبخند زد و همانطور که دستانش را با دامنش خشک می کرد جلو آمد، روبرویم زانو زد و مرا به آغوش کشید، گرم و مطمئن، اندکی بعد که از آغوشش بیرون آمدم به چشمانم نگاهی کرد، دستی لای موهای پرپشتم کرد و گفت: "باشه عزیزم، ... حالا برو بازیتو کن، وقتی غذات آماده شد، صدات می کنم" ، من رفتم و بیست سال بازی کردم. اتوبانها را پای پیاده، گز کردم ، رفتم و رفتم ، ترانه خوان و شیدا ... و همانطور که چشمانم براق و براق تر می شد ، در خودم قلبی بلاجو را می پروراندم که آماده بود تا در آغوش هزاران حادثه، هرزه گردی کند ، پس تند و تندتر قدم بر می داشتم، به مانند کسی که وعده ی دیداری دارد، رفتم و رفتم تا او را ملاقات کردم که همه ی آن هزاران حادثه بود و فکر کردم همان است که باید باشد. تولدش آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم ، به نظرم رسید که منزلگاه آخر همین است و تمام جستجوها به پایان رسیده اند. پس کوله بارمان را با هم جمع کردیم و راهی سفر شدیم ، که مقصد بهانه بود، همه اش شوق مجاورت بود و اتوبانها را شادمان و سیری ناپذیر گز می کردیم و راههای تکراری را می رفتیم و بر می گشتیم و از هم قول می گرفتیم که تا ابد دوست بداریم ، بر سر عهد و پیمان بمانیم ... و هر پرسش را قاطعانه همین پاسخ بود "باشه عزیزم" ، "باشه عزیزم" ، و اصلا حواسمان نبود که آذر در راه است. آذر بود ، سومین ماه از سومین فصل ، آستانه ی آخرین قدم مادرم از آشپزخانه صدایم زد گفت "بیا عزیزم غذات حاضره" ... هنگام نمایش من فرا رسیده بود و نمی دانستم که برای اجرایش آماده ام یا نه ؟ ... مثل برگی که وسوسه و ترس افتادن را توامان دارد، از شاخه ای خشک، مردد تاب می خوردم اما سرانجام قدم به صحنه گذاشتم و وارد میدان شدم، حلقه ها در انگشت شدند و اسم ها در شناسنامه و چندی نگذشت که دیدم دوباره آشوب آذر است ، برق از چشمانم می رود و روح یاغی ام حوصله ی هیچ کارزاری ندارد. شده بودم موش خانگی ای که صبحها لای ساعت و کاغذ و روزمرگی گم بود و شبها یواشکی به داخل خانه می خزید تا گوشه ای ، کنجی ، سوراخی بجوید و پنهان شود. هی آذر شد، هی آذر شد و نفهمیدم کی به هم انقدر زخم زدیم ؟ کی این همه خسارت به بار آوردیم ؟ کی انقدر کم حرف شدیم ، دیوار درون تختخوابمان کی انقدر بلند ساخته شد؟ فاصله های بینمان بیشتر و بیشتر شد ، تا یک شب به خودم آمدم و دیدم دوتایی در اتوبان قدم می زنیم ، او دور و من دورتر ، در یک اتوبان بودیم و با هم نه ... مادرم بی آنکه بداند چه کرده ام ، چقدر از غذایم را خورده ام، حض برده یا نبرده ام ، صدا زد : "اگه غذات تموم شده، سفره رو جم و جور کن ، بیار" ، واقعن وقتش بود که سفره و سفرم را جمع و جور کنم، باید به خودم می آمدم اما چشمانم بی فروغ و غمگین بود و صورتم حسی نداشت، مثل بوکسوری در راند آخر که برد و باختش، به خستگی و دردش نمی چربید تا خوشحال یا غمگینش کند ، توی آشپزخانه رفتم و سرم پایین بود، بشقاب نیم خورده ام در دست ، مادرم لبخند زنان آنچه که حرام-حلال کرده بودم را از بشقابم زدود و قدری دیگر درونش ریخت ... گفتم "اینو حواسم هست که خ...
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
ABOUT THIS SHOW
کافه بزرگسالی، یک کافه ی خیالیست که آدمهای مختلف با تجربه های گوناگون شان، سر میزهایی نشسته اند ما هر بار، روبروی یکی شان می نشینیم و حرفهایش را می شنویم.
HOSTED BY
مسعود حیدریان
CATEGORIES
Loading similar podcasts...