PODCAST · arts
کتابخانه گلها
by حسین
تنها هدف این کانال دسترسی راحت و بدون محدودیت همه علاقه مندان به بایگانی ارزشمند رادیو گلها استتلگرام و اینستاگرام @GolhaLib
-
120
ماه مراد
#گلهای_تازهبرنامه شماره 55#ایرج#حافظ#فرهنگ_شریف#امیرناصر_افتتاح#آذر_پژوهشهمای اوج سعادت به دام ما افتداگر تو را گذری بر مقام ما افتدحباب وار براندازم از نشاط کلاهاگر ز روی تو عکسی به جام ما افتدشبی که ماه مراد از افق شود طالعبود که پرتو نوری به بام ما افتدبه بارگاه تو چون باد را نباشد بارکی اتفاق مجال سلام ما افتدچو جان فدای لبش شد خیال می بستمکه قطره ای ز زلالش به کام ما افتدخیال زلف تو گفتا که جان وسیله مسازکز این شکار فراوان به دام ما افتدبه ناامیدی از این در مرو بزن فالیبود که قرعه دولت به نام ما افتدز خاک کوی تو هر گه که دم زند حافظنسیم گلشن جان در مشام ما افتد
-
119
ناز لیلی
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 539#گلپایگانی#الهه#طبیب_اصفهانی#ایرج_دهقان#عبید_زاکانی#همای_شیرازی#حسین_منزوی#مجید_نجاحی#امیرناصر_افتتاح#امیری_فیروزکوهی#همایون_خرم#آذر_پژوهشجفا مکن که جفا رسم دلربایی نیستجدا مشو که مرا طاقت جدایی نیستوفا نمودن و برگشتن و جفا کردنطریق یاری و آیین دلربایی نیستدلم ز دوری هر بی وفا چرا سوزدچرا شرار محبت همی مرا سوزدچه آتشی است جدایی که پاره های دلمز هر شراره گرمش جدا جدا سوزدبرای خلق خدا هرچه سوختیم چون شمعنیافتیم کسی را که بهر ما سوزدبی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیستغم دل با که توان گفت که دلداری نیستشب به بالین من خسته به غیر از غم دوستز آشنایان کهن یار و پرستاری نیستشکست عهد من و گفت هرچه بود گذشتبه گریه گفتمش آری ولی چه زود گذشتبهار بود و تو بودی و عشق بود و امیدبهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشتغمت در نهانخانه دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیندبه دنبال محمل چنان زار گریمکه از گریه ام ناقه در گل نشیندپی ناقه اش افتم آهسته ترسمغباری به دامان محمل نشیندمرنجان دلم را که این مرغ وحشیز بامی که برخاست مشکل نشیندای غنچه دمیده من یک دهن بخندخورشید من ستاره من باغ من بخندافسرده خنده بر لب گل پیش روی توای خرمن شکوفه و گل ای چمن بخندای پوی گرم تر از رقص گل برقصای خوب روی خوب تر از نسترن بخندتا خون نور در رگ شبهای من دودیک لحظه ای سپیده سیمین بدن بخند
-
118
دولت نوروز
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 370#حافظ#رهی_معیری#سعدی#شیدا#نورالدین_ثابت_ایمانی#علینقی_وزیری#عبدالوهاب_شهیدی#پوران#روح_الله_خالقی#جواد_معروفیعلم دولت نوروز به صحرا برخاسترحمت لشکر سرما ز سر ما برخاستموسم نغمه چنگ است که در بزم سبوبلبلان را ز چمن ناله و غوغا برخاستمن ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییمردمان منع کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چراییحلقه بر در نتوانم زدن از بیم رقیباناین توانم که بیایم به محلت به گداییگفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویمچه بگویم که غم از دل برود چون تو بیاییای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانهما کجاییم در این بحر تفکر تو کجاییمطرب مجلس بساز زمزمه عودخادم ایوان بساز مجمره عودروز گلستان و نوبهار چه خسبیخیز مگر پر کنی دامن مقصودبه دور لاله قدح گیر و بی ریا می باشبه بوی گل نفسی همدم صبا می باشچو غنچه گرچه فروبستگی ست کار جهانتو هم چو باد بهاری گره گشا مباشمرید طاعت بیگانگان مشو حافظولی معاشر رندان پارسا می باشروان پرور بود خرم بهاریکه گیری پای سروی دست یاریاگر یاری نداری لاله رخساربود یکسان به چشمت لاله و خارچمن بی همنشین زندان جان استصفای بوستان از دوستان استغمی بر سایه جانان نداریاگر جانان نداری جان نداریبهار عاشقان رخسار یار استکه هرجا نوگلی باشد بهار استگل آمد و صفای بهار آوردساقی بیا که مستی به کار آوردخوشتر ز می که در روزگار آوردمستی را ببین جوان جهان رادل برده ام ز دست دلارامیدیوانه دل ندید از جهان کامیساقی بیا که با آتشین جامیروشن کنی دل عاشقان را
-
117
خلوت گزیده
#برگ_سبزبرنامه شماره 183#ایرج#حافظ#عراقی#فرصت_شیرازی#علی_تجویدی#امیرناصر_افتتاح#فرهنگ_شریف#روشنکچشم بگشا که جلوه دلداربه تجلی ست از در و دیواراین تماشا چو بنگری گوییلیس فی الدار غیره دیاربا آنکه کس ز آتش عشقت چو ما نسوختبر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوختجز آهنین دل تو که دارد توان و تابدیگر دلی نماند که بر حال ما نسوختبس عاشقان که خویش چو پروانه سوختندکس غیر ما و شمع ز سر تا به پا نسوختاین آتشی که در دل من از هوای توستکی برگرفت شعله که مرغ هوا نسوختدر نی نوای عشق چو مطرب نمود سازاز حیرتم که نی ز چه از این نوا نسوختفرصت ز لعل نوش تو آب بقا نیافتتا در محبت تو به نار بلا نسوختکنون که بار خزان فرش لعل فام کشیدخوش آنکه در صف مستان نشست و جام کشیددلم که جام نگون داشت سالها چو حبابدیدی که موج شراب از چه سان به دام کشیدخزان در آمدن آن سوار حاضر بودکه در رهش ورق زر به احترام کشیدفلک بداد مرادم چنان که دل میخواستبه هر سر مویم صد انتقام کشیدهزار جرعه سیر است در پیاله عشقخوش آن حریف که این باده را تمام کشیدخلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استجانا به حاجتی که تو را هست با خدایآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت استای مدعی برو که مرا با تو کار نیستاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت استمحتاج جنگ نیست گرت قصد خون ماستچون رخت از آن توست به یغما چه حاجت استهزار جرعه سیر است در پیاله عشقخوش آن حریف که این باده را تمام کشیدزیبد که ز درگاهت نومید نگردد بازآن کس که به امیدی در خاک درت افتداین هم برگ سبزی بود تحفه درویشعلی نگهدار شما
-
116
دوران عشق
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 152#مرضیه#حافظ#سعدی#عراقی#فروغی_بسطامی#معینی_کرمانشاهی#علی_تجویدی#روشنکمن مست می عشقم هوشیار نخواهم شدوز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شدچون ساخته دردم در حلقه نیاراممچون سوخته عشقم در نار نخواهم شدبه دست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیربه رنج دل سزاوارم مرا مگذار دستم گیرهمیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی توندیدم رنگ روی تو از آنم زار دستم گیرچو کردی حلقه در گوشم مکن آزار و نفروشممکن جانا فراموشم ز من یاد آر و دستم گیرنیابم در جهان یاری نبینم غیر غمخواریندارم هیچ دلداری تویی دلدار دستم گیرشنیدی آه و فریادم ندادی از کرم دادمکنون کز پا درافتادم مرا بردار و دستم گیرخوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیستتا نسوزد برنیاید بوی عودپخته داند کین سخن با خام نیستمستی از من پرس و شور عاشقیاو کجا داند که درد آشام نیستنبودم اگر من كجا بود این بخت سیاهم نبودی اگر تو هدر می شد این اشک و آهمغمم را تو دانی تو هستی پناهمچو هجرانت دیدم ز هر كس پرسیدم نشانت چو گم كرده راهیبه اشکت پروردم به بارت آوردم كه جز من یاری را نبینی نخواهینتابد در بزمم نه مهری نه ماهی ندانم چه دارم گناهینگاهی بر من كن فدای چشمانت شود این دو چشمم الهیدارم به تو پندی یاراارزان مفروشی ما راكه در روزگاری عزیز آید خواری چو افتاده یوسف به چاهیگر همه خلق جهان مستی ما دانستندگو بدانند که مستیم خدا می داند⏬ بایگانی فایل ها (https://mega.nz/#F!NKxEWQ7T!Fw2WaxiXp3OFSdqwAXtteQ)📢 کانال تلگرام📸 (https://t.me/GolhaLib) اینستاگرام🎧 (https://www.instagram.com/golhalib) پادکست (https://castbox.fm/channel/id2005639?country=us)💳 حمایت (http://hamibash.com/golhalib)@GolhaLib
-
115
سعدی
#گلهای_جاویدانبرنامه شماره 156#عبدالوهاب_شهیدی#حسین_قوامی#سعدی#محمد_شیرخدا#امیر_ناصر_افتتاح#جلیل_شهناز#احمد_عبادی#حسن_کسایی#پرویز_یاحقی#آذر_پژوهش#روشنکبه چه کار آیدت ز گل طبقیاز گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدخفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خارچون نتواند کشید دست در آغوش یارگر دگری را شکیب هست ز دیدار دوستمن نتوانم گرفت بر سر آتش قرارگر تو ز ما فارغی ما به تو مستظهریمور تو ز ما بی نیاز ما به تو امیدوارما سپر انداختیم گردن تسلیم پیشگر بکشی حاکمی ور بدهی زینهارسعدی اگر داغ عشق در تو موثر شودفخر بود بنده را داغ خداوندگارپیش رویت دگران صورت بر دیوارندنه چنین صورت و معنی که تو داری دارندتا گل روی تو دیدم همه گلها خارندتا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارندانکه گویند به عمری شب قدری باشدمگر آنست که با دوست با پایان آرندنه من از دست نگارین تو محرومم و بسکه به شمشیر غمت کشته چو من بسیارندعجب از چشم تو دارم که شبانش تا صبحخواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارندسعدی اندازه ندارد که چه شیرین سخنیباغ طبعت همه مرغان شکر گفتارندمن ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن به که ببندی و نپاییدوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادمباید اول به تو گفتن که چنین خوب چراییپرده بردار که بیگانه خود این روی نبیندتو بزرگی و در آینه کوچک ننماییعشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامتهمه سهل است تحمل نکنم بار جداییروز صحرا و سماع است و لب جوی و تماشادر همه شهر دلی نیست که دیگر برباییشمع را باید از این خانه برون بردن و کشتنتا به همسانه بگوید که تو در خانه ماییعیبی نباشد از تو که بر ما جفا رودمجنون از آستانه لیلی کجا رودگر من فدای جان توگردم دریغ نیستبسیار سر که بر سر مهر و وفا رودحیف آیدم که پای همی بر زمین نهیکین پای لایق است که بر چشم ما رودای آشنای کوی محبت صبور باشبیداد نیکوان همه بر آشنا رودسعدی به در نمیکنی از سر هوای دوستدر پات لازم است که خار جفا رود
-
114
خلوت گزیده
#برگ_سبزبرنامه شماره 176#ایرج#حافظ#عطار#عراقی#جامی#همای_شیرازی#همای_تبریزی#حبیب_الله_بدیعی#امیرناصر_افتتاح#احمد_عبادی#روشنکچشم بگشا که جلوه دلداربه تجلی ست از در و دیواراین تماشا چو بنگری گوییلیس فی الدار غیره دیارعاشقی کیست به جان بنده جانان بودنگر لبش جان طلبد دادن و خندان بودنروی بنمای که صاحبنطران مشتاقندتا به کی زیر نقاب از همه پنهان بودنهر نشان کز خون دل بر دامن چاک من استپیش اهل دل دلیل دامن پاک من استدم به دم ای غنچه رعنا مخند از گریه امکاین چمن را عاقلان از چشم نمناک من استای آرزوی چشمم رویت به خواب دیدندوری نمی تواند پیوند ما بریدنموقوف التفاتیم که کی رسد اجازتاز دوست یک اشارت از ما به سر دویدنخلوت گزیده را به تماشا چه حاجت استچون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت استجانا به حاجتی که تو را هست با خداکاخر دمی بپرس که مارا چه حاجت استای مدعی برو که مرا با تو کار نیستاحباب حاضرند به اعدا چه حاجت استزیبد که ز درگاهت نومید نگردد بازآن کس که به امیدی بر خاک درت افتد
-
113
آهنین دل
#یک_شاخه_گلبرنامه شماره 219#گلپایگانی#سعدی#فرصت_شیرازی#مولوی#حسین_یاحقی#احمد_عبادی#فرهنگ_شریف#آذر_پژوهشرو سر بنه به بالین تنها مرا رها کنترک من خراب شبگرد مبتلا کنماییم و موج سودا شب تا به روز تنهاخواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کنعشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتر استمی بر سماع بلبل خوشگوی خوشتر استروی از جمال دوست به صحرا مکن که رویدر روی همنشین وفاجوی خوشتر استسعدی جفا نبرده چه دانی تو قدر یارتحصیل کام دل به تکاپوی خوشتر استبا آنکه کس ز آتش عشقت چو ما نسوختبر ما دلت نسوخت ندانم چرا نسوختجز آهنین دل تو که دارد توان و تابدیگر دلی نماند که بر حال ما نسوختبس عاشقان که خویش چو پروانه سوختندکس غیر ما و شمع ز سر تا به پا نسوختدر نی نوای عشق چو مطرب نمود و سازدر حیرتم که نی ز چه از این نوا نسوخت
-
112
بیداد
#گلهای_تازهبرنامه شماره 37#شجریان#هوشنگ_ابتهاج#فرهنگ_شریف#آذر_پژوهشفتنه چشم تو چندان پی بیداد گرفتکه شکیب دل من دامن فریاد گرفتآنکه آیینه صبح و قدح لاله شکستخاک شب در دهن سوسن آزاد گرفتآه از شوخی چشم تو که خونریز فلکدید این شیوه مردم کشی و یاد گرفتمنم و شمع دل سوخته یا رب مددیکه دگرباره شب آشفته شد و باد گرفتشعرم از ناله عشاق غم انگیزتر استداد از آن زخمه که دیگر ره بیداد گرفتسایه ما کشته عشقیم که این شیرین کارمصلحت را مدد از تیشه فرهاد گرفت
-
111
نسیم گل
#یک_شاخه_گلبرنامه شماره 400#فیروزه_امیر_معز#صفای_اصفهانی#غمام_همدانی#پژمان_بختیار#سعدی#امیر_ناصر_فتاح#پرویز_یاحقی تجلّی گه خود کرد خدا دیده ی ما را در این دیده در آیید و ببینید خدا را خدا در دل سودا زدگانست بجویید مجویید زمین را و مپویید سما را حجاب رخ مقصود من و ما شمایید شمایید مبینید من و ما و شما را صفا را نتوان دید که در خانه ی فقرست در این خانه بیایید و ببینید صفا را در بهشت به رویم شد است باز امشبکه آمدی زدرم با هزار ناز امشبقیامتم زتو برخواست کاشکی می شدبسان روز قیامت روز قیامت شبم دراز امشبشبم به روی تو روز است کاشکی نشودبیا و با من بی خانمان بسازاگر چه لایق قدر تو نیست منزل من بیا و با من بی خانمان بساز امشب به ولایت حق به ولای علیکه عیان شده حق، ز لقای علیبه خدای علی، که گدای علیز جهان گذرد، به هوای علیسر و جان جهان، به فدای علیتو فرشته بام و سرای منیتو صفاده عشق و وفای منیتو نمد زن شور و صفای منیتو بقا، تو دلیل بقای منیتو فروغ جمال خدای منیتو نو ا گر هستی ما شده ایتو دلیل وجود خدا شده ایعجبا عجبا که چه رها شده ایتو که معبد عشق و صفای منیتو فروغ جمال خدای منیتو موید ختم رسل شده ایدو جهان شده جزء و توکل شده ایهمه گل، همه نکهت گل شده ایتو صفا ده باغ و سرای منیتو فروغ جمال خدای منینه ثناگر عزت ذات توامکه چو آینه محو صفات توامبه کرشمه حسن تو، مات توامتو فزون ز محیط و ثنای منیتو فروغ جمال خدای منیبه ولایت حق، به ولای علیکه عیان شده حق ز لقای علیبه خدای علی که گدای علیز جهان گذرد به هوای علیسر و جان جهان به فدای علی هر صبحدم نسیم گل از بوستان تستالحان بلبل از نفس دوستان توستهر شاهدی که در نظر به دلبریدر دل نیافت راه که آنجا مکان توستهرگز نشان زچشمه کوثر شنیده ای کورا نشانی از دهن بی نشان توستاز رشک افتاب جمالت بر آسمان هر ماه، هر ماه، ماه دیدم چون ابروان توستگفتند مهمانی عشاق می کنیسعدی، به بوسه ای زلبت میهمان توست
-
110
آتش سوزان
#گلهای_تازهبرنامه شماره 71#شجریان#سیما_بینا#سعدی#سیمین_بهبهانی#فرزان_سلیم#حبیب_الله_بدیعی#منصور_صارمی#فخری_نیکزاد#جواد_معروفیتو هیچ عهد نبستی که عاقبت نشکستیمرا بر آتش سوزان نشاندی و ننشستیبنای مهر نمودی که پایدار نماندمرا به بند ببستی خود از کمند بجستیدلم شکستی و رفتی خلاف شرط مودتبه احتیاط رو اکنون که آبگینه شکستیگرت به گوشه چشمی نظر بود به اسیراندوای درد من اول که بی گناه بخستیهر آن کست که ببیند روا بود که بگویدکه من بهشت بدیدم به راستی و درستیگرت کسی بپرستد ملامتش نکنم منتو هم در آینه بنگر که خویشتن بپرستیعجب مدار که سعدی به یاد دوست بنالدکه عشق موجب شوق است و خمر علت مستینشانده ای به گوشه خاموشی مراسپرده ای به دست فراموشی مرادوباره چون گذشته ها بیابه خاطر خدا بیا بیادگر آغوش گرمت نمی جوید مراچنین بیگانه با من چرا گشتی چرامن تا می دانم گر بنگریمنشناسی گویی من دیگریمدر چشمت بودم نقش سیهیاکنون تصویر ناباوریمخالی از من شد پیمانه امدیگر با مستی بیگانه امدارم در خاطر خود عشق من و گذشته های مندریا دریا به خدا جلوه کند دلم برای مندر بزم خلوت خود بار دگر شبی مرا بخوانشاید خاموشی شب بشکند از صدای پای منهنوزت میپرستم اما باور نداریمنم شمعی که دیگر خاموشم میگذارینشدی آگه به خدا که هنوزت منتظرمبه من آنگه میگذری که نمیبینی اثریدگر آغوش گرمت نمیجوید مراچنین بیگانه با من چرا گشتی چرا
-
109
شکایت
#یک_شاخه_گلبرنامه شماره 459#ایرج#سعدی#اوحدی_مراغه_ای#عفت_قاجار#علاالدوله_سمنانی#بزرگ_لشگری#کمره_ای_فراهانی#احمد_عبادی#فیروزه_امیرمعزهست در شهر محبت تازه هادر کتاب دوستی شیرازه هاغیر عشقم هیچ در تقریر نهدل ز یاد عشق هرگز سیر نهتشنگان را نیست لذت جز در آبخستگان را نیست راحت جز به خواباین ذوق و سماع ما مجازی نبوداین وجد که حال ماست بازی نبودبا بی خردان بگو که ای بی خبرانبیهوده سخن به این درازی نبودبه غیر ذکر تو من دم زنم، خدا نکندز آستان توام حق، دمی جدا نکندلب تو عهدی دارد که بوسه ام ندهدبه عهد خویش لب لعل تو وفا نکنداگر به غیر تو چیز دگر دلم خواهدخدای در دو جهان حاجتش روا نکندعلاالدوله در این عالم و در آن عالمز دست دامن عشق تورا رها نکندصد خانه اگر به طاعت آباد کنیبه زان نبود که خاطری شاد کنیگر بنده کنی به لطف آزادی رابهتر که هزار بنده آزاد کنیبگذار تا مقابل روی تو بگذریمدزدیده در شمایل خوب تو بنگریمشوق است در جدایی و جور است در نظرهم جور به که طاقت شوقت نیاوریماز دشمنان برند شکایت به دوستانچون دوست دشمن است شکایت کجا بریمآمد نهفته در برم از جان نهفته ترروی هزار مرتبه از گل شکفته ترامشب چراغ بزم که بودی که بوده ایاز چشم شب نخفته ی من شب نخفته ترمکن آزار من ای شوخ سمتکار مکنرحم کن رحم خدا را مکن این کار مکنمانده از قافله بیمار غم و جان بر لبساربانا نفسی صبر کن و بار مکنرفته بودم که کشم دامن و ترک تو کنمعشق در دامنم آویخت که زنهار مکنآن سیه چرده که خلقی نگرانند او راخوبرویان جهان بنده به جانند او رادامنش پاک ز عار است و تنش پاک ز عیبپاکبازان جهان بنده از آنند او رانیست بی مصلحتی دوری او از سر منبرمیدم ز برش تا نرمانند او راقیمت قامت او را من بی دل دانمورنه این یک دو سه افسرده چه دانند او راای که گشت اوحدی از بهر تو بدنام جهانبنده ی توست به هر نام که خوانند او را
-
108
دوران عشق
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 152 ب#مرضیه#سعدی#شاه_نعمت_الله_ولی#عراقی#معینی_کرمانشاهی#ابوالحسن_صبا#لطف_الله_مجد#روشنکمن مست می عشقم هشیار نخواهم شدوز خواب خوش مستی بیدار نخواهم شدچون ساخته دردم در حلقه نیاراممچون سوخته عشقم در نار نخواهم شدبه دست غم گرفتارم بیا ای یار دستم گیربه رنج دل سزاوارم مرا مگذار دستم گیرهمیشه گرد کوی تو همی گردم به بوی توندیدم رنگ و روی تو از آنم زار دستم گیرچو کردی حلقه در گوشم مکن آزار و مفروشممکن جانا فراموشم ز من یاد آر و دستم گیرنیابم در جهان یاری نبینم غیر غمخواریندارم هیچ دلداری تویی دلدار دستم گیرشنیدی آه و فریادم ندادی از کرم دادمکنون کز پا درافتادم مرا بردار و دستم گیرخوشتر از دوران عشق ایام نیستبامداد عاشقان را شام نیستتا نسوزد برنیاید بوی عودپخته داند کین سخن با خام نیستمستی از من پرس و شور عاشقیاو کجا داند که دردآشام نیستنبودم اگر من کجا بود بخت سیاهمنبودی اگر تو هدر میشد این اشک و آهمغمم را تو دانی تو هستی پناهمچو هجرانت دیدم ز هرکس پرسیدمنشانت چو گم کرده راهیبه اشکت پروردم به بارت آوردمکه جز من یاری را نبینی نخواهینتابد در بزمم نه مهری نه ماهینگاهی بر من کنفدای چشمانت شود این دو چشمم الهیدارم به تو پندی یاراارزان مفروشی ما راکه در روزگاری عزیز آید خواریچو افتاده یوسف به چاهیگر همه خلق جهان مستی ما دانستندگو بدانند که مستیم خدا میداند
-
107
خانه عشق
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 495#هایده#پرویز_وکیلی#وقار_شیرازی#موید_ثابتی_مشهدی#ابوالقاسم_لاهوتی_کرمانشاهی#فرهنگ_شریف#علی_تجویدی#پژمان_بختیاری#آذر_پژوهشبه بهار می طلب کن منشین به کار دیگرکه بسی امید باید که رسد بهار دیگربشمر غنیمت ارزان که رسی به روزگاریکا خطا بود نشستن پی روزگار دیگرنمیدانم نمیخواهم بدانم که ساز کهنه عشقم شکستهنمیخوام بدانم در نگاهم غروب غربت صحرا نشستهخانه عشق من اکنون بی تو رنگ غم گرفتهمحفل پرشور من از دوری ات ماتم گرفتهمن تو را هر نیمه شب محزون و خاموشبا دو چشم مات و غمگین جستجو کردمهمچو یک دیوانه غمگین به یادتکوچه های آشنا را زیر و رو کردمتا به چشم خویش دیدم هرچه بود از هم گسستهسایه سرد جدایی در میان ما نشستهدل مگو با من که او دیوانه ای بوددر میان سینه ام بیگانه ای بودبر تو نفرین ای دل من ای دل بی حاصل منمن ز دست تو چنین افسرده گشتماز همه خلق جهان بیگانه گشتمخسته ام دیوانه دل زین بی قراریمن ندارم طاقت دیوانه داریشکسته خاطر و آزرده جان و خسته تنمکسی مباد چنین زار و مبتلا که منمبلای جان من این عقل مصلحت بین استبیار باده که غافل کند ز خویشتنمچو شمع آتش سوزان درون جان دارمببین به روشنی فکر و گرمی سخنمدر شعله آن شمع که افروخته بودمای کاش که پروانه صفت سوخته بودمنقشی ز وفا نیست در این مرحله یاربمن درس وفا را ز که اموخته بودمافسوس که روشنگر بزم دگران شدشمعی که ز سوز جگر افروخته بودمآن کو به تمنای تو رسوای جهان گشتای آفت هستی من دلسوخته بودمیکرنگی و تسلیم و صفا را همه ای عشقدر سینه به سودای تو اندوخته بودماز این دل داد من بستان خدایاز دستش تا به کی گویم خدا دلبه تاری گردنش را بسته زلفتفقیر و عاجز و بی دست و پا دل
-
106
یاد ایام
#گلهای_تازهبرنامه شماره 65#شجریان#رهی_معیری#کامران_داروغه#جلیل_شهناز#امیر_ناصر_افتتاح#فخری_نیکزادیاد ایامی که در گلشن فغانی داشتمدر میان لاله و گل آشیانی داشتمگرد آن شمع طرب میسوختم پروانه وارپای آن سرو روان اشک روانی داشتمآتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بودعشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتمچون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهیچون غبار از شکر سر بر آستانی داشتمدر خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بوددر زمین با ماه و پروین آسمانی داشتمدرد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه منداشتم آرام تا آرام جانی داشتمبلبل طبعم کنون باشد ز تنهایی خموشنغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم
-
105
بهار نورسیده
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 500#حمیرا#بیژن_ترقی#عماد_خراسانی #جواد_معروفی #پرویز_یاحقی#مجید_نجاحی#جهانگیر_ملک #روشنکیارب این مرغ بهشتی ز گلستان که بوداین به رخ تازه تر از لاله ز بستان که بوداز شمیم نفسش خانه عبیرآگین شدیارب این غالیه بو شمع شبستان که بودای بهار نورسیده سبزه های نودمیدهای چمن ای لاله ای گل ای غزالان رمیدهآن بهار هستی ام کو مایه سرمستی ام کوای نسیم ای پیک صحرا آن امید هستی ام کوای بهشتی مرغ گلشن آن بهشتی روی من کوای شما وحشی غزالان خوش نگه آهوی من کوآن بهار هستی ام کو مایه سرمستی ام کونوبهاری بود و ما از میان شاخه هادر جستجوی هم سر میکشیدیمدشت و صحرا بود و ما همچنان پروانه هااز دامن گل ها پر می کشیدیمپای هر زیبا گلی در سایه هر گلبنی بنشسته بودیمفارغ از رنج زمان دور از همه بیگانگانتنها به هم دلبسته بودیمبا عالم دلبستگی پیوسته بودیمدلم آشفته آن مایه ناز است هنوزمرغ پرسوخته در پنجه باز است هنوزجان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسیددل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوزگرچه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشقیار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوزگرچه هر لحظه مدد میدهدم چشم پرآبدل سودازده در سوز وگداز است هنوزهمه خفتند به غیر از من و پروانه و شمعقصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوزگرچه رفتی ز دلم حسرت روی تو نرفتدر این خانه به امید تو باز است هنوزاین چه سوداست عمادا که تو در سر داریاین چه سوزیست که در پرده ساز است هنوز
-
104
ناسازی گردون
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 444#الفت#صائب_تبریزی#شریف_تبریزی#رعدی_آذرخشی#ایرج#فرهاد#پوران#جواد_معروفی #منصور_صارمی#سیدمحمد_میرنقیبی #حبیب_الله_بدیعیهرکه را دیدم به راز عشق محرم ساختمخویش را در عاشقی رسوای عالم ساختمآنچه دل را بیم آن میسوخت درد هجر بودآخر از ناسازی گردون به آن هم ساختمبختم اگر یاری کند با من مددکاری کندیار دل آزارم دگر کمتر دل آزاری کندای از غمت رسوا دلم دیدی چه کردی با دلمچون موج اگر بی طاقتم در عاشقی دریا دلمچشمم به راه چشم سیاهی شاید که او را بیند به راهیتا از لبت شد جدا لبم با ناله شد آشنا لبمدور از لبانت چو جام می از گریه امشب لبالبمدل بی تو آرامی ندارد از بوسه ات کامی نداردافسونگری کم کن که هستی آغاز و انجامی نداردسر مینهم بر دامن شب آرم فغان از سینه بر لبمدهوشم از چشمان تو دارم سر پیمان توخواهم به روز آرم شبی در سایه مژگان تویک چشم زدن وقت می ناب نداریمتا شیشه به بالین نبود خواب نداریمدر روز حریفان دگر باده کشانندماییم که می در شب مهتاب نداریمرفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ایدر خاطرم چو اشک به دامان نشسته ایاز ما چه دیده ای که به صد سود همچو شمعخندان میان بزم حریفان نشسته ایای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پابینم که باز بر سر مژگان نشسته ایتا رخت به خلوتگه اسرار کشیدیمصد پرده بر آیینه پندار کشیدیمبار غم هستی که گران بود چو کوهیبا عشق تو چون مرغ گرانبار کشیدیم
-
103
ماه عالم آرا
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 555#الهه#گلپایگانی#عماد_خراسانی#آذر_بیگدلی#اختر_مازندرانی#ابوسعید_ابوالخیر#سیدمحمد_میرنقیبی#نظام_وفا_کاشانی#امیر_ناصر_افتتاح#علی_تجویدی#فرهنگ_شریف#فیروزه_امیرمعزدوشم به اهل بزم سر گفتگو نبودمن در خمار بودم و می در سبو نبودپرسید در دل تو ندانم چه آرزوستغافل که در دلم بجز او آرزو نبودقاصد بگو ز دوریت آذر سپرد جانور گوید از منش گله ای بود گو نبودنه بتابد به شام من ماهی نه بخت همراهیدر این بیابان ماندم سرگردان فتادم از پا بی سامان نه كسی می رسد به فریادم نه می كند شادمفروغ شمعی گریان و لرزان ز كلبه های دهقانانچو تو دادی بر بادم همه بردند از یادمبه شرار غمم تو نشاندی به جهان جنون تو كشاندیچو از دیار آشنایی راهی دگر مرا به بر نخواندیمنم اكنون در این صحرا من و این شام جان فرسامن و یك دم دل و صد غوغابه جز صدای قلب من كه می تپد به یاد دلبربه گوش من نمی رسد در این میان صدای دیگر دلا مرو چنین از دست كه روزن امیدی هست نه بتابد به شام من ماهی نه بخت همراهیدر این بیابان ماندم سرگردان فتادم از پا بی ساماننه باغ و نه بستان و چمن میخواهمنه سرو و گل و نه یاسمن میخواهمخواهم ز خدای خویش کنجی که در آنمن باشم و آن کسی که من میخواهمای روی تو ماه عالم آرای همهوصل تو شب و روز تمنای همهگر با دگران به ز منی وای به منگر با همه کس همچو منی وای همهای آرزوی گمشده مهمان کیستی؟درد منی بگو که درمان کیستیدامان من ز اشک ندامت پر آتش استای نوگل شکفته به دامان کیستیمن همنشین درد و غم و رنج و حسرتمای آرزوی گمشده مهمان کیستینگرفته هنوز برگ عیشیافسوس بهار من خزان شدآن نیم نفس که با تو بودمسرمایه عمر جاودان شد
-
102
بلای من
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 385#مولوی#باباطاهر#رهی_معیری#سعدی#پوران#عبدالوهاب_شهیدی#حسین_قوامی#امیر_ناصر_افتتاح#علی_تجویدی#جلیل_شهناز#جواد_معروفی#جهانگیر_ملک#آذر_پژوهشنوای منی بینوای توامبلای منی مبتلای توامنه همزبانی نه همنوایی تا به او گویم ز عشقت حکایتینه مهربانی نه چاره سازی تا کنم از سوز پنهان شکایتینوای منی بینوای توام بلای منی مبتلای توامشور و مستی تویی نور هستی توییمنم غباری به کوی توسرود منی چنگ و عود منیوجود منی تار و پود منیجام و ساقی تویی عشق باقی توییمنم که مستم به بوی تومن که در دام هلاک افتاده اممن که چون اشکی به خاک افتاده امعاشقی دیوانه ای افسرده جانمبی دلی بی حاصلی بی آشیانممن کی ام دردآشنایی بی نصیبی بی نواییهرشب افسانه ای دارد دل دیوانه ی منبشنو ای مرغ شب راز من و افسانه مندل زودباورم را به کرشمه ای ربودیچو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودیبه هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از مامن و دل همان که بودیم و تو آن نهی که بودیمن از آن کشم ندامت که تورا نیازمودمتو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودیهزاران غم به دل اندوته دیرمبه سینه آتشی افروته دیرمبه یک آه سحرگاه از دل تنگهزاران مدعی را سوته دیرمبی تو اشکم ز مژگان تر آییبی تو نخل امدیم بی بر آییبی تو در کنج تنهایی همه روزنشینم تا که عمرم بر سر آییدلم بی وصل تو شادی مبینمبه غیر از محنت و زاری مبینمخراب آباد دل بی مقدم دوستالهی هرگز آبادی مبینمای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار منای دل نمیترسی مگر از "یا رب" بسیار منای دل مرو در خون من در اشک چون جیحون مننشنیده ای شب تا سحر آن ناله ای زار منچون لطف دیدم رای تو افتادم اندر پای توگفتم نباشم در جهان گر تو نباشی یار منچون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیمبا گریه ساختیم و به پای تو سوختیماشکی که ریختیم به یاد تو ریختیمعمری که سوختیم برای تو سوختیمپروانه سوخت یک شب و آسود جان اوما عمرها ز داغ جفای تو سوختیمدیشب که یار انجمن افروز غیر بودای شمع تا سپیده به جای تو سوختیمکوتاه کن حکایت شبهای غم رهیکز برق آه و سوز نوای تو سوختیمچون است حال بستان ای باد نوبهاریکز بلبلان برامد فریاد بی قراریگل نسبتی ندارد با روی دلفریبتتو در میان گلها چون گل میان خاریهر درد را که بینی درمان و چاره ای هستدرمان درد سعدی با دوست سازگاری
-
101
بار هجران
#برگ_سبزبرنامه شماره 233#عبدالوهاب_شهیدی #سعدی#هلالی_جغتایی#خواجوی_کرمانی#اصغر_بهاری#امیر_ناصر_افتتاح #جلیل_شهناز #روشنکآخر از غیب دری بر رخ ما بگشایددگران گر نگشایند خدا بگشایدبر دل از هیچ طرف باد نشاطی نوزیدیارب این غنچه پژمرده کجا بگشایدنگشاید دل ما تا نگشایی خم زلفرلف خود را بگشا تا دل ما بگشایدمیکشم آه که بگشا رخ گلگون امااین گلی نیست که از باد صبا بگشایدای لبت باده فروش و دل من باده پرستجانم از جام می عشق تو دیوانه و مستهرکه چون ماه نو انگشت نما شد در شهرهمچو ابروی تو در باده پرستان پیوستتو مپندار که از خود خبرم هست که نیستیا دلم بسته زلف سیهت نیست که هستانچنان در دل تنگم زده ای خیمه انسکه کسی را نبود جز تو در او جای نشستهمه را کار شراب است و مرا کار خرابهمه را باده به دست است و مرا باد به دستشیوه چشم تو تا باده فروشی باشدنتوان گفت که خواجو که مشو باده پرستآنرا که غمی چون غم ما نیست چه داندکز شوق توام دیده چه شب می گذراندوقت است گر از پای درایم که همه عمرباری نکشیدم که به هجران تو ماندسوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرسکاحوال دل سوختگان سوخته داندما بی تو به دل برنزدیم آب صبوریدر آتش سوزنده صبوری که تواندترسم که نمانم من از این درد و دریغاکاندر دل من حسرت روی تو بماندزنهار که چون میگذری بر دل مجروحوز وی خبری نیست که چون میگذراندبخت این نکند با من سرگشته که یک روزهمخانه من باشی و همسایه ندانددر حسرت آنم که سر و مال به یکباردر دامنش افشانم و دامن نفشاندسعدی تو در این بند بمیری و نداندفریاد بکن یا بکشد یا برهاندخورده ام از بس که بر تن سنگ هر بیگانه ایهمچو آتش در میان سنگ دارم خانه ایباادب بنشین به می خوردن در این گلشن که هستهر نسیمی روح مستی هر گلی پیمانه ای
-
100
آتش سودا
#برگ_سبزبرنامه شماره 168#ایرج#عطار#رهی_معیری#عراقی#خلیلی_افغانی#کمال_الدین_اصفهانی#جهانگیر_ملک#حبیب_الله_بدیعی#جلیل_شهناز#روشنکچشم بگشا که جلوه دلداربه تجلی ست از در و دیواراین تماشا چو بنگری گوییلیس فی الدار غیره دیارتا سر به پای آن بت رعنا گذاشتیمپا بر فراز طارم اعلا گذاشتیمشب رفت و شکوه های دلم ناشنیده مانداین آرزو به وعده فردا گذاشتیمبر آستان اهل نظر جا گرفت ایمتا دست رد به سینه دنیا گذاشتیمجز خار خار عشق که در دل خلیده استهر گل که داشت خار تمنا گذاشتیمدر وصف آن غزال غزل های آبدارمجنون صفت به سینه صحرا گذاشتیمدیشب هوسی دل غمینم بگرفتاندیشه یار نازنینم بگرفتگفتم بروم از پی دل تا آنجااشکم بدوید و آستینم بگرفتچون زلف توام جانا در عین پریشانیچون باد سحرگاهم در بی سر و سامانیمن خاکم و من گردم من اشکم و من دردمتو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانیخواهم که تو را در بر بنشانم و بنشینمتا آتش جانم را بنشینی و بنشانیاز آتش سودایت دارم من و دارد دلداغی که نمیبینی دردی که نمیدانیزیبد که ز درگاهت نومید نگردد بازآنکس که به امیدی بر خاک درت افتد
-
99
شمس تبریزی
#یک_شاخه_گلبرنامه شماره 63#گلپایگانی#حافظ#مولانا#حبیبالله_بدیعی#مرتضی_محجوبی#روشنكتو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرمتبسمی کن و جان بین که چون همی سپرمچه شکر گویمت ای خیل غم عفاک اللهکه روز بی کسی آخر نمی روی ز سرمغلام مردم چشمم که با سیاه دلیهزار قطره ببارد چو درد دل شمرمهر نظرت بت ما جلوه می کند لیکنکس این کرشمه نبیند که من همی نگرمعاشقان مستند و ما دیوانه ایمعارفان شمعند و ما پروانه ایمچون ندارم به خلایق الفتیخلق پندارند ما دیوانه ایمما ز عقل خویشتن بیگانه ایملاجرم دردی کش میخانه ایمدر ازل دادند چون جام الستتا ابد ما مست آن پیمانه ایمکس نگردد واقف اسرار مازانکه همچون گنج در ویرانه ایمشمس تبریزی چه دانی سر عشقبسته فتراک آن جانانه ایممژده وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزمبه ولای تو که گر بنده خویشم خوانیاز سر خواجگی کون و مکان برخیزم
-
98
گل روی تو
#یک_شاخه_گل برنامه شماره 441#گلپایگانی #رهی_معیری #حریف_جندقی#کمال_خجندی#محمد_موسوی#جهانگیر_ملک#جواد_معروفی#جلیل_شهناز#روشنکدانی که کدامین شب و روز است که عاشقخشنود دلی دارد و خوشبوی مشامیشامی که شمال آورد از دوست نسیمیصبحی که صبا آورد از یار پیامیتا که من معتکف گوشه میخانه شدمهمدم جام می و ساغر و پیمانه شدمدوش در کوی خرابات به صد شور و نشاطمی زده رقص کنان وارد میخانه شدمتا که افسونگر چشمان تو افسونم کردبه سر کوی تو از عشق تو افسانه شدمبهر آراستان زلف پریشان تو دوشچین شدم حلقه شدم ابر شدم شانه شدمآن شب که نگه بر نگهش دوخته بودماز دیده وی راز دل آموخته بودمدر چشم سیه داشت نهان برق نگاهیکز گرمی آن تا سحر افروخته بودمگر به چشم دل جانا جلوه های ما بینیدر حریم اهل دل جلوه خدا بینیراز آسمانها را در نگاه ما خوانینور صبحگاهی را بر جبین ما بینیما را گلی از روی تو چیدن نگذارندچیدن چه خیال است که دیدن نگذارندصد شربت شیرین ز لب خسته دلان رانزدیک لب آرند و چشیدن نگذارنددل شد ز تو صد پاره و فریاد که این قومنعره زدن و جامه دریدن نگذارندمگریز کمال از سر زلفش که در این داممرغی که در افتاد پریدن نگذارندرفتی که به روی من نگاهی نکنیشادم به نگاه گاه گاهی نکنیگفتی که مگر به اشتباهت بینمای وای به من گر اشتباهی نکنی
-
97
غرور و ناز
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره ۱۴۹#بنان#مرضیه#عراقی#رهی_معیری#حسین_تهرانی#صفای_خراسانی#فروغی_بسطامی#مرتضی_محجوبی#رضا_ورزنده#علی_تجویدی#روشنکعشق تو ز دست ساقیان باده بریختوز دیده بسی خون دل تازه بریختبس زاهد خرقه پوش سجاده نشیناز عشق تو می بر سر سجاده بریختعیشی نبود چو عیش لولی و گدایاو را نه خرد نه ننگ و نه خانه نه جایاندر ره عشق می رود بی سر و پایمشغول یکی و فارغ از هر دو سرایچه خلاف سر زد از ما که در سرای بستیبر دشمنان نشستی دل دوستان شکستیکسی از خرابه دل نگرفته باج هرگزتو بر آن خراج بستی و به سلطنت نشستیبه کمال عجز گفتم که به لب رسید جانمبه غرور و ناز گفتی تو مگر هنوز هستیز طواف کعبه بگذر که تو حق نمی شناسیبه در کنشت منشین که تو بت نمی پرستیمگر از دهان ساقی مددی رسد وگر نهکس از این شراب باقی نرسد به هیچ مستیای ناله بی اثر جانم چه کاهیوی شعله ناپدید از من چه خواهیزین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردیزان آتش نبود اثر جز دود و آهیدل بر زلف سیاهی بستم و حاصلندیدم بجز روی سیاهیگیرم که شعله بارد از برق آهمآهی نگیرد چرا دامان ماهیای دل از چه کنی زاریای دیده تا کی خون می باریکز ناله بی حاصل من در سینهچو گل سوزد دل منافزاید آه سردم هر دم دردمای ناوک غم کشتی رهی را آخر ولیکنغیر از محبت نبود او را گناهیسر کوی دوست عمری قدم از وفا زدم منبه هوای وصل جانان پر و بال ها زدم منبه فروغ دیده دل شب هجر صبح کردمبه فراغ جان رسیدم چو می صفا زدم منز حبیب هرچه دیدم به شکیب خود فزودمنه به لابه لب گشودم نه دم از جفا زدم مننه به دیر پا نهادم نه به مسجد و کلیساکه ز راه کعبه دل به ره خدا زدم منچو به کوی آشنایی به از این دری ندیدمبه هزار در نرفتم در آشنا زدم من
-
96
قبله ارباب دل
#برگ_سبز برنامه شماره 220#ایرج#سعدی#سلمان_ساوجی #حسن_کسایی#جلیل_شهناز #امیرناصر_افتتاح #روشنکاز کوی مغان نیم شبی ناله نی خاستزاهد به خرابات مغان آمد و می خواستمن کعبه و بتخانه نمی دانم و دانمهرجا که تویی قبله ارباب دل آنجاستبسیار مشو غره بدین حسن دلاویزکاین حسن دلاویز تو را عشق من آراستجمعیت حسنی که سر زلف تو دارداز جانب دلهای پراکنده شیداستگو خلق بدانند که من عاشق و مستمآوازه درست است که من توبه شکستمگر دشمنم ایذا کند و دوست ملامتمن فارغم از هرچه بگویند که هستمای ساقی از آن پیش که مستم کنی از میمن خود ز نظر در قد و بالای تو مستمشبها گذرد بر من از اندیشه رویتتا روز نه من خفته نه همسایه ز دستم
-
95
امید زندگی
#برگ_سبز برنامه شماره 296#عبدالوهاب_شهیدی #حبیب_خراسانی#گلچین_معانی#جهانگیر_ملک #پرویز_یاحقی #جلیل_شهناز #روشنکهرشب من و دل تا سحر در گوشه ویرانه هاداریم از دیوانگی با یکدگر افسانه هااندر شمار بیدلان در حلقه بی حاصلاننی در حساب عاقلان نی درخور فرزانه هااز سینه برده کینه ها آیینه کرده سینه هادیده در آن آیینه ها عکس رخ جانانه هاسنگ ملامت خورده ها از کودکان آزرده هادل زنده ها تن مرده ها فرزانه ها دیوانه هانی در پی اندیشه ها نی در خیال پیشه هاچون شیرها در بیشه ها چون مورها در لانه هاگر ای طبیب درد من از حالم آگاهی بیاور ای امید زندگی مرگم نمیخواهی بیاآیینه رویا جز تو کس ناید به امداد نفسدیگر تو میدانی و بس خواهی برو خواهی بیابین جان از غم خسته ام وین دست از جان شسته امدر چاره ی دردم مکن زین بیش کوتاهی بیاحرمان رنج افزوده شد گلچین ز غم فرسوده شدگر ای طبیب درد من از حالم آگاهی بیازاهد بودم ترانه گویم کردیسرحلقه بزم و باده جویم کردیسجاده نشین باوقاری بودمبازیچه کودکان کویم کردی
-
94
پروانه ی شمع
#برگ_سبز برنامه شماره 297#جمال_وفایی#نظامی #عماد_خراسانی #فروغی_بسطامی#مجید_نجاحی #جهانگیر_ملک #احمد_عبادی #همایون_خرم#روشنکما عاشقیم و خوشتر از این کار، کار نیستیعنی به کارهای دگر اعتبار نیستدانی بهشت چیست که داریم انتظارجز ماهتاب و باده و آغوش یار نیستفصل بهار فصل جنون است و این سه ماههرکس که مست نیست یقین هوشیار نیستسنجیده ایم ما به جز از روی و موی دوستحاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیستبگذر ز صید و این دو سه مه با عماد باشصیاد من بهار که فصل شکار نیستمن کیم پروانه شمعی که در کاشانه نیستخانه ام را سوخت بیباکی که در این خانه نیستاز پس رنجی که بردم در وفا آخر مرادامن گنجی به دست آمد که در ویرانه نیستمیگساران فراغ اند از فتنه ی دور زمانکس حریف آسمان جز گردش پیمانه نیستگریه مستانه آخر عقده ام از دل گشودخنده شادی بغیر از گریه مستانه نیستگفتم از دیوانگی زلفش بگیرم عقل گفتلایق این حلقه ی زنجیز هر دیوانه نیستای جان تو جان من کجاییدر بردن جان من چراییجرم دل عذرخواه من چیستجز دوستی ات گناه من چیستدر وصل تو گر چو نیست دستمغم نیست چو بر امید هستمگویند ز عشق کن جداییاین نیست طریق آشناییپرورده عشق شد سرشتمبی عشق مباد سرنوشتم
-
93
بگذرد این روزگار
#گلهای_تازهبرنامه شماره 31#شجریان#حافظ#جواد_معروفی#حسن_ناهید#فخری_نیکزادبر سر آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سرآیدخلوت دل نیست جای صحبت اغیاردیو چو بیرون رود فرشته درآیدبلبل عاشق تو عمر خواه که آخرباغ شود سبز و سرخ گل به در آیدبگذرد این روزگار تلخ تر از زهربار دگر روزگار چون شکر آیدغفلت حافظ در این سراچه عجب نیستهرکه به میخانه رفت بی خبر آیدصحبت حکام ظلمت شب یلداستنور ز خورشید خواه بو که درآید
-
92
آیینه مه
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 519#شجریان#سیما_بینا #فروغی_بسطامی#مهدی_خالدی#پژمان_بختیاری #خاقانی_شروانی#احمد_عبادی #جواد_معروفی#آذر_پژوهش کار عشق از وصل و هجران درگذشتدرد ما از دست درمان درگذشتدر زمانه کار کار عشق توستاز سر این کار نتوان درگذشتدوش در آینه مه نقش سیمای تو دیدمماه را روشن تر از هر شب ز رویای تو دیدمپرتو مه نغمه جو رقص گل موسیقی شبهرچه را دیدم نشاط آور ز سودای تو دیدمای سراپا لطف و رعنایی اندر آن دنیای زیباییبه هرجا دیده بستم سرو بالای تو دیدمروی زیبای تو دیدم محو چشمان تو بودممست رویای تو بودم واندر آن دنیای مستیخویش را افتاده همچون سایه در پای تو دیدمآمدم سرمست عشق و آرزو در کویت اماجای خالی بود ای گل آنچه بر جای تو دیدمصد یک حسن تو نوبهار نداردطاقت جور تو روزگار نداردبر تو مرا اختیار نیست که شرط استکان که تو را دارد اختیار نداردهمه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بودآه از این راه که باریکتر از موی تو بودرهرو عشق از این مرحله آگاهی داشتکه ره قافله دیر و حرم سوی تو بودزان شکستم به هم آیینه خودبینی راکه نگاهم همه در آینه روی تو بودپیر پیمانه کشان شاهد من بود مداممه همه مستیم از نرگس جادوی تو بودهیچکس آب ز سرچشمه مقصود نخوردمگر آن تشنه که جایش به لب جوی تو بودگر نگشتی به مراد دلم ای چرخ مگردبی نیاز از تو کند گردش پیمانه مرامستم ای رهگذر از مهر ز خاکم برداریا به میخانه رسان یا به در خانه مراعاقلان عیب من از باده پرستی مکنیدعالمی است در این گوشه میخانه مرا
-
91
رهرو عشق
#برگ_سبز برنامه شماره 298#قوامی#سعدی#عماد_خراسانی #فروغی_بسطامی#محمد_موسوی#رضا_ورزنده#جهانگیر_ملک #جلیل_شهناز #روشنکای زلف تو هر خمی کمندیچشمت به کرشمه چشم بندیدیوانه عشقت ای پری رویعاقل نشود به هیچ بندییارب چه شدی اگر به رحمتباری سوی ما نظر فکندییا چهره بپوش یا بسوزانبر روی چو آتشت سپندیای آرزوی گمشده مهمان کیستیدرد منی بگوی که درمان کیستیدامان من ز اشک ندامت پر آتش استای نو گل شکفته به دامان کیستیشد پنجه که شانه آن زلف پر شکنای جمع حسن و لطف پریشان کیستیهمه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بودآه از این راه که باریک تر از موی تو بودرهرو عشق از این مرحله آگاهی داشتکه ره قافله دیر و حرم سوی تو بودپیش از آن دم که شود آدم خاکی ایجادبر سر ما هوس خاک سر کوی تو بودزان شکستم به هم آیینه خودبینی راکه نگاهم همه در آینه روی تو بود
-
90
بی همزبان
#گلهای_تازهبرنامه شماره 3#محمودی_خوانساری#شهریار#جهانگیر_ملک#حبیب_الله_بدیعی#منصور_صارمی#فرهنگ_شریف#فخری_نیکزادبزن که سوز دل من به ساز می گوییز ساز دل چه شنیدی که باز می گوییمگر چو باد وزیدی به زلف یار که بازبه گوش دل سخن دلنواز می گوییمگر حکایت پروانه می کنی با شمعکه شرح قصه به سوز و گداز می گوییکنون که راز دل ما ز پرده بیرون شدبزن که در دل این پرده راز می گوییاز زندگانی ام گله دارد جوانی امشرمنده جوانی از این زندگانی امدارم هوای صحبت یاران رفته رایاری کن ای عجل که به یاران رسانی امگوش زمین به ناله من نیست آشنامن طایر شکسته پر آسمانی امگیرم که آب و دانه دریغم نداشتندچون می کنند با غم بی همزبانی امگفتی که آتشم بنشانی ولی چه سودبرخاستی که بر سر آتش نشانی امشمعم گریست زار به بالین که شهریارمن نیز چون تو همدم سوز نهانی ام
-
89
بر جان نشسته
#برگ_سبز برنامه شماره 243#قوامی #ذبیحی#محمودی_خوانساری #فرهاد#مولوی#سنایی_غزنوی#فروغی_بسطامی#نورالدین_ثابت_ایمانی#حسن_کسایی#جلیل_شهنازهمه شب راه دلم بر خم گیسوی تو بودآه از این راه که باریکتر از موی تو بودرهرو عشق از این مرحله آگاهی داشتکه ره قافله دیر و حرم سوی تو بودگر نهادیم قدم بر سر هستی شایدکه سر همت ما بر سر زانوی تو بودزان شکستم به هم آیینه خودبینی راکه نگاهم همه در آینه روی تو بودپیر پیمانه کشان شاهد من بود مداممه همه مستیم از نرگس جادوی تو بودماه نوخواسته از گوشه گردون سر زدکه خجالت زده گوشه ابروی تو بودنفس خرم جبریل و دم باد مسیحهمه از معجزه لعل سخنگوی تو بودهیچکس آب ز سرچشمه مقصود نخوردمگر آن تشنه که جایش به لب جوی تو بودتا ما به سر کوی تو آرام گرفتیماندر صف دلسوختگان نام گرفتیمدر آتش تیمار تو تا سوخته گشتیمدر کنج خرابات می و جام گرفتیماز مدرسه و صومعه کردیم کنارهدر میکده و مصطبه آرام گرفتیمخال و کله تو صنما دانه و دام استما در طلب دانه ره دام گرفتیمامروز چه ار صحبت می گشت بریدهاین نیز هم از صحبت ایام گرفتیمبنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوستبگشای لب که قند فراوانم آرزوستگفتی به ناز بیش مرنجان مرا بروآن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوستدی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهرکز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوستگفتم که یافت می نشود جسته ایم ماگفت آنکه یافت می نشود آنم آرزوسترفتی ز پیش دیده و بر جان نشسته ایاز خاطرم چو اشک به دامان نشسته ایاز ما چه دیده ای که به صد سوز همچو شمعخندان میان بزم حریفان نشسته ایبر چشم غیر اگر بنشستی به دلبریاندیشه کن چو اشک که لرزان نشسته ایای غم اگر عهد تو بشکستمنازم تورا که بر سر پیمان نشسته ایای اشک هرچه ریزمت از دیده زیر پابینم که باز بر سر مژگان نشسته ای
-
88
ویژه برنامه هنرمندان
#یک_شاخه_گلبرنامه شماره 412#شجریان #گلپایگانی#عبدالوهاب_شهیدی#پژمان_بختیاری#خرسندی_شیرازی#داعی_انجدانی#رهی_معیری #نظیری_نیشابوری#احمد_عبادی #جهانگیر_ملک #مجید_نجاحی #حبیب_الله_بدیعی #علینقی_وزیری#آذر_پژوهش گشته ام از فیض عشق موی به مو دوست دوستاین نبود او منم وین نه منم اوست اوستکشته عشقم چه سان شکوه ز دشمن کنمآن که به خونم کشید دوست بود دوست دوستدر زلف بتان مپیچ ای دلکه این رشته سر دراز داردنگارم در کنار و ساغر می بر لب است امشبشبی که آمد مساعد کوکب من امشب است امشبز هجران بود دیشب تلخ و شیرین تر ز جان شهدیبه جامم از لب شیرین آن شیرین لب است امشببود در هاله آغوش من آن مه نمی دانمنصیبم این سعادت از کدامین کوکب است امشبچنان آسوده جانم از غم هجران که پندارینه جان دوش جان دیگرم در قالب است امشبدیوانه محبت جانانه ام هنوزدست از دلم بدار که دیوانه ام هنوزعمری به گرد شمع جمال تو گشته امآتش ندیده دامن پروانه ام هنوزدر خانه ای که دولت وصل تو یافتمچون حلقه بسته بر در آن خانه ام هنوزبر من مبند تهمت عقل ای فرشته زانکدیوانه ام به جان تو دیوانه ام هنوزمحبت با دل غمدیده الفت بیشتر گیردچراغی را که دودی هست در سر زود در گیردپس از وارستگی ها بیشتر گشتم گرفتارشچو صیدی جست صیادش ز اول سخت تر گیردتا شد از دست سر طره جانانه مادر بر آرام نگیرد دل دیوانه مابام و دیوار براندازم و ویرانه شومتا چو خورشید بتابی تو به ویرانه مامنم و گوشه کاشانه و هجر و شب تارکاش چون شمع بیایی تو به کاشانه ماهمه بر باد شد از دست تو ای سیل عظیمکشت ما خرمن ما خانه ماتو اسیر کرده به خواریمنکنی نظاره به زاریمبه کمند غم همه داریمنه کشی مرا نه رها کنیجو ندیده ام ز تو من وفابه جفای تو شده ام رضاهمه حیرتم که به من چرانه وفا کنی نه جفا کنیمحبت بیشتر محکم شود چون بشکند پیمانشکوفه اول افشاند درخت آنگه ثمر گیردمشو از حال من غافل که زخم کاری ای دارممبادا دیگری صید تو را از خاک برگیرداشکی که ریختیم به یاد تو ریختیمعمری که سوختیم برای تو سوختیمپروانه سوخت یک شب و آسود جان اوما عمرها ز داغ جفای تو سوختیمدیشب که یار انجمن افروز غیر بودای شمع تا سپیده به جای تو سوختیمکوتاه کن حکایت شب های غم رهیکز برق آه و سوز نوای تو سوختیمآمدی رفت ز خود دل به کنارم بنشینبنشین تا به خود آید دل زارم بنشیندل و دین بردی و اکنون پی جان آمده ایبنشین تا به تو آن هم بسپارم بنشینیا دل بی رحم سنگین را ترحم یاد دهیا زبانم را ببر یا رخصت فریاد ده
-
87
مرا نفریبی
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 471#حمیرا#رهی_معیری#رازی_اصفهانی#بیژن_ترقی#حسابی_نطنزی#رضا_معینی#جهانگیر_ملک#پرویز_یاحقی#فرهنگ_شریف#آذر_پژوهشدوش تا آتش می از دل پیمانه دمیدنیم شب، صبح جهانتاب ز میخانه دمیدجلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلیمنم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمیدآتش انگیز بود باده نوشین گویینفس گرم رهی از دل پیمانه دمیدتو بمانی تو بمانی که چو جانی در برمتو ندانی که ز عشق تو چه آمد بر سرماگرچه جهانی مرا شده دشمنبمان تو برای شکسته دل منکه چشم دل من شود ز تو روشنشدم به تو عاشق خطا که نکردمتو را به غم تو رها که نکردمبرای دل تو چه ها که نکردمشدم به تو عاشق خطا که نکردمسخن دشمنان مشنو از برم تو مرومن به خاطر تو از جمله عزیزان یک باره بریدمبه خدا مست عشق توامتا که آتش غم شعله زد به دلمدست از همه یاران بهر تو کشیدماز جمله عزیزان یک باره بریدمشکسته دلم را بده تو پناهیکه طفل دل من نکرده گناهیمرا که ز عشقی نبوده نصیبیخدا کند ای گل مرا نفریبیبه درد دل من تو همچو طبیبیخدا کند ای گل مرا نفریبیچه خوش است از تو خشمی که ز روی ناز باشدکه به عجز چون درآیم در صلح باز باشدز فریب وعده امشب نزدیم دیده بر همکه شب امیدواری در خانه باز باشددور از تو در این شهر مرا همنفسی نیستفریاد کنم از دل و فریادرسی نیستای آه بسوزان به شرر سینه ما راکه این سینه برای دل ما جز نفسی نیستگفتم به دلت همهمه در سینه چه غوغاستگفتا که در این خانه به جز یار کسی نیستما را نفس از هجر به لب آمد و مردمگویند که این عشق تو هم جز هوسی نیستامشب که رخش بزم فروز من و توستخوش باش ای دل که وقت سوز من و توستبنشسته و جز شمع کسی پیشش نیستپروانه بیا که روز روز من و توست
-
86
داغ شقایق
#گلهای_تازه برنامه شماره 58#شجریان#حافظ#فرهنگ_شریف#جهانگیر_ملک #فخری_نیکزادما بی غمان مست دل از دست داده ایمهمراز عشق و همنفس جام باده ایمبر ما بسی کمان ملامت کشیده اندتا کار خود ز ابروی جانان گشاده ایمپیر مغان ز توبه ما گر ملول شدگو باده صاف کن که به عذر ایستاده ایمچون لاله می مبین و قدح در میان کاراین داغ بین که بر دل خونین نهاده ایمای گل تو دوش داغ صبوحی کشیده ایما آن شقایقیم که با داغ زاده ایمگفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیستنقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم
-
85
انتظار
#گلهای_تازه برنامه شماره 76#محمودی_خوانساری #عراقی#اسدالله_ملک#مجید_نجاحی #امیرناصر_افتتاح#فخری_نیکزاد بیا بیا که نسیم بهار می گذردبیا که گل ز رخت شرمسار می گذردبیا که که وقت بهار است و موسم شادیمدار منتظرم وقت کار می گذردز راه لطف به صحرا خرام یک نفسیکه عیش تازه کنم چون بهار می گذردسحرگهی که به کوی دلم گذر کردیبه دیده گفت دلم که آن شکار می گذردبه انتظار مکش بیش از این عراقی راکه عمر او همه در انتظار می گذرد
-
84
سلمان ساوجی
#گلهای_جاویدان برنامه شماره 151#گلپایگانی#عبدالوهاب_شهیدی#سعدی#همام_تبریزی#محمد_شیرخدایی #حسین_تهرانی#سلمان_ساوجی #مهدی_خالدی#احمد_عبادی #مرتضی_محجوبی #جلیل_شهناز #روشنکبه چه کار آیدت ز گل طبقیاز گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدمن خراباتیم و باده پرستدر خرابات مغان واله و مستمی کشندم چو سبو دوش به دوشمی برندم چو قدم دست به دستتا توانی مده از کف به بهار ای ساقیلب جوی و لب جام و لب یار ای ساقینو بهار است و گل و سبزه و ما عمر عزیزمی گذاریم به غفلت مگذار ای ساقیشاهد و باغ و گل و می همه خوبند ولییار خوش خوشتر از این هر سه چهار ای ساقیبی نوایم غزلی نو بنواز ای سلماندر خمارم قدحی می ز خم آر ای ساقیمن هرچه دیده ام ز دل و دیده دیده امگاهی ز دل بود گله گاهی ز دیده اممن هرچی دیده ام ز دل و دیده تا کنوناز دل ندیده ام همه از دیده دیده اماول کسی که ریخت به خاک آبروی منشکست کش به خون جگر پروریده امگویند بوی زلف تو جان تازه می کندسلمان قبول کن که من از جان شنیده امما روی دل به خانه خمار کرده ایممحراب جان ز ابروی دلدار کرده ایمسرمست رفته ایم به بازار و جرعه وارجانها نثار بر سر بازار کرده ایمامروز با تو نیست سر و کار ماکه ما عمر عزیز در سر این کار کرده ایمای مدعی به رندی سلمان چه می کنیدعوی که ما به جرم خود اقرار کرده ایم
-
83
شب هجران
#برگ_سبز برنامه شماره 262#محمودی_خوانساری#طبیب_اصفهانی#سلمان_ساوجی#سخا_لاری#حبیب_الله_بدیعی#جلیل_شهناز#روشنکمیکشم دردی که درمانیش نیستمیروم راهی که پایانیش نیستهرکجا دردیست درمانیش هستدرد عشق است آنکه درمانیش نیستهرکه جان در راه جانانی نباختیا ز دل دور است یا جانیش نیستخورشید رخش کرد بر آفاق تجلیای دیده وران طاقت دیدار که دارددر زیر فلک راست بگویید که امروزبالاتر از این قامت و رفتار که دارددر شب هجر تو شرمنده احسانم کرددیده از بس گهر اشک به دامانم کردشمه ای از گل روی تو به بلبل گفتمآن تنک حوصله رسوای گلستانم کردداستان شب هجران تو گفتم با شمعآنقدر سوخت که از گفته پشیمانم کردذوق تعمیر نمیخواست ز آب و گل منخانه سیل غم آباد که ویرانم کردزلف او بود سخا حاصل سرمایه عمرشانه آخر ز کفم برد و پریشانم کردغمت در نهانخانه دل نشیندبه نازی که لیلی به محمل نشیدمرنجان دلم را که این مرغ وحشیز بامی که برخاست مشکل نشیند
-
82
الوده غم
#گلهای_رنگارنگبرنامه شماره 416#ایرج#سیما_بینا#امیرخسرو_دهلوی#فیض_کاشانی#بهادر_یگانه#پرویز_یاحقی#مهدی_مفتاح#جواد_معروفی#مجد_همگر_یزدی#سیدحسن_غزنوی#آذر_پژوهشیا آن دل گمگشته به من بازرسانیدیا جان ز تن رفته به تن بازرسانیدبی سرو قدش جلوه ندارد چمن جانآن سرو روان را به چمن بازرسانیدز داغ دل چون لاله ای در میان خون نشسته امز سوز غم چون غنچه ای خنده را به لب شکسته امآه من چنان شعله ای رود سوی آسمان وایاشک من ز پرده برون کند قصه نهان وای وایوفای من شد گناه من اشک و آه منچو شمعی که در شام غم سوزد به شب های هجران دلم سوزدنه عشقی شد شمع راه من نه آغوشی شد پناه مندلم با غم عالمی دارداز فغان من شعله باردچو بانگ نی به سینه ام فغان را شکستمچو جام می به موج خون ز حسرت نشستمجان ز تن بردی و در جانی هنوزدردها دادی و درمانی هنوزهردو عالم قیمت خود گفته اینرخ بالا کن که ارزانی هنوزیاران می ام ز بهر خدا در سبو کنیدآلوده غمم به می ام شستشو کنیدبیمار چون شوم ببریدم به میکدهاز بهر صحتم به خم می فرو کنیددردی کشان ز هم چو بپاشد وجود مندر گردن شما که ز خاکم سبو کنیدرفتیم و گرانی ز وصالت بردیمدر دیده نمونه جمالت بردیمتا مونس هر دو یادگاری باشددل را به تو دادیم و خیالت بردیم
-
81
دامن کشان
#گلهای_تازهبرنامه شماره 109#ایرج #شهریار#آبتین_اجلالی#لطف_الله_مجد#رضا_معینی#پرویز_یاحقی ای دل هنوز آن سنگدل با ما نمی گوید سخنآخر تو هم ما را بهل یکدم به حال خویشتنماها پری رویا سخن با ما نمی گویی چراآخر من از دیوانگی با ماه می گویم سخنمن مهر تو پروردم و تو مهر من تا چون کندنامهربانی های تو با مهربانی های منپیمانه مستان تو را بشکست پیمان درستهوشیار باش و بشکن این پیمانه ی پیمان شکنبازم به گلگشت چمن آخر چه میخواند بهاربی گلعذار خویش من دیگر چه می خواهم چمنیاد وطن از دل مرا بیرون نخواهد شد ولیآواره ی گوی بتان مشکل کند یاد وطناز هجر یوست سالها بگذشت و برخیزد هنوزافغان این پیر حزین شبها از این بیت الحزنبام و برزن آرزوی جان کنندتا نثار چون تویی جانان کنندخیز چون باد صبا دامن کشانتا همه آفاق گلریزان کننددرد عشق ما دوای دردهاستگرچه نامش درد بی درمان کنندعشرت آن باشد که اهل وجد و حالبا هوای وصل در هجران کنند
-
80
چه میکنی
#برگ_سبزبرناامه شماره 287#شجریان#سعدی#بابافغانی#عماد_خراسانی#محمد_موسوی#جهانگیر_ملک#احمد_عبادی#روشنکنه تنها من گرفتارم به دام زلف زیباییکه هرکس با دلارامی سری دارند و سوداییقرین یار زیبا را چه پروای چمن باشدهزاران سرو بستانی فدای سرو بالاییمرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می آیدنترسم دیگر از باران که افتادم به دریاییتو خواهی خشم بر ما گیر و خواهی چشم بر ما کنکه ما را با کسی دیگر نمانده است از تو پرواییخدا را صاف کن با ما دل بی کینه خود رامدار از خاکساران در غبار آیینه خود رادلم گنجینه راز است و بر لب مهر خاموشیکه پیش غیر نگشایم در گنجینه خود راگل آمد ساقیا محبوب گلرخسار می بایدمی بیغش به دست آمد گل بی خار می بایدامشب ندانمت ای بت زیبا چه میکنیما بی تو خون خوریم و تو بی ما چه میکنیگویی که همچو مایی و بی ما به سر بریبرگو بر که عاشقی و شکیبا چه میکنییک آسمان ستاره شبم زیب دامن استای ماه من بگو که تو شبها چه میکنیخون ریختن به ناحق و با غیر ساختنامروز می توانی فردا چه میکنیگل را برای صحبت خار آفریده انددیوانه بلبل این همه غوغا چه میکنیگیرم جفا کنی و نهانی خطا کنیبا این دو مست نرگس گویا چه میکنیگیرم که آه و ناله نهان می کنی عمادبا اشکهای دیده رسوا چه میکنی
-
79
خاکستر
#گلهای_تازهبرنامه شماره ۱۷۶#شجریان#حافظ#صفای_اصفهانی#محمدرضا_لطفی#فرهاد_فخرالدینی#آذر_پژوهشدل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر مندیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر منعشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شدرفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر منمیسوزم از اشتیاقت در آتشم از فراقتکانون من سینه من سودای من آذر منبار غم عشق او را گردون نیارد تحملچون می تواند کشیدن این پیکر لاغر مناول دلم را صفا داد آیینه ام را جلا دادآخر به باد فنا داد عشق تو خاکستر منسینه ام از آتش دل در غم جانانه بسوختآتشی بود در این سینه که کاشانه بسوختتنم از واسطه دوری دلبر بگداختجانم از آتش هجر رخ جانانه بسوختخرقه زهد مرا آب خرابات ببردخانه عقل مرا آتش خمخانه بسوختسوز دل بین که ز بس آتش و اشکم دل شمعدوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوختآشنایی نه غریب است که دلسوز من استچو من از خویش برفتم دل بیگانه بسوختماجرا کم کن و بازا که مرا مردم چشمخرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوختترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمیکه نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
-
78
جفای گل
#یک_شاخه_گلبرنامه شماره 411#ایرج#عبدالوهاب_شهیدی#محمودی_خوانساری#حافظ#مهدی_خالدی#عرفی_شیرازی#فروغی_بسطامی#مشتاق_اصفهانی#ولی_دشت_بیاضی#مظاهر_مصفا#فریدون_مشیری#امیری_فیروزکوهی#امیر_ناصر_افتتاح#حبیب_الله_بدیعی#جلیل_شهناز#مجید_نجاحی#پرویز_یاحقی#روشنکگر باغبان نظر به گلستان کند تو رابر تخت گل نشاند و سلطان کند تو راگر صبحدم به دامن گلشن گذر کنیدست نسیم گل به سر افشان کند تو راای کاش چهره تو سحر بنگرد به چشمتا قبله گاه ماه درخشان کند تو رادور فلک به چشم تو تعلیم سحر دادتا چشم بند مردم دوران کند تو راخزان به عاشق هجران کشیده می ماندگل فسرده به عشق رمیده می ماندگل نچیده آن روی نازپرور بینکه از صفا به گل صبح چیده می مانددلی تهی ز تاثر درون سینه مابه آشیانه مرغ پریده می مانداز آن پیر جفا دیده مانم از غم یارکه او به کودک عاشق ندیده می ماندبه غیر از آنکه بشد دین و دانش از دستمبیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستماگرچه خرمن عمرم غم تو داد به بادبا خاک پای عزیزت که عهد نشکستمچو ذره گرچه حقیرم ببین به دولت عشقکه در هوای رخت چون به مهر پیوستمبیار باده که عمریست تا من از سر امنبه کنج عافیت از بهر عیش ننشستماگر ز مردم هشیاری ای نصحیت گویسخن به خاک میفکن چرا که من مستمبسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفتکه مرهمی بفرستم چو خاطرش خستمدل ز همصحبتی ام دلگیر استعیش بی زلف تو در زنجیر استآنچنان منتظرم در ره شوقکه اگر زود بیایی دیر استتو عهدشکسته ی وفا داده به بادمادر همه شیر بی وفایی به تو داداول تو چنان بدی که کس چون تو نبودآخر تو چنان شدی که کس چون تو مبادبه ناله صبحدم آن بلبل خوش الحان گفتکه از جفای گل آن می کشم که نتوان گفتبه گوش جان دل این نکته دوش پنهان گفتغمی ست عشق که نتوان شنید و نتوان گفتکسی که سر زد از او راز عشق فرقی نیستگر آشکار نگفت این حدیث و پنهان گفتنظر به همت مشتاق کن که در همه عمرنگفت جز سخن عشق و هرچه گفت آن گفتیارب به من از مهر صفایی بده او راآگه ز وفا نیست وفایی بده او رابیمار تو شد سینه مجروح من آخراز آن لب خوش بوسه دوایی بده او رانیمه شب بود و غمی تازه نفسره خوابم زد و ماندم بیدارریخت از پرتو لرزنده شمعسایه شاخه گلی بر دیوارشمع خاموش شد از تندی باداثر سایه به دیوار نماندکس نپرسید کجا رفت و که بودکه دمی چند در اینجا گذراندصنما بیا صنما بیا كه به عهد بسته وفا كنمسرو جان و تن، دل و عقل و دین، همه در ره تو فدا كنمصنما به من نگهی بكن، نگهی به خاك رهی بكننكنی همیشه گهی بكن، كه تو را همیشه دعا كنمگر نخل وفا بر ندهد چشم تری هستتا ریشه در آب است امید ثمری هستچندین به پریشانی آن طره چه نازیدر زلف تو از زلف تو آشفته تری هستآن دل كه پریشان شود از نالۀ بلبلدر دامنش آویز كه با او خبری هستآن دل كه پریشان شود از ناله بلبلدر دامنش آویز كه با او خبری هست
-
77
نظامی گنجوی
#گلهای_جاویدانبرنامه شماره 136#بنان#قوامی#صورتگر#سعدی#نظامی#حبیب_الله_بدیعی#محمد_شیرخدایی#مرتضی_محجوبی#روشنکبه چه کار آیدت ز گل طبقیاز گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز و شش باشدوین گلستان همیشه خوش باشدبساطی سبز چون جام خردمندهوایی معتدل چون مهر فرزندشقایق سنگ را بتخانه کردهصبا جعد چمن را شانه کردهمنم روی از جهان در گوشه کردهکفی پست جوین ره توشه کردهچو ماری بر سر گنجی نشستهبه شب تا شب به گردی روزه کردهچو زنبوری که دارد خانه تنگدر آن خانه بود حلوای صد رنگغباری بردمید از راه بیدادشبیخون کرد بر نسرین و شمشادبرامد ابری از دریای اندوهفروبارید سیلی کوه تا کوهدر این افسانه شرط است اشک راندنگلابی تلخ بر شیرین فشاندنبه حکم آن که آن کم زندگانیچو گل بر باد شد روز جوانیسبک رو چون گل قبچاق من بودگمان افتاد خود که افاق من بودهمایون پیکری نغز و خردمندفرستاده به من دارای دربندپرندش درع و از درع آهنین ترقباش از پیرهن تنگ آستین ترسران را گوش بر مالش نهادهمرا در همسری بالش نهادهچو ترکان گشته سوی کوچ محتاجبه ترکی داده رختم را به تاراجکه احسنت ای زمین و ای زمان زهعروسان را به دامادان چنین دهچو چشم شوخ او فرهاد را دیدبه دستش دشنه پولاد را دیددلش در کار شیرین گرم گشتهبه دستش سنگ و آهن نرم گشتهاز آن آتش که در جان و جگر داشتنه از خویش و نه از عالم خبر داشتبه یاد روی شیرین بیت می گفتچو آتش تیشه می زد کوه می سفتسوی فرهاد رفت آن سنگدل مردزبان بگشاد و خود را تنگدل کرددریغا هرچه در عالم رفیق استتو را تا وقت سختی هم طریق استچه بد کردم که با من کینه جوییبد افتد گر بدی کردم نگوییشبی خواهم که بینی زاری ام راسحرخیزی و سب بیداری ام راگر از پولاد داری دل نه از سنگببخشایی بر این مجروح دلتنگمرا در عاشقی کاری است مشکلکه دل بر سنگ بستم سنگ بر دلچو در بیداری و خواب این چنین مپناهی به ز تو خود را نبینممرا عشقت چو موم زرد سوزددلم بر خویشتن زین درد سوزداگر صد سال در چاهی نشینمکسی جز آه خود بالا نبینممکن با یار یکدل بی وفاییکه کس با کرد نکرد این ناخدایی
-
76
شبهای بی شمار
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 542#ایرج#عهدیه#فرهاد#حافظ#مفتون دنبلی آذربایجانی#امیر_فیروزکوهی#جهانگیر_ملک#مجید_نجاحی#پرویز_یاحقی #جواد_معروفی #آذر_پژوهش ماهی به جلوه در نظر از هر نظاره ای استسروی به عشوه در گذر از هر کناره ای استاز بس که شاهدی ست به هر گوشه در خرامهر گوشه ای ز دیده به کار نظاره ای استهر ذره از گلم گرو آتشین گلیهر پاره از دلم به کف ماه پاره ای استتنها نه هر دو دیده من محو روی توستسوی تو ام ز هر سر مژگان اشاره ای استآتش فتد ز یاد جوانی به جان منهر شب که نور ماه و فروغ ستاره ای استماییم و همین کنج خرابات و دمی خوشگاهی به وفایی خوش و گه با ستمی خوششادیم که آزاد ز هر بود و نبودیممستیم که هستیم به هر بیش و کمی خوشسرمست به هر شادی و دلشاد بر هر رنجبا مهر و وفایی خوش و با درد و غمی خوشچون راه تو می پویم و چشمم به ره توستدر هر نظری مستم و در هر قدمی خوشزیور به خود مبند که زیبا ببینمتبا دیگران مباش که تنها ببینمتیک جام نوش کردی و مشتاق دیدمتجامی دگر بنوش که شیدا ببینمتبگذشت در فراق تو شبهای بی شمارهرشب در این امید که تنها ببینمتمنت پذیر قهر و عتاب توام ولیمی خواستم که بهتر از اینها ببینمتکاش یک شب می شنیدم بوی آغوش تو راخوابگاه از سینه می کردم بر و دوش تو رااز غرور حسن چون مهرت به قهر آمیخته استلذت شهد است هم نیش تو هم نوش تو راالا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولهاکه عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلهابه بوی نافه ای که آخر صبا زان طره بگشایدز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلهامرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دمجرس فریاد می دارد که بربندید محفلهاشب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایلکجا دانند حال ما سبکباران ساحل هاهمه کارم ز خودکامی به بدنامی کشید آخرنهان کی ماند آن رازی که از او سازند محفل هابه می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گویدکه سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
-
75
حاصل وصل
#گلهای_تازه برنامه شماره 145#حمیرا#محمودی_خوانساری#عماد_خراسانی#جواد_معروفی#اسدالله_ملک#جهانگیر_ملک#هما_میرافشار#آذر_پژوهشچیست این آتش سوزنده که در جان من استچیست این درد جگرسوز که درمان من استاز دل ای آفت جان صبر توقع داریمگر این کافر دیوانه به فرمان من استآنچه گفتند ز مجنون و پریشانی اودر غمت شمهای از حال پریشان من استعالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوستاین بهشتی است که در عالم امکان من استآمد و رفت و دلم برد و کنون حاصل وصلاشک گرمی است که بنشسته به دامان من استاندر این باغ بسی بلبل مست است عمادداستانی است که او عاشق دستان من استدلا چه کشیدی همیشه دویدی ولی به نهایت نبوده رهمجز آنکه شکستی چو شیشه به آهی چه بوده خدا را مگر گنهمنه از آشنایان وفا دیده این دلنه در باده نوشان صفا دیده این دلبه جز شیشۀ غم چه هستی چه هستیکه با سنگ پیمان شکستی شکستیبریز اشک لرزان که تا دیدهام مندر این دیده عمری تو را دیدهام منتو هم ای محبّت سرابی سرابیبرای دل من عذابی عذابی
-
74
مژده وصل
#گلهای_تازه برنامه شماره 100#شجریان (سیاوش)#حافظ#نظامی#حسن_کسایی#جلیل_شهناز#جهانگیر_ملک#محمد_جهانفرد#روشنکمژده وصل تو کو کز سر جان برخیزمطایر قدسم و از دام جهان برخیزمبه ولای تو که گر بنده خویشم خوانیاز سر خواجگی کون و مکان برخیزمبر سر تربت من با می و مطرب بنشینتا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزمیارب از ابر هدایت برسان بارانیپیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزمروز مرگم نفسی مهلت دیدار بدهتا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزمتا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بودسر ما خاک ره پیر مغان خواهد بودبر سر تربت ما چون گذری همت خواهکه زیارتگه رندان جهان خواهد بودساقی نفسم ز غم فروبستمی ده که به می ز غم توان رستآن می که چو اشک من زلال استدر مذهب عاشقان حلال استکتابخانه گلها برای دانلودحمایت از کتابخانه گلها
-
73
شوریده ی دیوانه
#برگ_سبزبرنامه شماره 49#گلپایگانی#عطار#مولوی#کلیم_کاشانی#شمس_مغربی#امیر_ناصر_افتتاح#مرتضی_محجوبی#فرهنگ_شریف#پرویز_یاحقی#روشنکچشم بگشا که جلوه دلداربه تجلی ست از در و دیواراین تماشا چو بنگری گوییلیس فی الدار غیره دیارمرا مسوز که نازت ز کبریا افتدچو خس تمام شود شعله هم ز پا افتدلباس فقر به زاری نصیب هرکس نیستخوشا تنی که بر آن نقش بوریا افتدکشنده تر ز مرض منت طبیبان استخوش است درد به شرطی که بی دوا افتددلم ز همرهی اشک وانمی ماندنه آتشی ست که از کاروان جدا افتدامروز مها خویش ز بیگانه ندانیممستیم بدان سان که ره خانه ندانیمگفتند در این خانه یکی دام نهان استدر دام چنانیم که ما دانه ندانیماز عقل و ادب هیچ مگویید که امروزجز حالت شوریده دیوانه ندانیمباده ده و کم پرس که چندم قدح است اینکه از یاد تو ما باده و پیمانه ندانیمشمس الحق تبریز بده رطل پیاپیتا بار دگر جرعه ز خمخانه ندانیمهرسو که دویدیم همه سوی تو دیدیمهرجا که رسیدیم سر کوی تو دیدیدمهر قبله که بگزید دل از بهر عبادتآن قبله دل را خم ابروی تو دیدیدمدر دیده شهلان بتان همه عالمکردیم نظر نرگس جادوی تو دیدیمزیبد که ز درگاهت نومید نگردد بازآنکس که به امیدی بر خاک درت افتدبایگانی فایل های کتابخانه گلها برای دانلودحمایت از کتابخانه گلها
-
72
سرو خرامان
#گلهای_رنگارنگ برنامه شماره 496 #ایرج #عهدیه #حافظ #سعدی #فرخی #سروش_اصفهانی #ادیب_صابر_ترمذی #حبیب_الله_بدیعی #جهانگیر_ملک #جواد_معروفی #مهدی_خالدی #آذر_پژوهش وقت صبح مرغ چو آوا براورد خورشید نیکوان بر من ساغر آورد داند که یک قدح ننشاند خمار من خیزد به چابکی قدح دیگر آورد هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود از ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود هرچه جز بار غمت بر دل مسکین من است برود از دل من وز دل من آن نرود گر رود از پی خوبان دل من معذور است درد دارد چه کند کز پی درمان نرود خوشا عاشقی خاصه وقت جوانی خوشا با پری چهرگان زندگانی خوشا با رفیقان یکدل نشستن به هم نوش کردن می ارغوانی وقت بهار باده مخور جز به بوستان که از باده آن به است که در بوستان خورند با دوستان خور آنچه تورا هست پیش از آنک بعد از تو دشمنان تو با دوستان خورند آن سرو که گویند به بالای تو ماند هرگز قدمی پیش تو رفتن نتواند دنبال تو بودن گنه از جانب ما نیست با غمزه بگو تا دل مردم نستاند بر روی من امروز بخندد لب امید بر چهر من امروز بخندد گل اقبال روزی ست که در سال نیابند چنین روز سالی ست که در عمر نیابند چنین سال تصویر مربوط به سرو ۴هزار ساله ابرکوه(یزد) است
-
71
برنامه مخصوص
#یک_شاخه_گل برنامه شماره 299 #الهه #سیما_بینا #پوران #عهدیه #مرضیه #شمس #فریده #منوچهری_شیرازی #ناصر_مسعودی #انوشه #اقبال_لاهوری #خیام_نیشابوری #سلمان_ساوجی #شیدا #پرویز_وکیلی #بهادر_یگانه #جواد_معروفی #آذر_پژوهش روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد ابر از رخ گلزار همی شوید گرد بلبل به زبان پهلوی با گل زرد فریاد همی کند که می باید خورد باز بنفشه به ناز تاب ز گیسو گشود ابر فشاند گهر مرغ سراید سرود شد زمین و زمان مست جهان وجود بلبل نواخوان و مست خفته در آغوش گل باد صبا پاره کرد برگ گنه پوش گل روز مستی شد و شادمانی گویم از این سخن تا بدانی همچو زیبایی گلعذاران بگذرد روزگار جوانی خیز که تا مست مست سر به صحرا زنیم چون گوهر از صفا دل به دریا زنیم دست به ساغر بریم لب به مینا زنیم خیز و ز گیسوی خود تاب و گره برگشا خیز و چو پروانه ها نرم و سبک پر گشا دو چشمان سیاهت ناز دارد خمار نرگس شیراز دارد نگاه سرکشت چون باده گرم ز عشق و آرزو بس راز دارد عزیزان رخنه در ایمان کند عشق هزاران خانه را ویران کند عشق ندارد باک از چنگ پلنگان کمندی گردن شیران کند عشق نگاه مست تو میخانه من فسون چشم تو افسانه من سر زلف پریشانت چو زنجیر پناه این دل دیوانه من عقرب زلف کجت با قمر قرینه تا قمر در عقربه حال ما چنینه کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه درو با لنگر میزنه من دلم میلرزه ای پری بیا در کنار ما جان خسته را مرنجان از برم مرو خسم جان مشو تا فدای تو کنم جان نرگس مست تو و بخت من خرابه بخت من از تو و چشم تو از شرابه خدایا عاشقم عاشقمترم کن ز لیلی و ز مجنون بدترم کن ز لیلی و ز مجنون بدتری نیست به راه عاشقی خاکسترم کن (ترانه محلی شمالی) گلی خوایم اگر نه خار بسیار وفا مایم وگرنه یار بسیار گلی خوایم که در سایه ش نشینم وگرنه سایه دیوار بسیار هر روز برآنم که کنم شب توبه از جام و پیاله لبالب توبه اکنون رسید فصل گل توبه چرا در موسم گل ز توبه یارب توبه الا دختر بیا دورت بگرم چکار داری تو با حرفای مردم چکار داری که مردم در کمین اند چه میشه گر تورا با من ببینند آمدی سحری ندا ز میخانه ما که ای رند خراباتی دیوانه ما برخیز که پر کنی پیمانه ز می زان پیش که پر کنند پیمانه ما نرگس مستی به رویت همچو ماه چشم بد ازت دور ابرو پیوستی دو چشمانت سیاه رشک رخ حور آفت جانی خبر دارت کنم باشه تا روزی گرفتارت کنم بلبل زار خسته دل به کسی نبسته مرغ قفس شکسته از کمند خلق جسته ای دو صد بنده گرفتار کمند مویت عاشق آنست که پا می نکشد از کویت جهان مشت گل و دل حاصل اوست همین یک قطره خون مشکل اوست نگاه ما خطا بیند وگرنه جهان هرکسی اندر دل اوست سحر بر شاخساری بوستانی چه خوش میگفت مرغ نغمه خوانی براور هرچه اندر سینه داری خروشی نغمه ای آهی فغانی لیلی چه ناله میکنی خون در دل ما میکنی امروز و فردا میکنی لیلی منال عمرم منال عشقم منال جونم منال قربون خندیدنت خرامیدنت بهونه گرفتنت وقت ملاقات میام سر هفته ها به دیدار و دیدنت هزار تا خاطرخواه داری عاشق چشم به راه داری نشد دلت نگاه داری درخت سرو بودم کنج بیشه تراشیدن مرا از بیخ و ریشه تراشیدن مرا قلیون بسازن که آتش بر سرم باشه همیشه بلند بالا به بالات اومدم من برای خال لب هات اومدم من شنیدم خال لب هات میفروشی خریدارم به سودات اومدم من شیرین قهر کرده یارم شیرین کردی کبابم شیرین نمیدی جوابم لب بوم اومدی رخ تازه کردی قدت را با قدم اندازه کردی تو که پوشیده ای رخت عروسی نکش سرمه که زخمم تازه کردی به بوی زلف تو مفتونم ای گل به رنگ روی تو دلخونم ای گل من عاشق ز عشقت بی قرارم تو چون لیلی و ما مجنونم ای گل خودم سبزم که یارم سبزه پوشه خودم گلنار که یارم گلفروشه دو چشمونش کفه ابرو ترازو به نرخ زعفرون گل میفروشه پسینی الوداع کردیم و رفتیم دل از دلبر جدا کردیم و رفتیم نداشتیم توشه ای راه بیابون توکل با خدا کردیم و رفتیم الا دختر که موهای تو بوره به صحرا میروی راه تو دوره به صحرا میروی زودتر بیایی که عشقت در دلم مثل تنوره بهار اومد دیگه طی شد زمستون همه دنیا شده مثل گلستون بیابون تا بیابون شد پر از گل ز عطر لاله و نسرین و ریحون عزیزجون دلبرجون میرم قدتو قربون دل و قلب پریشون چشم شهلاتو مو روی زیبا تو مو قد و بالاتو مو بنازم ابرو کمون تو تیر مژگون تو گل لب هاتو مو بنازم بهار مو گل روی تو باشه امیدم چشم جادوی تو باشه همیشه شاد و خندون چون بهاره هر آنکس ساکن کوی تو باشه تو که گفتی به دیدارم میایی چه شد کز عاشقت کردی جدایی همه شب تا سحر چشم انتظارم بیا اشکم شده دریا کجایی جهان را سرد و بی هنگامه دیدند دلم را از عدم بیرون کشیدند اگر باشد جهانی از دل ماست جهان را از دل ما آفریدند خنده زند چون گل مژده دهد بلبل آمد بهار نو شد روزگار نو شکوفه ها سر زده جهان جوان گشته ز سبزه روی زمین چو پرنیان گشته هزار آوا به بستان دوباره شد غزلخوان مهر جهان آرا چو تابد از پس کوه نورش بجوید ره به جنگلهای انبوه به صحرا ژاله بارد به روی لاله بارد چون بگذرد باد صبا روی گلستان پرگل کند دامن خود از بهر یاران بوی گل بدان سان سازد شاد و مستش کز مستی رباید دامانش ز دستش برگ گل روی چمن بارد این تحفه از گلستان باد صبا آرد شاد و خوش و خندان مسرور و پاکوبان برخیز و در دامان صحرا نغمه خوان شو شوری فکن جشنی به پا کن شادمان شو تا تو شادمانی همواره جوانی زمانه بر مردمان دهد نکو پندی جهان به تو خندد ار تو بر جهان خندی
No matches for "" in this podcast's transcripts.
No topics indexed yet for this podcast.
Loading reviews...
Loading similar podcasts...